یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۴۰۳

هویت و هویت‌های آبجکتیو و سابجکتیو

 سوالی از کسی پرسیدم:

متاسافنه یک ضدیتی با قوم (ایکس) گاهی دیده میشه. یک سوال داشتم، آیا این هویت/قومیت، بیشتر جنبه نژادی دارد؟ یا زبانی؟ یا فرهنگی؟ ممکنه بگید هیچ کدوم، ولی چون مطرح کردید، میخواستم ببینم کدامش بیشتر مبنای تعریفش است. ببینید مثلا هر کسی هویتیش را در چیزی تعریف میکند. یک نفر، هویتش کارش است. یک نفر دیگه ممکنه هویتش دینش باشد. یک نفر دیگه سرزمینش. یک نفر دیگه، مذهبش. یا عضویت در گروهی، ... و غیره. موضوع اینکه آدم ها چطوری هویت شان را انتخاب میکنند، برای من جدیدا جالب شده. یک عینیت داریم، ولی هویت یک مقدار ذهنی (سابجکتیو بجای آبجکتیو) ه مهست. یعنی اون انتخاب معطوف به کدام است. مثلا یک نفر، در عین حال که فرد است، عضو خانواده هم هست، عضو شهر هم هست، عضو تیره و طایفه(هایی) هم هست. و جزو انسانیست است. و جزو موحودات زنده است. و غیرهو نمیخواهم شعار بدم که هویت باید جهانی باشه و اینها. اتفاقا این بر عهده و دلخواه فرد است (انتخابی است). اینکه هویتش را کدام یک از این دایره هایی که بهشون تعلق داره، بدونه، یک انتخاب است. یعنی خودش، تعلقش را بیشتر به کدام میداند. برای همین، از افراد مختلفی این را پرسیده ام. گاهی یک گروه از افراد نزدیک ه، یک هویت مشترک را انتخاب میکنند. و یک نفر ممکنه در همون گروه باشه، ولی هویتش را از جنبه دیگری (که بهش تعلق عینی هم داره) انتخاب کنه.
 "It's a "pick and choose
همونطور که میدونید این تعلق های عینی (نژاد، زبان، جغرافیا، ملیت، ... ) هم یا مرز دقیق و مشخصی نداره، و یا فیکس نیست. اگر تست ژنتیک بدید، احتمالا همیشه سورپریز هایی وجود داره (ساختار درختی پیچیده تر از فیلوژنتیک وجود داره، که تمایز یا تعلق، بستگی داره چقدر ریزدانه بکنیم، و دایره را از فرد به چه شعاعی گسترده بدانیم). زبان، مکان (مهاجرت)، فرهنگ، تغییر میکند، حتی ژن هم قابل تفکیک کامل نیست. و رابطه خیل یپیچیده ای بین افراد وجود داره که اصلا تعریف تیره ژنتیک، چیز ساده ای نخواهد بود. در مورد موضوع نوشته تان، یعنی هویت (ایکس)، میخواستم بدونم که این، جنبه تعلق و هویت سابجکتیو، به کدامیک از این دایره ها بیشتر معطوف است؟

(سوالی بود که از کسی پرسیدم. اما در مورد هر هویتی میتواند پرسیده شود)


دوشنبه، بهمن ۲۹، ۱۴۰۳

continuum of continuity

Revelation (for the seekers):

Discrete and continuous, are a continuum.

They are not perfectly separate. They form a spectrum.

Continuum of continuity.

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۴۰۳

h0

 Hypothesis: Will H. Beigy be next? I hope not.

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۴۰۳

inefficiency dot ac

 You are insulted because you don’t know how academia works currently in clinical areas. I assume you haven’t been in academia, and have a blind trust in academic publishing and funding. — and see what is published officially. People should not die/suffer because a you feel the intellect is insulted. The fallacy is this: you just repeat the claims of people who (the system that) have failed to solve the problem, that is, failed to find the real causes. So, they are not in the position to silence researchers and hypotheses, until their methods are more effective. Like everything, inefficiency the system has is causative.


