اسپل
پروتکشن
...
and it seems it has said,
I put a spell on you
post-mirror
spell stage
... ...
I put a spell on you
موقع جنگ، آدم به این فکر میافتد که شاید،
ایدئولوژی ها برای جنگ هستند، یا برای ایجاد جنگ، یا در پاسخ به جنگ (تاب آوری) در هنگام جنگهای بعدی. و نه برعکس.
در اینجا، جهت علیت (ایجابی یا واکنشی) اساسی است. (لااقل میتوان گفت که دعوتی است برای فکر کردن بیشتر و در نظر گرفتن جهت برعکس ویزدام عمومی سابق).
ایدئولوژی ها واقعیتی هستند که برای واقعیت دیگری: «جنگ» ها ساخته یا تنظیم میشوند، یا برای ایجاد جنگ، یا در پاسخ به جنگ (تاب آوری). تحلیل ایدئولوژی ها در هنگام صلح، فراموش میکند که بقول بیرس، صلح، فاصله بین دو جنگ است.
احتمالا در قبایل پیش از باستان هم ایدئولوژیها، باعث بقا (در معنی فرگشتی) بعضی قبایل (در برابر ناپدید شدن بعضی دیگر) شده اند: چه تاب اوردن در حمله قبیله ای دیگر، و چه در ایجاد بهانه برای جنگ.
بعد از مدتی، شاید این باعثشده که هویت ها، بجای ژنتیک، فاکتور اصلی eigen/principal تعریف گروههای انسانی شده اند.
تبار هویتی، جایگزین تبار ژنتیک، در خط (های) بقا شده است.
ممکن است به نظر برسد که جنگ ها در اور ایدئولوژی ها هستند. اما شاید مکانیزم جبرانی در مورد جنگ هستند.
جنگ های غیر قابل اجتناب هستند. سوای علتش، تاکنون تاریخ این را نشان داده. صلح، یعنی مدتی که اگر طولانی شود، فراموش میکنند که جنگی خواهد آمد. این غیر قابل اجتناب بودن، در این جمله امبروس بیرس (در دائرةالمعارف شیطان) فشرده شده است: «صلح: تقلبی* در حل فاصل بین دو جنگ». در حقیقت وجود و حتمی بودن جنگ، فرض شده است، یا بهتر است بگویم، این گزارهها، به آن کاندیشنال هستند (تالی ای مشروط به مقدم).
در عین حال که جنگ شاید یک منشاء اصلی شر بتواند قلمداد شود، اما در عین حال واقعی است و غیر قابل اجتناب. پس چون واقعی است، فانکشنی هم پیدا میکند. مثل صخره ای که صرفا به دلیل وجود، محل نیچ برای صدفهایی واقع میتپاند شود. و آن فانکشن، جنبه خوب و بد میتواند پیدا کند. ( خوب و بد در معنایی اوپریشنال، که باید باز شود. اما در حوصله و اسکوپ این پست نیست).
* cheating
تعریف جنگ؟ (برای کامل تر شدن بحث). نمیدانم، اما یک مشخصه اصلی آن، شرایطی است که در آن، قتل، کشتن، یا لزوم تصمیم برای دادن جان، به وضعیت عادی، نرمال تبدیل میشود. چیزهایی که در حالت عادی، جرم ، ممنوع، تابو، یا غیر متمدنانه بوده اند. ذوب شدن قانون، در حرارت جنگ، به مثابه یک تغییر فاز.
منظور از «ایدئولوژی»، در اینجا، معنای خاصی است که با معنای مرسوم متفاوت است. منظور، مگاماشینی ساخته شده از ایده ها، است که دارای فانکشن است. با اهرمهای مدولاتورینورونرنسمیترها.
تکه هایی از کامنت ها که آنها را بدون کانتکست و مطلب اصلی مینویسم، فقط این نیست که در این وبااگ اصرار دارم فقط اوریجینال از خودم را نوشته باشم. بلکه، موضوع مورد نظر، و محتپای مورد نظر، در همون قطعه (فرگمنت، پاره) ی نوشته، وجود دارد. و برای گرفتن نکته اصلی که به نظرم ارزش افزوده دارد، دانستن پیشینه و پیشزمینه (معادل من برای کانتکست)، لازم نیست.
با این مقدمه، این هم بخشی از دیالوگی که در جایی نوشتم:
باشه، همین با عدر خواهیش، قشنگند. و عذرخواهی را زیبا تر میکنه.
آموزش عارخواهی است. تا حالا اینطور ندیده بودم. 👏
همین، منحصر به فردش میکند در فضای مجازی.
بهترین حالت (البته شاید عملی نباشه)، این خواهد بود که این دوتا ، ترکیب شوند در یک مورد ، با اسکرول به راست. سه قسمت باشه. اولیش، مقدمه باشه . بگید این موردی است که فلان ( که به تنهایی نباشد). بعد ویدیوی دوم. و بعدش این ویدیو قسمتش سومش باش. اما ممکنه اینستا اجازه نده که پست منتشر شده را اینطور کنید. برای همین، اگر نشد هم، همینطور هم خوبه.
در حقیقت، با این پست ها، شما نوعی از اشتباه رابج را خودتون کشف کردید. که با کمک آقای … هم بوده. یک نمونه ی کشف و شهود مشترک است. کشفیات علمی هم همینطورند: کشفیات واقعی، همیشه غیر منتظره اند، و برای کاشف اونها، ابتدا یک خطا یا اشتباه به نظر میرسند. نگه داشتنش، نشانه خودباوری است. انسان جائز الخطا است، ولی با وجود این خطا ها، کاشف، کشف میکنه و جلو میره. و این زیبایی واقعی این پروسه است. که بقیه ممکنه در سطح یا در کتابهای ناریخ، نتوانند بخوانند. اما خودکاشف، این را تجربه میکند.
The only -ism I may have is anti-ism-ism.
I am against labelling things with “ism”. Hence, I am antiismism:
تبیین ریاضی انتقادی مفاهیم کمال-محور و تکامل-محور: تمایز میان میدان برداری و تابع پتانسیل
در ریاضیات، مبحثی به نام «فضای برداری» و «نظریه پتانسیل» وجود دارد. یک میدان برداری میتواند گرادیان یک پتانسیل باشد، اما در عین حال میتواند چنین نباشد. به بیانی دیگر، گرادیان یک تابع (خواه تابع هدف، کاست فانکشن، فیتنس، تابع پتانسیل یا تابع اولیه و انتگرالپذیر باشد) همیشه یک میدان برداری است؛ اما همیشه به ازای یک میدان برداری، یک تابع پتانسیل وجود ندارد که گرادیانش آن میدان باشد. (نباید میدان برداری را با فضای برداری اشتباه گرفت).
