پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۴۰۳

کوانتم و قابل فهم بودن آن، و« ظرف»

فکر میکنم کم‌کم می‌توانم مکانیک کوانتمی را به زبان ساده بیان کنم بطوری که فردی با معلومات دبیرستان،‌بتواند آن را براحتی هضم کند. چند مفهوم معدود را ابداع و اضافه می‌کنم (با عذر خواهی از فیزیکدانان)، که جاهای خالی که گاف (حفره) برای ورود افراد به فهم این مبحث است را پر می‌کنند. توجه شود که بخشی از مساله، زبانی است،‌ و خود فیزیک ها هم در هنگام شرکت در سمینار های فیزیکدان های شاخه های دیگر، دچار گیجی می‌شوند: با کلماتی که جایشان خالی است (ترانکیشن)،‌ یا دو کلمه یک مفهوم (gauge گیج/گاج!)، یا یک مفهوم دوکلمه (دژنرسی یا تبهگنی!). یکی از مفاهیم،‌ ظرف و محتوا است: (مفهوم ظرف را من اختراع کردم): تابع حالت مقل محتوا است، و اوپراتور ها (آبزروبل ها و همیلتونین) ظرف را تشکلی میدهند. برای تشکیل ظرف، باید یک قطری سازی از اون اپراتور ها داشت. و برای زمان، باید معادله ی شرودینگر را به دیگ اضافه کرد. سپس باید گذاشت که بپزد. اما این، مختص دینامیک تحول ابراز شده به سبک(فرمولبندی) شرودینگر است. که یکی از سه-چهار فرمالیسم (نحوه رپرزنتیشن) است. دو فرم معادله شرودینگر داریم. پارشال و توتال: t∂ و dt. همچنین متوجه شدم که بردار کت (تابع حالت) تفاوت دارد با تابع موج:
⟨x| در برابر ψ(X,t) ی. تفاوت «بردار حالت» با «تابع موج» چیست؟
در نمایش با کت، فرض دیگری هم نهفته هست: اندیس های سطر هایش،‌ مکانی هستند. به نوعی فضای اندیس می‌شود تعریف کنیم. که البته خودش لیبل های فضای دیگری هستند. برچسب در برابر اندیس. فضای اندیس. تشکیل پایه، قطری سازی، تبهگنی، ...

