دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۴۰۰

آیا وقت انتشار آن کار رسیده؟

نزدیک هستم به بسته شدن نهایی اش. هنوز یک تکه ی آخر مانده.

magnum opus

Socrates the debugger

 Socrates was the first debugger.

He used the same techniques in debugging. Instead of software code, he debugged software/info/concepts/beliefs/statements/thoughts.

It requires the same skill set: it takes time to develop this skill.

Philosophers refactor.

True Failure

The only true failure is death:

dying (or causing death).

(It is a/the hard failure.)

همه ی فلسفه ها ی اساسی، صحیح هستند

 درباره نظر کسی درمورد اشتباه در آمدن بیشتر حرفهای فلسفی و صحت علم

اتفاقا به نظر من حرف همه فیلسوفهای مهم و اساسی،  درست است. حتی با وجود تفاوت در نظرشون.

البته موارد اشتباهی هم هست اما کم  هستند.

اما بزرگتمایی که از اون اشتباهها میشه بیشتر از سهمشان است.


هنوز ارسطو حرفهایش و مفاهیمش برای ما مفید است و استفاده دارد.

هنوز روش سقراط را بکار میبریم، و راهنمای ما است و هر بال استفاده نمیکنیم، بدون آن در پرتگاه میفتیم.

دکارت خیلی چیزها کشف و اختراع کرد (مثلا سیستم مختصات که هندسه را متحول کرد، رشنالیتی، و خیلی چیزهای دیگر). و از اونها هر روز و هر ثانیه استفاده میکنیم. بله یکی دو اشتباه هم داشت (غده صنوبری). اتفاقا نوعا ارجاعش به اناتومی مغز، خیلی رویکرد درستی است.

بعضی نظرات دکارت حتی از شناخت فعلی ما هم جلوتر است و استفاده نشده در علم مدرن. مثلا نظریه رفلکس ها.


انباشت


در فلسفه بیشتر تجمع و انباشت فهم داریم. بجای رد شدن و جایکزین شدن.

اکر دستاوردهای فسفه های اساس را در نظر بکیریم، بخشهایی که رد و جایکزین میشوند کوچکتر از آن هستند که به نظر میرسد.


این یک نظر اوریجینال بنده است. رفرنسی ندارم و جای دیگر نمیخوانید. اینها را کسی نمیگوید ولی درست هستند. نظر من است و دیدگاه درست، این است.


این نگاه، بر خلاف درامایی است که پوپر نشان میدهد.

All philosophers were right

All philosophy has been, and “is” (now) correct


جمعه، فروردین ۲۰، ۱۴۰۰

Mathematics and rulers

Mathematics is like a ruler using which you make straight walls.

This describes the relationship between axoims and reality. Also a good metaphor regarding it precision. Also about engineering-iness and tool-ness (external-ness) of it.

It is precise in itself, but we need to use it with imperfect objects.

It is for extending the mind. Thinking outside the brain.

 It is nit intuitive: in extends and enhances your mind, it is beyond your natural senses, perception, counting, etc. It is about what the brain cannot do very well, it extends what brain can do imperfectly.

It is about doing, changing. It is for adapting the world and reality to it, rather than the other way.

I can count, but Maths is not intuitive for me? Mathematics is extending where the brain stops.

Historically mathematics was created by Babylonians to help them in their engineering. (Obviously it is a simplification).

It can be used to predict and theorize and simulate too. But that’s secondary to engineering.

This hasty note is just a hardening and congealing what I said vocally. 


شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۹

new bad

But also any bad, has been a good, when it was in proportion.

Not only a good can turn bad if out of proportion and Aristotelian proportion,

یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۹

Logic lacks quantification

A logical system without quantification (measures) is..., is...

shortsighted
distractable
machanical
gullible
(potentially) deceptive
psychopathic
abusable
blind
dry
wooden
myopic
ocd
limbic
autistic
lost in details
lacks big picture
non-holistic
too Mathematical-logic
non info-holder (missed some of the capture, some of the grip) (forgetful) (unjust)
a-rat-in-a-maze
unjust
... 

