دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۴۰۱

Linux=IDE

Linux is a big IDE. Linux as an IDE.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۴۰۱

روش، عمل، وسیله، هدف، تکرار، بهداشت روش

بهداشت روش. (خصوصا در گفتگو. و انواع اکستریم کامیونیکیشن) خیلی اوقات، درست بودن روش، از درست بودن عمل مهمتره. چون عمل تاثیرش کوتاهه، اما روش، باقی میمونه. وقتی به روش انتقاد نشه، خودبخود کپی میشه. یا عملا تایید میشه. (با سکوت نسبت به روش) وسیله یا هدف؟ گاهی (در اسکوپ یک عمل) وسیله از هدف مهم تره. روش دچار تکرار نیچه ای میشه. ولی عمل، یک بار، پارتیکولار، و است. چونکه عمل در لوپ مداقع و رگولیشن و اکپلیسیت کردن و ریفلکت کردن هست. اما معمولا روش نه. استراتژی ای که منجر بهش شده. فری استراتژی و عمل در اینکه که استراتژی حتما تکرار میشه. و تکرارش بیشتر از عمل است. نیچه اون تکرارتیچه ای رو برای عمل گفت . (که مسوولیت عمل رو بر عهده بگیریم). اما باید اینو اضافه کرد: مسوولیت استراتژی ات را هم به عهده بگیر. و فرض کن تکرار میشود. بیشتر از عمل. در حلقه ی بیرونی و احاطه کننده است.

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۴۰۱

دریف در دایره های قرمز، چرخه های رگولیشن

کامنت من بر این مقاله ساینتیفیک امریکن: ارسالی از م.ش: https://www.scientificamerican.com/article/the-dark-side-of-collaboration/ یادداشت (کامنتاری): بسیار جالب بود. به نطرم این رفتار جمعی انسان برای همه ی جمع های انسانی برقرار است. و خصوصا در محیطهای حرفه ای/شغلی. به نظرم پدیده اش مقداری شبیه آزمایش استنفورد است. به نظرم تا وقتی نظارت بیرونی (قانون و governance و audit و اینجور چیزها) نباشه که جریمه ای قانونی براش وضع کنه، راهی برایش نیست. یعنی فشاری از بیرون گروه لارم است (تا خدی شبیه فشار تکاملی). البته همونطور که این مقاله پیشنهاد میکنه، بعد از این قانون، عواقب جریمه ای اش باید برای افراد شرح داده بشه در یک سری «آموزش» کاری در شرکت، گروه، غیره. اما همین کار تا فشار نهادهای ناظر، یا نظارت سازمان های دولتی، قضایی، نظارتی، … با امکان واقعی جریمه های واقعی (با ضمانت اجرایی) وجود نداشته باشه، این اصلاح عملا بوجود نمیاد. در محیط های کاری corporate ، عملا این گونه دوره های آموزش ها را پیاده کرده اند. کمی شبیه تکامل است که در اون gene drift بوجود میاد اگر فشار تکاملی (فشار انتخاب و بقا) مداوم وجود نداشته باشه. در مقاله هم شبیه این را گفته: گفته که نشان داده اند این تخلفات و عدم صداقت ها escalate میشن (بالا میگیرند) . مقاله بدرستی تجویز کرده که باید از مراحل اولیه جلوش گرفته بشه. عنوان و صورتبندی خوبی مطرح کرده اند. احتمالا بطور کلی خاصیت کولبوریشن انسانی است. اما توصیه ی آخرش (که کافیه بدونند بعث چه آسیبی در بیرون میشه)، حدس نویسنده است. خودش هم از کلمه perhaps استفاده کرده. کمتر میشه یا سرعت escalationش (بالا گرفتن ها) کمتر میشه، اما جلوش گرفته نمیشه. به نظر من تنها فشار بیرونی (مثل وجود جریمه penalise) میتونه بطور واقعی مانع این قضیه بشه. رگولیت ش کنه. و خط قرمزی براش بوجود بیاره. البته افراد و شرکت ها هم بطور طبیعی دنبال راه های در رو و دور زدن قانونها و loophole هم خواهند گشت. اما در نهایت، میشه امیدوار بود که در رقابت بلند مدت بین «قانون» (رگولیتورها) با شرکت ها (یا انسانها)، سیستم احتمالا بیتونه به تعادل مفیدی برسه (نش؟). (اما این هم خودش یک فرضیه است. احتمال این هم هست که این کافی نباشه و بقول نگرش چپ، این ایراد در ذات خاصیت رقابتی کپیتالیسم باشه. به هر حال هر دو حالت بصورت فرضیه و هایپوتز قابل طرح هستند، ولی در نهایت راه حل ها هستند که مهمند). بعد از رخ دادن این ماجرای deaselgate توصیف شده در مقاله، حتما قوانینی تصویب شده. و در تبع آن، کشورهای مختلف درگیر روابط تجاری، دپر خم جمع شده، و همدیگر را بهش متعهد کرده اند (از طریق وضع جریمه های قانونی). تا از این به بعد جلوی اشتباههای بعدی گرفته شود. یعنی لازمه اش اینست که خطوط قرمزی رسم شوند. اما در جایی مثل ایران، چنین کاری انجام نمیشه. چون لازمه اش اصلا تشخیص این آسیب است. حالا تا بعدش تحلیل دلایلش انجام بشه. و بعد لازمه قوانینی تصویب بشه. و بعد هم اون قوانین ضمانت اجرایی داشته باشند. زنحیره ای از چندین مرحله لازم است و گروههای مختلفی باید کارشان را درست انجام دهند تا این زنجیره کامل شود. یکیشان هم نشود، بی فایده خواهد بود، و اون چرخه ی drift و escalation ادامه خواهد داشت. بدیش اینه که گاهی هیچکدام از این مراحل بطور کامل انجام نمیشه، خطوط قرمز و regulation ها عملا بوجود نمی آیند. برای کنترل هر جیزی حلقه فیدبکی در بیرونش لازم است. جریمه نمی‌کنیم. خطوط قرمز هی بیشتر رد میشوند توسط گروههای مختلف همکاری کننده (از دولت تا شرکت ها، از مردم تا نهادها). این رد کردن مرز های قرمز یکی بعد از دیگری، قبحشون میریزه. در امور و زمینه های مختلف. تا جامعه کم کم از هم پاشیده بشه.

پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۴۰۱

از عواقب جدایش schism

... این احتمالا تا کنون یک دیالوگ معنی دار با جنس مخالفش نداشته، و گرنه میفهمید. جدا بودن فضای گفتگو بین دوجنس هم یک عامل مهم در ایجاد این شرایط و ذهنیت است. ... ... split schism

سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۴۰۱

باگ جنگ در مغز بشر

یک باگ در مغز انسان وجود داره که موجودی به شدت فریفته ی جنگ است. علت ژنتیکی داره و کاریش نمیشه کرد. افرادی که ضد جنگ فعالیت میکنند بر علیه اون باگ ژنتیک طبیعی انسان حقار چیده اند و آگاهانه مواظبش باید باشند، وگرنه اون هم از کنترل فرار میکنه. یک باگ طبیعیه مثل باگ مغز در مورد قمار یا اعتیاد است. انسان، با ایده ی جنگ فریفته و اسیرش میشود. کاریش نمیشه کرد. فقط نباید طرف قمار، اعتیاد، و جنگ رنگ رفت. وگرنه انسان را فرا میگبرد. کسی که به این پی نبرده، صحبت باهاش بی فایده است. حالا هر طرفی میخواهد باشد. حتی اگر در طرف مظلوم جنگ باشد، فریفته و اسیر فکر تلافی از طریق یک جنگ دیگر خواهد شد. کافی است سیاستمدارها تلنکری بهش بزنند. از این نظر، سیاستمدار ها (ی جنگ طلب) و کازینودار ها، و قاچاقچی های مواد مخدر، شبیهند. در پاسخ به https://www.facebook.com/100010791520820/posts/1588934911476211/?d=n

شنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۱

خرد و درد

خرد و درد درد، کاهنده ی خرد است درد مزمن، میتپاند حس (فیلینگ) نشود. اما خرد را میکاهد. اصل نکته همین بود. ادامه ی این متن جدی نیست و بازی فکری است. درد، مثل اصطکاک است برای «حالت» ها در مکانیک کلاسیک. فرسودن و اتلاف اطلاعات و انرژی است. پراکندن آنها. ورود درد به معادله خرد میتواند در ورود، ایجاد، حس کردن، ... درد باشد. اما همه ی اینها کاهنده ی خرد نیستند. در حقیقت درد وجود دارد در دست و پای ما. مساله این است که چه کنیم کاهنده ی خرد نشود، یا کمتر چنین باشد. آنها را جدا کنیم. اما دردی که خود فرد حس کند. درد ی که در دیکری حس کنی، این خاصیت اصطکاک برای خرد را ندارد. دردی که در فرد حس شود، تجربه درد در دو جا وقوع میتبد: سیستم لیمبیک و کورتکس (طبق تقسیم بندی خودم، که تمایزش با سایر ورژن های این باید واضحتر ترسیم شود). درد خود در لیمبیک است و درد دیگری در کورتکس. غیر از این دوگانه، شق سومی هم هست: که موقعی و ما به ازای/کوریلیت درد در بدن است: همان آسیب واقعی (آن را هم میتپان در مرد آسیب زن و بدن، بیشتر شکافت و بخش هایی برایشدر نظر گرفت. پاتوژن، سیستم ایمنی، خود بدن و فیبرهای «سی» و «آ»، التهاب (مفهومی مبهم اما مرمزی)، دخالت های پاتپژن در بدن و اعصاب، دخالت های بدن و دفاعش در موقعیت، و غیره. شی و ابجکت آسیب اما متاسفانه هنوز قابل تعریف نیست. کتاب کندل این نکته درخشان را گوشزد میکنه. که البته احتمالا از سنت فلسفه آمده). اگر حس نشود ولی در تن وجود داشته باشد، شاید اثر منفی آب بر کورتکس (و خرد) بیشتر باشد. یعنی ناخوداگاه بودنش بدتر از خوداگاه بودنش است. دردی که از دیگری حس میشود معمولا خوداگاه است، و در کورتکس. ایجاد درد، در حالت سایکوپاتی انسانی، رابطه اش با کم کردن خرد چیست؟ این نظر و ایده، اکر بخپاهد جدی باشد، باید فکری برای این موقعیتذهم بکند. چرا که موجودیتی بیرون/جدا از افراد برای فرد و خرد را برای تبیین/بیانش بکار برده است / اختیار کرده است (پزیشنش این است). درد و رنج (سافرینگ) هم رابطه پیچیده ای دارند، که خارج از این بحث است و باید یافته های علم مشخصی که در این زمینه وجود دارند بررسی شوند. رنج و درد، رابطه دارند با دو نوع امپاتی لیمبیک در برابر کورتکسی (که ایده ای اخیر است). شاید روزی در کنار اصل مشاهده ای (در برابر تجویزی) ی کانسرویشن/پرسوریشن درد (سال ۲۰۰۷؟) قرار بگیرند. و رابطه شان با اسکلیشن (سوپرا-پرسوریشن) مشخص شود. و باک ها و اینکنسیستنسی هایی که در این زمینه وجود داره را فکر کنم. البته اینها فکر های جدی ای نیستند. اما تجربه نشان داده که این بازی های فکری (شانسش /بالقوه اش هست که) گاهی منجر به تصویر های صاف و پوست کنده ای میشوند که آنوقت نمیشود جدیشان نگرفت. حاشیه های بی ربط و رقیق و کم مایه بگذریم. اما بیان اصلی و زبانی، به تقارن لفظی بین درد و خرد ، به نظر در خور نوشتن آمد. از این متن راضی نیستم اما مثل بقیه مطالب، زیبایی و استواری کلام و بیان برای من پشیزی ارزش ندارد. و یکی از نقاط عصیان/سرکشی در نظر گرفته ام. این فقط دعوتی است به در نظر گرفتن رابطه ی بین این دو، خصوصا در مقیاس تاریخی، و نیز طی عمر افراد (در مقیاس دولوپمنتال)