(An online conversation about hypotheses related to dementia )


Academia is becoming like a corporate, with its inefficiencies: not money inefficiencies, but knowledge and effectivity inefficiencies. (Effectivity as efficiency. Efficient but no result, is useless: it means not efficient) ( efficiency < effectivity).


شنبه، بهمن ۱۳، ۱۴۰۳

PCR ASMR

 PCB ASMR? https://youtube.com/shorts/6_NE8_7E-Fs?si=4hjocpHq_sE2xODV

Nice idea about ASMR. Honestly, such s cool idea. (Let me turn the sarcasm warning here. So, trigger warning).  However, that little faint screech sound (at time of applying copper mesh), ruined the whole ASMR, 😅. That litle faint sound turned it around, into anti-ASMR:  into a recurring auditory nightmare, triggering misophonia fits, and ruin us all forever (just joking). The little subtle sounds make ASMR, the ASMR that it is, but one of them is a little devil, that is going to haunt us misophonics forever. Next time, blackboard-screech-fingernail ASMR. I’m joking, it in fact, is such a funny and cool idea to make this (warning: sarcastic tone on, sorry, cannot help it, it’s not intentional, I honestly liked the video) experience of toxic fumes that the memory of it makes people, including me, shudder, into an ASMR. Maybe it can cure my PCB-o-phobia that developed as result of messing with lead-and-tin at early age. It also included somatic experience of tooth enamel against copper (those who have stripped wires with bare teeth know what I mean). I am gonna watch this a lot, hopefully my amygdala will soon again allow me doing PCB and soldering and electronic, once again. I am just a bit awry of that little screech, but hopefully it would be ok.

پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۴۰۳

پیشبینانه در مقیاس

پدیده و مشاهده‌ی جالبی است. میشه به صورت یک مساله آماری بهش نگاه کرد، و با منطق و ریاضی توضیحش داد. مردم باید توجه کنند که این لزوماً به معنای شنود شدن یا خوانده شدن فکر نیست. شاید بهتر باشد اول این‌طور نگاه کنیم: آنچه از فکر ما عبور می‌کند، منشأ آن دقیقاً کجاست؟ چند درصد از افکار و کلماتی که به ذهنمان می‌آیند، واقعاً از خود ما هستند؟ مگر چقدر می‌توانیم اوریجینال باشیم؟ ببنید که حتی کلماتمان را هم از بیرون گرفته‌ایم. چه مقدار از تصویرهایی که در ذهنمان وجود دارند، ساخته ی ما هستند؟ چه مقدار از آنها، برای من منحصر به فرد هستند؟

این دیدگاهی است که نشان میدهد که ما موجوداتی سوشال تر و مورچه-وار تر از اونی هستیم که ممکنه به نظرمون برسه (از دید اونی که داخل ذهنمون نشسته). در حقیقت، مفاهیم فردیت و جمع بودن را میتواند به چالش بکشد.

در ضمن درصد پیش‌بینی پذیری هم کم است. این به این معنا نیست که، وای ما «اراده آزاد» نداریم و اینها.  اینکه آن را نداریم،‌بخث دیگری است،‌نه رد میکنم و نه قبول،‌و اصلا سوال را دارای اشکالی ظریف ولی عمیق از نظر منطقی/فلسفی می‌دانم، که خود، بحث دیگری است.

بیشتر افکار ما، به شکلی یا به نحوی، تحت تأثیر محیط بیرونی قرار گرفته‌اند. منظورم از این تأثیر، لزوماً تقلید نیست، بلکه نتیجه‌ی مشاهدات ماست. بخش عمده چیزهایی که به ذهن خطور میکند یا عبور میکند یا به ذهن متبادر میشود، بخشی از توالی و زنجیره افکاری هستند که توسط محیط،‌ شنیده ها، مشاهدات، تریگر می‌شوند: همچنین، این مشاهدات،‌و اتفاقات بیرونی فقط مختص من نیستند، و دیگران نیز به نحوی در معرض همانها بوده اند. بنابراین، طبیعی است که آنچه از ذهن یک فرد عبور می‌کند، شباهت‌هایی با افکار دیگران داشته باشد.