... 

In search of the right word.

PS:

Logician. Is something to be. 

Same for one which lacks:
Probability
Priority

PS:
Levels: (todo: write). 

Great refactorer

دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۹

the great debugger

the great debugger
(i am)

سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۹

تعریفی ‏برای واقعیت ‏

پرسیده شد:  «تعریف واقعیت چیست؟ هنوز تعریفی از واقعیت ندیده ام»

واقعیت را نمی‌شود  «تعریف» کرد. چون تعریف، در حوزه خیال است.

فقط می‌توان با آن روبرو شد، از آن اطلاعات کسب کرد، یا در آن اکشن انجام داد.
واقعیت را مثل جعبه سیاهی میبینم که ورودی و خروجی های محدود و مشخصی به آن داریم.
پس نمی‌توان تعریفش کرد، فقط می‌توان با آن interact کرد.

البته این صورت بندی از واقعیت، از خود بنده (سهیل) است و شاید جایی پیدا نکنید.
رودست این تعریف اگر ممکن باشد، خودم خواهم زد. 

دوشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۹

کار ما، فقط حدس و گمان است. ‏(سه ‏منزل) ‏

١. ایده آلیسم. 

 «نه، از آن حرفم مطمئن نیستم کار ما، فقط حدس و گمان است.» 

(هایپوتز دادن. و تست شدنش. نه پیش بینی. اون هم هست. ولی دانه ی آن گیاه، حدس و گمان، و رشدش، پیش بینی است. اون حدس و گمان، اصافه میشه از هیچ، گویی. اون حدس خودش اکسپرشن هم هست. اسکلت است که آنفولد می‌شود. محتوای مبادله شده است) 

این جمله ی طاهرا کوتاه و جالب، و ظاهرا (و واقعا) حکیمانه ای شد: کار ما، فقط حدس و گمان است.

چرا فقط؟ اولا مطمئن نمیتونی باشی. تا وقتی اعتراص (ارور) ندهد نمی‌توانی. (مگر چشمداشت به مثابه نیاز باشد. که وادارت می‌کند).

(بیخیال قطعیت بشو. و معیار قطعیت، انتساب و انتخاب خودته؟ تخمین خودت؟ ) 

اول حدس و گمان میزنی؟ یا در واکنش؟ یا در واکنش به ارور؟

خلاقیت هم هست. 
اما نگفتم ایده. 

کار ما شناخت است؟ دانش است؟ (knowledge is power). 
کار ما باور است؟ و یقین است!؟ (organised). 


٢.
امپیریسیزم انکتد:

کلا نه حرفف من بلکه هیچ حرفی قاطعیت نداره. تا در عمل انجام و دیده نشه.

دیدن نه. شنیدن نه. عمل. وقوع. 

٣. آپدیت:

فردا ممکنه بفهمم حرفم اشتباه باشه و حرفم رو اصلاح کنم، اگر چیز واقعی تری دیدم.

واقعی تر. نه حفکقیقت. نه صحت. نه truth. فقط یک درجه به واقعیت محاط، نزدیکتر. 

یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۹

حذف

از زمان گذشته، جنگ و بحث و clash (برخورد) بین بوده و ادامه دار که میان فلسفه و عرفان. پس در صحبت از جایگاه عرفان باید دید در برابر چی است. باید زمینه ی این جنگ را باید پشت این بحث ها دید.
(البته عرفان تعدیل کننده ی یک clash دیگر هم هست، که تعدیل کننده ی انواع اکسریمیسم است. اما آن در حیطه این بحث نیست).