پنجشنبه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۱

ارزشگذاری، داوری، قضاوت

داوری ها و قضاوت ها شکل میدهند به همه چیز. هر کسی که داوری و قضاوت ش معیار باشه، در نهایت، تعیین کننده ی سرنوشت ها میشه.
بدتر اینکه این قضاوت ها ایجاد الگو میکنه وبرای دیگران مرجع میشه. مردم قضاوت هاشون رو با اینها تنظیم میکنند. و میشه ابزار اعمال* (و نشر و گسترش*** ناهشیارانه**) ایدئولوژی.
*به نظرم این قضاوت ها و داوری ها و ارزش گذاری ها، همون ارور سیگنالهای PP هستند که همه چیز رو تعیین میکنند. (در ایدئولوژی، به مثابه یک ابر-ذهن**** اکستندد). valuation
** subdeliberate
***درضمن شبیه سیستم قضایی بر اساس پریسیدنس شد. **** در اصل از GIL میاد، اما مفهوم سیگنال ارور، از PPوام گرفته شده. این در ادامه ی بحث سیاه دیدن و لزوم سیاه ندیدن هم هست، که توضیح جدایی را میطلبد. در اون بحث، قضاوتهای عادی روزمره و سابکتیو ولیویی که در ذهن ها صورت میگیره، و کامیونیکیت میشه، (و گاهی با بولی با واکنش های اکشنی و یا اموشنی (ppes) ابراز میشه و بیرون میاد در سطح پیدا و فیزیکی)

شنبه، فروردین ۰۶، ۱۴۰۱

احترام؟

گاهی یک ایده را باید چندین بار گفت، تا کم کم تاتی کند و راه رفتن بیاموزد، و بیان خوب خودش را جستجو و پیدا کند. گاهی ایده را بصورت خام مینویسم. تا پایش روی زمین قرار بگیرد. تا اینکه کم کم بیانش پیدا شود. این یادداشت یکی از اونهاست.
علت دیکر شکسته بودن بیان این است که ایده ای است که قبلا جنریت شده و زایش یافته، و اکنون به صورت یاداوری حاضر شده و نه تازه از تنور آمده باشد. یعنی بیات است: فاصله ی زمانی ای است بین انعقادش و این اسنیتنس از بیانش. مطلب اصلی: (که حالا دیگه تحت شعاع نور نکته فوق قرار میگیرد)

در مورد توهین: در کل میشه گفت که مساله، احترام یا توهین نیست. بلکه رعایت قواعد استدلال و گفتگو و مباحثه است، تا گفتگو مفید شود، و حرکتی رو به جلو و آزادی/رهایی باشد. خود احترام یا عدم توهین به خودی خود اهمیت ندارد، بلکه به دلیل دیگری باید رعایت شود.
پ.ن. احترام و ریسپکت به روش و قاعده ی بازی باید داشت، نه افراد، و نه ایده ها و نه افراد. اما قاعده ی بازی کدامست و کی باید تعیین شود. پس انتهای این غشا و ممبرین باز است. تکه ای و پاره ای از ایده است.
زمینه

سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۴۰۱

قاضی، طبقه زمیندار، شاه

در مورد علت قابل اتکا بودن قانون در انگلستان، (خصوصا در مقایسه با ایران) : تا حالا بر اساس مشاهداتم از انگلیس، به دو دلیل کلیدی و دو تفاوت اساسی رسیده ام: دو ایده هستند که ممکن است درست یا غلط باشند، اما باید بررسی/تحلیل شوند (الف) از نطر تاریخی، وجود یک سری لورد و زمیندار کلان بوده اند که شاه باید باهاشون تعامل میکرده. ازشون تعهد هایی برای جمع اوری سرباز میگرفته و در عوض در یک سری تصمیم گیری ها باهاشون مشورت میکرده. (ب) وجود سابقه طولانی سیستم قضایی در انگلستان، از نوعی که عملا روی/علیه افراد در بالاترین مقامهای قدرت هم دست بالا دارند و میتوانند علیهشان حکم دهند. هردوی اینها موجب تعدیل و رگولیت کردن قدرت مرکزی و تعدیل تمامیت خواهی آن میشوند. در ضمن موجب پایداری و stability میشوند. مخصوصا طبقه ی زمیندارهای اعظم، از هزار و چند سال پیش، موجب ساختاری شده که بطور ایتعاری، مول موزائیک های پهنی شده که یک بستر سخت و قدارای قوام هستند. این البته برخلاف مساوات اقتصادی و نوعی از ساختار طبقاتی است. در دراز مدت، این موجب شده که تداوم همه چیز در جامعه انگلیس به شاه بستگی نداشته باشد، و اگر شاه عوض شد، ساختار قدرت در جامعه حفظ میشود. چون ساختار های قدرتی بوجود اورده اند و حفظش میکنند. و شاه فهمیده که اونها برای قدرتش استبیلیتی فراهم میکنند. از ابتدای تاریخ از در مذاکره و توافق با اونها روبرو شده ولی در ایران هرکس به حکومت میرسیده**، تمام طبقه ی ملکدار ها رو تارومار میکرده. نمونه اخرش همین محمدرضا شاه با اصلاحات ارضی دقیقا معکوس این کارو انجام داده. انکار زیرساخت یک ساختمان رو شخم زده. (البته نگرش چپ با این ایده و نظریه مخالف خواهد بود. اما به ار حال یک فرضیه است که باید در جای خود بررسی شود). در مورد سیستم قضایی، سیستم قضایی اینجا سابقه طولانی دارد. و فکر میکنم بر خلاف ایران دینی نشد، که روحانیان در دست بگیرندش (اتفاقی که در زمان ساسانیان افتاد. و احتمالا قبلش). ندیده ام دیگران زیاد در مورد این قضیه این تحلیل را بدهند. سیستم قضایی و دادگاهی اینها از خیلی قدیم، به نوعی مستقل بوده (البته در مقایسه با تاریخ ایران). و در سیر تطور تاریخی اونقدر قوی و مستقل شده که در مقطعی حتی شاه شون رو محکوم کرده و اعدام کرده. (اگر اشتباه نکنم). هر دو عامل موجب توزیع قدرت و استبیلی شده اند، که انسجام جامعه به یک رشته منفرد نخ و یک فرد بسته نباشد. به نطر میرسد، در تاریخ انگلستان، رقابت قدرت بین طبقه ها با شاه، از مدتها پیش بیشتر تعدیل کننده بوده. ولی در ایران، نابود کننده. اتفاقی که در همه حکومتها در ایران می افتاده. در ایران ، حکومت مرکزی، و شاه تنها عامل استبیلیتی جامعه بوده. و برای همین این همه هر چند وقت یکبار زیر و رو میشده (و میشه). (اینها رو باید منتشر کنم اما رشته ی من نیست که استدلال رو پخته و مدون کنم). طبق این دو ایده (چه درست یا غلط)، برای قابل اتکا شدن قانون، (که انگیزه ی این بحث بود)، هریک از دو عامل فوق (یا هردو در کنار هم) باید مبنایی باشند که قانون به اونها تکیه و اتکا کند. در ایران، بطور تاریخی، از ابتدا از مذهب برای اتکا استفاده کردند (بعید نیست که این پدیده در ایران باستانی، مبنایی مسیحیت سیاسی هم شده)، اما اون ماهیتا برای این کار (اتکا) مناسب نیست. چرا؟ نمیدانم، عملا اینطور بوده. (مثل لوردها) خودش به دنبال افزایش اقتدار خودش است (اما به عنوان یک کل)، اما به دلیلی منجر به نقش و کارکرد استیبل کننده نبوده: به نوعی مصرف* میکند تا پروواید. مشاهده و سابقه تاریخی این رو ظاهرا نشون میده که طبقه روحانی ها نمیتونند نقشی مشابه طبقه ی لوردها و زمینداران کلان را بازی کنند. احتمالا دلایل مختلفی میشود برایش آورد. شاید غیر این جهانی بودن خروجی سرویسشان است. چیبیده به زمین نیستند. اینکه با ریلیتی یا مجاز بودن، تعیین کننده است. بخشی از این موقعیت به ساختار مالکیت ربط دارد. که فاکتور سیستم قضایی اون را حمایت میکند. حالتی و نوعی ابتدایی از جدایی قوا بوده، که سیر تطورش (بقول سیستمهای دینامیکی، نقطه ی ثابتش) ، جدایی بیشتر این قوا و موازنه قدرت بوده در جهت ثبات. و جدایی رسمی و اکپلیسیت شده ی قوا. در زمینه اش، این نیازها را هم دارد: ۱ مذاکره، امکان اتحاد لوردها، رقابت ولی با امکان توافق با شاه (بجای دیشداپری در مورد اینکه تنها امکانها و افوردنس ها، تسخیر و سلطه و نابودی است، و یا نابود شدن: بازی برنده-بازنده یا جمع-صفر). کار روی نفع های مسترک، مثل سرباز گیری، دادن مالیات و غیره (بخشی از مذاکره و معامله ی بالغانه). خلاقه، قائل شدن امکان عدم جنگ (صلح)، تپافق، و حالتی از برنده-برنده. انکان سود رساندن به هم (اتحاد؟ نه، بهتره بگم تعامل و اکولیبریوم: خصوصا در قدرت). ۲. (نیازمندی دیگر برای این موقعیت یا فرض برای این نظریه) (tbc) چند نکته پراکنده ی دیگر: هایرارکی قدرت-استبیلیتی. مثلث قدرت: شاه، قاضی، لورد (و جدایی آنها). . چرا لورد ها روش ساستینبل در دیش گرفته اند؟ . جزیره بودن (بجای چهار راه بودن)؟ و در عین حال دارای منابع بودن (باران خیز بودن). پا نویس: * تعبیر مصرف: از مهران سورانی، البته در یک کانتکست دیگر ** sudo