الگوریتم‌های آماری پیش-بینانه، این قابلیت را دارند که شباهت‌ها را تشخیص داده و با اطلاعاتی که از افراد مختلف دارند، ارتباط برقرار می‌کنند. از نظر تئوری، این امکان وجود دارد که بتوانند به‌صورت آماری برخی از افکار را پیش‌بینی کنند. این کار از طریق استنتاج یا استنباط آماری (Inference) انجام می‌شود، نه الزاماً از طریق شنود مستقیم. یعنی برای توضیح (اکسپلینیشن) این پدیده، میتوان به شنود، تله پاتی، فکر خوانی، و از این قبیل متوسل نشد.

حالا تصویر بزرگتر را ببینیم: اگر این فرایند در مقیاس گسترده روی میلیون‌ها نفر انجام شود، کافی است که در ۲۰٪ موارد پیش‌بینی‌ها درست از آب دربیایند. این میزان برای شرکت‌های بزرگ، آن‌قدر ارزشمند است که سرمایه‌گذاری عظیمی روی تحلیل داده‌ها انجام دهند. در بازاریابی، همین که ۲۰٪ احتمال هم‌زمانی بین تبلیغات و افکار مشتریان وجود داشته باشد، می‌تواند فروش را به‌شدت افزایش دهد.

در سطح فردی، این پدیده به‌گونه‌ای تجربه می‌شود که گویی برخی از افکار ما بلافاصله در دنیای بیرونی منعکس می‌شوند. دلیل آن این است که الگوریتم‌ها، سیر و زنجیره فکری ما را مدل‌سازی کرده‌اند تا درست در لحظه‌ای که نیاز به یک کالا یا خدمات شکل می‌گیرد، تبلیغ آن را به ما نشان دهند. حتی اگر این پیش‌بینی‌ها درصد موفقیت کمی داشته باشند، مغز ما متوجه آن می‌شود، زیرا به‌طور طبیعی در تشخیص الگوها و هم‌زمانی‌های غیرتصادفی بسیار ماهر است. اما این پدیده که سیستم دیگری بتواند ما را بهتر از خودمان، پیش بینی کند، برای ما غریب است. و میتواند ترسناک باشد.

پس این پدیده را می‌توان با مدل‌سازی آماری و بدون نیاز به نظریه‌پردازی‌های عجیب (که متاسفانه رایج هم شده‌اند) توضیح داد. کافی است تصویر بزرگ‌تر را ببینیم و با روش‌های پیش‌بینی آماری آشنا باشیم. پیشرفت های ریاضی، برای مطالعات علمی، از جمله فیزیک، بیولوژی، و مطالعه مغز هم کاربرد دارد. (من در حوزه‌ نوروساینس و علوم پایه کار می‌کنم، نه در مارکتینگ)،. اما میتنم حدس بزنم که در مارکتینگ قابل استفاده است. اما شرکت‌های بازاریابی طبیعتا برای چنین تحلیل‌هایی هزینه‌های هنگفتی می‌کنند. شاید حق هم داشته باشند، و نباید نگران شد.

در نهایت، این موضوع را نمی‌توان به سادگی رد یا اثبات کرد، اما یک چیز مشخص است: انسان، بسیار بیشتر از آنچه فکر می‌کند، قابل پیش‌بینی است، هرچند نه به‌طور کامل. همان ۲۰٪ پیش‌بینی‌پذیری هم برای شرکت‌های تبلیغاتی انگیزه‌ی کافی ایجاد می‌کند تا روی مدل‌های ریاضی سرمایه‌گذاری کنند. ریاضیات این مدل‌ها، به‌ویژه مدل‌های آماری بیزین، در سال‌های اخیر پیشرفت چشم‌گیری داشته‌اند.

