سوال مربوط به جبرواختیار یا قضاوقدر چیست؟
هنوز هم بیشترین ( و شاید تنها) موضوعی که جستجو ها را به این وبلاگ می کشاند جبرواختیار است. عجیب است که مردم این همه این عبارت را سرچ می کنند (امیدوارم بخاطر گزارش درس معرف نباشد). به هر حال فکر می کنم جزو مهم ترین موضوعات در فرهنگ ایرانی امروز است که باید مورد رسیدگی واقع شود. واقعا تعریف جبرواختیار چیست؟ به عبارت دیگر سوال مهمی که باید پرسیده شود چیست؟ مساله فقط به معنی این کلمه (اصطلاح) مربوط نیست بلکه به سوالی است که در ذهن افراد مطرح می شود. چه آگاهانه و چه غیز آگاهانه. توسط چه کسی؟ توسط خودشان؟ معلم ها/اساتید؟ پدر و مادرها؟ پدربزرگ و مادربزرگ ها؟ شاعران؟ فیلسوف ها؟ توسط جامعه؟ طبیعت؟ تجربیات تاریخی؟ اشتباهاتشان؟ این ها هرکدام سوال متفاوتی می پرسند اما شاید هیچ کدام سوالی که باید را نمی پرسند. طرح سوال درست به موقعیت دانایی فعلی ما در قبال موضوع مورد شناخت بستگی دارد یعنی به این بستگی دارد که چه چیزی را نمی دانیم. اما قبل از آنکه آن را بدانیم، چگونه باید بفهمیم که چه چیزی را نمی دانیم؟ (البته راه هایی هست.) یا اگر چیزی را میدانیم از کجا متوجه شویم که دیگران آن را نمی دانند؟ (احتمالا این در اثر گفتگو بر ملا می شود).
. موضوعات زیادی هستند که با وجود نزدیکی مفهوم هایی متفاوتند و پیش از بحث باید از هم جدا شوند: جبر (یعنی چی؟)، اختیار(؟)، اراده آزاد، آزادی، درجه ی آزادی، مختار بودن (آتونومی)، تعین، علیت، تصادفی بودن، علیت فیزیکی، عدم تعین های فیزیکی، پیش بینی پذیری، پس-بینی پذیری، کنترل، اراده، انتخاب، جبر فیزیکی، جبر سابجکتیو، جبر تاریخی، قضا، قدر، حکمت، فرصت، اراده فردی، اراده جمعی، توزیع اختیار، مفاهیم مربوطه در علوم اعصاب(سیستم حرکتی، تصمیم گیری، زمانبندی، آگاهی/خودآگاهی)،کوالیا های مربوطه که که چنین تجربیاتی را می سازند، حس عاملیت، عمل/انتخاب اقتصادی، ... (این لیست ادامه دارد اما اصل قضیه گفته نشد).
فکر می کنم افراد مختلف، بر اساس سیستم های ذهنی که برای خود ساخته اند سوال های متفاوتی در این زمینه در ذهن خود دارند. اگر این وبلاگ طیف مخاطب بزرگ تری داشت میپرسیدم سوال ذهنی هر کس چیست؟
چنانچه با جستجوی جبر و اختیار به اینجا آمده اید لطفا بگوید سوال مطرح در ذهن شما چه بوده؟ حالت ایده آل این است که موقعیت متناقضی که این سوال را برای شما پدید آورده چیست. هدفم جواب دادن به این گونه سوالات نیست، چه بسا کمتر از خیلی ها بدانم. بلکه هدف این جمع آوری، جستجو برای سوال بهتر و دقیق تر است. این جستجو، در نتیجه ی تلاش جمعی،بعدها به جواب های بهتر و دقیق تر منجر خواهد شد.
هدف شخصی من از پرداختن به این موضوع این است که دایره ی اختیار و توان خود را بدانم و چنانچه انتخاب و اختیاری بیش از آنچه در نظر دارم برای من در این دنیا موجود است از آن مطلع شوم. با بیشینه سازی ِ این دایره، اختیار ها و انتخاب های فراموش شده را به حوضه ی هشیاری خود بیاورم.
