یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۴۰۱
فره-والد
والد معنای خوبی ندارد. یعنی (طبق TA ) مردم را در موقعیت کودک در می آورند (یعنی صاحب و مسوول* سرنوشت خود نبودن). که با نفس دموکراسی در تضاد است:
مطلوب در موکراسی این است که مردم به عنوان یک بالغ، صاحب سرنوشت خود باشند و اطلاع/تعین از سرنوشتنان از دست اونها گرفته نشده باشد (نظر و بیان خواسته و اذن/رضایت دادن/اجازه دادن/موافقت* و منجر به رابطه ی بالغ-بالغ).
* consent
* مسوول بودن در اینجا به معنای خاصی است. باید دولوپ شود. اما بیشتر در راستای معنای سارتر از این کلمه است.
پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۴۰۱
پاسخ: هندسه ی رنگها: رابطی ی داخلی بین رنگها در منیفولد فضای رنگ
یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۴۰۱
پرت کردن حواس نگاه ها
فریب و بولی
پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۴۰۱
قانون اعداد بزرگ؟
ماجرا از این قرار است که در هنگام مطالعه، به فکرم خطور کرد که بهتر نبود که نامش را «قانون تعداد های زیاد» (یا: قانون تعداد های بالا) بگذاریم؟ بعد دیدم که عبارت انگلیسی، اتفاقا عینا ً معادل اسم پیشنهادی من است. 🤦🏻♂️
پس این همه سال این عبارت اشتباه ترجمه شده. یعنی در طی این همه سال کسی متوجه این نکته نشده؟ این ترجمه ی اشتباه، مانع فهم افراد شده است. برای خود قطعا من مانع شده. علت آن جستجوی ذهنیم برای معادل هم، بدقلقی و اذیت شدن با نعادل رایج بوده.
ریاضیات، با نامهای درست (نامهای اصلی) آسان تر میشود. «میشود»؟ بجای میشود، باید گفت «بوده». چون این ما هستیم که با ترجمه ی اشتباه، فهم این کانسپ ها (و احتمالا بخش های مختلف دیگری در ریاضی) را سخت کرده ایم. ویکیپدیا را هم چک کردم، اشاره ای به ترجمه درستش نکرده. پس نابینایی نسبت به این مساله وجود داره. :پس بگوییم قانون تعداد های زیاد. و نه «قانون اعداد بزرگ». شرم آور است.
عدد و تعداد در انگلیسی کلماتش مشابهند. اما در فارسی کلمات مختلفی دارند. همچنین بزرگ و زیاد. به تعداد زیاد در فارسی «بزرگ» نمیگوییم. نمیگوییم «لشکر دشمن تعداد بزرگی داشت». بلکه میگوییم «عده ی دشمن زیاد بود». «عدهی بزرگ» نداریم. در نهایت، میخ آخر به تابوت: اگر این اصطلاح پیشنهادی (قانون تعداد های زیاد/بالا) را به انگلیسی ترجمه کنیم، به همان اصطلاح انگلیسی، یعنی «لارج نامبرز» میرسیم.
unbelivable واقعا. قانون اعداد بزرگ. seriously ؟
لطفا ترجمه نکنید.
stahp
چند دهه است بر مدار این خطا و گیر (های) زبان میچرخیم؟
سهشنبه، خرداد ۲۴، ۱۴۰۱
Technology or action
چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۴۰۱
ابداع و نه فقط حفظ
دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۴۰۱
دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۴۰۱
روش، عمل، وسیله، هدف، تکرار، بهداشت روش
جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۴۰۱
دریف در دایره های قرمز، چرخه های رگولیشن
پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۴۰۱
از عواقب جدایش schism
سهشنبه، فروردین ۲۳، ۱۴۰۱
باگ جنگ در مغز بشر
شنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۱
خرد و درد
پنجشنبه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۱
ارزشگذاری، داوری، قضاوت
بدتر اینکه این قضاوت ها ایجاد الگو میکنه وبرای دیگران مرجع میشه. مردم قضاوت هاشون رو با اینها تنظیم میکنند. و میشه ابزار اعمال* (و نشر و گسترش*** ناهشیارانه**) ایدئولوژی.