( این، در پاسخ به یک پست در فیسبوک بود (و پست هایی شبیه این نسبتا زیاد شده اند): که میگفت: «ترسناک شده هرچیزی که از فکرم عبور می کنه بدون اینکه به زبان بیارم یا بنویسم یا جستجو کنم مطلب مربوطش ظاهر میشه. بخش سخت ماجرا اینه که نمیشه اثباتش کرد»)

quotations

The super-resolution using sub-pixel shifting. (S/T)

"The best way to predict subjects is to shape them" (sSS)

"The best way to predict the future is to create it" ( either Abraham Lincoln or Peter Drucker -- or both)


چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۴۰۳

 attention is about competing; competing for attention

جمعه، دی ۲۱، ۱۴۰۳

آیا یک بعدی (تک بعدی) نباید باشیم؟

 در تایید صحبتتان؛ تک بعدی شدن را همه میگویند، اما  لزوما بد نیست. یک نظریه است که در کتابی بنام انسان تک بعدی از هربرت مارکوزه کرفته شده. موضوع کتابش هم این نیست. البته کامل نخوانده ام. اما یک نظریه و کتاب را مردم اصل مسلم گرفته اند. که به هر قیمتی، باید چیزی موسوم به «تک بعدی بودن» را باید جلوش گرفته باشه. تک بعدی بودن نه خوبه و نه بده. نمیدونم چرا ورد زبان همه شده، و به شعار تبدیل شده. اینم شده مثل شعار دیگری که میگه «ما نباید چرخ را دوباره اختراع کنیم». و فرض میکنند که همه باید با نظرشان موافق باشند.


نام کتابه هست:

انسان تک بعدی

One Dimensional Man

یا

انسان تک ساحتی

( که به نظرم ترجمه اشتباهی است، هرچند عنوان جالبی به نظر میرسد، اما موضوع کتاب در مورد ساحت ها نیست).


این را هم مثل بقیه چیزها باید نقد کرد،  اما مطمینم افرادی که این اصطلاح را بکار میبرند ، این را نخوانده اند. و فقط حاشیه ی جلدش از دور در کتابخانه ای دیده اند.


منظور مارکوزه، بیشتر نقد مصرف سیستم تک معیاری است، با یک طرز تفکر و معیار و روش برای تعریف کارایی، ارزش، کارکرد و غیره، که منجر به هژمونی ، مصرف گرایی، و نوع خاصی از غدم تکثر در انواع تفمر و انواع نقد شده. و در نتیحه، منحر به پیشرفت جوامع صنعتی، در یک بعد خاص است. در یک کلام، منظورش چیزی شبیه نوعی ایدئولوژی است.


پس از این به بعد، هرکسی گفت آدم نباید تک بعدی باشه، بپرسید منظورش چیست، و یا اینکه منبع و نظریه کلی تری که  اون حرف را میزنه را بگوید، و یا در مورد تظریه اش توضیح بدهد.


گویا همه درباره نظریه ای صحبت میکنند که نظریه اش وجود ندارد. این هم یک ایده است، و مثل بقیه باید باز شود و فهمیده شود. وگرنه صرفا تکرار طوطی وار یک ایده خواهد بود.


خلاصه اینکه، منظور مارکوزه، انتقاد جامعه ی تک بعدی است، و نه انتقاد از افراد تک بعدی.  یک نظریه ی انتقادی برای انتقاد  از جامعه ها است، نه افراد (یعنی فکوسش اصلا بر تک بعدی بودن افراد نیست).