بطور مشخص تر، دو مثال مد نظرم است. یکی اونی که میگه  «پای استدلالی ن چوبین بود».
و دیگری جریانی است که ازش امام محمد غزالی بیرون اومد.
نتیجه ی هردوی اینها، حذف طرف دیگر بوده، خصوصا چونکه حکومت ها و سیاسیون معمولا طرف یک جبهه را می‌گرفته اند و به  «حذف گرایان» مجال جولان میداده اند در برابر طرف دیگر. 

ببخشید اگ %ر واضح نیست. در این استدلال از  «حذف گرایی» استفاده کردم که به نطر من یک مفهوم روشن کننده است، و برای توصیح پدیده های تاریخی-فرهنگی مفید خواهد بود.

بهتر است بجای استفاده از مفاهیمی مثل آزادی بیان و احترام به دیگران، و PC، و روایت پرسش ها بر اساس این مفاهیم و ترم ها، سوالات را بر اساس اصطلاحات جدیدی مطرح کرد از جمله  «حذف گرایی». (بع عنوان یک گرایش و رفتار). که در یک چارچوب نظری بزرگتر مطرح می‌شود (GIL).

اما هر حذفی هم بد نیست. حذف، پایه ی محاسبه آست... و دور کردن (برعکس اتصال) ، پایه تمدن است.
پس معکوس هر تقبیحی هم لازم است. اما در جای خود.
در داخل و بیرون دایره.
تمدن و وحش.
سیگنال و نویز. 
پریدیکشن و وریبیلیتی. 
اینفو و دیسترکشن.
نیرو و زور.

یکشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۹

freedom being about firing

Take 1:
freedom means freedom to fire. 
Take 2:
Freedome is about being able to fire. 
Take 3:
You are free as much you can fire. 
Take 4:
All Freedome is eventually freedom to fire someone, or anyone. (Not to be trapped in them).
Take 5:
One aspect of every freedomeis to kee having the Freedome to leave it and fire them.
No one has authority on you or owns you, you are in a contract with them, which you can resign/cancel any time.

You can fire the person in power, the company that hires you,..... 
Allof these people are your clients, or you are their client. 
You need to be able to switch. That's one reason money is useful. You can select another option instead and pay for that. Not obliged to choose something.
It's choice.
It is transferable and replaceable. 

Fire your boss: your boss. in fact you are the client and you can choose another server (another plumber) .
You are a boss and you can hire another client, and fire them.
The former is often considered as freedom. But the latter is the more interesting point here. 

Evolution and survival. This has to do with an abstraction about these. 

Take 6:
There are multiple types of fredom: takes, paradigms, etc. 

Take 7:
Who is the client? It only depends on the point of view and point of narration. A contract can be seen in both ways. 

It is their survival. 

Your choice of president cannot be changed too rapidly though. It is rate limited. 

This is in contrast with the view of cardinality of the set of degrees of freedom. But in fa t there is a mirror meta symmetry. Each view is asymmetric, but a mirror image also exists. 

Take 9:
Tjayshow history progresses. 

(In history, the meaning of x progresses). 
x = freedom. 
x = mode of persuasion.

Persuation moments:
* Force
* Bully
* Make that person self sabotage. Make them bully themselves. 
* Mislead or lead or influence (sophistis) 
* Persuage: logically, self-contradiction (Sxratic). 
* Persuade: talk-therapy.
* Debate
* Label, induce polarity, otherness: use the sense of enemy. (bipartite model of the world). 
* Sell the vision
* Make them do volunteer work (freely, not because of market /economy). 
* Make them work cheaply (K.) 
* Oensourve or wiki cobtrubution
* Collaboration or mind storming. 
* Contract. Various forms of contracts. (Nautical...). 
... 

* Lamguage
* Language charged with harsh lamguagw
* Language charged with various labels and symbolics
* Language and ethics (super ego) 
... 

etc.
More on this. 

دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۹

سیستم قضایی پایه تمدن است. اگر سیستم قضایی نداشته باشیم، ماقبل تمدن خواهیم بود. 

چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۹

Analysis as Comparison

 

Analysis is all about "Comparisons". 