میدان برداری پدیدهای شبیه به خطوط میدان مغناطیسی یا الکتریکی است که به ازای هر نقطه در فضای حالات ممکن، یک بردار و جهت یکتا و منحصربهفرد را تعیین و تبیین میکند. این شق دوم—یعنی اینکه لزوما هر میدان برداری دارای یک پتانسیل نیست—نکته بسیار مهمی است که معمولاً مورد غفلت قرار میگیرد.
ارتباط ابسترکت ریاضی با نظریه تکامل و مفاهیم فرگشت
یکی از کاربردهای این بحث در نظریه تکامل (فرگشت) و مفهوم «فیتنس» (شایستگی) نمایان میشود. در حقیقت، فیتنس یک تابع از پیشموجود نیست. سوای اینکه دسترسی به آن ممکن است یا خیر، حتی خوشتعریف بودن آن از نظر ریاضی نیز اهمیتی ندارد؛ چرا که تکامل به آن احتیاجی ندارد. در مقابل، فضای برداریِ جهتِ تکامل در هر لحظه را میتوان یک آبجکت ریاضی خوشتعریف دانست.
در فرگشت، حتی اگر نقطه ایدهآلی وجود داشته باشد یا در حالتی ضعیفتر، اگر تابع پتانسیلی برای آن خوشتعریف نباشد، باز هم میتوان قائل به پروسه فرگشت (سابقا: تکامل) بود. مفهوم اصلی، وجود یک «میدان برداری» است که در هر حالت موجود و فعلی، مشخص میکند موجود مورد نظر در چه جهتی به سمت فیتنس حرکت میکند؛ حتی اگر خود تابع فیتنس خوشتعریف نباشد.
این فرضی است که داروین (یا مفسرانش) نیز به آن دچار شدهاند. البته این یک اشتباه مطلق نیست، اما فرض بر این بوده که یک تابع یا مفهوم فیتنس وجود دارد و خوشتعریف است. در این استعاره، معمولاً بهطور اتوماتیک و نادرست فرض میشود که بهینه گلوبال (سراسری) یکه است و بهینههای لوکال (موضعی) متعدد وجود ندارند که این مسئله به مفهوم کوژ بودن (Convexity) نیز مربوط میشود. اینها خصوصیات مختلفی در ریاضیات هستند که در هر بحثی پیرامون فرگشت، تکامل، و حتی تکامل در معنای حرکت به سمت کمال، آرمانشهر و امکان وجود موجود اوپتیمال (بهینه) ، ارمان فرد، ابر من، و این این دست، مفاهیمی کلیدی واقع میشوند؛ ولی چون صرفاً در ریاضیات محض بررسی میشوند، معمولاً در بیرون از این رشته مورد غفلت قرار میگیرند.
ریشه کلمه فیتنس (Fitness) در زبان انگلیسی و فرهنگ عامیانه به معنای تناسب (مثلاً Fit\ for\ work یا اصطلاحاً افراد خوشتیپ و متناسب) است (لزوماً منظور از آن بدنسازی نیست). در کانوتیشن های ظریف آن، به معنای قابل رقابت با نظابر است، پس نسبی است. اما در تکامل و فرگشت، کافی است یک یا چند جهت وجود داشته باشد که سمت بهبود موجود را در رقابت با بقیه نشان دهد؛ یعنی همان جهت مماس که یک خاصیت یا موجود لوکال (موضعی) در فضای حالت است. در اصطلاح ریاضی، یک هندسه وجود دارد و در فضای لوکال آن، یک میدان برداری (Vector Field) تعریف میشود که این موضوع به مفاهیم منیفولد (خمینه) و متریک نیز مرتبط است.
تفکیک وابستگیها در نظریههای ساختاری و آرمانشهری
در یک نظریه منسجم، لازم نیست فرض شود که ایدهآل و آرمانشهر حتماً باید وجود داشته باشند یا قابل طرح باشند تا سیستم کار کند. ممکن است آرمانشهر یا انسان آرمانی ممکن یا ناممکن باشد، اما این مسئله در اصلِ کارکرد تفاوتی ایجاد نمیکند. ارائه لیستی از خصوصیات که تکالیف را مشخص کند، از نظر علمی و ریاضی کاملاً خوشتعریف و ممکن است؛ زیرا این ساختار از نظر ریاضی موجودی شبیه به فضای برداری است.
این ساختار بهطور لوکال به هر عاملی در هر جای هندسه این خمینه یا لندسکیپِ وضعیت (فضای حالت)، نشان میدهد که چه جهت یا جهتهایی رو به بهبود هستند. افراد با تصمیم لوکال، شخصی و ارجاع به «من» و «اکنون» میتوانند به یک قاعده هیوریستیک (اکتشافی) تجویزی یا سِـنسی از آن دست یابند. از این بابت، این رویکرد نوعی قاعده سرانگشتی (Rule\ of\ thumb) یا هیوریستیک (Heuristic) است. به عبارتی، از نظر ریاضی نیازی به توسل به آرمانشهر یا اَبَرانسان نیست. آن مفاهیم جایگاه خود را دارند، اما وابستگی (Dependency) مفاهیم از یکدیگر جدا میشود؛ پدیدهای که در مهندسی مدرن نرمافزار به آن مدیریت وابستگی (Dependency\ management) میگویند.
در حال حاضر، برخی منتقدان به خاطر استفاده از کلمات «آرمانشهر» و «ابرانسان»، ابزارهای روایی ای که طی قرنها صیقل دادهاند، برای انتقاد به کار میگیرند. پس این نکته که یک میدان برداری لزوماً تابع پتانسیل ندارد، یک نقطه محوری است.
. (میدان برداری با فضای برداری متفاوت است؛ به عنوان مثال، خطوط میدان مغناطیسی یک میدان برداری بدون قله و دارای قطب است، اگرچه حالات دیگری مانند پریودیک اوربیت و دیگر اترکتورها نیز ممکن است).
وقتی نظریه ای داده میشود، گاهی میتوان آن را به ادعا های کوچکتری تقسیم کرد. این، فقط ساده سازی یا بهبود نیست. آن را در برابر انتقاد ها و محک ها، روباست تر میکند-چنانچه ظریفیت ان را داشته باشد، ارزشهای احتمالی اش، مشخص تر خواهد شد.