وقتی این را نیشنویم، هر کسی برای خودش برداشت متفاوتی میکند، و ادامه ی بحث را با ذهنیتی پیش میبرد، که فرض میکند یک فهم مشابهی بین کپینده و شنونده در تعریفش وجود دارد.

اما مهنر اینکه، این پدیده ی «مورد ادعا» هیچوقت خوب  باز نشده.

لااقل مارکوزه در این مورد نگفته. دیگران خم معمولا چیزهای دیکری وارد میکنند که اونها هم نخاله هایی واذدش میشود. و نیاز به یک نوشته کدون است، تا چیزی پایه بحث قرار بکیره. یا اینکه به نحوی، حسابی باز شده باشه و در بک پروسه ی گفتگویی، باز ( دیکشنستراکت و ریکانستراکت و ریپرودیپس  بطور منطقی) شده باشد.


تک بعدی بودن یا نبودن، اولا مبهم است. اما  تپصیه کننده، بعد از تعریف آن،  باید زحمت بکشد و آن را تعریف و تبیین کند. و تا این بحث را باز نکند، انتظار نباید داشته باشد که انداختن کارت «تک بعدی نباشیم» ، بر شنوده تاثیر بگذارد.



سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۴۰۳

mindfulness × 0

 vaghti mind ro dadi raft khodet oon too boodi.

( written back in 2010 )

شنبه، دی ۰۸، ۱۴۰۳

Possibility of zero-defect code

 Reply to Beck on (almost) zero-defect:

I totally agree, since I have at least one example. I boast on the fact that, my code virtually never has had a bug; in my last job, it was literally zero. Unfortunately, I have to mention it to my managers and bring it up explicitly, since “bug-free code” will receive less attention; a better job appears less of a job. I have to mention this, because managers sometimes don’t see that being possible, so they fail to measure the efficiency of inefficient people vs efficient ones; they can only compare. Hence, the truly efficient people, even 10X ones, will ironically appear as the “inefficient ones”! What they do may take a bit longer than others, but will work clockwork quietly without making noise and cause meetings and follow-up tasks. It is impossible to prove that, a delivered task could have taken 5 sprints, if done by others. When a better code is delivered, say 10x productivity comoared to others, it will look like as if it was a smaller task: 1/10th size. The only measure of complexity seems to be how long humans will struggle doing it. … Maybe the only solution is to be careful to only work in a team with people of similar code maturity; that your peers’s outputs have “comparable” levels of “defect density”.


PS. I don’t mean absolutely zero defect, but rare.

Original discussion: https://www.linkedin.com/posts/kentbeck_i-saw-a-lovely-logical-argument-for-why-activity-7277435725162102785-geG-?utm_source=share&utm_medium=member_ios



They invite you to humbleness . They deem arrogant. etc. So, as a solution: don’t join that company.


But unfortunately, unshit companies are rare, and are getting rarer (in terms of percentage).

2025

 Who is from 2024?

I am from 2050. It’s saddening in 2024-2025…, you humans have been so fucked up. It was a cultural shock at first, I am getting used to it.

 Abe vs Oedip

انتروپی‌ی نویز

 ابزار جادویی ی

Nouse entropy

برای تشخیص جهت eflow.

دارای کاربرد های مهم.

واقعگرا و واقعگرا

 باید واقع‌گرا بود،

اما باید واقع‌گرا هم بود!


( در دو معنی)

شنبه، آذر ۲۴، ۱۴۰۳

Auto-Eponymic Imprint Effect

Principle/Law of names: creators when name things, subconsciously use their own name for what they coin as their product/creation:

It is a "weak" law, in the sense that, it is true in a statistical way (can be shown only as an inclination).

It holds not in an obvious way, but perhaps by shaping their taste. It is an inclination.

Note that they could name it in infinite many other ways. So, a similarity, even in single-instances is non-trivially occurring.

Nevertheless, for a proper statistical treatment, it is perhaps hard to define the "null hypothesis" (i.e. measure of falsifiability).