*به نظرم این قضاوت ها و داوری ها و ارزش گذاری ها، همون ارور سیگنالهای PP هستند که همه چیز رو تعیین میکنند. (در ایدئولوژی، به مثابه یک ابر-ذهن**** اکستندد). valuation
** subdeliberate
***درضمن شبیه سیستم قضایی بر اساس پریسیدنس شد. **** در اصل از GIL میاد، اما مفهوم سیگنال ارور، از PPوام گرفته شده. این در ادامه ی بحث سیاه دیدن و لزوم سیاه ندیدن هم هست، که توضیح جدایی را میطلبد. در اون بحث، قضاوتهای عادی روزمره و سابکتیو ولیویی که در ذهن ها صورت میگیره، و کامیونیکیت میشه، (و گاهی با بولی با واکنش های اکشنی و یا اموشنی (ppes) ابراز میشه و بیرون میاد در سطح پیدا و فیزیکی)
شنبه، فروردین ۰۶، ۱۴۰۱
احترام؟
علت دیکر شکسته بودن بیان این است که ایده ای است که قبلا جنریت شده و زایش یافته، و اکنون به صورت یاداوری حاضر شده و نه تازه از تنور آمده باشد. یعنی بیات است: فاصله ی زمانی ای است بین انعقادش و این اسنیتنس از بیانش. مطلب اصلی: (که حالا دیگه تحت شعاع نور نکته فوق قرار میگیرد)
در مورد توهین: در کل میشه گفت که مساله، احترام یا توهین نیست. بلکه رعایت قواعد استدلال و گفتگو و مباحثه است، تا گفتگو مفید شود، و حرکتی رو به جلو و آزادی/رهایی باشد. خود احترام یا عدم توهین به خودی خود اهمیت ندارد، بلکه به دلیل دیگری باید رعایت شود.
پ.ن. احترام و ریسپکت به روش و قاعده ی بازی باید داشت، نه افراد، و نه ایده ها و نه افراد. اما قاعده ی بازی کدامست و کی باید تعیین شود. پس انتهای این غشا و ممبرین باز است. تکه ای و پاره ای از ایده است.
زمینه
سهشنبه، فروردین ۰۲، ۱۴۰۱
قاضی، طبقه زمیندار، شاه
شنبه، اسفند ۱۴، ۱۴۰۰
priveducationcare
نقد، پیاده کردن موتور، حذف
شنبه، اسفند ۰۷، ۱۴۰۰
دایناسور ها و پستانداران ۲
پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۴۰۰
نصف شدن بین چرخ دنده بین دو قدرت
یکشنبه، اسفند ۰۱، ۱۴۰۰
باز هم تبعات خلا سیستم افیشنت justiciary e
سهشنبه، بهمن ۲۶، ۱۴۰۰
شیم-گیلت (۲)
دوشنبه، بهمن ۲۵، ۱۴۰۰
بازی ای با جمع امتیاز منفی: جنگ
پنجشنبه، بهمن ۲۱، ۱۴۰۰
مدار بقا در سیمبیوتیک، فروش کالای کلمه و خرید قدرت
سهشنبه، بهمن ۱۹، ۱۴۰۰
الوکیت کردن متناسب انرژی اموشن به مسایل: مصرف، مصادره و اختصاص
یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۴۰۰
بحران از نوع قضایی
سهشنبه، بهمن ۱۲، ۱۴۰۰
B for Savior
در اثر تبلیغات برای عوام، اینطور القا شده که میلیاردر ها نقش نجات بخش (مسیح messiah و savior) پیدا کرده اند - در سطح ناخودآگاه. این باعث شده، هرجی رنج بیشتر میکشند، ستایششون از میلیارد ها اتفاقا بیشتر میشه.
اتفاقا الون ماسک هم در همین راستا ، این نقش را فهمیده، و در این نقش بازی کردن یک مرحله جلو تر بازی میکنه.
در فیلم ها هم اینطور القا میشه.
نقش فیلانتروپیست بخاطر همین اینقدر جواب داده.
دقت کردم که ترامپ هم در بین ستایش کننده هاش اینطوری دیده میشه، و در اون جایگاه قرارش میدهند (بخاطر اینکه پولش کمی از یک میلیارد بیشتره و برچسب و نشان B را دارد).