نمایش پستها با برچسب جبرواختیار. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب جبرواختیار. نمایش همه پستها
پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸
چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷
حل مساله
یک مساله ی مشکل یا لاینحل را در نظر بگیرید (مثلاً یک بیماری یا پدیده ناهنجار اجتماعی و غیره). قبلاً می گفتم: "هر" مساله ای راه حلی دارد. و کافیست آن (راه حل) را کشف کرد و اِعمال کرد. اما کشف آن راحت نیست. اکنون نظر و motoی جدید به این صورت است: هر مساله ای راه حلی دارد، و آن راه حل در جایی در دنیا بر کسی معلوم است و در هر لحظه لااقل یک نفر در دنیا هست که آن راه حل را بداند. گاهی برای حل مساله مان باید بگردیم آن یک نفر را پیدا کنیم. همه چیز را همه کس واقعاً داند (یعنی همه اطلاعات و همه چیز بین مردم پخش و توزیع شده). فقط وصل شدن به آدم مربوطه مطرح است. این قابل توجه خودم باشد خصوصا ً از این جهت که از دیگران کمتر کمک می گرفتم.
جمعه، آذر ۱۵، ۱۳۸۷
مقایسه ی دترمینیسم با جبر (اختیار در دترمینیسم)
در پی یک جستجو درباره ی جبر و اختیار به یک پست خیلی قدیمی از یک دوست برخورد کردم. اگرچه نویسنده گفت که دیگر عقیده اش آن نیست و درآن مورد فکر هم نمی کند، اما باعث شد که صورت مساله اش که مرتب در اتمسفر اذهان آدم ها مطرح می شود و به آن ایراد وارد است، در ذهنم واضح تر شود. آن مطلب ِ نیما به نظر من نسبت به زمانش (سال 1375: اون موقع وبلاگی وجود نداشته!) خیلی هم جلو بود. اما آن مطلب میتواند نماینده ی دیدگاهی باشد که تصمیم داشتم آن را نقد کنم. بنابراین مطالبی که به نظرم رسید را در جواب مطلبی می نویسم که نویسنده ش خودش آن نظر را ندارد اما آن ایده هنوز در ذهن ها وجود دارد (با تشکر از سیخ ناصر). (بنابراین "وارده"های این پست، لینک فوق و تذکر ناصر هستند)
در مطلب فوق ابتدا مفهوم دترمینیسم مطرح شده بود و این ایده که با داشتن اطلاعات فیزیکی کافی می توان آینده را پیش بینی کرد (و تا اینجا باهاش موافقم). سپس نویسنده، با تکیه بر دترمینیسم، وجود اختیار را از نظر فیزیکی نفی می کند. اما نکته این است که موضوع مطرح شده در آن نگرش، بیشتر به مفهوم دترمینیسم (تعیّن) برمی گردد تا مساله ی جبر. اولی بیشتر فیزیکی است و دومی انسانی. گفته:
سوال شخصی مطرح برای من، در مساله جبرواختیار، این بوده که "با وجود دترمینیزم" در دنیای فیزیکی، چطور چیزی مثل اختیار انسانی می تواند وجود داشته باشد. و در اینجا منظورم از اختیار، یک حس است که از نظر فاعلش (انسان) معنی دارد (به قول نیما، حس اختیار). به نظر من دترمینیزم مانع اختیار نمی شود. زیرا همیشه در جایی با عدم کفایت و دقت اطلاعات مواجه هستیم. یک پروسه ی تصمیم گیری را به عنوان یک جعبه ی سیاه درنظر بگیرید. وقتی تصمیم گیرنده خودش در دنیا یک پدیده باشد باشد و فهمش ناقص باشد، طبیعتا ً با ورودی های محدودی مواجه است. گاهی بدلیل محدودیت ورودی ها نتیجه غیر قابل دست یابی می شود. به عبارت دیگر، در منطق، فرض های ناقص، نتیجه را ناقص می کنند. او (تصمیم گیرند) باید راه حلهایی برای این نقصان بیابد. این راه حل ها میتوانند بسیار پیچیده باشند و خیلی اوقات ممکن نمی شود. مثلا عدم اطلاع ها اکثرا ً با یک اطلاع خالی (مثل صفر یا بلنک در کامپیوتر) پر می شود که بعدا ًمنجر به اشتباه (سوء تفاهم) می شود. مثال: (؟).