It is about when they have a choice, when have the chance to coin the name. About their taste. And it holds more in commercial settings: commercial or semi-commercial labels. Most example are modern names. Perhaps, brand names.

Examples:

  •  Wiki: Ward Cunningham (W)

  •  PageRank: Larry Page.

  •  Free Energy Principle: Karl Friston.    Factor: (Fri / Free) -- (h.t.i.)

  •  Java: James Gosling.

Weak examples:

  •  X ( x.com, space-X ): Elon Musk: (Can you find part sounding similar to "x" in his name?)

  •  Google: Larry Page.

  •  Silver Beatles: John Lennon. ( more subtle, probably subconsciousL this is the main type I mean. Their brain tends to like those combination of vowels)

PS. More examples:

( 30/Mar/2025 )

LeNet by Yann LeCun ( added 30/Mar/2025 )

CLang by Chris Lattner (C.L.)! Factor: "CL" -- (h.t.i.)

       * LLVM by Chris Lattner : L: (Chris has put enough 'L' there to imprint his mark)

* ImpliSolid : Sohail Siadat.  pool of letters: {So + L + i + d} -- I noticed even I did this subsocnsciously

* ...

Too obvious:

* AlexNet by Alex Krizhevsky: ( Developer(s) were: Alex Krizhevsky, Ilya Sutskever, and Geoffrey Hinton )


Note:

"-- (h.t.i.)" : means: It's so hard to ignore this. It's very hard to ignore (h.t.i.) some of these and attribute them to pure coincidence.

Coincidence, or statistically significant?

It is not universal. Counter- Examples of it not holding:  •  Newton: Fluxions, Philosophiæ Naturalis Principia ..., etc.  •  Leibnitz: Monads.  •  Jess Bezos's Amazon.  •  Apple.  •  ... infinite other counter-examples.

Some are not done by the original authors: So, they conform to this rule/law in a trivial way: (The qestion is, did he choose lambda?)

 •  Joseph-Louis Lagrange: λ (Lagrange multiplier)

Some observations about when this pattern holds:

 •  Some are more explicit.

 •  Especially the first letter.

Again. this is a hypothesis, and I need to define a null-hypothesis to rigorously formulate it.


14/12/2024 20:11


Naming it:

What shall I call this "weak rule/law"? (Maybe I should use sneak letters of my name into it? ;) I am terrible at naming.

I consulted AI, it suggested these: EIP, SSH, TIH, NEP, LPR, NTH, IER, ARN, KTP, MSNR, SRN, STP, SSNR, CNI, SNI, SPE, SLLI, SEN, NRE, SSSR, SRN. I see a subtle inclination to use the last two. It just feels relatively more like a law of this kind. ... Subtle Signature Rule. Coiner's (Creator's) Identity's Echo in Names (CIEN). Naming Resonance Effect. Creator’s Naming Effect. Personal Signature Effect. Identity Echo Effect. Imprint of Identity Effect. Coiner’s Effect. Creator’s Mark Effect. Creator’s Echo Effect. Hidden Imprint Effect (but it is often not intentional). Creator’s (or Coiner's) Taste Reflection Effect. Resonance of Identity Effect. "Law of creators' name's subtle signature". Naming Eponymic Subconscious Tendency. The [subtle] Auto-Eponymic Imprint Effect*. etc.

PS. How about this weblog, epsilon? epsilon  At first, it seems unrelated to "Sohail". But 5 letters out of 7 are in my first name: epsilon ∩ sohail = { esilo }. I like greek letters, especially {εηλμψτσΣδφ }. 