دوشنبه، بهمن ۱۱، ۱۴۰۰
چند صدایی و چند ذهنی بودن یک اثر
یک تفاوت و خاصیت خاص ترانه های بیتلز در چند صدایی بودن آن است. حتی وقتی یکی صدای یکی هست، چند دهنی بودن در شعر . فضایش فضای تنها نیست: جمع است. مخاطب تفاوت کیفیتی را حس میکند، به دلیل اینکه چیزی خلق شده که نمیتونسته در یک ذهن جا بگیرد.
“socially engaged mind”
یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۴۰۰
$100T ~ 50y
It takes at least 100* Trillion Dollars spent in research to add 50 years to humans lifespan. I doubt he ever can spend much more than $1B. Note that $5B is necessary to develop and design a single medicine.
Sometimes putting some form of number / quantification helps - or is necessary to make certain arguments. A simplistic number is better than naïvity of neglecting the number. Logic without numbers is sometimes absurd.
I tent to think increasing the rate of expenditure can speed up the process.
Only the governments can spend this much. Hoping a billionaires to be able accomplish this is naïve.
* 10-100 T, but more likely in order of 100T.
چهارشنبه، دی ۲۲، ۱۴۰۰
تاریخ(نگاری): تدوین ساختار علیت
خواندن تاریخ و روایت تاریخ، انتساب علیت هستتند و آیدنتیفای کردن عوامل علیتی یک واقعه.
در حاشیه و زمینه ی این جمله ی اصلی:
شاید هر روایتی جدا سازی علیت ها را دارد. فاکتور ها
یک روش رودیمنتاری ی این قضیه، انتساب خوب و بد به اون فاکتور ها است.
علیت و تفکر علیت، ششکافتن به معنای بافتنی که ساختار هلیتی را بر ملا میکند،پایه و هسته ی انواع مفختلفی از افکار مفید است، بیشتر اونهایی که کم داریمشان. حتی «قضاوت». (با تظلم هم ارتباطی دارد:پس مسوولیت).
و یکی از موانعش، بهانه برای عدمblame است. در حالیکه بلیم نیست.
و علت ها با ایجنت ها اشتباه گرفته میشوند. در حالیکه کلی تر است.
در عین حال معنی ایجننت را میشودتعمیم داد که هر کاز ی را شامل شود. در حقیقت موجود ها و کاراکتر های GIL میشوند.
بحث اصلی در جمله ای اثلی،تاریخ بود و علیت بافی. (و نه فقط تاریخ و علیت و روابط علی)
مورخ. علت یاب(تریسر)، نظریه دهنده (هایپوتز به عنوان علت فاکتور شده: و تست فاکتوریزیشن:بجای تست هایپوتز کامل).
فاکتورایزینگ. ind. واریاسیونال.
سهشنبه، آذر ۳۰، ۱۴۰۰
feeling, politics
در سیاست، احساس* (feeling) معیار نیست.
اما وسیله است (به عنوان وسیله مورد استفاده قرار میگیرد)
پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۰
to Mathematics
I finally converted to Mathematics. Recently, attending a conversation on Club House, I got converted to Mathematics. Before that, I was undecided between Physics & Mathematics as the choice of fundamental science to study from scratch.
It was an argument laid by Ali Shojaei-Fard regarding the level of Mathematics used by physicists. I have heard countless debates on this. But Ali's argument and contents were (scientific-)life-changing.
Mathematical Logic was not for me. But now I found out Maathatical logic leads to directions that are relevant to Physics and my way of Information Theory (in fact in GIL, L is for Logic, but in a different sense).
In my first practical move, I bought Functional Analysis: An Introduction to Metric Spaces, Hilbert Spaces, and Banach Algebras Book by Joseph Muscat.
