سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴

Ad·renal·ine Nation

خلاصه سخنرانی دکترعباس عدالت:
ایرانی ها در اثر حمله مغول دچار فاجعه زدگی (Post-Traumatic Stress Disorder) در سطح ملی شدند 1 2

پ.ن
1. و هنوز آثار آن، گرچه خفیف ولی به وضوح، در ماها پیداست.

پ.ن2. نشانه های بالینی فاجعه زدگی، شامل: خود شیفتگی، مطلق گرایی، پرخاشگری، تحریک پذیری، بیقراری و گوش به زنگ بودن در شب، احساس مورد ظلم واقع شدن، نیاز به انتقام جویی و نیاز به ظلم کردن، کناره گیری و افسردگی،... ... ...

پ.ن3. انسان در این حالت وابسته به نورآدرنالین حاصل از وحشت خود می شود. این مکانیزم می تواند از اطرافیان کسب شود یا از گذشتگان به ارث برسد. به آیندگان هم خواهد رسید.
هول انگیزاست. همیشه، این واقعیت است که معلوم می شود عجیب تر از هر داستان است.
درمان: بله، درمان هم دارد.

یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۴

%40

روزی روزگاری دو تا گوش به هم رسیدند. مدتی به هم گوش دادند. نتیجه این شد که قهر کردند.

دوتا زبون بودند ... آخرش با هم دعواشون شد.
حالات دیگر به عنوان تمرین به خواننده واگذار می شود.

related?

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴

%49 !!

peanut butter
yes, peanut butter

شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۴

Under reconstruction... (%23)

یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۴

برمن
سهیل غایب است؛
ماههاست.
امروز ظاهر شد؛
و باز غایب شد.

شاید دیگر ظاهر نشود، بر من.
تنها می مانم، اینطوری

دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۴

شناسایی یک من دیگر: ابرمرد
یادم آمد که- پست پیشین درباره اختیار، بیشتر در جواب افرادی بود که عدم قطعیت کوانتمی را منشاء (یا تنها دلیل) اختیار میدانند. اما اینطور نیست، ما برای اختیار داشتن هیچ احتیاجی به آن اصل نداریم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۴

امروز روز خوبی بود. با فریدون صحبت کردیم درباره اینکه آدم ها چطوری میتونن باهم باشن و ایزوله نباشن. فریدون میگه آدم ها زیادی پراکنده شده اند- در کولونی های جدا از هم.
اینکه برای تولید فکر و تولید علم لازمه آدم ها باهم فکر کنن. جمع بشن و فکر کنن. بعدش درباره یونان باستان فکر کردیم،
درباره زمانی که سخنرانی فن روز شد . وسوفسطائیان پدید آدمدند و کلاس های فن بیان وجود داشت. و بعد سقراط پدید آمد. و بعد سقراط موجب افلاطون بزرگ شد (خودش بزرگ ترین متفکر محسوب می شود). و ارسطوی بزرگ هم شاگرد مستقیم افلاطون بود. آیا می شود دانشکده ریاضی یک آتن دیگر شود؟

من الان دارم به یک سایت شبکه اجتماعی فکر میکنم، که آدم ها را در یک بازی شریک کند...

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۴

mass multiplitude

وای نه، چقدر انسان وجود دارد.
اینطوری هیچکدومشوم نمیتوانند خاص باشند. هر کس را در نظر بگیری هزارتا شبیهش پیدا میشود.
من چگونه در این دریای صورت ها شناخته شوم؟ این اصلا عجیب نیست اگر بزودی بفهمم یک نفر دیگر، دقیقا با نام، سرنوشت و تاریخ من در ماداگاسکارزندگی می کند، آخه اونجا رو که ندیده ام، خیلی جاهارو ندیدم. یا اصلا بعید نیست در جای دیگری از تهران. اصلا بیشتر آدم ها کپی همدیگر هستند.
بینهایت انسان وجود دارد.
بینهایت انسان وجود دارد. زیاااد

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۴

اما بهار با بوهای خوشش، گذشت.
فصل بهار، با اون بوهای خوشِ ش، تموم شد.
یاد بعضی ها بخیر...
اختیار همراه است با یک عمل، با برداشتن یک قدم، که لااقل بخشی از یک جهل قبلی را به یک دانایی تبدیل کند.
هر دانایی جدید نادانی های جدیدی را با خودش می آورد - یعنی عیان می کند.

راستی تعریف جبر چیه؟
اما مثالی برای اختیار ناقص: انتخابات. اختیاری محدود داری. حتی بعد از اینکه رای را در صندوق انداختی، هنوز هم چیزی معلوم نشده است. بعدها در اخبار می شنوی که کدام رقیب 1+%50 شده است.
این حقیقت، که کدام برنده شده، حتی بعد از آنکه رای را انداختی، و تا قبل از اعلام آن خبر، هنوز بر کسی معلوم نیست. در حقیقت آن حقیقت هنوز وجود ندارد --- چه رسد به آنکه دانسته شود.

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

هر قدمی به پیش بگذاری، هر حرکتی (در بازی) بکنی، هر انتخاب را اختیار کنی،
مثل برنامه ای که چند خط به آن اضافه کنی.