پنجشنبه، تیر ۲۸، ۱۴۰۳

نگرش عمومی جربیان-اصلی دنیای مدرن به فلسفه

این پسیو و تصادفی نیست. این نتیجه ی تلاش های فعال عده ای است. قبل از جنگ جهانی، علم در اروپا متمرکز بود. و بعد از جنگ جهانی، آمریکا، دانشمندان آلمانی ، که هنوز در آلمان بودند را در گله های هزار نفری به امریکا آورد. اکثرا با تهدید. قبل از این دوران طلایی علم و تکنولوژی، دوران طلایی فلسفه ی آلمانی بود (موسوم به ایده آلیسم آلمانی). پس از آن، یک ضدیت سیستماتیک بر علیه فلسفه قاره (از سوی نگرش تحلیلی انگلیسی) و کلا فلسفه (در آمریکا) انجام شد، و افرادی که مبلغ این بودند، بهشان رسانه بیشتری داده شد. مثلا فاینمن. علت های مختلفی هم دارد. این ضدیت با فلسفه، هنوز هم ادامه دارد، و موج متاخر آن، در صدد است فلسفه ی «آیند رند» را جایگزین فلسفه های دیگر کند. چونکه رند فهمیده بود که در حقیقت انکار فلسفه، و ضد فلسفه، خودش یک فلسفه است. با تمرکز بر ضدیت با چپ گرایی، فلسفه (یا به قول عده ای فلسفه نیست، و مایه فلسفی ندارند)، ای با نام آبکجتیپیسم ایجاد کرد. در کنار نظریه اقتصادی فریدمن (خصوصیزسازی افراطی و اکتریمیستی)، بطور سیستماتیک تبلیغ میشود. اینوستور ها (مثلا پیتر تیل)، رسانه ها، و افراد مهم، این فلسفه را تبلیغ میکنند. نتیجه ی آن، پدیده هایی مثل ماسک و آلتمن است، که عملا پول مالیات مردم به جیب آنها ریخته میشود، در قرارداد های مخفی، و همچنین پیشرفت های تکنولوژیک را هایجک کرده، به نام خود ثبت می‌کنند. و بعد به عنوان قهرمانان این سیستم معرفی میشوند. خلاصه اینکه فلسفه ی ریشه دار را با قهرمان پنداری به سبک کمیک استریپ مارول جایگزین کرده اند. و فردی مثل ترامپ، که دله دزدی بوده که پول لوله کش و حتی باجگیر خودش را زورش می آمده بده، و اونها را هم تیغ میزده (عملا دله دزدی)، مسیج نجات‌بخش می‌پندارند. میلتون فریدمن را که سخنران خوب و سومن خوبی است، بزرگ کرده اند، گویی اقتصاد دان دیکری وجود ندارد. این سیستم حتی افرادی مثل ایلیا، سازنده یی چت جی پی تی زا نتوانست تحمل کند، و او را اخراج میکند. جهت اطلاع، چت جی پی تی هم مبنی بر نظریات افراد مختلفی است از جمله هلمهولتز، و سوسیور (زبان شناس) که مطالعات و نظرات عمیق فلسفی داشته اند و ریشه و دودمان اندیشه فلسفی نظراتشان به عمق فلسفه ی قاره ای / و تداوم کار های جهره های مهم ایده آلبسم المانی، از جمله به کانت و، لایبنیز، لاک، حتی گوته، هیوم، ارسطو، افلاطون و غیره بر میگردد. این قضیه در مورد آپولو ۱۱، که به ماه رفت صادق است. همچنین نسبیت اینشتین (اسپینوزا)، کوانتم (نکرش کپنهاگی)، و غیره. حتی اگر برای ضدیت با یک فلسفه باشند، ولی با اطلاع از آنها، و در فضایی مملو از آنها بوده. علمی که فلسفه زدایی شده باشه، پیشرفتش فلج میشه. و درجا میزنه. صحبت اخلاق نیست، چرا که اون حرف بخاطر جریان صد علمی است که همزمان با این قضیه دنبال میشود. در حقیقت ضد علم ها، در فضای رسانه ای کنونی، اثهمانها هستند که این شدیت سیستماتیک با فلسفه را درایو میکنند. و سوق میدهند. باز هم از این ضدیت ها وجود دارد، که بحث های جدایی میطلبد. پشتوانه ی آن، صنعت رسانه: شامل صنعت خبر، صنعت تفریحات، و صنعت سینما است. context: https://t.me/apessimisticresearcher/3122?comment=57375