فرض کنیم روح و شخصیت "من" چیزی است از جنس اطلاعاتی ست که معطوف به (و بخاطر) منفعت من هستند. اما نادانی و عدم اطلاع من در مورد پدیده های فیزیکی، آنتی تز گرایش من به منفعت است. یعنی جهل باعث ضرر می شود. در این تقابل، برای ساختن مفهوم من با آن صورت و کیفیت فوق الذکر، این نادانی مثل سوراخی است در این ساختار دترمینیستیک استدلال ما، که باید پر شود. اما نحوه این پر کردن، در اینکه نتیجه ی حاصل چه خواهد بود، تعیین کننده است. این سوراخ ها (عدم قطعیت ها) محل تزریق و ورود ِ تصمیم ها یا فرض های پنهان ما هستند . در این میان مفاهیمی مثل جبر و شانس ظهور میکند. در اثر این تزریق ها، نتایج دارای خواص غیرمنتظره و بدی می شوند (به تعبیر دیگر، نشت عدم صحت!). بدلیل مطرح شدن آنها در زندگی روزمره، برای استفاده خودمان (و نجات ناقص از آن ها) روی آن خواص نام میگذاریم. پس بنا بر احتیاج است که کلماتی از قبیل احتمال، جبر، اختیار، تصادفی بودن، رندم بودن، ... را می سازیم.
بعضی ها سعی می کنند برای پیدا کردن جایگاه اختیار در یک سیستم دترمینیستیک، اصل عدم قطعیت را پیش بکشند (مثلا پدیده های فیزیک کوانتم را به اختیار ربط دهند) که من (احتمالا مثل نیما) با آن مخالفم. دیدگاه دترمینیسم فیزیکی رو مجاز می دونم. (دیدگاه من شبیه ِ نظری است که اینشتین داشت. در اینجا مساله ی علیت و کازالیتی در مبانی فیزیک هم مطرح می شود که خودش مساله ی دیگری است.)
(یک نکته: در فلسفه فیزیک، محل این بحث در اتصال (یا گسست) بین فیزیک ابعاد کوانتمی و فیزیک ابعاد کلاسیک است. اما در این بحث جبرواختیار، بحث میان گسست یا اتصال میان دنیای فیزیک ایده آل با دنیای ذهنی (یا روانی یا حسی یا دیدگاه سابجکتیو) است. بنابراین همین دسته از کلمات (دترمینیسم،جبر،علیت،...) هر یک در سه حوزه مطرح میشوند که معانی عملیاتی ِ کاملا متفاوتی پیدا می کنند. ارتباط میان معانی مختلف علیت (و...) معلوم و تبیین نشده است.)
عدم دانایی وجود دارد (برای موجودی که می تواند بداند یا از دید موجودی که می تواند بداند) و وجود این عدم، خود می تواند یک دلیل برای پدیده های دیگری (مثل تصادفی بودن) باشد. بسیاری اوقات عدم اطلاع و عدم اطمینان (همان آنسرتنتی) حلقه ی گمشده ی یک بحث علّیتی است. عدم اطلاع را یک نفر (عامل) دارد. کسی یا عاملی که قادر به داشتن نوعی دانایی و اطلاع باشد. بنابراین با یک فاعل سروکار داریم که دارای عدم اطلاع است. علیت چیز پیچیده ای است.
(حاشیه: عامل بودن خودش بحث دیگری است. لازمه ی آن، دانایی، عدم اطمینان، توانایی تغییر، وجود انتخاب ها و نیز یک نیروی سوق دهنده ی مرموز است)
راه حل برای افزایش اطلاع، دانایی و دقت است. این می تواند توسط اکتشاف انجام شود و یا توسط تغییر در دنیا (به سوی حالتی که آشنا تر و امن تر باشد).
فرض کنید که وحدت ذهن و عین هگل را (با کمی اسانس ابزارگرايانه فویرباخی) این طور تعبیر کنیم: انطباق فعالانه ی دنیا بر محتوای دانایی ما. آن گاه هدف ما به گونه ای کم کردن عدم دانایی و عدم اطلاعات مان است در مورد دنیای اطراف خودمان و نیز در مورد آینده مان. کم کردن عدم اطلاع به کم کردن عدم توانایی منجر می شود. بخشی از این، می تواند توسط اکتشاف انجام شده باشد (تغییر در ذهن) و بخشی توسط تغییر در دنیا(دستکاری در عین). (در حاشیه: این تعبیر از وحدت ذهن و عین با توجه به جمله معترضه فویرباخ نقل شد. در برداشت ایده آلیستی از هگل معمولا ً گفته می شود که او دنیا را همان گونه که بود پذیرفت و خواهان تغییر آن نشد)
یادآوری: عادل در کامنتی گفت: "جبر يعني احساس ناتواني مطلق.ضعف مطلق در زمينه اي"
گاهی نمیتوانی تصمیم بگیری. یک حالت را پیش می گیری و بقیه را به شانس و اقبال می سپری. با آن، حفره را پر می کنی که برجای خود متوقف نشوی. تا عمل کنی. اینکه خدا از قبل میدانسته که نتیجه چه می شود برایت مهم نیست. اگر انسان دیگری می دانست نتیجه را، تو در مقایسه با او در جبر بودی. اما چنین انسانی نیست. پس همیشه بازنده نیستی. و هر تلاشت برای نتیجه ی بهتر واقعا ً ممکن است به نتیجه ی بهتری منجر شود. آن تلاش نتیجه ی نوعی حس اختیار است. آن ها که ندارند، بیشتر به فرض های پنهان و نادانسته هاشان تکیه می کنند و بیشتر می بازند. (هنوز حس می کنم یک حلقه مفقوده باز مانده در اینجا!)