چهارشنبه، آذر ۱۷، ۱۴۰۰
bricks of law
بجای اینکه بگوییم جهان از تعداد کمی قانون تشکلی شده باشد
بهتره بگییم که از اینستنس هایی آجر های مساوی زیادی تشکلی شده که از چند نوع محدود هستند. مثل آجر که انواع آجر بیشمار نداریم: تعداد انواع آجر ها خیلی کمتر از تعداد آجر ها است.
instances of laws
laws
تکراری: باز هم اهمیت و بنیادین بودن قوه ی دادگستری در یک کشور
دلیل انحطاط* در خیلی از دورانهایی تاریخی، فقدان یک قوه دادگستری بوده (منظور سیستمی است که با همه به یک گونه و عادلانه برخورد کند و فاسد نباشد). بقیه انواع فساد ها (اقتصادی و اخلاقی و غیره)، از پی فقدان یک سیستم قضایی منصف و مقتدر هستند. متاسفانه قرن هاست که چنین سیستمی نبوده یا دوام نداشته.
(در پاسخ به https://www.facebook.com/mith.mitridat/posts/1863113607194280 )
* ما (ایران)
چند کلمه:
کلمه ی اخلاق: پس اخلاق چیست؟ بحث اخلاق را به اشتباه پیش میکشند. اخلاق یک چیز تخیلی و نحیف است. در زیر گنبد یک سیستم دادگستری است که اصلا اخلاق و تمدن میتواند وجود داشته باشد. وجود چنین سیستمی در کار، مهم تر از مفهوم اخلاق است.
کلمه ی عدالت: بجای عدالت باید گفت انصاف
عدالت ربطیی به مساوات ندارد و هرگز هم نداشته. از ابتدا (دوران افلاطون) کلمهاش just بوده
یعنی right و law همه شمول بودن: منظور سیستمی است که شامل همه باشد (حتی صاحب قدرت)، یعنی که بالاتر از قدرت باشد)
این کلمات بهتر و موثر تر از اخلاق هستند.
متاسفانه در بحث ها و نوشته ها این تاکید ها را نمیبینم. تفاوت در اولویت ها. وایراد ایین است که الأهم فالأهم کردنمان درست نیست. دقیقا مشکل تئوریک وجود دارد.
دین پیشه ها در ادوار مختلف تاریخیی، در اولین فرصت از ابتدا اون محل استراتژیک (یعنی مصادر و مقام های قضایی) را گرفته اند. چگونه است که ایین اولویت این همه برای طیفی واضح و این همه مورد غفلت بقیه است؟
دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۴۰۰
ریاضی، دقت
ریاضی:
نهایت دقت
نهایت صراحت و clarity و وضوح
دقت و وضوح بینهاست
ابسترکت و دقیق
برای ساختن است
مثل خطکش است. اینکه در علم استفاده میشه هم در مقام ابزار است.
عقلانیت، زبان: منطق،
منطق: کمیت.
چهارشنبه، تیر ۳۰، ۱۴۰۰
روزنه ی کوچک و کوتاه فرصت
... و حالا که این فرصت برای دیده شدن بوجود آمده، به بحث ها دیگری دارد پرداخته میشود. یعنی هنوز هم شنیده نمیشود. یعنی شنیده نشدن، اینبارا از سمت مردم. و نه فقط دولت. اینبار ظلم از سمت افکار عمومی است. و فقط بی توجهی دولت نیست.
همه این مسایل وقتی باهم از یک سوراخ و روزنه ی کوچک فرصت بخواهند رد شوند (منظورم روزنه ی فرصت برای پرداختن جمعی به مسایل است)... اتفاقات بدی می افتد (مثال دیگرش برکسیت است). و فرصت سو استفاده.
وقتی ۳-۴ مساله باهم از یک روزنه ی کوچک و کوتاه فرصت بخواهند رد شوند و پرداخته شوند، بی توجهی خواهدشد. (همون که بقیه بهش ظلم میگویند).
توجه بر،خصوصیا توجه جمعی عامه مردم، یک ریسورس محدود است.
پنچره ای کوچک و کوتاه
روزنهی کوچک و کوتاه فرصت
کوچک و کوتاه = Spatio-Temporal
هر مساله باید در روزنه ی فرصت حل و فصل ی که به خودش اختصاص دارد باید حل و فصل شود.
اتنشن (attention) مثل کانالی است که ایجاد شده و افرادی که نیات خود را دارند از آن استفاده میکنندو و جا را برای این فرصت محدود، تنگ میکنند.