جمعه، تیر ۲۲، ۱۴۰۳

شار اطلاعات، هراری تا فریستون

من چنین نظریه ای در سال ۲۰۰۵ داشتم و در حالت تدوین اون به صورت کمی و کوانتیتیتیو هستم. این هراری اومد با قصه گویی، زد کازه کوزه رو شکست. مطمئنم همین الان بیشتر از اون میتونم مثال تاریخی بیارم. برم زودتر پابلیشش کنم تا باز هم مدعی پیدا نشده. به نام GIL منطق عام (شار) اطلاعات: قوانین طبیعی دینامیک اطلاعات من همیشه دو سه قدم جلوتر از هراری هستم. تازه مال من کوانتیفیکیشن دقیق هم دارد. از الون ماسک هم جلوتر هستم. قبل از اعاام نورالینک ش، من توی کار BCI بودم الان هم شش ماه قبل از اون به کامپیوت برای AI فکوس کامل کرده بودم ( اهنیت فایله گرفتن از ماشینهای سوخت فسیلی را هم در ۲۰۰۳ -۲۰۰۴ دریافتم. و منتظر اتفاقات بیرونی شدم. تسلا حدودا در همان زمانها تشکیل شده. اگر در بورس بودم و‌وسع داشتم، احتمالا روی آن پول میگذاشتم. حتی در مورد انویدیا هم کسی مرا متقاعد کرد که سرمایه کداری نکنم. وگرنه الان پولم چند برابر شده بود. واقعا انسان باید فقط بر اساس نظر خودت ترید کند.- اگر صنعتی را خوب میفهمد) من حتی از فریستون هم جلوتر هستم. دذ زمینه ای. اون هم به چیزی داره نزدیک مبشه که هنوز رو نکرده ام. ولی کم ماری من بود که نظریه فری انرژی فریستون را هنوز به نظریه خودم ریدیوس نکرده ام. تقریبا زودتر از استفن پلفرام ، ایریدیپسب ... را بهدعنپان یک نظریه اپیستمولوژی و در فلسفه علم مطرح کردم. اما جون بهش نزدیک شده بود، به نظرم اومد که از کف رفته. و رهاش کردم. تقریب همزمان با هینتون، استک شبکه های عصبی که از سطح پایین شروع بشه را دادم نظریه ای معادل اکستندد مایند را در اوایل ۲۰۰۵ و یا اناخر ۲۰۰۴ دادم. سالها بعد دیدم که اندی کلارک و جالمرز، در آخر ۲۰۰۴ دادهداند. در ۱ ۱۹۹۷ شبکه عصبی ریکارنت را ابداع کردم، برای اتونومی. ولی به اشتباه خیال کردم مه قبلا اختراع شده TDNN و رهایش کردم در حالیکه اینها باهم فری دارند. ( اابته اشمیتهوبر هم در ی همان زمانها، در سال ۱۹۹۷ منتشر کرده. پس احتمالا اولین کار نمیبود. اما کاربرد مورد نطر من برای اتونومی بود، و به نتیجه دیگری منحر میشد. اگر اطلاع داشتم و متصل بودم، باید میرفتم پیش اشمیتهوبر. ولی وقتی در ایران باشی، و از نظر مالی هم محدودیت داشته باشی، محدودیت های زیادی وجود دارد) مارکف بلنکت را من در سال ۲۰۱۱ بکار میبردم، و آن را اساسی میدانستم. سالها بعد، فریستون و ‌حتی کلارک همه ش دذباره مارمف بلنکت حرف نیزنند. یک ایتالیایی هم بود که اسمش که یادم اومد ، مینویسم. ماشین کلونینگ نامتقارن، در حوزه کوانتم کامپیوتینگ، خوشبختانه آن را دکتر علی رضاخانی کامل کرد، و اکنون بعضی مقالاتی که دقت به خرج میدهند، به کار ما در ۲۰۰۴ سایتیشن میدهند. مواردی که نزدیک شدم: نوعی پریدیکتیو-جنریتیو اپیزودیک الترناتیو برای ری اینفورسمنت لرنینگ در سال ۲۰۰۵. در سال ۱۹۹۵، که اولین شبکه عصبی ام را فکر میکنم با پاسکال (یا سی؟) پیاده سازی کردم، از کندی بادگیری اش سرخورده شدم. و باعث شد رها کنم. نمیدانستم که سالها بعد، آن مساله همچنان وجود دارد، و یک میلیارد دلار بودجه صرف ترینینگ یک شبکه عصبی خواهد شد. نکته (های) اصلی را نگفته ام اما می‌گذارم برای پابلیش. فقط نشانه هایی مخفی در وبلاگ های قبلی بر حای گذاشتم، برای آلموست-زیرو‌نالج پروف. باز هم هست، که الان حضور ذهن ندارم. (مهندسی: از قبیل زیگ، ورکینگ مدل، ریموت ترمینال، اتوکامپلیت وریدیکتیو برای کد نوشتن اتوماتیک، ادپتیو‌اکسوذیمنت دیراین(البته مال من بیزین نبود)، ... و نیز تعدادی دیگر که الان بزودی توسط دیگران در میان) به دلیل نبودن راهنمایی، و خس نا امنی، هیچکدام از اینها را نه تنها منتشر کردم، بلکه حتی با کسی هم در میان نگذاشتم. شای بودن و‌هامبل بودن و جبر مالی و چند چیز دیگه هم بودند که پارتیکولارلی آتهلپفول واقع شد. این رویه باید متوقف سود. و همه، خصوصا جی آی ال را باید هرچه زودتر، به هر قیمتی، به چاپ برسانم. Be careful what you wish for در سن ۱۷-۱۸ سالگی، آرزو کردم که ایده های زیادی را بتواند تولید کنم، تا از جبر زمانی و جغرافیایی خود بیرون بیایم، و بتوانم بفهمم چه کاری و چیزی ارزش بیشتری انجام دادن دارد. اون آرزو ها حس میکنم کاملا بر آورده شدند، و باکه ببش از اندازه. بیش از اندازه ظرفیت من نوعی. البته همگان ایده هایی دارند که فرصت انجامش را شاید نداشته باشند. اما خب ایده ها از حدی نباید بیشتر باشند، وگرنه مزاحم خواهند بود و دیسراپتیو نه تنها برای بیرون، بلکه برای خود فرد هم دیسراپتیو ‌خواهند بود.