واگرایی های مابعد ِ بحث:
اما با این وصف، چرا دنبال اختیار هستیم؟ چرا باید آن حس اختیار خوب و مفید باشد؟ چرا خوب است (یا باید) که آن احساس اختیار را داشت و نباید احساس جبر را داشت؟ چرا نباید جبر را باور کرد؟ چرا درجات آزادی خوب است؟ اصلا چرا توانایی خوب است که از آن نتیجه بگیریم که دانایی برایمان خوب است؟
برای گم نکردن جهت در بحث در مورد اختیار شاید بد نباشد به این هم فکر کنیم که چرا باید در دنیا تغییر ایجاد کرد و در چه جهتی؟ (آیا چون دنیا هنوز جای بدی است؟ و هنوز فجایع رخ می دهند؟ یا صرفا ً حرکت از بد به امید بهتر؟ یا از خوب به بهتر؟ یا صرفا داشتن یک نقش در دنیا و ارضای سلف-اکچوالیزیشن؟ برای بروز خود؟ یا بروز و جسم یافتن یک اندیشه؟ یا یک نقش (رُل)؟ )
چرا اصرار داریم که نباید جبر را باور کرد؟
در مطلب فوق ابتدا مفهوم دترمینیسم مطرح شده بود و این ایده که با داشتن اطلاعات فیزیکی کافی می توان آینده را پیش بینی کرد (و تا اینجا باهاش موافقم). سپس نویسنده، با تکیه بر دترمینیسم، وجود اختیار را از نظر فیزیکی نفی می کند. اما نکته این است که موضوع مطرح شده در آن نگرش، بیشتر به مفهوم دترمینیسم (تعیّن) برمی گردد تا مساله ی جبر. اولی بیشتر فیزیکی است و دومی انسانی. گفته:
مادامی که نظام جهان را علی میپندارم نمیتوانیم با وجود اختیار و تصادف آن را مخدوش کنیم و این را باید بدانیم که سیستمهای علی لزوماً مجبورند.این دیدگاه بدرستی به احساس اختیار و احساس جبر اشاره کرده است اما آن را نامربوط دانسته است. من نظر دیگری دارم.
سوال شخصی مطرح برای من، در مساله جبرواختیار، این بوده که "با وجود دترمینیزم" در دنیای فیزیکی، چطور چیزی مثل اختیار انسانی می تواند وجود داشته باشد. و در اینجا منظورم از اختیار، یک حس است که از نظر فاعلش (انسان) معنی دارد (به قول نیما، حس اختیار). به نظر من دترمینیزم مانع اختیار نمی شود. زیرا همیشه در جایی با عدم کفایت و دقت اطلاعات مواجه هستیم. یک پروسه ی تصمیم گیری را به عنوان یک جعبه ی سیاه درنظر بگیرید. وقتی تصمیم گیرنده خودش در دنیا یک پدیده باشد باشد و فهمش ناقص باشد، طبیعتا ً با ورودی های محدودی مواجه است. گاهی بدلیل محدودیت ورودی ها نتیجه غیر قابل دست یابی می شود. به عبارت دیگر، در منطق، فرض های ناقص، نتیجه را ناقص می کنند. او (تصمیم گیرند) باید راه حلهایی برای این نقصان بیابد. این راه حل ها میتوانند بسیار پیچیده باشند و خیلی اوقات ممکن نمی شود. مثلا عدم اطلاع ها اکثرا ً با یک اطلاع خالی (مثل صفر یا بلنک در کامپیوتر) پر می شود که بعدا ًمنجر به اشتباه (سوء تفاهم) می شود. مثال: (؟).