دنیارا پیچیده تر کرده ای؛ شناخت تو از دنیا پیچیده تر شده و آنتروپی (بی نظمی) را نیز افزایش داده ای.

اما هر از چند، این پیچیدگی از حد تحمل خارج می شود
باید آن را دوباره ساده کنی،
و نیز فراموش می کنی،
دوباره توصیف کنی و غیر از عصاره شان، دانایی های مزاحم را دور بریزی.
[a draft]

شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۴

جبرواختیار

آیا ما فقط یک آیندهء ممکن داریم؟ آیا مطمئنید که ما دقیقا یک تاریخ داشته ایم؟ آیا فقط یک حال داریم؟ جواب: بله، بله، بله. اینجا و اینجا را ببینید.
فردا اتفاق های مختلفی ممکن است بیفتد. اما 20 سال دیگه خواهم دانست که در این فردا کدامش اتفاق افتاده. پس، مشخص است(خواهد بود) فردا چه اتفاقی می افتد. فقط کمی طول می کشد که از آن مطلع شویم؛ فقط آن را نمیدانیم. ندانستن همان اختیار است.
اختیار وجوددارد، چون نادانی وجوددارد. اگر نادانی نبود و همه چیز را میدانستیم صورت مساله پاک می شد، هر کاری می خواستیم میکردیم. دیگر ناراحتی نبود. شاید خوشحالی هم نبود.
ربطی به فیزیک هم ندارد. فردای من مشخص شده باشد، من آن را نمیدانم و تعیین شده است. بخشی از نوار است که بزودی پخش می شود.
اما چه اهمیتی دارد؛ اینکه، آن بخش هنوز-پخش-نشده نوار،" آیا اکنون نوارخام است؟" چه اهمیتی دارد؟

آینده نادانی است. نادانی درباره یک عدم است. آینده هرگز وجودندارد، پس من در هر لحظه ام باید انتخاب کنم که کدام در مقابلم را باز کنم. بسته به انتخاب من، با هر عملم، دنیای جدیدی در جلوی رویم ساخته می شود که زان پس، آن برقرار خواهد بود.
اگر در دنیا من وجود دارد، پس من و غیر من از هم جدا میشوند، پس آنچه میدانم از آنچه نمیدانم جدا می شود و همزمان با من، انتخاب بوجود می آید.
وجود یک من برای من، شرط لازم و کافیست برای وجود انتخاب (و اختیار).
هرکس قائل به جبر است، من خود را انکار کرده؟
من از سرنوشت می ترسم و به جنگش می روم. او بزودی من را نابود می کند. مهم نیست. من کار خودم را می کنم

من از سرنوشت می ترسم و به جنگش می روم. او بزودی من را نابود می کند. مهم نیست. من کار خودم را می کنم
در رویکرد پراگماتیستی به انجام یک کار، قدم ها کوچکند
و در ایده آلیستی، کل کار در یک قدم بلند
هر دو به دنبال انجام کارها اند.
وهر دو به دنبال پرفکشن: اولی، پرفکشن پیش از شروع، و دومی، پرفکشن پس از شروع
اولی میگوید: باید پیشبینی کرد، دومی میگوید: باید امتحانش کرد.
دو جور مفهوم داریم: 1-مفهومهای دوزاری و 2-مفهومهای شیرفهم-لازم

مثال:
1- اینکه ا.خ. منظورش این بوده، که کاری کنه که جلسه سه شنبه تشکیل نشه (بعدش میگیم: آهان پس بگو!!)
2- اینکه الگوریتم دایکسترا چطور کار میکنه. یا تعریف حد و مشتق در آنالیز (بعدش میگیم: کم کم دارم میفهمم)

1-اون مفهوم هایی که دوزاری اند، برای فهمشون، باید دوزاری یارو بیفته، دیگه بعدش هر توضیحی اضافیه.
2-اون مفهوم هایی که شیرفهم-لازم اند، برای یاد دادنشون لازمه مفهوم رو به طرف شیرفهم کرد. در مورد این مفهوم ها، همشون رو با جزئیاتشون باید صدها بار تکرار کرد تا عادی شوند. و مثل دسته قبلی اتمی نیستند بلکه ترکیبی هستند و شکستن آنها به اجزاشان هیچ کمکی به فهمشان نمی کند (مثال الگوریتم و تعریف های ریاضی).
بعد از صد سال هم تعریفش رو مرور کنی باز هم چیز میفهمی. برعکس اونیکی که بعد از گفتن "آها" دیگه تمومه.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۴


زمان حال گرامری در یک نامه، زمان نوشته شدن آن است، نه زمان دریافت آن (در صورتی که زمان دریافت معلوم باشد).

سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۴

من تو هپروتِ عملگرا شدن هستم، اونوقت فرجودیان اونقدر وظیفه شناسه که بیمارستان بستری میشه بابتش.
و عصر همون روز کلاسشو تشکیل میده ...
امروز TA شدم!

برای اولین بار، بالاخره TA هم شدم!
(خوب البته الان یادم اومد یک بار هم 7 سال پیش -یک جلسه)

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴

برای من، اگر یک دلیل برای ادامه وب لاگ وجود داشته باشد، آن، ناصر فرزین فر (داستان کوتاه) است.