پرابلم سالوینگ، زمان و توجه میبرد. خصوصا توجه جمعی. راه حل ها و علت های مختلفی ممکن است. نگرانی من دزدیده شدن فرصت محدودی است که در ان فرصت ها و بزنگاه ها، برای بررسی ها و بحث های این چنین ایجاد شده.
(بحث من بیشتر در بعد رسانه است، پیش از رسیدن به ایین نتایج. درباره ی توجه و اعتنای مردم است. و سیاست گذاران.)
فقط فرصت توجه نیست که باز شده، بلکه یک فورس هم هست. فشار. فرصت فشار و فورس هم هست. فورس زمان کوتاهی دارد. تسک پرابلم سالوینگ، یک تسک کوتاه است. انجام راه حل و اکشن هم تنک و کوتاه مدت است.
فرصت (بزنگاه)، توجه (اتنشن:منبع محدود است)، فشار، فورس (منبع محدود است)، رقابت، اکشن، تغییر (کار W=Fd)، کار (labour ممتد و پروسه ای: منبع محدودی جدا است).
در این پایپلاین، همه ی اینها فرصت های محخدودی هستند، و امکان هایجک هست. راه حل آن الوکیشن است و آگاهانه بودن این الوکیشن. (quantified isomorphism).
چهارشنبه، تیر ۱۶، ۱۴۰۰
دیالوگ دیگری درباره ی واقعیت و hijacking
جمعه، تیر ۰۴، ۱۴۰۰
شرط سلامت متن : سایه روشن
شنبه، خرداد ۲۹، ۱۴۰۰
Attribution crisis
Causality Attribution problem (inability) is across the country.
Of self
Of which party
etc
جمعه، خرداد ۲۸، ۱۴۰۰
تعادل پویا
در پاسخ این پست از آقای آریا: ساختار توزیع قدرت حاصل کشاکش نیروها است. یعنی مفهومActive equilibriumدر شیمی. که تا حدی به تعادل های نظریه بازی هم ربط دارد (که تعادل نش نوعی از آن است). ساختار توزیع قدرت دقیقا نتتیجه ی مشارکت و عدم مشارکت مردم است، و کمتر حاصلل این است که مردم چه کسی را انتخاب میکنند و حتی چه برنامه ای دارد. مساله این است که آیا مردم فشاری وارد میکنند که همه خواهی کنترل نشده ی قدرت مرکزی را در منگنه قرار بدهد یا نه. چون این تعادلل پوسا است نه ایستا، به مشارکت مردم بستگی دارد. اما با بستن انتخاببات و فرمالیته شدن کاملش (مثلا حذف جمهوری)، آن فشار بالقوه (انرژی پتانسیل) هم جذف میشود و کلا مردم از بازی قدرت بیبرون انداخه تمیشون. و تعادل بعدی تعادلی ایستا خواهد بود.
نام گذاری ان بر هسته سخت قدرت، در خودش نتتیجه گییری نهایی را پنهان دارد: یعنی از ابتدا بر اساس نامش فرض شده که قابلل تغییر نیست و بینهایت سخت است. (و در نتیجه، قادر متعال)، پس طبق نام کذاری، کاری نمیشود کرد. اما آن یک هسته ی قدرت است و شاید بگیم هسته ی مرکزی تمامی خواه. در برابرشش،هسه ی دییگر قدرت، وتزیع شده (دیستریبیوتد در جمع مردم) است. و تمامیت خواه هم نمیتواند باشد چون مردم طبیبعتا وظایفی را به دولت و حکومت میسپارند. بنابراین نام گذاری شما زاویه دارم.
پ.ن. به زبان هگلی (و کمی نادقیق) حرکت و فورس روح ذهنی را خود رای دادن در نظر میگیرم.
پنجشنبه، خرداد ۲۰، ۱۴۰۰
دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۴۰۰
باز هم درباره ی جنگ
دوشنبه، خرداد ۱۰، ۱۴۰۰
دموکراسی موجب ایجاد بازی شطرنج گونه
جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۴۰۰
ml=data
Machine learning is nothing but Data* (xyz).
Quote: "Machine learning is capable of doing all sorts of things as long as you have the data to teach it how."
Since 2009, I went beyond that mindset. ML is the data itself. The choice of GPU or even the choice of model is almost insignificant.
ML is simply some form of a science of Data (I don't mean "Data Science" in the sense people use these days).