فرض کنیم روح و شخصیت "من" چیزی است از جنس اطلاعاتی ست که معطوف به (و بخاطر) منفعت من هستند. اما نادانی و عدم اطلاع من در مورد پدیده های فیزیکی، آنتی تز گرایش من به منفعت است. یعنی جهل باعث ضرر می شود. در این تقابل، برای ساختن مفهوم من با آن صورت و کیفیت فوق الذکر، این نادانی مثل سوراخی است در این ساختار دترمینیستیک استدلال ما، که باید پر شود. اما نحوه این پر کردن، در اینکه نتیجه ی حاصل چه خواهد بود، تعیین کننده است. این سوراخ ها (عدم قطعیت ها) محل تزریق و ورود ِ تصمیم ها یا فرض های پنهان ما هستند . در این میان مفاهیمی مثل جبر و شانس ظهور میکند. در اثر این تزریق ها، نتایج دارای خواص غیرمنتظره و بدی می شوند (به تعبیر دیگر، نشت عدم صحت!). بدلیل مطرح شدن آنها در زندگی روزمره، برای استفاده خودمان (و نجات ناقص از آن ها) روی آن خواص نام میگذاریم. پس بنا بر احتیاج است که کلماتی از قبیل احتمال، جبر، اختیار، تصادفی بودن، رندم بودن، ... را می سازیم.
بعضی ها سعی می کنند برای پیدا کردن جایگاه اختیار در یک سیستم دترمینیستیک، اصل عدم قطعیت را پیش بکشند (مثلا پدیده های فیزیک کوانتم را به اختیار ربط دهند) که من (احتمالا مثل نیما) با آن مخالفم. دیدگاه دترمینیسم فیزیکی رو مجاز می دونم. (دیدگاه من شبیه ِ نظری است که اینشتین داشت. در اینجا مساله ی علیت و کازالیتی در مبانی فیزیک هم مطرح می شود که خودش مساله ی دیگری است.)
(یک نکته: در فلسفه فیزیک، محل این بحث در اتصال (یا گسست) بین فیزیک ابعاد کوانتمی و فیزیک ابعاد کلاسیک است. اما در این بحث جبرواختیار، بحث میان گسست یا اتصال میان دنیای فیزیک ایده آل با دنیای ذهنی (یا روانی یا حسی یا دیدگاه سابجکتیو) است. بنابراین همین دسته از کلمات (دترمینیسم،جبر،علیت،...) هر یک در سه حوزه مطرح میشوند که معانی عملیاتی ِ کاملا متفاوتی پیدا می کنند. ارتباط میان معانی مختلف علیت (و...) معلوم و تبیین نشده است.)
عدم دانایی وجود دارد (برای موجودی که می تواند بداند یا از دید موجودی که می تواند بداند) و وجود این عدم، خود می تواند یک دلیل برای پدیده های دیگری (مثل تصادفی بودن) باشد. بسیاری اوقات عدم اطلاع و عدم اطمینان (همان آنسرتنتی) حلقه ی گمشده ی یک بحث علّیتی است. عدم اطلاع را یک نفر (عامل) دارد. کسی یا عاملی که قادر به داشتن نوعی دانایی و اطلاع باشد. بنابراین با یک فاعل سروکار داریم که دارای عدم اطلاع است. علیت چیز پیچیده ای است.
(حاشیه: عامل بودن خودش بحث دیگری است. لازمه ی آن، دانایی، عدم اطمینان، توانایی تغییر، وجود انتخاب ها و نیز یک نیروی سوق دهنده ی مرموز است)
راه حل برای افزایش اطلاع، دانایی و دقت است. این می تواند توسط اکتشاف انجام شود و یا توسط تغییر در دنیا (به سوی حالتی که آشنا تر و امن تر باشد).