دوشنبه، آذر ۱۹، ۱۴۰۳

form c

Define Consciousness in a sentence: [abridged, from a form]

Consciousness has multiple aspects and dimensions that should be both separated so that we can study their "synthesis" and interplay. It is partly what is synthesised by the brain as a generative process, that has multiple aspects such as multi-modal sensory and perceptual aspects (including interoception and verbal), perceptual qualia, attention, memory & permanence, agency, predictive-generative perception that is active, and perception that is orchestrated carefully with actions as exchanges with external world, that feels as-if a seamless and unified experience. This unified experience is endogenously generated, but also projected into the external world. It is hard to fit in one sentence, because it is not only all these multitudes, but also very inter-subjective, and even self, agency in that. The interplay of theory-of-mind, and various meta-cognition functions are in place. There are even other aspects, such as "affective" and elements, ...


Subjective phenomenological experiencing: In theory, if we could alter the brain partially even by direct stimulation (electrical, using implants, during surgery, MEG, etc), it can potentially inform a scientific approach, uses subjective psychophysics, and also neuro-feedback, would give us great insights; although that would be first felt as "subjective" experience and reported, and the report can be recorded and used for developing it and abstracting it to models, causal structures or determining principles, perhaps in a nested and recursive complex composition of boundaries.


Another aspect, inspired by (continental) tradition of philosophy and phenomenology, the feedback-like self-referring, self-reflecting, and self-awareness loops, inside and outside the boundaries of body, with environment and levels of niches.


Subjective experience of the researcher, e.g. in psychedelic experience, or in directly electrical stimulation of the brain, may have potentials to be used as sources of ideas for psychedelic experience, but eventually, need to be translated into rigorous testable hypotheses in scientific framework.


Multiple meanings of consciousness: Many theorists focus on one aspect (e.g. IIT emphasise on consciousness as levels of opposite of anaesthesia). Multiple dimensions should considering accommodating various modes of consciousness: sleep (various states: dreaming, including vivid etc, twilight/ pre-sleep, 3-dimensional AIM mode ), psychedelic (multiple types), anaesthesia, coma (of various GCS scales), default-mode awareness, in-the-zone, altered such as psychedelic experience, and some perceptual aberrations in conditions such as schizophrenia, clouded brain, anxiety and mindfulness, ... even multiple states or pain, anxiety, and more subjective states and qualia such as alienation, etc.


Consciousness is deeply inter-subjective. A spectrum of egoless to ego-shielded (almost an immune system to an otherwise open and boundary-less merged system) exist. Even perception of self is perhaps via the inter-subjective mechanisms ( involves the mirror system, language, meta-cognition, etc ).


Eventually, we need to develop such theories using scientific rigor, using scientific and mathematical tools can be used to serve, as tools at service of such understanding, that is deeply philosophical as well as analytical and physicalist-ic.


Unfortunately, I could not fit consciousness into one sentence, as it has many factors, but there must be ways to unify these into elegant multi-dimensional and multi-aspect theories.


شنبه، آبان ۱۲، ۱۴۰۳

می ارزید؟ می ارزید

تجربه ی (بالاخره) نوشتن آنچه که همیشه کار اصلی زندگیم می‌دانستم، از آنچه فکر می‌کردم هیجان انگیز تر و لذت بخش تر است. شاید با هر معیار دیگری هم، واقعا می‌ارزید که به مدت ۱۹ سال، زندگی ام را کاملا «متوقف» و «وقف» آن کنم.
لبته هنوز حتی نوشتن اولین نگارشش تمام نشده. باید دید.
پ.ن.
اول نوشتم «کار مهم»،‌ ولی بعد دیدم ممکن است سو تفاهم شود: کار مهم از دید نویسنده ( برای اولویت بندی در مقایسه با سایر امور ززندگی اش،‌اهم فی الاهم کردن، و سکریفایس کردن). کار مهم از دید مردم،‌را باید مردم (دیگران) بگویند. اما متاسفانه باز هم در فراسی کلمه‌ای برایش نداریم. و چونکه در زمبان های دیگر،‌تقریبا وحود دارد، یا جای خالی و فقدان، حس می‌شود. حس،‌در مقایسه است. pp-diff