* More on that soon to be published (work in progress with seeds in 2006).
* xyz accumulation
دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۴۰۰
Meta: on meaning
سهشنبه، فروردین ۳۱، ۱۴۰۰
crazy years
In 1990 at 14, I finished designing a computer using Z80 and static RAM, EPROM, crystal oscillator, 8 LED display, etc. It took me ages to design the PCB on paper. In our city (Esfahan) they couldn't build two-sided PCBs. I was told it is impossible to build this PCB, it costs too much, etc. So I did not actually test it (I was sad). At 11-12 I used to write simple algorithms before starting to use my first computer in 1988-1989, then plotting polar curves, simple games that used Sprites and accessed video RAM, etc. The biggest barrier was there were virtually no manual books, and no Internet available back then to find the addresses to PEEK and POKE on C128. I had to wait years until I get a better home computer advanced enough to run C compiler that could finally run C programs because C had "function" s and I didn't have to write GOSUB for subroutines. Day and night, when not programming, I was designing CPUs on paper and trying to find an architecture and instruction set that is so minimal that a kid like me can build the CPU at home with minimal cost and simple equipment (the outcome resembled RISC). Later I decided to use a ready-made CPU instead, a Z80, which I mentioned above.
دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۴۰۰
Socrates the debugger
Socrates was the first debugger.
He used the same techniques in debugging. Instead of software code, he debugged software/info/concepts/beliefs/statements/thoughts.
It requires the same skill set: it takes time to develop this skill.
Philosophers refactor.
همه ی فلسفه ها ی اساسی، صحیح هستند
درباره نظر کسی درمورد اشتباه در آمدن بیشتر حرفهای فلسفی و صحت علم
اتفاقا به نظر من حرف همه فیلسوفهای مهم و اساسی، درست است. حتی با وجود تفاوت در نظرشون.
البته موارد اشتباهی هم هست اما کم هستند.
اما بزرگتمایی که از اون اشتباهها میشه بیشتر از سهمشان است.
هنوز ارسطو حرفهایش و مفاهیمش برای ما مفید است و استفاده دارد.
هنوز روش سقراط را بکار میبریم، و راهنمای ما است و هر بال استفاده نمیکنیم، بدون آن در پرتگاه میفتیم.
دکارت خیلی چیزها کشف و اختراع کرد (مثلا سیستم مختصات که هندسه را متحول کرد، رشنالیتی، و خیلی چیزهای دیگر). و از اونها هر روز و هر ثانیه استفاده میکنیم. بله یکی دو اشتباه هم داشت (غده صنوبری). اتفاقا نوعا ارجاعش به اناتومی مغز، خیلی رویکرد درستی است.
بعضی نظرات دکارت حتی از شناخت فعلی ما هم جلوتر است و استفاده نشده در علم مدرن. مثلا نظریه رفلکس ها.
انباشت
در فلسفه بیشتر تجمع و انباشت فهم داریم. بجای رد شدن و جایکزین شدن.
اکر دستاوردهای فسفه های اساس را در نظر بکیریم، بخشهایی که رد و جایکزین میشوند کوچکتر از آن هستند که به نظر میرسد.
این یک نظر اوریجینال بنده است. رفرنسی ندارم و جای دیگر نمیخوانید. اینها را کسی نمیگوید ولی درست هستند. نظر من است و دیدگاه درست، این است.
این نگاه، بر خلاف درامایی است که پوپر نشان میدهد.
All philosophers were right
All philosophy has been, and “is” (now) correct
جمعه، فروردین ۲۰، ۱۴۰۰
Mathematics and rulers
Mathematics is like a ruler using which you make straight walls.
This describes the relationship between axoims and reality. Also a good metaphor regarding it precision. Also about engineering-iness and tool-ness (external-ness) of it.
It is precise in itself, but we need to use it with imperfect objects.
It is for extending the mind. Thinking outside the brain.
It is nit intuitive: in extends and enhances your mind, it is beyond your natural senses, perception, counting, etc. It is about what the brain cannot do very well, it extends what brain can do imperfectly.
It is about doing, changing. It is for adapting the world and reality to it, rather than the other way.
I can count, but Maths is not intuitive for me? Mathematics is extending where the brain stops.