(This is a free flowing note)

It is also about dissection. (or breaking into parts or constituents).

Buulding up an argument in which the output is by comparison (hence, output of a binary "decision" about something objective ) or a series of comparisons.
The result is binary, hence, "logic". 
Any "decision" is eventually a comparison. It is analysis when decision is part of a mental process (without acting), results in an intellectual predicate, that is descriptive. Doing analysis used the same faculties of decision making. But about past, not future (prediction) of outcomes. But it always involved counterfactual, so the outcome, as a mental product, implies some generative model that will produce decisions.

Decision about somebeing. Not a Decision to "do" something.

I am not trying to define analysis, but want to emphasise the essence of analysis is where it culminated to comparisons, implicit or explicit. 

A report of a mental process in which the main tools are:
* Comparison
* Cutting.

جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۹۹

رابطه ‏ی ‏ذهنیت ‏قربانی ‏و ‏سیستم ‏قضایی

علت ریشه ای خود مظلوم پنداری (به عنوان مکانیزم دفاعی و سازگاری)، نبودن سیستم قضایی مرجع است. افراد مجبور می‌شوند خودشان حقشان را بگیرند. و مکانیزم های غریزی مثل مظلومیت، انتقام، کینه (و انواع خشونت)،و غیره فعال می‌شود. این غرایز، اتفاقا لازمه ی بقا در جامعه ای هستند که در اون، بستر تمدن، یعنی یک سیستم قضایی مستقل و بالاتر از قدرت، غایب یا ناکارآمد است. سیستم قضایی ای که باید مامور برون‌سپاری خشونت و مرجع جایگزین غریزه های فوق الذکر باشد. مشروطه خواهان هم اشتباه شون این بود که کم کم خواسته ی اصلی یعنی عدالتخانه را فراموش کردند. و سرشان به خواسته دیگر یعنی مجلس گرم شد. در حالیکه مجلس، نسبت به عدالتخانه، فرع است.

جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۹۹

 All "data" is historical data. All data is about past. It is "life" that creates "present" for data. It is called "experience".

پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۹

ردیابی ‏جهت ‏سود، ‏و ‏امپیریسیزم ‏به ‏عنوان ‏دو ‏ابزار ‏در ‏خدمت ‏عقل

در پاسخ به Mehrdad Mehrdad که نوشته اند:

«اینقدر علوم انسانی و به ویژه تاریخ رو دستکاری کردن و میکنن، هربار یه فرضیه جدید ارایه میشه سریع به این فکر میکنم کدام گروهها از این فرضیه سود میبرن؟ اگه سودمندی به سمت اروپا و آمریکا باشه از اساس به اون فرضیه شک میکنم.» (پایان نقل قول)

جواب من:

میدونیم که عقل به تنهایی ممکنه اشتباه کنه.
و شما یک ابزار ی رو شناسایی کرده اید که همان ردیابی نفع باشه.
که ما رو متوجه کنه احتمالا نیروهای پنهانی که عقل ما رو داره میبره به سمت خودش.
اما ابزار دیکری هم هست که به کمک عقل میاد. و اون امپیریسیزم است، خصوصا گونه کاملتر شده ی آن که علم باشه.
البته کامل نیست و در حال پیش رفتن است.
اما نوعی ابجکتیویتی و دوز ی از رئالیزم اضافه میکنه.

نمیگم راهش به انحراف نمیره.

اما ابزار دومی است (در کنار ابزاری که گفتید) که بایاس های ما رو می‌تونه بر ما برملا کنه.

اما نیت یابی و تریسtrace کردن جهت سود، خودش ابزار اصلی استدلال نباید باشه.

بلکه ممکنه عقل رو راهنمایی که و ببدار کنه که بایاس های خودش رو اصلاح کنه.