بدون این تفکیک، منتقدان، نظریهپرداز را مجبور به پاسخگویی یا اثبات دو یا یه ادعای همزمان خواهند کرد، در حالی که ممکن است ساختار اصلی نظریه به آن احتیاجی نداشته باشد. مثلا آرمانشهر یا آرمان-من میتواند یک مرحله اضافه باشد یا اصلاً نباشد.یا ممکن است یکتا نباشد. یا خودش پارامترهایی و نتغیر هی حالت ایمپلیسیت داشته باشد. چنانچه سازگاری یک فریمورک با نظر به چنین اصول ریاضی انجام شود، عاملی مثبتی برای تابآوری چارچوبهای نظری است. - اگر در خور آن باشد. اگر نظریه ای غلط یا اشتباه باشد، با این کار، قوی تر نمیشود، و متلاشی هم میشود. پس این خودش، یک محک نقد برلی آن تبدیل میشود: قوی و صحیح را محکم تر، و ضعیف و کم محتوا را، ضیفتر میکند. و سمت و سوی شفاف فکر کردن را هم راهنمایی میکند. علت های عمیقتری هم دارد که در صورت لزوم، خواهم نوشت. این بخشی از یک چارچوب بزرگتر است.
هدف، شرح تفاوت بین میدان برداری و تابع پتانسیل نبود. بلکه هدف، بیان تمایزشان بود. درباره جغرافیای مفاهیم است، تا محتوای داخل آنها. چرا که بحث مربوطه، از جنس ریاضی بوده ومفصل است (درباره وجود، یکه بودن، دوطرفه بودن، ساختنی بودن، دسترسی، محاسبه پذیر بودن، تقریب، امکان، تجزیه به مراتب ش، محدود کردن (تحدید) هایش و اکستنشن (توسعه) هایش.
توجه به این نکات که بیشتر مربوط به نحوه پرزنتیشن (ارائه) است تا محتوا. در بدترین حالت، کمک میکند چارچوبهای نظری در برابر انتقادات و حملهها روباستتر (مقاومتر) شوند. برای افرادی که علاقه به استعارهای جنگجویانه دارند (که شامل اینجانب نیست)، میتپان گفت که این بحث بیشتر مربوط به لایه زره و سپر است تا محتوای درونی. بیشتر بیان لایه ای برای استفاده برای گفتمان پاپ و عامه است (غیر ریاضیدان ها).
ابزاری دیگر، در جعبه ابزار بیانی و تحلیلی (موشکافی) برای توانافزایی و ارزش افزوده در تحلیلهای پیچیده.
پ.ن.
در نرم افزار، که کُد است، و هر نرم افزار، چیزی مانند یک قانون اساسی است، شما نمیتونید از ابتدا و از صفر یک نرم افزار را بنویسید که کار کند. برای یک اپ ساده، بطور متوسط دوسال کار یک یا چندین تیم را وقت میبرد که فقط نوشته شود و کار کند. و آن هم در ۹۰ درصد مواقع، کلا با شکست مواجه میشود. و در ده درصد باقیمانده، ۹۰ درصدش کجدار و مریض کار خواهد کرد. با برنامه نویسها صحبت کنید. نمیشه یک تکه از یک کد را قیچی کرد و دور انداخت. به نظزم ساده دلانه میبینید، مساله ای دارای ماهیت پیچیدگی را. یک سیستم پیچیده اورگانیک با عوامل مختلف طرف هستید. قانون یک کشور، که از زمان قانون اسکاتلند کُد نامیده شد، و برنامه نویسی هم به همین خاطر و از روی آن نام ، بهش کُد میگویند: قانون اساسی یک کشور، پیچیده تر از یک نرم افزار است. بله میتونید بنشیدید یک چیزی بنویسید، نرم افزار هم میتونید بنویسید، یک ماهه تحویل میدهند، اما کار نخواهد کرد. اکر به این سادگی بود، سالهانه تریلیون ها دلار هدر نمیرفت ( بی اغراق). بخاطر یکی از باگ های شرکت پست در ماجرای پست-آفیس انجلیس، ده ها نفر در زندان هستند و افرادی خودکشی کردند، و زندگی ها نابود شد، و هنوز راه حلی پیدا نشده. مساله نوشتنش نیست، بلکه کار کردنش است. وعده ی کار کردن کُد ی را میدهید که پیچیدگی آن را کسی اطلاع ندارد. برای اینکه شمه ای از پیچیدگی آن بدست بیاورید، از یک برنامه نویس خبره که یک نرم افزار واقعی بپرسید، ولی نه هر برنامه نمیسی: از آن که برنامه ای نوشته باشه که در حال استفاده توسط میلیونها نفر باشد، وکار کند. بقیه، بلوف زن هستند، حتی با تجربه هاشان. کپی برداری از قوانین بقیه هم کار نمیکند. ببخشید ولی با احترام به بقیه مطالبتان، در این صحبتتان تناقض وجود دارد: تناقضی که بخاطر ندیدن نوع یپیچیدگی ای است، که از بیرون دیده نمیشود. ۹۰ درصد شرکتهای نرم افزاری، با آن همه متودولوژی، و انباشت تجربه ی نوشتن ده ها برنامه (کد)، شکست میخورند. با آن همه انباشت تجربه، و تکرار شدنش در سالها و نسل ها. همچنین. حکومت و قدرت باید بین چند نهاد باشد. اکر حکومت صرفا از مردم ، هم پرفکت نخواهد بود، و اثبات ونمونه ای ندارید که کار میکند. نمونه اش همون دموکراسی یونان باستان، نتیجه را در تاریخ ببینید. دموکراسی هایی که در کشورهای دیگر دم از آن میزنند، دموکراسی به معنای مورد نظر شما نیستند. چنین سیستمی نه دوام دارد، نه توانایی حفظ خود را دارد از حمله، و نه توان محافظت از تهدید های بیزونی و اشتباهات درونی دارد. اشتباهات خود را خواهد داشت. این هم نوعی دیگر از فروکاستن همه مسائل به یک نوع راه حل ، ساده سازی شده است. یک نهاد قدرت تکی، حتی اکر مردم باشد، کار نخواهد کرد، حتی اگر اون نهاد، رای گیری از مردم باشد، یا هر روز هم رفراندوم انجام دهند. خیلی از بدترین تصمیم ها در تاریخ که منحر به نابودیهای در سطح تمدنی، شده هم با رای گیری و رفراندوم انجام شده اند: از هیتلر، تا برکسیت. اگر سلطنت، مذهب، روحانیت، فلان طیف، موفق نبوده، دلیل نمیشود که پس اگر به توپه مردم بسپاریم، دیگه این یکی جواب میده. اینطور تیست