Historically mathematics was created by Babylonians to help them in their engineering. (Obviously it is a simplification).
It can be used to predict and theorize and simulate too. But that’s secondary to engineering.
This hasty note is just a hardening and congealing what I said vocally.
شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۹
new bad
But also any bad, has been a good, when it was in proportion.
Not only a good can turn bad if out of proportion and Aristotelian proportion,
یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۹
Logic lacks quantification
دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۹
سهشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۹
تعریفی برای واقعیت
دوشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۹
کار ما، فقط حدس و گمان است. (سه منزل)
یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۹
حذف
یکشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۹
freedom being about firing
دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۹
چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۹
Analysis as Comparison
جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۹۹
رابطه ی ذهنیت قربانی و سیستم قضایی
جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۹۹
پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۹
ردیابی جهت سود، و امپیریسیزم به عنوان دو ابزار در خدمت عقل
فاکتور مجهول در انقلاب هموساپینس: اغوای جنگ (فرارسیدن ترمیناتورها)
قابلیت مورد نظر میتواند قابلیتی مفید در جنگ، و یا حتی قابلیتی جنگی باشد. و یا روحیه ایی حنگ خوییانه، که در هموساپینسها بیتشر از نئاندرتالها بوده یا بروز کرده. نوعی علاقه به خشونت گروهی، که به موثرتر بودن و هماهنگ عمل کردن در مبادرت در کشتار بصورت دسته جمعی (و احتمالا نسل کشی ) برمیگردد. این میتواند فرضه های مختلفی را برانگییزد. احتمال دارد ان فاکتور، حتی حالت ماموریت و تقدسی باشه که افراد در جنگ حس می کنند. خلاصه با کمی اغراق، نوعی گرایش به مشارکت در جنگ طلبی و کشتار. نوعی گرایش mob و herd . ببینید انسانها چقدر اسان گرایش به شرکت در جنگ و بسیج شدن در جنگ های بزرگ دارند.
این گرایش، غریزی است که در مواقع خاصی،حتی در خردورز ترین افراد فعال میشود: نمونه اش را (در جریان جنگ قرهباغ) در افرادی در فیسبوک میبینم که از هر نظر در بالاترین سطح اینتلکچوال و توانایی شناختی هستند. اما با جندبدن آن رگ، «اغوا» میشوند با نفس جنگ (به عناوین مختلف).
اغواشدنی شوم، اغوا شدن با جنگ و کشتار، (با بهانه ها و توجیه ها و حس های سابجکتیو مختلف: روایت های مختلف). بارها در تاریخ مخرب بودن آن ثابت شده. پس این خوی مرگ دسته جمعی از کدام مزیت تکاملی میآید؟ با این خبر، شاید تنها مزیت تکاملی اش، در آن زمان بوده برای چیرگی بر نئاندرتالها.
یعنی مزییت تکاملی هموساپینس، شایید فقط یک انقلاب شناختی (کاگنیتییو) نبوده، بلکه عنصری از «سبعیت» در قابلیت های جدید این گونه ی جدید، میتوانسته کلیدی باشد - اما چون بر خلاف انقلاب شناختی، افتخار آمیز نیست، طبیعی بود اگر مورد تاکید و علاقه مفسران نمیبود.
دلایل دیگری هم برای شک بر برتری شناختی انسان وجود دارد: اندازه مغز نئاندرتالها از مغز انسان اتفاقا بزرگتر بوده - هرچند این اثبات نیست، چراکه ساده بینی خواهد بود اگر اندازه مغز را در رابطه ای خطی با توانایی شناختی (به مثابه یک متغیر یک بعدی) در نظر بگیریم. اما امکان اینکه نئاندرتالها هوشی برابر و حتی برتر از انسانها داشته باشاند، دیگر برایمان چندان عجیب نخواهد بود.
مخالف نیستم با اینکه جنبه هایی جدید از عقلی اجتماعی در انسانها پدید آمده. اما جنبه ی سبعیت را باید جدی تر گرفت.
صفت شوم برای این اغواپذیری جنگ را از آن جهت بکاربردم چرا که امکان در مقیاس (اسکِیل) بالا کشتن موثر یک گونه یا نژاد دیگر بطور سیستماتیک و در سطح گونه، تسهیل کرده.