شنبه، اسفند ۱۴، ۱۴۰۰

priveducationcare

Privatisation of: * Health care * Clinical research * Scientific research * Education is mistake. Private sector is welcome to participate. But governments much take responsibility. This point is just about the source of funding. Providing the funds and directing/leading it at that level. (not controlling, not nanaging, not executing).

نقد، پیاده کردن موتور، حذف

نظراتی در بحثی در مورد تعریف نقد و چگونکی آن: (این پست نخراشیده و کامپوز نشده است. صرفا برای ثبت است. فور د رکورد) در حاشیه، این بیادم اومد: شاید مفهوم دیکانستراکشن هم خوب باشه. برخلاف تصور رایج، دیکانستراکشن به معنی تخریب نیست. اتفتقا چیزهایی را دیکانستراکشن میکنند که براسون مهمند و بهش علاقه دارند. معناش یک جوری مثل اینه که موتور ماشین را باز کنی، تمام پیچ و مهره هاش رو باز کنی، و از اول ببندی. یک جوری در اوردن فاکتورها و عوامل زیاد در یک ساختار و پدیده است، و احتمالا عوامل بیشمار داخل یک پدیده. مثلا همه چرخ دنده های یک ساعت. یا همه اجزای یک موتور. اونوقت است که ساختار علی اش را فهمیده ایم. بجای اینکه یکی دو عامل/فاکتور/علت رو ازش ببینیم و ساده سازی کنیم. اما این سخت میشه و کمی دور از بحث نقد میشه. نقد: به نظرم شاید بهترین و اصیل ترین نمونه ها در بحث نقد، سقراط است. شاید اکر یک چیز کافی باشه، خوندن دیالوگ های اولیه سقراط است. اون به نظر من یک جورایی اصیل ترین روش نقد رو انجام میده. موافقم که کارهای کورکورانه ای مثل دور ریختن چیزها و تخریبشون، و حذفشون، ضرری میزنه که سالها نمیفهمیم از کجا ضربه خورده ایم. مثلا در مواجهه با پدیده های سنتی. چون هر چیزی که این همه سال دوام داشته و باقی مانده، «فانکشن» و «کارکرد»ی داره. اگر یک ساعت را باز کردی و بستی، یا موتور ماشین را باز کردی و بستی، و یک پیچ اضافه اومد (یا یک چرخ دنده اضافه اومد)، میدونی جایی خرابکاری کرده ای. چون در بستن مجددش، اون را حذف کرده ای. و باید منتظر اتفاقی بد باشی. نمیگم نباید تغییر داد، اما تغییر واقعی، هیچوقت حذف نیست. در دیالوگی، که در پاسخ به این سوال من بود طی کامنتی در پستی: معنی کلمه ی انتقاد در اینجا حساس میشه، چون همه چیز به کلمه ی انتقاد رسید. اما خب بستگی دارد اون انتقاد را چگونه تعریف کنید. ادمها ی مختلف، به چیزهای مختلفی میگن انتقاد. معنی انتقادی که میگویید چیه؟ یعنی با جه روشی؟ متد پیشنهادی تان چگونه است؟

شنبه، اسفند ۰۷، ۱۴۰۰

دایناسور ها و پستانداران ۲

ایده ی اینکه علت انقراض دایناسورها، پدیداری پستانداران بوده، هرچی پیش میره دلایل (اکانت و اکسپلنیشن) بیشتر و بهتری برا پیدا میشه (این کار مجاز است). فکر میکنم با جدیت کافی بهش بطور جدی پرداخته نشده. یکی از دلایل اخیر، نورونهای آینه ای هستند. علت های واضحتر دیکر، حمایت های گروهی (شامل بدنی)، پشم، امپاتی، حمایت از فرزند، ... نمیدونم این فرضیه ی اولیه را جایی دیدم یا پدید آمد. احتمالا سالها پیش هم در این مورد نوشته باشم. اما این ایده ی که در مورد دو نیروی متضاد (که یکیشان نورونهای آینه ای است)، هوشمندانه است. البته ضربه ی شهابسنگ بزرگ چنان قوی بوده که موجودات زیادی منقرض شده اند. اما این قضیه رقابت با پیتانداران هم مهم بوده. و شاید بعد از صرف خالی کردن صحنه تنسط دایناسورها نبوده.

پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۴۰۰

نصف شدن بین چرخ دنده بین دو قدرت

تحلیل ماجرای تنش اوکراین را میشه ساده تر کرد. سرنوشت اوکراین است که بین دو چرخ دنده ی قدرت نظامی اصلی گیر کرده (و تقسیم میشه، یا محل تنش میشه)، از طرفی میخواد به ناتو بپیونده که کل سیستم عریض و طویلش بر ضد روسیه چیده شده، و طبیعیه که روسیه هم منتظر نمیمونه که ناتو بیاد جلوتر. چون جایی که بین دو قدرت نظامی بزرگ (و رقیب) است، دو تکه میشه (مثل کره شمالی و جنوبی)، یا لااقل محل تنش بسیار میشه. این سرنوشت، ربطی به چیزهای دیگه (ایدئولوژی، وضعیت حقوق بشر، وضعیت اقتصادی، دموکراسی، غیره) نداره، اون دو قدرت اصلی، هر ایدئولوژی دیگری میداشتند همین اتفاق می افتاد. فعلا که تعداد بمب اتمی امریکا و روسیه بیشتر از بقیه است. و موقعیتیه که در طی کل قرن ۲۰ شکل گرفته، و فعلا کاریش نمیشه کرد. این تنش ها هرچه در دنیا کمتر باشند بهتره. لااقل محدود به همون اوکراین و کره و چند جای دیگه باشه. اینجا تنها زبان قدرت است، اونهم نظامی.

یکشنبه، اسفند ۰۱، ۱۴۰۰

باز هم تبعات خلا سیستم افیشنت justiciary e

وقتی مرجع قضایی نباشه که هر کیس ی رو بررسی کنه، و اتهام ها در یک دادگاه ییطرف بررسی شوند، مردم راسا ً به تهمت رو می اورند و فضای افکار عمومی را جایکزین دادگاه میکنند. و اون اتهام بیاد افذراد میماند و نه حکم نهایی. بنابراین یک ریشه ی این حرکت ها به نبودن یک سیستم قضایی افیشنت و کارا بر میگرده. (کارا، قوی، مستقل، مستقل از قدرت(مثلا شاه)، و مستقل از مذهب). این معضل را لااقل از زمان ساسانیان داشته ایم (روحانیان در صدر سازمانهای قضایی بودند ) و هرگز حل نشده. و پروژه ی ایجادش در زمان رضا شاه، (نیمه کاره) متوقف شد. (که قبل از او شروع شده بود). سیستم دادگستری به مثابه یک قوه ی مستقل ولی مقتدر، از ارکان تمدن و civilization است، و بدون اون، تمدن، ناقص است. برای همین نوعی حالت «آتش به اختیار» رواج پیدا کرده. و همچنین بجای علالت قضایی، مظلومیت هریدار دارد. صحنه ی عمومی به بازار مظلوم نمایی تبدیل شده. در بعضی موارد کار میکند اما در موارد دیگری مخرب است. کلا مطاع اصلی یا بهتره بگیم واحد پول این بازار، مظلومیت است. هر کسی بتواند بهتر مظلومیت ظاهری (perceived) خود را نشان بدهد خریدار دارد. بعضی مواقع این به نتیجه میرسد و درست کار میکند است و بعضی مواقع نه. و معمولا هر حالتی پیچیدگی هایی دارد که تپسط افکار عمومی نمیتواند دیده و بررسی شوند. (ظرفیت آن هم کم است برای کیس های ریاد در سطح جامعه). کلا اجتناب از مراجعه به مراجع فضایی و نوعی قبح براش ایجاد شده. جرا که دوام این بازار ِ «مظلومیت»، مطاعش مظلومیت ریزالو نشده است. یک آفت دیکری که در این بازار رشد میکند (علاوه بر بعضا ً تهمت های بررسی نشده و بی اساس)، جبران بیش از حد است. که منجر به escalation خشونت و اگرشن میشود. (در کلابهاوس هم کفته بودن: اگرشن اصولا خاصت escalation و بالاگرفتن دارد). خلاصه در اثر «خلا قضایی» و خلا قوه دادگستری، عکس العمل هایی مثل کینه و انتقام بیشتر رواج میگیرند. به جنگ های قومی و قبیله ای هم مربوط است. و اصولا نیود قوه قضاییه ی افیشنت، منجر به رگرس کردن جامعه به حالت قبیله ای میشود، در برایر تمدن مدنی. پ.ن. شاید، از تبعاتش، انقلاب های پی در پی است بدون اینکه به نتیجه ای ختم شوند. و حتی شاید یکی از ریشه های «کوتاه مدت بودن» جامعه (به معنای هما کاتوزیان) هم باشد.

سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۴۰۰

شیم-گیلت (۲)

کامنت: یک نظریه هست که فرهنگ ها رو به دو نوع shame culture و ‌guilt culture تقسیم میکنه. اون طیفی که قتل مونا را انجام داده اند فرهنگسون از نوع shame است. در یک کشور، طیفی از هردو وجود دارد. و در امریکا هم این فرهنگ shame زیاد است (احتمالا در ایالت های جنوبی). متاسفانه این تفکیک حتی قابل ترجمه به فارسی هم نیست. چون صحبت از دو اموشن shame و guilt، در فارسی رایج امروزی، به دلیل فرسوده-دستمالی-هرز شدن این کلمات (در حال حاضر) عملا ممکن نیست.