که جواب در یکی از بیوانها باشد، و اگر اون دوتا نبود، پس حتما در سومی هست. مثالهای بیشتری هم وجود دارد که رای گیری، رفراندوم، پارلمان، غیره، منحر به نابودی هایی در سطح تمدنی شده اند. هیچ راه حل «پیشینی» ای وجود ندارد: یعنی از قبل بشینیم و مسایل اساسی را پیدا کنیم و حل کنیم. کشورهایی که قانون اسلسی از نو نوشتند، مثلا بعد از انقلاب فرانسه، یا حتی آمریکا، تا سالها اعدام ها ی روبسپیر یا جنگ داخلی داشته اند. و اون همه سال ها طول کشیده تا نرم افزار و کد مورد نظر، دیباگ شود و بهبود یابد و تدریجا تکامل یابد و دِوِلُپ شود. قانون اساسی کشوری مثل انگلیس که اخیرا انقلاب نداشته، بر اساس پیشینه precedence است. یعنی رشد ارگانیک و تدریجی با انباشت حکم های بیشمار در طی دهه ها و قرون بوده. قانون اساسی، لوح سفید نیست و نمیتواند باشد. صفحه شطرنج نیست که از اول چیده شود و ریسِت شود. یکسیستم پیچیده است ، پر از پدیده های امرجنت، عوامل فرمال سازی نشده، و شرایط بیشمار غیر قابل پیش بینی، که هیچکس به تنهایی نمیداند و نمیتواند بداند که چطوری کار میکند، همانطور که تجربه علوم کامپیوتر نشان داده. این مطلبی است که انسان ها قادر به درک علت پیجیدگی آن هم نیستند ذاتاً. مگر آنها که دهه ها کار کرده اند و کلنجار رفتن و زور آزمایی با پیچیدگی، و curse of dimentionality و combinatorial explotion، آنها را خاصع تر کرده در برابر محدودیت توان انسان در مورد طراحی سیستمهای پیچیده به صورت بخشنامه ای. افزایش تعداد، مولا سپردن به حمعیت زیاد، یا تنده مردم هم کار نمیکند: بعضی ها میکویند: «میشینیم از مردم میپرسیم چه میخواهد، رفراندوم میگذاریم، و انجام میدهیم، و بعدش دهه ها و قرن ها، خوش و خرم زندگی خواهیم کرد». متخصص هاش هم نمیتونند، چه برسه به مردم. طراحی سیستمهای پیچیده، ناممکن نیست، اما اینطور کار نمیکند که میشینیم مینویسیم. کتاب cathedral and bazzar را ببینید. همچنین mythical man month. و موارد دیگر.
ورژن ۲
در نرم افزار، که کُد است، و هر نرم افزار، چیزی مانند یک قانون اساسی است، شما نمیتونید از ابتدا و از صفر یک نرم افزار را بنویسید که کار کند. برای یک اپ ساده، بطور متوسط دوسال کار یک یا چندین تیم را وقت میبرد که فقط نوشته شود و کار کند. و آن هم در ۹۰ درصد مواقع، کلا با شکست مواجه میشود. و در ده درصد باقیمانده، ۹۰ درصدش کجدار و مریض کار خواهد کرد. با برنامه نویسها صحبت کنید. نمیشه یک تکه از یک کد را قیچی کرد و دور انداخت. به نظزم ساده دلانه میبینید، مساله ای دارای ماهیت پیچیدگی را. یک سیستم پیچیده اورگانیک با عوامل مختلف طرف هستید. قانون یک کشور، که از زمان قانون اسکاتلند کُد نامیده شد، و برنامه نویسی هم به همین خاطر و از روی آن نام ، بهش کُد میگویند: قانون اساسی یک کشور، پیچیده تر از یک نرم افزار است. بله میتونید نشینید یک چیزی بنویسید، نرم افزار هم میتونید بنویسید، یک ماهه تحویل میدهند، اما کار نخواهد کرد. اکر به این سادگی بود، سالهانه تریلیون ها دلار هدر نمیرفت ( بی اغراق). بخاطر یکی از باگ های شرکت پست در ماجرای پست-آفیس انجلیس، ده ها نفر در زندان هستند و افرادی خودکشی کردند، و زندگی ها نابود شد، و هنوز راه حلی پیدا نشده. مساله نوشتنش نیست، بلکه کار کردنش است. وعده ی کار کردن کُد ی را میدهید که پیچیدگی آن را کسی اطلاع ندارد. برای اینکه شمه ای از پیچیدگی آن بدست بیاورید، از یک برنامه نویس خبره که یک نرم افزار واقعی بپرسید، ولی نه هر برنامه نمیسی: از آن که برنامه ای نوشته باشه که در حال استفاده توسط میلیونها نفر باشد، وکار کند. بقیه، بلوف زن هستند، حتی با تجربه هاشان. کپی برداری از قوانین بقیه هم کار نمیکند. ببخشید ولی با احترام به بقیه مطالبتان، در این صحبتتان تناقض وجود دارد: تناقضی که بخاطر ندیدن نوع یپیچیدگی ای است، که از بیرون دیده نمیشود. ۹۰ درصد شرکتهای نرم افزاری، با آن همه متودولوژی، و انباشت تجربه ی نوشتن ده ها برنامه (کد)، شکست میخورند. با آن همه انباشت تجربه، و تکرار شدنش در سالها و نسل ها. همچنین. حکومت و قدرت باید بین چند نهاد باشد. اکر حکومت صرفا از مردم ، هم پرفکت نخواهد بود، و اثبات ونمونه ای ندارید که کار میکند. نمونه اش همون دموکراسی یونان باستان، نتیجه را در تاریخ ببینید. دموکراسی هایی که در کشورهای دیگر دم از آن میزنند، دموکراسی به معنای مورد نظر شما نیستند. چنین سیستمی نه دوام دارد، نه توانایی حفظ خود را دارد از حمله، و نه توان محافظت از تهدید های بیزونی و اشتباهات درونی دارد. اشتباهات خود را خواهد داشت. این هم نوعی دیگر از فروکاستن همه مسائل به یک نوع راه حل ، ساده سازی شده است. یک نهاد قدرت تکی، حتی اکر مردم باشد، کار نخواهد کرد، حتی اگر اون نهاد، رای گیری از مردم باشد، یا هر روز هم رفراندوم انجام دهند. خیلی از بدترین تصمیم ها در تاریخ که منحر به نابودیهای در سطح تمدنی، شده هم با رای گیری و رفراندوم انجام شده اند: از هیتلر، تا برکسیت. اگر سلطنت، مذهب، روحانیت، فلان