یک اشتباه هراری هم همین است که شکوه «خردمند» بودنی را نشان میدهد که سبعیتی سیستماتیک در پشت آن پنهان شده و بهش آگاه نیست. من با و موزی خردمندی موافقم. اما باید دانست که نوعی ناخالصی و ممزی بودن در ما هست که در ستینگ و چیینش خاصی فعال میشود: ستینگ اینکه وقتی با یک گروه بسیار بزرگ باهم جمع میشویم تا با گروه بسیار بزرگ دیگری بجنگیم (خصوصا اگر تهییج هایی خاصی هم چاشنی آن باشد). در این حالت،با روشن شدن آن مدار پنهان، از هموساپیینس به برده ی جنگ (و سگ جنگ بقول شکسپیر) تبدیل میشویم، قبل از آنکه هر چیز دیگری (خردمند، غیرتی، مدافع، پیشرفت جو، ...) باشیم.
دنبال صفتی برای آن عنصر اضافه شده در طی ۱۰۰ هزار سال اخیر بودم:
«نابودگر»: ترمیناتور ی که تازه از راه رسیده، ما هستیم. من و تو. تا این را در خود نبینیم، آگاهی ما از خودمان ناقص است. نظریات فیلیپ زیمباردو در همین رابطه و رلستا است.
بعد از آشنایی با کارهای فیلیپ زیمباردو، همیشه به خشونت بشر مشکوک بودم و اینکه تا چه حد در سطج عوام و خواص تئوریزه نشده باقی مانده (طبق معمول از نظر فروید پنهان نمانده،با ایدهی اسپييلراين). خشونت انسانها و جنگ را در تکاملشان محوری میدیدم. اما نکتهای که سروش آریا نوشت کمک کرد آخری وابستگی و تعلق به ایده ی سنتی بر محوریت عقل و برتری عقلی هموساپینس رو از بین ببرم (یعنی این قطعه آخر پازل تکامل بشر را بی نیاز از یک رشد کاگنیتیو میدانم - دیگر برتری شناختی اصلا یک شرط لازم نیست). البته منکر امکان برتری هایی نیستم، و اگر برتری شناختی و اجتماعی نشان داداه شود این حرف و فرضیه ای این نوشته رد نمیشود.
پس ابطال پذیری این فرضیه کجاست؟ اگر نقش خشونت رد شود است که این نظر رد میشود. یعنی جنبه ی ابطال پذیری این نظر از این بابت است که: اگر اثبات شود که نئاندرتالها در خشونت سازمانده به اندازه انسانهای ساپینس قوی بوده اند، و همینقدر هوش از سرشان میپراند و رگ جنگشان بجوش میآید در شرایط جنگی، این حرف را پس خواهمگرفت.
(در مورد جنگ، مخالف مساله ی دفاع نیستم اما آن خود بحث دیگری را باز میکند که خارج از حوزه بحث این مطلب است).
منظور انگیزه کشتن یا قتی یا خشونت و سبعیت نیست. منظور نوعی خاصی است که در مقیاس بالا کارایی و فانکشن آن معلوم میشود. و نه مثلا خوی درنده ی گربه سانان گوشت خوار، که به اندازه ی نیاز خود شکار میکنند. بشر تکامل یافته تا نه با اندازه ی نیاز خود، بلکه به اندازه ی لازم برای تمام کردن طرف(گونه) مقابل (اکسترمینیشن) فعال شود (شرط کافی). حالا که نئاندرتال (و گونه های همونوئید دیگر) نیستند، اما آن خوی جنگ خویی و رگ اغوا با جنگ در ما همچنان وجود دارد. و به محض ایینکه به حال خود رها شود، میتواند به نابودی خویش مشغول شود.
پس در همه ی ابراز احساساتی که در مورد جنگ ها داریم (خصوصا آنها که در یک طرفش رگ و ریشه ی داریم)، آگاه باشیم که چه رگ مخوفی دارد حرف میزند از نهاد ما و ریسمانهای عقل و عمل ما را میجنباند.
(البته این در جایی گفته نشده و دارم پیشنهاد میدهم.)
سهیل سیادت نژاد