دوشنبه، بهمن ۲۵، ۱۴۰۰

بازی ای با جمع امتیاز منفی: جنگ

negative-sum game جنگ برای بیرون کشیدن و مصرف ارزش افزوده ی تدریجا ایجاد شده در طی دوران صلح است، و مصرف سرمایه اجتماعی ای است که در طی سالهای صلح در جامعه تدریجا جمع میشه. خرج میشه برای اونی که بتونه جنگ رو در راستای منافعش هدایت و sail کنه. چون همیشه ، متاسفانه جنگ دیگری خواهد بود. و انباشت value در جامعه مثل خارن، پر و خالی (دسارژ) پیدا میکنه. جنگ مثل دشارژ کردن این مخازن است، و طبقه ثروتمندان و قدرتمندتن بعد از جنگ را تعیین میکند. مثل موقعیت امریکا بعد از جنگ جهانی دوم، که سرمایه های انسانی و منابع مالی اروپا را به آمریکا پمپ کرد. خصوصا در صنایع نظامی. یک حابجایی ثروت انجام میشود: از طرف برنده، خرمن منابع و ارزش افزوده ی جمع شده را (سهم دیگران را) درو و (غنایم را) غارت میکند. چه اون منابع در کشور خودشون باشه (با سیاست های ریاضتی) و چه در جای دیگر (عملا غارت و غنیمت گرفتن، مثل دوران باستان). در شرایط جنگ، افکار عمومی براحتی قبول میکند که مورد غارت قرار بکیرد، و حس پاسخگویی را کنار میگذارد. در حقیقت به گروگان گرفتن حس عدالت خواهی است: هم با مهار و سرکوب اعتراضات به بهانه ی جنگ، و هم با کانالیزه کردن اگرشن به سمت یک «دشمن» که سالها طول کشیده تا ایجاد شود. در حقیقت زدن جیب مردم است که با منیپولیشن ذهنشون، داوطلبانه این کار را انجام می‌دهند. به تعبیر من، جنگ به اصلاح یک «business model» است (در زبان استارتاپی جدید). یعنی طرح ایجاد درآمد. جنگ به مثابه اعتیاد: برنده ی جنگ (به دلیل ریوارد زیاد ناکهانی)، معتاد به جنگ می‌شود. اعتیادی که از جنس قمار است (که رسما از نظر مغزی یک نوع اعتیاد است). متاستفنه این تجارت، هزینه ی جانی هم دارد (و همیشه گودکان و غیر نظامیان هم هستند). بشر با آگاهی و انباشت و رفلکشن بر تجربه ی جنگ میتونه این راه مخرب رو محدود و مسدود کنه. بطور طبیعی کم کم گرایش به جنگ کم کیشود، اگر تبادل آزاد اطلاعات و گفتگو باشد. اما صنایعی که مدل بیزنسیشون بر جنگ بنا شده، مانع این آگاهی میشوند، و جامعه را پر از آگاهی های کاذبی میکنند که اون رو به سمت دو قطبی شدن، یا دشمن تراشی (مترسک سازی) سوق میدهند: مثلا حزب مقابل شریر است، یا فلان کشور دسمن شماست. که بتونه با این روحیات patriotic ، به جیبشان (جیب ملت خودش) دستبرد بزند. در نهایت، حتی در صورت پیروزی، جنگ افروزها یا اونهایی که اون اقتصادهایی که در کنر جنگ شکل میگیرد را بهتر navigate و sail کردند، ، بیشتر منتفع میشود: بیشتر از ملت خودشون. البته تکه ای از اون را هم به ملت خودشون میدهند، که در نهایت ممکن است از مجموع هزینه ای که داده اند بیشتر از نفع مالیشان هم باشد. (و البته ضرر واقعی و هزینه را دیگران : دسمن شکست خورده، میپردازد). اما این بازی ای با جمع صفر (zero-sum-game) هم نیست. بلکه با جمع مطلقا منفی است. جنگ: بازی ی جمع-منفی: Negative-sum-game ولی به شدت سود آور برای پیروز ها و اونهایی که لوژستیک آن‌را اجرا میکنند. تنها راهش، آگاه شدن همه ی مردم (خصوصا طبقات پایین که پر جمعیت هم هستند) به همین پروسه و سازوکار است. آگاه شدن به این فریب، و کنترل اوضاع با مهمیز زدن به اموشن اگرشن در مردم (که در اصل کاراییش برای برقرار کردن fairness است).

پنجشنبه، بهمن ۲۱، ۱۴۰۰

مدار بقا در سیمبیوتیک، فروش کالای کلمه و خرید قدرت

کلماتی مثل غیرت براشون اونقدر مهمه چون بقاشون بصورت قلاب به کلمه های اینطوری بند است. (کلماتی مثل غیرت، غیبت، ناموس، .. ). کلماتی هستند که به زحمت در طی قرن ها، معانی مختلفی (خوب و بد ) را به هم گره زده اند و بر هم سوار کرده اند و درهم میفروشند (حق نداریم سوا کنیم). در بک بسته بندی و با همون ابهام و چند وجهی بودن خاصی، که براشون فانکشن مربوطه را فراهم می آورد. کلمه ها، کالای اونها هستند، و باهاشون قدرت میخرند. برای همین، به هر قیمتی، حتی به قیمت ریزش محبوبیت (در طیف هایی)، از اون کلمات دفاع می‌کنند. پس کارشون منطقیه (از دید منطق خودشون، و برای منفعت خودشون،. اونطوری که استراتژی و مشروعیت خودشون را بنا کرده اند). بسته (bundle) ی کالایی که سربسته (درهم) به فروش میرسد. و باهاش قدرت میخرند. با اون، دوخته شده اند در جامعه و سیستم زبانی ای که بستر تمدن است. کالایی است که باهاش به بازار آمده اند. ابهام و چند وجهی بودنش طوری تنظیم شده که عملا برای اونها فانکشنی را فراهم می آورد: پزیشن ، قدرت، دوخته شدن، قلاب: مدار بقا. فانکشنش برای اونها قدرت است. محتوای این بسته، سوا کردنی نیست. بحث سر فروش است. معامله. فریب.