طیف، موفق نبوده، دلیل نمیشود که پس اگر به توپه مردم بسپاریم، دیگه این یکی جواب میده. اینطور تیست که جواب در یکی از بیوانها باشد، و اگر اون دوتا نبود، پس حتما در سومی هست. مثالهای بیشتری هم وجود دارد که رای گیری، رفراندوم، پارلمان، غیره، منحر به نابودی هایی در سطح تمدنی شده اند. هیچ راه حل «پیشینی» ای وجود ندارد: یعنی از قبل بشینیم و مسایل اساسی را پیدا کنیم و حل کنیم. کشورهایی که قانون اسلسی از نو نوشتند، مثلا بعد از انقلاب فرانسه، یا حتی آمریکا، تا سالها اعدام ها ی روبسپیر یا جنگ داخلی داشته اند. و اون همه سال ها طول کشیده تا نرم افزار و کد مورد نظر، دیباگ شود و بهبود یابد و تدریجا تکامل یابد و دِوِلُپ شود. قانون اساسی کشوری مثل انگلیس که اخیرا انقلاب نداشته، بر اساس پیشینه precedence است. یعنی رشد ارگانیک و تدریجی با انباشت حکم های بیشمار در طی دهه ها و قرون بوده. قانون اساسی، لوح سفید نیست و نمیتواند باشد. صفحه شطرنج نیست که از اول چیده شود و ریسِت شود. یکسیستم پیچیده است ، پر از پدیده های امرجنت، عوامل فرمال سازی نشده، و شرایط بیشمار غیر قابل پیش بینی، که هیچکس به تنهایی نمیداند و نمیتواند بداند که چطوری کار میکند، همانطور که تجربه علوم کامپیوتر نشان داده. این مطلبی است که انسان ها قادر به درک علت پیجیدگی آن هم نیستند ذاتاً. مگر آنها که دهه ها کار کرده اند و کلنجار رفتن و زور آزمایی با پیچیدگی، و curse of dimentionality و combinatorial explotion، آنها را خاضع تر کرده در برابر محدودیت توان انسان در مورد طراحی سیستمهای پیچیده به صورت بخشنامه ای. افزایش تعداد، مولا سپردن به حمعیت زیاد، یا تنده مردم هم کار نمیکند: بعضی ها میکویند: «میشینیم از مردم میپرسیم چه میخواهد، رفراندوم میگذاریم، و انجام میدهیم، و بعدش دهه ها و قرن ها، خوش و خرم زندگی خواهیم کرد». متخصص هاش هم نمیتونند، چه برسه به مردم. طراحی سیستمهای پیچیده، ناممکن نیست، اما اینطور کار نمیکند که میشینیم مینویسیم. کتاب cathedral and bazzar را ببینید. همچنین mythical man month. اینها را ببینید، و ناظر بر مفاهیم مطرح شده در اینها، و این نوع پیچیدگی ها راه حل بدهید، اونوقت میشه نشست صحبت کرد. اما پیجیدگی های قانون که کُد سیستم کامل یک جامعه با میلیونها انسان، و فاکتورها و منابع بسیار دیگراست، و چنبه های پیچیده پیشینه، هویت های جمعی و فردی، تاریخ، و غیره هم به آن اضافه میشوند. فراتر از این است. مساله اینکه چه کس و نهادی حکومت کند، البته بی اهنیت نیست، اما پیچیدگی، مساله بسیار بزرکتر و مهیب تری است. مقالاتی هست که فروپاشی شوروی را به دلیل عدم تنانایی اش در سازماندهی پیچیدگی میدانند ( که در تحربه زیسته، به صورت نمود هایی از قبیل بوروکراسی جلوه دارد، و کند شدن سیستم. چیزی که حتی آمریکا و انگلیس هم در بعضی زمینه ها با آن درگیر است ). به نظر من نباید هیولای پیچیدگی را دست کم بگیریم، در چنین صحبتی. با در نظر گرفتن تحربیاتی که در علوم کامپیوتر برای مهار پیجیدگی پیدا شده، به راه حل نمیتوان کامل دست یافت. اما میتوان حسی از مقیاس و جنس پیچیدگی بدست آورد. اونوقت روزنه امید برای امکان بحث در مورد رویکر های بهتری ممکن است به وجود بیابد: مثلا روش اینکریمنتال، روش های بهبودهای تدریجی، روش تکاملی، روش های کانکشنیستی(بک پراپگیشن) و ادپتیو.
یک کامنت دادم: خطاب به حسام: بعضی اینسایت ها به وضوح ارزشمند هستند که و از طرف خواننده هاش، ممنون از به اشتراک گذاری. کلا در موفقیت آمازون هم خیلی این پرایم تاثیرداشته. تحویل چیزها در یک روز، تعیین کننده است: فکر کنم از معدود سرویس های پریمیوم باشه که تقریبا همه براش پول پرداخت کنند. علتش هم اینه که اصل کانسومریزم، بر ارج*(تمایل) خرید بنا شده، که از نظر رفتاری ،کلا کوتاه مدت است ( کلا دوپامین، که این بخش را هندل میکنه، اصولا ماهیت بیوشیمی اش از بیخ، بر کوتاه مدت بودنش استوار است).
به گمانم،
علت اینکه مقاومت دارویی در ضد قارچ ها، و انگل کش های گیاهی بهتره اینه،
که: چون مواد و سازوکار ضد انگلشون در پروسه تکامل ( فرگشت ) ایجاد شده، و در طی پروسه ی کند چند هزار یا چند میلیون ساله احتمالا،
وقت کافی بوده که
استراتژی ای انتخاب بشه، که توسط انگل ها، مقاومتی صورت نگیره.
یعنی اول جهشی رخ داده و ضد انگل بپده، بعدش انگله مقاوم شده، و بعدش جهش بعدی، و همینطور ادامه یافته، تا اینکه یک جهش ایجادشده که، انگله دیگه راهی نداشتهیا مجموعه جهشهایی جمع شده که انگله زیاد نتونسته دور بزنه یا مقاوم بشه.
همچنین حدس میزنم که در یک پوشش گیاهی، تقسیم وظیفه انجام میشه. ( division of labour )
چون داشتم فکر میکردم چرا همه ی گیاه ها اینو ندارند؟
( خاصیت ضد قارچ، ضد انگل، مثل پونه و آویشن (ضد قارچ و ویروس)، تربانتین از کاج و سرو )
چونکه اگر یک گیاه معطر این کار را بکنه، گیاهان اطراف خودش را هم از اون باکتری یا انگل و غیره محافظت میکنه. خصوصا اگر معطر باشه (از فاصله این کار را میکنه، با وجود یکجا نشینی ی گیاه).