چهارشنبه، تیر ۲۰، ۱۴۰۳

publishing issue

1. If I could manage to publish all I have now, it would be worth a few Turing Awards. (just composing, organising, and presenting for publishing, and the review process). They keep coming. More than my capacity to finish them and write them. I am not boasting. It's an unfortunate situation. Be careful what you wish for. It is a bit of the impedence mismatch situation of a result I had in 2004, that one should defer computation at certain inflection point. 2. If I manage to finish some projects that I have, (not just presentation, but some missing pieces, and/or completing the debvelooment), then a few more.

هگل، جنریتیو AI ، سوسور

میدانستید که ریشه ی هوش مصنوعی جنریتیو صحبتهای هکل و‌کانت است؟ ( هوش مصنوعی زایا ) از نظر من خیلی هگلی است. گاهی لغت به لغت. البته صرفا شباهت نیست. بلکه مسیر لینییج ش هم نشخص است. مقاله هایی که به هم لینک دارند را میتوانم بنویسم. البته بیشتر تاکید رایج بر کانت است، اما درحقیقت هگل است، که تیخه ای کاملار از کانت است. به نظر میاد جاهایی که تفاوت دیده میشه ، صرفا بخاطر سوء تفاهم هایی از فلسفه هگل بوده. و ادامه هم دارد. همچنین آیا میدانستید که پایه ی نظری LLM ها در زبانشناسی سوسور است؟ همه اینها فلسفه ی قاره ای هستند. اما ارتباط اینها خیلی تندیده تر ااز اینهاست. و این بده بستان، همچنان وجود دارد.