سه‌شنبه، بهمن ۱۹، ۱۴۰۰

الوکیت کردن متناسب انرژی اموشن به مسایل: مصرف، مصادره و اختصاص

در مورد این واقعه (قتل) اخیر، جامعه به درستی حساسیت به خرج داده، اما معمولا بحث به سمت های دیگر پراکنده میشود. در حالیکه انرژی این بحث، باید به سمت راه حل هایی برای هان مساله متمرکز شود. این را همیشه میگویم که انرژی حاصل از یک فاجعه باید برای راه حل برای اون، و متناسب باهاش، بکار بره، و برای اهداف دیگر مصرف و گروگان گیری نشه. تناسبی باید باشه بین میزان اضطرار، و انرژی ای که برای اون الوکیت میشه. الوکیشنی باید باشه که مپینگی بوجود بیاد: ممکنه مقدار ریسورس محاسباتی ای که براش سرف میشه دقیقا متناسب نباشه. اما یک بودجه بندی ای باید باشه که رعایت بشه. بودجه ها نباید از هم بدزدند. دست درازی، هایجک، مصادره. پرامیس بودجه: خطوطی که جدا میمانند. چیزی که بهش پرامیس اختصاص داده شد و الوکیت شد، بعدا نباید کم بشه (اما در تورم ها چی؟). شبیه صندوق بازنشستگی است. از سوی دیگر شبیه دارایی است. و مسوولیت. گفتمان ها و ترفندشان برای استفاده از یک موج، برای آپدیت پرسیود اکسپکتد یوتیلیتی. فرصت های اینطوری مثل یک ریسورس هستند. و وقتی پیش می آیند، عده ای درصصد هستند که اون را مصرف» و اکسپلویت (بهره برداری) کنند، برای مطالبات و مسایل دیگری که برای خودشان مهم است (و معمولا اولویت هایش بر اسا نفع و اپلپیت های آنهاست). اگر در این بزنگاه این کار (گفتگو تا راه حل، و مطالبه تا تغییر) انجام نشه، باید منتظر فرصت بعدی باشیم، یعنی قتل های بیشتر دیگر از این نوع. در حاشیه: نفع یک نفر نفع همه هست. اما تنها مساله، اپلدیت ها هستند: که وقتی کانفلیکت بین دو نفع پیش میاد، کدام انتخاب میشود. تا اونجایی که نفع، در کانفلیکت با نفع دیکری نیست، مساله ای نیست. اما بعد از اون کانفلیکت، مساله آغاز میشه. و ریسورس هم تعریف میشه. و سیستم (کل) نیاز به تصمیم داره. از دید ایجنت ها، این به صورت یک رقابت پرسیو-محلی میشود. تغییر: در قوانین: کالبد. کلمات کلیدی: یوتیلیتی، نفع، پنجره ی فرصت به موابه ریسورس، رقابت، آدام اممیت، عصبانیت، ، مریت بقا برای اموشن ها، پراسسینگ دیستریبیوتد و دیسنترالایزد، حل مساله ی رانده شونده با اموشن ها، سیگنال ارور و انرژی ارور، احساسات و اموشن های جمعی، رفلکسیویتی، فلاکس، مصرف کردن از سیستم (بجای تولید یا پراسس، بودجه، جدا کردن و جدا ماندن: پرامیس بودجه. مسوولیت، رسیدگی.

یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۴۰۰

بحران از نوع قضایی

کلا بحران مملکت ما در درجه اول، از نوع بحران قضایی است. دهه هاست که اینطور است. اما در طی زمان، نمودهای مختلف و متنوع دارد. اینزاره در معنای مطلقش مد نظر نیست، و در یک تقریب اول مورد نظر است.

سه‌شنبه، بهمن ۱۲، ۱۴۰۰

B for Savior

در اثر تبلیغات برای عوام، اینطور القا شده که میلیاردر ها نقش نجات بخش (مسیح messiah و savior) پیدا کرده اند - در سطح ناخودآگاه. این باعث شده، هرجی رنج بیشتر میکشند، ستایششون از میلیارد ها اتفاقا بیشتر میشه.


اتفاقا الون ماسک هم در همین راستا ، این نقش را فهمیده، و در این نقش بازی کردن یک مرحله جلو تر بازی میکنه.

در فیلم ها هم اینطور القا میشه.

نقش فیلانتروپیست بخاطر همین اینقدر جواب داده.


دقت کردم که ترامپ هم در بین ستایش کننده هاش اینطوری دیده میشه، و در اون جایگاه قرارش میدهند (بخاطر اینکه پولش کمی از یک میلیارد بیشتره و برچسب و نشان B را دارد).