فرض کنید که وحدت ذهن و عین هگل را (با کمی اسانس ابزارگرايانه فویرباخی) این طور تعبیر کنیم: انطباق فعالانه ی دنیا بر محتوای دانایی ما. آن گاه هدف ما به گونه ای کم کردن عدم دانایی و عدم اطلاعات مان است در مورد دنیای اطراف خودمان و نیز در مورد آینده مان. کم کردن عدم اطلاع به کم کردن عدم توانایی منجر می شود. بخشی از این، می تواند توسط اکتشاف انجام شده باشد (تغییر در ذهن) و بخشی توسط تغییر در دنیا(دستکاری در عین). (در حاشیه: این تعبیر از وحدت ذهن و عین با توجه به جمله معترضه فویرباخ نقل شد. در برداشت ایده آلیستی از هگل معمولا ً گفته می شود که او دنیا را همان گونه که بود پذیرفت و خواهان تغییر آن نشد)
یادآوری: عادل در کامنتی گفت: "جبر يعني احساس ناتواني مطلق.ضعف مطلق در زمينه اي"
گاهی نمیتوانی تصمیم بگیری. یک حالت را پیش می گیری و بقیه را به شانس و اقبال می سپری. با آن، حفره را پر می کنی که برجای خود متوقف نشوی. تا عمل کنی. اینکه خدا از قبل میدانسته که نتیجه چه می شود برایت مهم نیست. اگر انسان دیگری می دانست نتیجه را، تو در مقایسه با او در جبر بودی. اما چنین انسانی نیست. پس همیشه بازنده نیستی. و هر تلاشت برای نتیجه ی بهتر واقعا ً ممکن است به نتیجه ی بهتری منجر شود. آن تلاش نتیجه ی نوعی حس اختیار است. آن ها که ندارند، بیشتر به فرض های پنهان و نادانسته هاشان تکیه می کنند و بیشتر می بازند. (هنوز حس می کنم یک حلقه مفقوده باز مانده در اینجا!)
واگرایی های مابعد ِ بحث:
اما با این وصف، چرا دنبال اختیار هستیم؟ چرا باید آن حس اختیار خوب و مفید باشد؟ چرا خوب است (یا باید) که آن احساس اختیار را داشت و نباید احساس جبر را داشت؟ چرا نباید جبر را باور کرد؟ چرا درجات آزادی خوب است؟ اصلا چرا توانایی خوب است که از آن نتیجه بگیریم که دانایی برایمان خوب است؟
برای گم نکردن جهت در بحث در مورد اختیار شاید بد نباشد به این هم فکر کنیم که چرا باید در دنیا تغییر ایجاد کرد و در چه جهتی؟ (آیا چون دنیا هنوز جای بدی است؟ و هنوز فجایع رخ می دهند؟ یا صرفا ً حرکت از بد به امید بهتر؟ یا از خوب به بهتر؟ یا صرفا داشتن یک نقش در دنیا و ارضای سلف-اکچوالیزیشن؟ برای بروز خود؟ یا بروز و جسم یافتن یک اندیشه؟ یا یک نقش (رُل)؟ )
چرا اصرار داریم که نباید جبر را باور کرد؟
دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۷
نیچ ِ جبرواختیار
یکی از عباراتی که جستجو را به این وبلاگ می کشاند "جبر و اختیار" است. در نتیجه باید درباره ی آن بیشتر بنویسم. به چند دلیل:
1-وجود تقاضایی برآورده نشده (که یک دلیل اقتصادی است.)
2-بنابر یادگیری هب، ارتباطی که میسر می شود را باید تقویت کرد (دیدگاه نورونی)
. 2.1-به عبارت دیگر، باید نقاط قوت را قوی تر کرد (دیدگاه آنتونی رابینزی)
. 2.2-نه اینکه یکنواخت (انتروپی توزیع وزن ها بالا برود)
3-جایگاه (نیچ-Niche) خود را می شناسی و به محل مناسب تر ِ آن نزدیک می شوی.(تکاملی)
4-جبرواختیار، در فرهنگ ما و لابلای افکار ِ آدم های ما یک بحث مهم و دارای جایگاه مهم است.(دیدگاه شهود عامه ای؟)
5-توی درس دینی (یا معارف؟) درباره ی جبرواختیار می خوندیم (دیدگاه کنکوری)
6-این موضوع دلخواه و مورد علاقه من است. (دیدگاه شخصی ای)
7-راه حل های غلط زیادی برای آن ارائه می شود. همچنین به مسائل دیگری در فلسفه متصل است.
8-...(همیشه دلایل بیشتری وجود دارند) (دیدگاه خودم-ی)
پ.ن. شبکه های نورونی، دیدگاه اقتصادی(و بازار آزاد)، دیدگاه تکاملی و الگوریتم ژنتیکی، نظریه بازی ها (و انواع رقابت)، نظریه اطلاع، ... موضوعاتی جدا و دارای مرزهای خوش تعریفی هستند که هرکدام به سبک خود شهود(دلیل-دیدگاه-اپروچ-نقطه نظر-نظرگاه-عینک)ی از مساله می دهند. دیدگاه هایشان با هم جمع نمی شود اما فکر میکنم میتوان روزی به یک اتحاد (یونیفیکیشن) بین طرز دیدن های متفاوت آنها رسید.