شنبه، تیر ۱۶، ۱۴۰۳

پاسخ به سوالی در مورد جستجو برای درمانگری

در یک گفتگو ... به نظر من، این مساله که آیا کسی که مشکلی را دارد، میتواند مساله ای را حل کند یا نه (A)، را از مساله ی انتخاب درمانگر (B)جدا کنید. مساله A، میتپاند یک مساله ی علمی پیجیده باشد. و در هزاران instance از مشکل با ماهیت های مختلف، جوابهای مختلفی هم دارد. میتواند مساله ای عمیق باشد. اما مساله ی B، (مناسب بودن درمانگر برای شما)، یک مساله عملی است که میخواهید وقت و عمر و پول خود را تلف نکنید. اگر جواب به Aآسان باشد، میتپاند یکی از استراتژیهای جستجو برلی حل نساله ی B باشد: مثلا از آن استفاده کنید و ببینید که آن مشکل را دارد یا نه. اما این تنها استراتژی نیست. در حقیقت با سوال A، میخواهید پاسخ به B را آسانتر کنید: یعنی قبل از ورود به رابطه با درمانکر، از قضیه A استفاده کنید، تا نتیجه ی B را پیش بینی کنید. اما A، ممکن است سوالی سخت تر از B باشد. همچنین A تنها راه نیست. فقط شاید مجموعه ی جستجو ی شما را ممکن است کمی کوچکتر کند. همچنین، آیا شما مساله خود را دقیقا میدانید؟ اگر مساله خود را به معنای واقعی میدانستید، حل آن را هم میدانستید. کاهی، به مساله ی واقعی اصلی، نابینا و blind هستیم. در رواندرمانی، اکثر اوقات، دانستن دقیق صورت مساله، معادل دانستن راه حلش است. به نوعی، تشخیص، قسمت یخت تر از درمان است. مثال ساده شده: اگر کسی بداند که فلان باکتری مسوول مشکلش است، معمولا تهیه دارو برای درمانش، قسمت آسان کارش است. هم جستجو کننده، و هم درمانگر، ممکن است به جیزی نابینا باشند. حالا اگر مبنای جستجوی خود را، چیزهایی که میدانید، قرار دهید، ممکن است پیدا کنید. در نهایت، باید کاشف و جستجوگر باشید: Explorer Discoverer Scientist Curious مثل یک دانشمندی که قرار است چیزی کشف کند. نه به دنبال جوابی که از دیگران بپرسد. یک ایراد دیگر به این رویکرد این است که، اگر کسی آن مشکل را نداشت، نمیدانید که آیا از ابتدا آن مساله برایش نبوده، یا وارد آن شده و حل کرده و بیرون آمده. به نظر من، کسی که آن مساله، و یا مشابهش را داشته، و از آن بیرون آمده، میتواند گزینه ای برای درمان باشد. اما گاهی این هم نیست. طبق مشاهدات این جانب، گاهی، درمانگر های غیر ایرانی، برای مسائل ما ایرانیها بهتر هستند. لااقل برای بعضی مسایل. و احتمالا ممکنه یک ایرانی هم برای بعضی مسائل که آنها بهش نابینا هستند خوب باشد. کلا به نظرم تنها راه، در پیش گرفتن رویه ی یک کاشف است ( هم به معنای explorer و هم به معنای discoverer ). مرکز تصمیم هم باید خود فرد باشد.

کلمه ی دموکراسی

چند نکته در مورد کلمه ب دموکراسی. بعدا خواهم نوشت. این یادداشت، یک placeholdr است برای اینکه آن، این زمان رخ داد. ( فردای دور دوم انتخابات ۱۴۰۳ )

پنجشنبه، خرداد ۱۷، ۱۴۰۳

نمیدانم چرا کسی متوجه نشده. در مورد فرد موسوم به شیخ بهایی، تمام ادعا های علمی و اختراعات منسوب به او مشکوک هستند، حتی نوعا سبک خاصی دارند. وقتی میری چک میکنی، در همه موارد، افراد دیگری در میان بوده که این فذد افکار عمومی را گول زده و اختراعات افراد دیگر را به اسم خود جا زده. به این شک برده ام که تمام موارد غیر فقهی که منتسب به او است دروغ است و تاکنون شواهدی برای رفع این ادعا نیافته ام. تا وقتی دلایل دیگری پیدا نشه، فرصیه ای که در مورد فرد قائلم (از کودکی با گات فیلینگ شک برده بودم، اما اکنون که منابع بیشتری در دیترسی و ملیک‌رس هستند)، این خواهد بود که وی فردی شارلاتان بوده. نهایتا فالگیر و غیره. حتی بدتر: کسی که چنین روحیاتی داشته باشه، بعیده که حتی نو آوری در فالگیری داشته باشه. بنابراین حتی در اینکه نوآوری های مربوط به فالگیری و جن‌گیری اش هم متعلق به خودش باشد، شک دارم. این ، بیشتر از اینکه بدی یا خوبی «شیخ بهایی» را بگوید، نشان دهنده ی یک فاکتور مبهم در مورد چیزی داغان تر و مشکوک تراز تصور کنونی ما از اون دوران است. دیسفانکشنال بودن سییتم پردازشی اون زمان را میگه. اینکه در یک پرنسه ی افول و سازیری بوده، چه بسا دلیلش در این جیزها است. مثلا بکیش اتریبیوشن چیزها به افراد. نکنه اصلی قضاوت در مورد یک فردی که در شیارهای تاریخ رها شده نیست. بلکه برایم عجیب است که این پرنسه ی استدلالی و این نوع قضاوت و خوانش تاریخ، در بین افراد فعلی نمی‌بینم. این پست، بر ضد شیخ بهایی نیست. بلکه انتقاد از افراد زمان حاضر است. در حقیقت اون حالت دیسفانکشنال، هنوز جاری است. تا وقتی که ته و توی این قضیه در نیامده باشد.