و هر کیاهی، میتونه مواد محدودی را متخصص بشه. پس یک گیاه مثل پونه متخصص فلان نوع میشه، و گیاه کاج، بخش دیگری از سیستم ایمنی جنگل را در دست میگیره!
و این سیستم ایمنی توزیع شده، و نامتمرکز، و تقسیم-وظائف شده، فقط «باهم» کار میکنه (مفرد نوشتم چونکه یک سیستم به عنوان یک کل است. و اکوسیستم محلی، به مثابه یک موجود زنده، که میتپاند بقا یا مرگ داشته باش: مرگ آن فرم قبلش اش، و تبدیل به فرمی ساده تر، که مراتب دارد).
در طی میلیونها سال به تعادل همکارانه ای میرسند.
پس اگر نوعی از گونه ها ی یک مجموعه ی همکارنده از بین بروند،
اون مقطه ضعفی میشه برای گونه ای قارچ، میکروب، انگل، …
و همون میتونه سیستم را از بین ببره.
و کل پوشش گیاهی را با مشکل مواجه کنه.
برای همینه که حدس میزنم برخی بیابان زایی های دوران باستان، با دخالت یک موجوداتی ایجاد شده.
بعید نیست صحرای افریقا توسط انسان ایجاد شده باشه.
گرمسیر بودن به معنای بیابان شدن نیست. علتش گرما نیست.
برخشی فشرده ترین جنگل ها در استوا هستند.
مثلا عربستان که خشک است، فقط در همین چند هزار سال پیش، اینقدر خشک نبوده.
بیابان زایی یک بیماری است که اکولوژی را فرا گرفته و داره منتشر میشه. بعید نییت که انسان (اولیه) منشا ش بوده باشه.
این حتی به نظرم ظهور تمدن دز مصر را توضیح میده. چونکه در اثر ایجاد صحرای افریقا، انسانها مهاجرت میکنند، و تعدادیشون در کلوگاه «مهاجرت»، یعنی مصر، تجمع پیدا میکنند.
<br/>
دلتای نیل.
و از طرفی خیلی حاصلخیر بوده، و از طرفی گونه های خیلی مختلفی از انسانهای مختلف پراکنده در صحرای بزرگ افریقا ( قبل از صحرا شدن) اونجا به رقابت پرداخته اند.
و این منجر به ایجاد مراکز قدرت (فرعون) شده، که حتی به مقیاس الان هم بزرگ و عجیب غریب است.
لازمه این نظریه اینه که، گسترش صحرای افریقا بعد از پدید امدن انسان باشه: یعنی قبلش لنسانها با یک تنوعی باید در اونجا میزیسته باشند.
فکنم شواهد تاریخی پیدا کردم براش.
(گمان و نظریه، از خودمه).
اگر تمدن با این چیزها تحت ااثیر قرار میگیره، پس بین النهرین چی؟
اون توسط دو پدیده مخاجرت:
۱. تبدیل خلیج فارس، از محل خشکی مسطح به دریا ( موجب مهاجرت تمدن های مقیم در کف خیلج فارس، قبل از بالا آمدن آب)
۲. بیابان زایی: عربستان.
مهاجرت عمده، یک درایوینگ فورس تمدن بوده. و تغیبر های مخرب اکولوژیک، در مقیاس بزرگ، چیزی غیر طبیعی است. و مانند زخمی، قابل اجتناب.
یک تد تاک هم بود که بیابان زایی، در اثر از بین رفتن باکتری های «فلورا» ی خاک در یک اکوسیستم است.
از اونجا که بهترین تشخیص، درمانه، و بهترین درمان، تشخیصه، (مبهم گفتم، باید بازش کنم، خواستم تقارنش قشنگ بشه، اما این بیان دقیقی نیست)،
در اون تاک میگفت که با عبور دادن گله ی حیوانات، میشه منطقه صحرایی را دوباره آباد کرد! به همین راحتی!
درست شبیه مکانیزم های درمان قارچ ( و احتمالا انگل) در روده و بدن انسان.
خب این مساله را هم حل کردیم. بریم مساله ی بعدی.
سوالی از کسی پرسیدم:
متاسافنه یک ضدیتی با قوم (ایکس) گاهی دیده میشه. یک سوال داشتم، آیا این هویت/قومیت، بیشتر جنبه نژادی دارد؟ یا زبانی؟ یا فرهنگی؟ ممکنه بگید هیچ کدوم، ولی چون مطرح کردید، میخواستم ببینم کدامش بیشتر مبنای تعریفش است. ببینید مثلا هر کسی هویتیش را در چیزی تعریف میکند. یک نفر، هویتش کارش است. یک نفر دیگه ممکنه هویتش دینش باشد. یک نفر دیگه سرزمینش. یک نفر دیگه، مذهبش. یا عضویت در گروهی، ... و غیره. موضوع اینکه آدم ها چطوری هویت شان را انتخاب میکنند، برای من جدیدا جالب شده. یک عینیت داریم، ولی هویت یک مقدار ذهنی (سابجکتیو بجای آبجکتیو) ه مهست. یعنی اون انتخاب معطوف به کدام است. مثلا یک نفر، در عین حال که فرد است، عضو خانواده هم هست، عضو شهر هم هست، عضو تیره و طایفه(هایی) هم هست. و جزو انسانیست است. و جزو موحودات زنده است. و غیرهو نمیخواهم شعار بدم که هویت باید جهانی باشه و اینها. اتفاقا این بر عهده و دلخواه فرد است (انتخابی است). اینکه هویتش را کدام یک از این دایره هایی که بهشون تعلق داره، بدونه، یک انتخاب است. یعنی خودش، تعلقش را بیشتر به کدام میداند. برای همین، از افراد مختلفی این را پرسیده ام. گاهی یک گروه از افراد نزدیک ه، یک هویت مشترک را انتخاب میکنند. و یک نفر ممکنه در همون گروه باشه، ولی هویتش را از جنبه دیگری (که بهش تعلق عینی هم داره) انتخاب کنه.