در حالت کلی این هم امکان دارد که ممکن است چیزی به نفع کسی باشد اما در عین حال حقیقت باشد. البته هیچ گزاره ای حقیقت کامل نیست و این همیشه در مقایسه با گزاره های دیگر معنا دارد.
(این چارچوب را اگر لازم بود بیشتر شرح میدهم).

پس اینجا دو ابزار و شاقول برای عقل مطرح شد. ابزار های دیکری هم هستند که در کنار عقل بکار میروند و ما را اکاه میکنند به محل هایی از استدلال و توحیح که باید بیشتر احتیاط کنیم. اما روایت عقلانی و پروسه ی لستدلال، همچنان بدنه ی اصلی یک خط سیر /پروسه/بحث در عقلانیت را تشکیل میدهد. این هم به معنای اینست که منطق ، ماده اصلی فکر و خرد هم هست و هم نیست.

افراط در هریک از این ابزارها ما را به بیراهه میکشاند. افراط در ردیابی سود، فرد را به نظریه تپطئه و توهم توطئه میکشاند. حالب است که پایه های شیمیایی هستند که این را برجسته و غالب میکنند.
افراط در منطق خشک ریاضی، بحث دیگری هست که باز خواهد شد.
همه اینها ابزاری هستند که در کنار هم پیش نیروند، و فضای ابهام و ناداناسته ها را طی میکنند . پر میکنند، برمیگردند به خانه و دپباره صبح های زود راه می افتند به فوریجینگ.

فاکتور ‏مجهول ‏در ‏انقلاب ‏هموساپینس: اغوای ‏جنگ ‏(فرارسیدن ترمیناتورها)


 چه فاکتور مجهول و مرموزی در هموساپینس ها ایجاد شده که باعث تمایز اونها شده و موجب نابودی نئاندرتالها شده است؟ به این سوال علاقه داریم چون هر جوابی با آن، می‌تواند در مورد ماهیت انسان به ما اطلاعاتی بدهد.

فرضیات مختلفی وجود دارد:
یک دستهه فرضیات مبتنیی بر قابلیت‌های شناختی و خردمند بودن، و سایر مزایا است. این «قابلیت» های جدید فقط شناختی نبوده. و توانایی کار گروهی، توانایی مبادله و ساخت ابزار، یادگیری جمعی، و غیره، (و حتی بهبود سیستم ایمنی و قلبی عروقی) بوده. هراری این دسته را روایت میکند.
اما همه ی اینها یک نکته و قابلیت جدید هموساپینس ها را نادیده میگیرند.

در خبری جدید آمده که (با بیانی ساده سازی شده،) جنگ میان  هموساپینس ها با نئاندرتال‌ها «صد هزار سال» طول کشیده. یعنی احتمالا بخشی از این تکامل مرموز فرصت داشته که در طی مدت این صد هزار سال تدریجا تکمیل شود: یعنی در شرایط جنگی!
شرایط جنگی دائمی و بی انتهای که مدتهای مدیدی شرایط طبعی اکولوژیک تکاملی بوده. این شرایط در طی آخرین (جدید ترین) مرحله ی تکامل ماها واقع شده است. صد هزار سال در مقیاس تکاملی میتواند قابل توجه باشد، چرا که قدمت نوع هموساپیینس انسان هم معمولا صد هزار سال تخمین زده میشود. پس نتیجه میگیریم که:

آن فاکتور ناشناخته، در فشار تکاملی ٍ «شرایط جنگ» پدید آمده.

قابلیت مورد نظر میتواند قابلیتی مفید در جنگ، و یا حتی قابلیتی جنگی باشد. و یا روحیه ایی حنگ خوییانه، که در هموساپینس‌ها بیتشر از نئاندرتال‌ها بوده یا بروز کرده. نوعی علاقه به خشونت گروهی، که به موثرتر بودن و هماهنگ عمل کردن در مبادرت در کشتار بصورت دسته جمعی (و احتمالا  نسل کشی ) برمیگردد. این میتواند فرضه های مختلفی را برانگییزد. احتمال دارد ان فاکتور، حتی حالت ماموریت و تقدسی باشه که افراد در جنگ حس می کنند. خلاصه با کمی اغراق، نوعی گرایش به مشارکت در جنگ طلبی و کشتار. نوعی گرایش mob و herd . ببینید انسانها چقدر اسان گرایش به شرکت در جنگ و بسیج شدن در جنگ های بزرگ دارند.