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۴۰۲

پیاز بویایی و میخک و نعناع: و کیفیات پنهان باقی کانده از حس مخلوط اولیه ، که ملال اکنون ِ آن لحظه ازش زدوده شده باشه

حس بویایی در میان حس های پنج گانه و ده گانه ی دیگر استثنا است: از این بابت که بطور مستقیم تر و با تعداد سیناپس های واسطه ی کمتری، به صورت مستقیم تر به معز میرود. همچنین با قسمت های عاطفی (affective) و اموشنال مغز ارتباط مستقیم تری دارد. و تریگر میکند سرنخ حافظه ها و خاطراتی که بطور عادی، سرنخشان به حس های دیکر شاید وصل نباشد. پس بعضی حاژره هایی که جنبه ی اموشال، عاطفی، و … دارند، یا مربوط به دورانی قدیمی تر و ابتدایی تری از رشد هستند، یا به حادثه ها یا دورانی که بار عاطفی بیشتری دارند، متصل هستند. بمابراین، حس میکنیم که بعضی بو ها ما را به دالان خاطره هایی میبذند، که دسترسی به آنها را کمیاب میدانیم. چون حافظه ی موسوم به حافظه ی پیزودیک، ی که «سرنخ» بویایی، احظار و پخش مجدد ش کرده، راه دسترسی دیگری مدارد. و انسان خیلی اوقات آن تجربه را گرامی میدارد. و حدس خود من این است که این اتفاقات برای جنبه های موبت خاطرات قدیمی بیشتر اتفاق می افتد. و جنبه ی منفی آن در طب گذر زمان، کمرنگ و محو میشود. پس کوالیا یا «حس» ویژه ی قدیمی تر ها، هم خاص هستند و هم مطبوعند، و هم کیفیاتی از آنها را درک کیکنیم (که اگنون «جدا شده» از جنبه های منفی ای که در زمان خود تجربه ی اصلی، در هم و ملغمه و قاطی بودند. و رنگارنگ بودن آنها را تازه درک میکنیم. و البته اگر این ریکال یا بازیابی اطلاعات رمز آلود مربوطه، زیاد اتفاق بیفتد، به بخش های عادی منتقل میشوند، و همچنین اصویر انها به حالت غیر عاطفی تبدیل میشود. و همچنین، در دفعات بعدی، کم کم تحریف هم میشوند، چرا که هر بار، نه تنها خود خاطره، بلکه بیشتر از آن، یاداوری قبلی را به یاد می آوریم. و هم همه ی اینها، این تجربه را پیچیده تر، و فرّار تر، و و «از کف رونده» میگنند. و حس نوستالژیا و حسرت، همراه با تحریف تدریجی، آن را پیجیده تر میکنند. احتمالا (حدس من اینست که) سیستمی که سروتونین است در بیاد اوردن خاطره و فضاهای قدیمی ی آشنا فعال است. و این هم در دلپذیر بپدن، هم در فیلتر شدن جنبه های دلپذیر تر، و حذف جنبه های کمتر دلپذیر (یا ملال انگیز آن)، میتپاند نقشداشته باشد. میگن پروست در این مورد روایت کری و نرتیو زیادی را صرف و خرج کرده. اما توضیح علمی ی آن هم به نظر من، همانقدر جالب است، اگرچه حس شگفت انگیز تجربه ی اصلی، چیز دیگری است. و مهم نیست که از بوی رزین باشد، یا میخک، یا نعناع، یا بوی پودر استخون حاصل از مته، یا حتی پلاسمای مخلوط باگلبولهای قرمز، یا مواد دیگر. مهم این است که زنجیره ی اسوسیشن، اون حالتی که من بهش «سرنخ» میگم رو بوجود بیاره. سرنخی از زنجیره ی اسپاگتی وار به عمق درون حافظه ی عاطفی. (کامنتی که به مطرم میتونه ارزش یک پست داشته باشه) https://m.facebook.com/story.php?story_fbid=pfbid0tBArSB6W9V6ADQX7cF8KaD3ik834W7CcuQiyPXAwezBKdWFPjdLkwcCMYcJcKiHl&id=727998556