"It's a "pick and choose
همونطور که میدونید این تعلق های عینی (نژاد، زبان، جغرافیا، ملیت، ... ) هم یا مرز دقیق و مشخصی نداره، و یا فیکس نیست. اگر تست ژنتیک بدید، احتمالا همیشه سورپریز هایی وجود داره (ساختار درختی پیچیده تر از فیلوژنتیک وجود داره، که تمایز یا تعلق، بستگی داره چقدر ریزدانه بکنیم، و دایره را از فرد به چه شعاعی گسترده بدانیم). زبان، مکان (مهاجرت)، فرهنگ، تغییر میکند، حتی ژن هم قابل تفکیک کامل نیست. و رابطه خیل یپیچیده ای بین افراد وجود داره که اصلا تعریف تیره ژنتیک، چیز ساده ای نخواهد بود. در مورد موضوع نوشته تان، یعنی هویت (ایکس)، میخواستم بدونم که این، جنبه تعلق و هویت سابجکتیو، به کدامیک از این دایره ها بیشتر معطوف است؟
(سوالی بود که از کسی پرسیدم. اما در مورد هر هویتی میتواند پرسیده شود)
Revelation (for the seekers):
Discrete and continuous, are a continuum.
They are not perfectly separate. They form a spectrum.
Continuum of continuity.
You are insulted because you don’t know how academia works currently in clinical areas. I assume you haven’t been in academia, and have a blind trust in academic publishing and funding. — and see what is published officially. People should not die/suffer because a you feel the intellect is insulted. The fallacy is this: you just repeat the claims of people who (the system that) have failed to solve the problem, that is, failed to find the real causes. So, they are not in the position to silence researchers and hypotheses, until their methods are more effective. Like everything, inefficiency the system has is causative.
(An online conversation about hypotheses related to dementia )
Academia is becoming like a corporate, with its inefficiencies: not money inefficiencies, but knowledge and effectivity inefficiencies. (Effectivity as efficiency. Efficient but no result, is useless: it means not efficient) ( efficiency < effectivity).
PCB ASMR? https://youtube.com/shorts/6_NE8_7E-Fs?si=4hjocpHq_sE2xODV
Nice idea about ASMR. Honestly, such s cool idea. (Let me turn the sarcasm warning here. So, trigger warning). However, that little faint screech sound (at time of applying copper mesh), ruined the whole ASMR, 😅. That litle faint sound turned it around, into anti-ASMR: into a recurring auditory nightmare, triggering misophonia fits, and ruin us all forever (just joking). The little subtle sounds make ASMR, the ASMR that it is, but one of them is a little devil, that is going to haunt us misophonics forever. Next time, blackboard-screech-fingernail ASMR. I’m joking, it in fact, is such a funny and cool idea to make this (warning: sarcastic tone on, sorry, cannot help it, it’s not intentional, I honestly liked the video) experience of toxic fumes that the memory of it makes people, including me, shudder, into an ASMR. Maybe it can cure my PCB-o-phobia that developed as result of messing with lead-and-tin at early age. It also included somatic experience of tooth enamel against copper (those who have stripped wires with bare teeth know what I mean). I am gonna watch this a lot, hopefully my amygdala will soon again allow me doing PCB and soldering and electronic, once again. I am just a bit awry of that little screech, but hopefully it would be ok.
پدیده و مشاهدهی جالبی است. میشه به صورت یک مساله آماری بهش نگاه کرد، و با منطق و ریاضی توضیحش داد. مردم باید توجه کنند که این لزوماً به معنای شنود شدن یا خوانده شدن فکر نیست. شاید بهتر باشد اول اینطور نگاه کنیم: آنچه از فکر ما عبور میکند، منشأ آن دقیقاً کجاست؟ چند درصد از افکار و کلماتی که به ذهنمان میآیند، واقعاً از خود ما هستند؟ مگر چقدر میتوانیم اوریجینال باشیم؟ ببنید که حتی کلماتمان را هم از بیرون گرفتهایم. چه مقدار از تصویرهایی که در ذهنمان وجود دارند، ساخته ی ما هستند؟ چه مقدار از آنها، برای من منحصر به فرد هستند؟
این دیدگاهی است که نشان میدهد که ما موجوداتی سوشال تر و مورچه-وار تر از اونی هستیم که ممکنه به نظرمون برسه (از دید اونی که داخل ذهنمون نشسته). در حقیقت، مفاهیم فردیت و جمع بودن را میتواند به چالش بکشد.
در ضمن درصد پیشبینی پذیری هم کم است. این به این معنا نیست که، وای ما «اراده آزاد» نداریم و اینها. اینکه آن را نداریم،بخث دیگری است،نه رد میکنم و نه قبول،و اصلا سوال را دارای اشکالی ظریف ولی عمیق از نظر منطقی/فلسفی میدانم، که خود، بحث دیگری است.
بیشتر افکار ما، به شکلی یا به نحوی، تحت تأثیر محیط بیرونی قرار گرفتهاند. منظورم از این تأثیر، لزوماً تقلید نیست، بلکه نتیجهی مشاهدات ماست. بخش عمده چیزهایی که به ذهن خطور میکند یا عبور میکند یا به ذهن متبادر میشود، بخشی از توالی و زنجیره افکاری هستند که توسط محیط، شنیده ها، مشاهدات، تریگر میشوند: همچنین، این مشاهدات،و اتفاقات بیرونی فقط مختص من نیستند، و دیگران نیز به نحوی در معرض همانها بوده اند. بنابراین، طبیعی است که آنچه از ذهن یک فرد عبور میکند، شباهتهایی با افکار دیگران داشته باشد.
الگوریتمهای آماری پیش-بینانه، این قابلیت را دارند که شباهتها را تشخیص داده و با اطلاعاتی که از افراد مختلف دارند، ارتباط برقرار میکنند. از نظر تئوری، این امکان وجود دارد که بتوانند بهصورت آماری برخی از افکار را پیشبینی کنند. این کار از طریق استنتاج یا استنباط آماری (Inference) انجام میشود، نه الزاماً از طریق شنود مستقیم. یعنی برای توضیح (اکسپلینیشن) این پدیده، میتوان به شنود، تله پاتی، فکر خوانی، و از این قبیل متوسل نشد.
حالا تصویر بزرگتر را ببینیم: اگر این فرایند در مقیاس گسترده روی میلیونها نفر انجام شود، کافی است که در ۲۰٪ موارد پیشبینیها درست از آب دربیایند. این میزان برای شرکتهای بزرگ، آنقدر ارزشمند است که سرمایهگذاری عظیمی روی تحلیل دادهها انجام دهند. در بازاریابی، همین که ۲۰٪ احتمال همزمانی بین تبلیغات و افکار مشتریان وجود داشته باشد، میتواند فروش را بهشدت افزایش دهد.