پ.ن. نیچ (نیش) یا niche را در فارسی چه ترجمه کنیم؟
تلفظ (فارسی شده) اش چیست؟( نیچ یا نیش؟)
یونیفیکیشن به فارسی چی می شود؟
1-وجود تقاضایی برآورده نشده (که یک دلیل اقتصادی است.)
2-بنابر یادگیری هب، ارتباطی که میسر می شود را باید تقویت کرد (دیدگاه نورونی)
. 2.1-به عبارت دیگر، باید نقاط قوت را قوی تر کرد (دیدگاه آنتونی رابینزی)
. 2.2-نه اینکه یکنواخت (انتروپی توزیع وزن ها بالا برود)
3-جایگاه (نیچ-Niche) خود را می شناسی و به محل مناسب تر ِ آن نزدیک می شوی.(تکاملی)
4-جبرواختیار، در فرهنگ ما و لابلای افکار ِ آدم های ما یک بحث مهم و دارای جایگاه مهم است.(دیدگاه شهود عامه ای؟)
5-توی درس دینی (یا معارف؟) درباره ی جبرواختیار می خوندیم (دیدگاه کنکوری)
6-این موضوع دلخواه و مورد علاقه من است. (دیدگاه شخصی ای)
7-راه حل های غلط زیادی برای آن ارائه می شود. همچنین به مسائل دیگری در فلسفه متصل است.
8-...(همیشه دلایل بیشتری وجود دارند) (دیدگاه خودم-ی)
پ.ن. شبکه های نورونی، دیدگاه اقتصادی(و بازار آزاد)، دیدگاه تکاملی و الگوریتم ژنتیکی، نظریه بازی ها (و انواع رقابت)، نظریه اطلاع، ... موضوعاتی جدا و دارای مرزهای خوش تعریفی هستند که هرکدام به سبک خود شهود(دلیل-دیدگاه-اپروچ-نقطه نظر-نظرگاه-عینک)ی از مساله می دهند. دیدگاه هایشان با هم جمع نمی شود اما فکر میکنم میتوان روزی به یک اتحاد (یونیفیکیشن) بین طرز دیدن های متفاوت آنها رسید.
پ.ن. نیچ (نیش) یا niche را در فارسی چه ترجمه کنیم؟
تلفظ (فارسی شده) اش چیست؟( نیچ یا نیش؟)
یونیفیکیشن به فارسی چی می شود؟
شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۶
Personification
Fate وجود دارد، اما در مقام رقیب با او معامله کنید و نه یار.
These people suffer a crafted, misleading, mental nightly-hunter megabat: Fate.
Antagonize!
Dictionary: Fatum = Moirae = Fata = Parcae = The Fate = Atropos (the Inevitable), Clotho (the Weaver), Lachesis (the Lot-caster), three goddesses who control human destiny, the daughters of Night = Nyx, aka Chaos, by no one.
These people suffer a crafted, misleading, mental nightly-hunter megabat: Fate.
Dictionary: Fatum = Moirae = Fata = Parcae = The Fate = Atropos (the Inevitable), Clotho (the Weaver), Lachesis (the Lot-caster), three goddesses who control human destiny, the daughters of Night = Nyx, aka Chaos, by no one.
دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۴
یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۴
اختیار همراه است با یک عمل، با برداشتن یک قدم، که لااقل بخشی از یک جهل قبلی را به یک دانایی تبدیل کند.
هر دانایی جدید نادانی های جدیدی را با خودش می آورد - یعنی عیان می کند.
راستی تعریف جبر چیه؟
اما مثالی برای اختیار ناقص: انتخابات. اختیاری محدود داری. حتی بعد از اینکه رای را در صندوق انداختی، هنوز هم چیزی معلوم نشده است. بعدها در اخبار می شنوی که کدام رقیب 1+%50 شده است.
این حقیقت، که کدام برنده شده، حتی بعد از آنکه رای را انداختی، و تا قبل از اعلام آن خبر، هنوز بر کسی معلوم نیست. در حقیقت آن حقیقت هنوز وجود ندارد --- چه رسد به آنکه دانسته شود.
هر دانایی جدید نادانی های جدیدی را با خودش می آورد - یعنی عیان می کند.
راستی تعریف جبر چیه؟
اما مثالی برای اختیار ناقص: انتخابات. اختیاری محدود داری. حتی بعد از اینکه رای را در صندوق انداختی، هنوز هم چیزی معلوم نشده است. بعدها در اخبار می شنوی که کدام رقیب 1+%50 شده است.