جمعه، آبان ۱۲، ۱۴۰۲

دروغ تصویری

در مورد دیپ فیک:
چیزی عجیبی نیست واقعا.
در دوران قدیم پیش از تاریخ که تازه زبان اختراع شده بود،‌ (هوش مصنوعی اون دوران)، دروغ هم اختراع شد. و سالها طول کشید که مردم عادت کردند که دروغ هم وجود داره. در حقیقت عادت نکردند. فقط قبول کردند. اون در مورد مودالیتی زبانی بود. حالا این در مورد مودالیتی تصویری است. چون حنریتیو در مورد همه جس ها بود. فقط در مورد تصویر بود که دروغ مربوطه نبود،
از دید نوروساینس و علم مغز که ببینیم،‌ تمایز چندانی بین حس ها ی مختلف نیست. بهشون مودالیتی میگن. راستی ارسطو هم حس ها را کنار هم گذاشته بود و این را میدانست.

صد سال دیگه، این دیپ فیک و دروغ تصویری، ودیدن تصاویر بد تقلبی، چیزی عادی و پیش پا افتاده (و فراوان) خواهد بود. که کسی بهش توجه نخواهد کرد. مشکل کنونی، موقت است، و فقط نا آگاهی کنونی از امکان دروغ تصویری است.
ممکنه بگید ممکنه ۱۰۰ سالد یگه عده ای باشند که بی خبر باشند. همین الان هم مردم دروغ ها را باور میکنند.
هنوز این را حل نکرده ایم. بحای گونه ی هوشمند،‌باید بگیم گویه ی فریب پذیر (گونه ی گاگول) . (هومو ساپینس گاگول )
و سیاسیت مدار ها و خصوصا استبدلد ها ،‌بر اساس این قضیه بنا شده اند (که درصدی ازجمعیت اون دروغ ها یا روایت هارا باور میکنند. و همون درصد برای اعمال قدرت این سیاست ندار ها و فکشن ها کافی است.)
بجای این فرنزی،‌مساله اساسی‌تر را حل کنید.
این فرنزی خودش یک نتیجه ی این مساله است،‌ در سطح زبان.



کانتسکت دیالوگی: این تویت




کلمات و ترکیبات:
قرنزی = frenzy = شوریدگی و شیدایی جمعی

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۴۰۲

Delete → Repeat

If you DELETE, you are doomed to REPEAT.
reversibility
Also: history, trauma, etc.

Its relationship with reversiblity is not clear.

سه‌شنبه، مهر ۱۸، ۱۴۰۲

Every work of art leaves concealed an element of perversion, misunderstood and hidden, inaccessible to insight. (I would like to cite Freud here, since he had a similar stance about art, which is the source of inspiration here) In every piece of art, if you shine ∃ a certain light on it, there exists a manifestation (or lack thereof) of a darker, conflicted, or misunderstood aspects of the psyche, leaving some imprint on the canvas of artistic expression, yet no one can see.
Note 1:


یک چیز دیگه است دنیا. فکر میکردم چیز دیگری است الان وارد فاز دیگری شده ام که دنیا را طور دیگری میبینم.
فکر نمیکردم باز هم بشه به طرزی کاملا متفاوت دید. تحول و متحول شدن یعنی چی.
حالا میبینم یعنی دنیا (زندگی،‌زندهد بودن،‌آدم ها،‌زبان،‌ سنسوری) برای آدم ماهیت دیگری پیدا کند.