فسخ دیالکتیک یا لغو دیالکتیک (معادل یابی و بیان با شهود فارسی)

فسخ دیالکتیک یا لغو دیالکتیک (معادل یابی و بیان با «شهود فارسی» برای Aufhebung یا آوف هه بونگ) لغو دیالکتیکی، به معنای رویدادی تاریخی که در بیان معمول در تاریخ نگاری، چیزی فسخ می‌شود. ویکیپدیای آلمانی زبان، این مفهوم اصلی در فلسفه هگل را به عنوان «لغو دیالکتیکی» بیان می‌کند. این فرآیند، غلبه‌ی سازنده بر یک تضاد و تنش را توصیف می کند که به موجب آن، عناصر ارزشمند و مثبت و سازنده حفظ و ادامه می‌یابند و موارد منفی، نفی می‌شوند. ترکیبی جدید از عناصر و بخش‌هایی که سابقاً (در مرحله‌ی تضاد قبل از آن)، در تنش شرکت میکردند، ساخته (تنظیم، ترکیب، صُنع و سنتز) می‌شود.
پاراگراف فوق را با الهام از ویکیپدیای آلمانی(۱) نوشتم:
Die dialektische Aufhebung ist ein zentraler Begriff der Philosophie G. W. F. Hegels. Er bezeichnet den Vorgang der Überwindung eines Widerspruchs, wobei die positiven, wertvollen Elemente erhalten und fortgeführt werden und die negativen entfallen.
(۱) Dialektische Aufhebung. از ویکیپیدیای آلمانی: آنطور که در زمان مراجعه: 20. Januar 2023, 19:09 UTC بوده.

پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۴۰۳

کوانتم و قابل فهم بودن آن، و« ظرف»

فکر میکنم کم‌کم می‌توانم مکانیک کوانتمی را به زبان ساده بیان کنم بطوری که فردی با معلومات دبیرستان،‌بتواند آن را براحتی هضم کند. چند مفهوم معدود را ابداع و اضافه می‌کنم (با عذر خواهی از فیزیکدانان)، که جاهای خالی که گاف (حفره) برای ورود افراد به فهم این مبحث است را پر می‌کنند. توجه شود که بخشی از مساله، زبانی است،‌ و خود فیزیک ها هم در هنگام شرکت در سمینار های فیزیکدان های شاخه های دیگر، دچار گیجی می‌شوند: با کلماتی که جایشان خالی است (ترانکیشن)،‌ یا دو کلمه یک مفهوم (gauge گیج/گاج!)، یا یک مفهوم دوکلمه (دژنرسی یا تبهگنی!). یکی از مفاهیم،‌ ظرف و محتوا است: (مفهوم ظرف را من اختراع کردم): تابع حالت مقل محتوا است، و اوپراتور ها (آبزروبل ها و همیلتونین) ظرف را تشکلی میدهند. برای تشکیل ظرف، باید یک قطری سازی از اون اپراتور ها داشت. و برای زمان، باید معادله ی شرودینگر را به دیگ اضافه کرد. سپس باید گذاشت که بپزد. اما این، مختص دینامیک تحول ابراز شده به سبک(فرمولبندی) شرودینگر است. که یکی از سه-چهار فرمالیسم (نحوه رپرزنتیشن) است. دو فرم معادله شرودینگر داریم. پارشال و توتال: t∂ و dt. همچنین متوجه شدم که بردار کت (تابع حالت) تفاوت دارد با تابع موج:
⟨x| در برابر ψ(X,t) ی. تفاوت «بردار حالت» با «تابع موج» چیست؟
در نمایش با کت، فرض دیگری هم نهفته هست: اندیس های سطر هایش،‌ مکانی هستند. به نوعی فضای اندیس می‌شود تعریف کنیم. که البته خودش لیبل های فضای دیگری هستند. برچسب در برابر اندیس. فضای اندیس. تشکیل پایه، قطری سازی، تبهگنی، ...