در سطح فردی، این پدیده بهگونهای تجربه میشود که گویی برخی از افکار ما بلافاصله در دنیای بیرونی منعکس میشوند. دلیل آن این است که الگوریتمها، سیر و زنجیره فکری ما را مدلسازی کردهاند تا درست در لحظهای که نیاز به یک کالا یا خدمات شکل میگیرد، تبلیغ آن را به ما نشان دهند. حتی اگر این پیشبینیها درصد موفقیت کمی داشته باشند، مغز ما متوجه آن میشود، زیرا بهطور طبیعی در تشخیص الگوها و همزمانیهای غیرتصادفی بسیار ماهر است. اما این پدیده که سیستم دیگری بتواند ما را بهتر از خودمان، پیش بینی کند، برای ما غریب است. و میتواند ترسناک باشد.
پس این پدیده را میتوان با مدلسازی آماری و بدون نیاز به نظریهپردازیهای عجیب (که متاسفانه رایج هم شدهاند) توضیح داد. کافی است تصویر بزرگتر را ببینیم و با روشهای پیشبینی آماری آشنا باشیم. پیشرفت های ریاضی، برای مطالعات علمی، از جمله فیزیک، بیولوژی، و مطالعه مغز هم کاربرد دارد. (من در حوزه نوروساینس و علوم پایه کار میکنم، نه در مارکتینگ)،. اما میتنم حدس بزنم که در مارکتینگ قابل استفاده است. اما شرکتهای بازاریابی طبیعتا برای چنین تحلیلهایی هزینههای هنگفتی میکنند. شاید حق هم داشته باشند، و نباید نگران شد.
در نهایت، این موضوع را نمیتوان به سادگی رد یا اثبات کرد، اما یک چیز مشخص است: انسان، بسیار بیشتر از آنچه فکر میکند، قابل پیشبینی است، هرچند نه بهطور کامل. همان ۲۰٪ پیشبینیپذیری هم برای شرکتهای تبلیغاتی انگیزهی کافی ایجاد میکند تا روی مدلهای ریاضی سرمایهگذاری کنند. ریاضیات این مدلها، بهویژه مدلهای آماری بیزین، در سالهای اخیر پیشرفت چشمگیری داشتهاند.
( این، در پاسخ به یک پست در فیسبوک بود (و پست هایی شبیه این نسبتا زیاد شده اند): که میگفت: «ترسناک شده هرچیزی که از فکرم عبور می کنه بدون اینکه به زبان بیارم یا بنویسم یا جستجو کنم مطلب مربوطش ظاهر میشه. بخش سخت ماجرا اینه که نمیشه اثباتش کرد»)
The super-resolution using sub-pixel shifting. (S/T)
"The best way to predict subjects is to shape them" (sSS)
"The best way to predict the future is to create it" ( either Abraham Lincoln or Peter Drucker -- or both)
در تایید صحبتتان؛ تک بعدی شدن را همه میگویند، اما لزوما بد نیست. یک نظریه است که در کتابی بنام انسان تک بعدی از هربرت مارکوزه کرفته شده. موضوع کتابش هم این نیست. البته کامل نخوانده ام. اما یک نظریه و کتاب را مردم اصل مسلم گرفته اند. که به هر قیمتی، باید چیزی موسوم به «تک بعدی بودن» را باید جلوش گرفته باشه. تک بعدی بودن نه خوبه و نه بده. نمیدونم چرا ورد زبان همه شده، و به شعار تبدیل شده. اینم شده مثل شعار دیگری که میگه «ما نباید چرخ را دوباره اختراع کنیم». و فرض میکنند که همه باید با نظرشان موافق باشند.
نام کتابه هست:
انسان تک بعدی
One Dimensional Man
یا
انسان تک ساحتی
( که به نظرم ترجمه اشتباهی است، هرچند عنوان جالبی به نظر میرسد، اما موضوع کتاب در مورد ساحت ها نیست).
این را هم مثل بقیه چیزها باید نقد کرد، اما مطمینم افرادی که این اصطلاح را بکار میبرند ، این را نخوانده اند. و فقط حاشیه ی جلدش از دور در کتابخانه ای دیده اند.
منظور مارکوزه، بیشتر نقد مصرف سیستم تک معیاری است، با یک طرز تفکر و معیار و روش برای تعریف کارایی، ارزش، کارکرد و غیره، که منجر به هژمونی ، مصرف گرایی، و نوع خاصی از غدم تکثر در انواع تفمر و انواع نقد شده. و در نتیحه، منحر به پیشرفت جوامع صنعتی، در یک بعد خاص است. در یک کلام، منظورش چیزی شبیه نوعی ایدئولوژی است.
پس از این به بعد، هرکسی گفت آدم نباید تک بعدی باشه، بپرسید منظورش چیست، و یا اینکه منبع و نظریه کلی تری که اون حرف را میزنه را بگوید، و یا در مورد تظریه اش توضیح بدهد.
گویا همه درباره نظریه ای صحبت میکنند که نظریه اش وجود ندارد. این هم یک ایده است، و مثل بقیه باید باز شود و فهمیده شود. وگرنه صرفا تکرار طوطی وار یک ایده خواهد بود.
خلاصه اینکه، منظور مارکوزه، انتقاد جامعه ی تک بعدی است، و نه انتقاد از افراد تک بعدی. یک نظریه ی انتقادی برای انتقاد از جامعه ها است، نه افراد (یعنی فکوسش اصلا بر تک بعدی بودن افراد نیست).
وقتی این را نیشنویم، هر کسی برای خودش برداشت متفاوتی میکند، و ادامه ی بحث را با ذهنیتی پیش میبرد، که فرض میکند یک فهم مشابهی بین کپینده و شنونده در تعریفش وجود دارد.
اما مهنر اینکه، این پدیده ی «مورد ادعا» هیچوقت خوب باز نشده.
لااقل مارکوزه در این مورد نگفته. دیگران خم معمولا چیزهای دیکری وارد میکنند که اونها هم نخاله هایی واذدش میشود. و نیاز به یک نوشته کدون است، تا چیزی پایه بحث قرار بکیره. یا اینکه به نحوی، حسابی باز شده باشه و در بک پروسه ی گفتگویی، باز ( دیکشنستراکت و ریکانستراکت و ریپرودیپس بطور منطقی) شده باشد.
تک بعدی بودن یا نبودن، اولا مبهم است. اما تپصیه کننده، بعد از تعریف آن، باید زحمت بکشد و آن را تعریف و تبیین کند. و تا این بحث را باز نکند، انتظار نباید داشته باشد که انداختن کارت «تک بعدی نباشیم» ، بر شنوده تاثیر بگذارد.
| Blog: |
| εψιλον |
Topics: |
| personal, philosophy, general |