این حقیقت، که کدام برنده شده، حتی بعد از آنکه رای را انداختی، و تا قبل از اعلام آن خبر، هنوز بر کسی معلوم نیست. در حقیقت آن حقیقت هنوز وجود ندارد --- چه رسد به آنکه دانسته شود.
شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۴
جبرواختیار
آیا ما فقط یک آیندهء ممکن داریم؟ آیا مطمئنید که ما دقیقا یک تاریخ داشته ایم؟ آیا فقط یک حال داریم؟ جواب: بله، بله، بله. اینجا و اینجا را ببینید.
فردا اتفاق های مختلفی ممکن است بیفتد. اما 20 سال دیگه خواهم دانست که در این فردا کدامش اتفاق افتاده. پس، مشخص است(خواهد بود) فردا چه اتفاقی می افتد. فقط کمی طول می کشد که از آن مطلع شویم؛ فقط آن را نمیدانیم. ندانستن همان اختیار است.
اختیار وجوددارد، چون نادانی وجوددارد. اگر نادانی نبود و همه چیز را میدانستیم صورت مساله پاک می شد، هر کاری می خواستیم میکردیم. دیگر ناراحتی نبود. شاید خوشحالی هم نبود.
ربطی به فیزیک هم ندارد. فردای من مشخص شده باشد، من آن را نمیدانم و تعیین شده است. بخشی از نوار است که بزودی پخش می شود.
اما چه اهمیتی دارد؛ اینکه، آن بخش هنوز-پخش-نشده نوار،" آیا اکنون نوارخام است؟" چه اهمیتی دارد؟
آینده نادانی است. نادانی درباره یک عدم است. آینده هرگز وجودندارد، پس من در هر لحظه ام باید انتخاب کنم که کدام در مقابلم را باز کنم. بسته به انتخاب من، با هر عملم، دنیای جدیدی در جلوی رویم ساخته می شود که زان پس، آن برقرار خواهد بود.
اگر در دنیا من وجود دارد، پس من و غیر من از هم جدا میشوند، پس آنچه میدانم از آنچه نمیدانم جدا می شود و همزمان با من، انتخاب بوجود می آید.
وجود یک من برای من، شرط لازم و کافیست برای وجود انتخاب (و اختیار).
هرکس قائل به جبر است، من خود را انکار کرده؟
من از سرنوشت می ترسم و به جنگش می روم. او بزودی من را نابود می کند. مهم نیست. من کار خودم را می کنم
من از سرنوشت می ترسم و به جنگش می روم. او بزودی من را نابود می کند. مهم نیست. من کار خودم را می کنم
فردا اتفاق های مختلفی ممکن است بیفتد. اما 20 سال دیگه خواهم دانست که در این فردا کدامش اتفاق افتاده. پس، مشخص است(خواهد بود) فردا چه اتفاقی می افتد. فقط کمی طول می کشد که از آن مطلع شویم؛ فقط آن را نمیدانیم. ندانستن همان اختیار است.
اختیار وجوددارد، چون نادانی وجوددارد. اگر نادانی نبود و همه چیز را میدانستیم صورت مساله پاک می شد، هر کاری می خواستیم میکردیم. دیگر ناراحتی نبود. شاید خوشحالی هم نبود.
ربطی به فیزیک هم ندارد. فردای من مشخص شده باشد، من آن را نمیدانم و تعیین شده است. بخشی از نوار است که بزودی پخش می شود.
اما چه اهمیتی دارد؛ اینکه، آن بخش هنوز-پخش-نشده نوار،" آیا اکنون نوارخام است؟" چه اهمیتی دارد؟
آینده نادانی است. نادانی درباره یک عدم است. آینده هرگز وجودندارد، پس من در هر لحظه ام باید انتخاب کنم که کدام در مقابلم را باز کنم. بسته به انتخاب من، با هر عملم، دنیای جدیدی در جلوی رویم ساخته می شود که زان پس، آن برقرار خواهد بود.
اگر در دنیا من وجود دارد، پس من و غیر من از هم جدا میشوند، پس آنچه میدانم از آنچه نمیدانم جدا می شود و همزمان با من، انتخاب بوجود می آید.
وجود یک من برای من، شرط لازم و کافیست برای وجود انتخاب (و اختیار).
هرکس قائل به جبر است، من خود را انکار کرده؟
من از سرنوشت می ترسم و به جنگش می روم. او بزودی من را نابود می کند. مهم نیست. من کار خودم را می کنم
من از سرنوشت می ترسم و به جنگش می روم. او بزودی من را نابود می کند. مهم نیست. من کار خودم را می کنم
اشتراک در:
پستها (Atom)