این گرایش، غریزی است که در مواقع خاصی،‌حتی در خردورز ترین افراد فعال می‌شود: نمونه اش را  (در جریان جنگ قره‌باغ) در افرادی در فیسبوک می‌بینم که از هر نظر در بالاترین سطح اینتلکچوال و توانایی شناختی هستند. اما با جندبدن آن رگ، «اغوا» میشوند با نفس جنگ (به عناوین مختلف).

اغواشدنی شوم، اغوا شدن با جنگ و کشتار، (با بهانه ها و توجیه ها و حس های سابجکتیو مختلف: روایت های مختلف).  بارها در تاریخ مخرب بودن آن ثابت شده. پس این خوی مرگ دسته جمعی از کدام مزیت تکاملی می‌آید؟ با این خبر، شاید تنها مزیت تکاملی اش، در آن زمان بوده برای چیرگی بر نئاندرتالها.

یعنی مزییت تکاملی هموساپینس، شایید فقط یک انقلاب شناختی (کاگنیتییو) نبوده، بلکه عنصری از «سبعیت» در قابلیت های جدید این گونه ی جدید، میتوانسته کلیدی باشد - اما چون بر خلاف انقلاب شناختی، افتخار آمیز نیست،‌ طبیعی بود اگر مورد تاکید و علاقه مفسران نمی‌بود.

دلایل دیگری هم برای شک بر برتری شناختی انسان وجود دارد: اندازه مغز نئاندرتالها از مغز انسان اتفاقا بزرگتر بوده - هرچند این اثبات نیست،‌ چراکه ساده بینی خواهد بود اگر اندازه مغز را در رابطه ای خطی با توانایی شناختی (به مثابه یک متغیر یک بعدی) در نظر بگیریم. اما امکان اینکه نئاندرتالها هوشی برابر و حتی برتر از انسانها داشته باشاند،‌ دیگر برایمان چندان عجیب نخواهد بود.

مخالف نیستم با اینکه جنبه هایی جدید از عقلی اجتماعی در انسانها پدید آمده. اما جنبه ی سبعیت را باید جدی تر گرفت.

صفت شوم برای این اغواپذیری جنگ را از آن جهت بکاربردم چرا که امکان در مقیاس (اسکِیل) بالا کشتن موثر یک گونه یا نژاد دیگر بطور سیستماتیک و در سطح گونه، تسهیل کرده.

یک اشتباه هراری هم همین است که شکوه «خردمند» بودنی را نشان میدهد که سبعیتی سیستماتیک در پشت آن پنهان شده و بهش آگاه نیست. من با  و موزی خردمندی موافقم. اما باید دانست که نوعی ناخالصی و ممزی بودن در ما هست که در ستینگ و چیینش خاصی فعال میشود: ستینگ اینکه وقتی با یک گروه بسیار بزرگ  باهم جمع می‌شویم تا با گروه بسیار بزرگ دیگری بجنگیم (خصوصا اگر تهییج هایی خاصی هم چاشنی آن باشد). در این حالت،‌با روشن شدن آن مدار پنهان، از هموساپیینس به برده ی جنگ (و سگ جنگ بقول شکسپیر) تبدیل می‌شویم، قبل از آنکه هر چیز دیگری (خردمند، غیرتی، مدافع، پیشرفت جو، ...) باشیم.

 دنبال صفتی برای آن عنصر اضافه شده در طی ۱۰۰ هزار سال اخیر بودم:
«نابودگر»: ترمیناتور ی که تازه از راه رسیده، ما هستیم. من و تو. تا این را در خود نبینیم، آگاهی ما از خودمان ناقص است. نظریات فیلیپ زیمباردو در همین رابطه و رلستا است.

بعد از آشنایی با کارهای فیلیپ زیمباردو، همیشه به خشونت بشر مشکوک بودم و اینکه تا چه حد در سطج عوام و خواص تئوریزه نشده باقی مانده (طبق معمول از نظر فروید پنهان نمانده،‌با ایده‌ی اسپييل‌راين). خشونت انسانها و جنگ را در تکاملشان محوری می‌دیدم. اما نکته‌ای که سروش آریا نوشت کمک کرد آخری وابستگی و تعلق به ایده ی سنتی بر محوریت عقل و برتری عقلی هموساپینس رو از بین ببرم (یعنی این قطعه آخر پازل تکامل بشر را بی نیاز از یک رشد کاگنیتیو میدانم - دیگر برتری شناختی اصلا یک شرط لازم نیست). البته منکر امکان برتری هایی نیستم، و اگر برتری شناختی و اجتماعی نشان داداه شود این حرف و فرضیه ای این نوشته رد نمی‌شود.
پس ابطال پذیری این فرضیه کجاست؟ اگر نقش خشونت رد شود است که این نظر رد میشود. یعنی جنبه ی ابطال پذیری این نظر از این بابت است که: اگر اثبات شود که نئاندرتالها در خشونت سازمانده به اندازه انسانهای ساپینس قوی بوده اند، و همینقدر هوش از سرشان می‌پراند و رگ جنگشان بجوش می‌آید در شرایط جنگی، این حرف را پس خواهم‌گرفت.
(در مورد جنگ، مخالف مساله ی دفاع نیستم اما آن خود بحث دیگری را باز میکند که خارج از حوزه بحث این مطلب است).
منظور انگیزه کشتن یا قتی یا خشونت و سبعیت نیست. منظور نوعی خاصی است که در مقیاس بالا کارایی و فانکشن آن معلوم میشود. و نه مثلا خوی درنده ی گربه سانان گوشت خوار، که به اندازه ی نیاز خود شکار می‌کنند. بشر تکامل یافته تا نه با اندازه ی نیاز خود، بلکه به اندازه ی لازم برای تمام کردن طرف(گونه) مقابل (اکسترمینیشن) فعال شود (شرط کافی). حالا که نئاندرتال (و گونه های همونوئید دیگر) نیستند، اما آن خوی جنگ خویی و رگ اغوا با جنگ در ما همچنان وجود دارد. و به محض ایینکه به حال خود رها شود، میتواند به نابودی خویش مشغول شود.
پس در همه ی ابراز احساساتی که در مورد جنگ ها داریم (خصوصا آنها که در یک طرفش رگ و ریشه ی داریم)، آگاه باشیم که چه رگ مخوفی دارد حرف میزند از نهاد ما و ریسمانهای عقل و عمل ما را می‌جنباند. 

(البته این در جایی گفته نشده و دارم پیشنهاد می‌دهم.)

سهیل سیادت نژاد

چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۹

The vestigial no-deletion law

Consider evolution in a simple optimisation paradigm, in the sense that it tries to almost locally optimise on each soecies; while adhering to a constraint:

It seems evolution doesn't like to delete its DNA ideas (achievements), i.e. organs, mechanisms, strategies and techniques, etc. It tried to adapt and repurpose* them, and if not useful, shrinks them as vestigial organs.

But it doesn't delete them. (except for big rare breaking points such as the Eukaryot revolution). This seems to be a rule of the game that evolution has decided on it long ago. Pretty much like a universal law.

Like the unidirectionality (which is also elaborated by Nicolic). I am not sure if this law is recognised by others. So, here I write it. Another great example is the brain (will elaborate on this later.

Sohail Siadatnejad
(to be published soon)