Note 2:
It's easier to control traumatised people.
Especially if they don't remember it.

جمعه، تیر ۰۹، ۱۴۰۲

لابلای مدل هایی که استفاده می‌کنیم چی دریافت میکنیم؟

وقتی یک مدل داده میشه (شامل دیسکورس(گفتمان)،‌نرتیو، و نیز مدل جنریتیو،‌و نیز فرمولاسیون زبانی،‌یا حتی هر بیان زبانی : اکسپلیسیت کردن،‌و شاید هر کاسپچوالیزیشن ،و هر سیستم ایدیولوژی لابلاش چیزهای دگه هم میگیری. مارکوس: چیزهایی توش هست که واقعی نیست،‌ اما فکر میکنی واقعیه. تکلای (از اریتره): بحجای واقعیت ازش استفاده میکنی،‌و فاصله ات میشود با واقعیت (اندی کلارک:‌حجاب و پوشش برای واقعیت میشه). مارکوس: برای افرادی میشه که میخواهند از تجربه اجتناب کنند. من: براس اسده کردنو مصرف گرایی. و تجربه نکردن. (هیچوقت معنی نان-اگزمیند لایف را نفهمیدم). وقتی یک مدل داده میشه،‌و اون را مورد استفاده قرار میدهی،‌به نوعی آن را خریده ای. مشترک شده ای. و معمولا هر تصمیمی ،‌بدلیل نبودن یک مکانیزم دیثرینگ،‌ و ارور از واقعیت، (اطلاعات ورودی اضافه با دیثرینگ وارد شدهلابلای کار)، تکرار میشود. پالیسی است. (چون استیت ورودی همان خواهد بود. و محدود است. به نوعی محدود بودن سایه مارکف ی. وقتی یک مدل را استفاده میکنی،‌حنریشن های اون را آنفولد مینی بجای پاقعیت، اونوقت هشدار های مارکوس و نگرانی هایش از قدرت تجلی میابند. من: یک سیستم است. آمن را تغذیه کرده ای. چرخش را گردانده ای لااقل. لابلایش چچیزهای عیر درست هم هست (دلتا آی). ولی لابلاش فریب و دیسیت هم هست. هرچند ممکنه آگاهانه نباشه. اما برای اون سیستم داره سود میاره ته ش. و تمایل به حفظ ش دارند. تمایل به حفظ داشتن،‌یعنی آب به آسیاب موجود ریختن. (کانسروتیو بودن). هر مدلی،‌مثل محصولی است که درآمدش با تبلیغات هم هست، نفع پنهانی هم برای کسی ندارد. اوکی هست که داشته باشی. اما بقول نیما باید نگوشییشن که میکنی،‌بهش آگاه باشی. مارکوس هم نگوشییشن را بکار می‌برد. در گپ جالبی بودم که بعضی ایده های قبلی بدرد خورد و سینرجر ایجاد شد با مطالب مارکوسو حضور (تکلای).

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۴۰۲

GIL promise

In response to an interview video called Intelligence 3, featuring Karl Friston. Fantastic. But at the same time a bit painful for me, since many of these ideas ( and some more) are included in a theory I developed, or better say discovered back in 2005. Since then, I have dedicated my life to it, which I've named GIL, or GI.flow. This theory encompasses many of the ideas they mentioned here, and even more. However, I haven't published it yet as I have been focusing on giving it the mathematical rigor it demands. I've also endeavored to shape a concise and elegant formalism, an approach that warrants time and effort to uncover the inherent elegance and conciseness that lies within the theory. Life circumstances haven't exactly paved an easy path for me, but it's been a rewarding & challenging journey nevertheless. Now, I'm nearing completion and anticipate publishing soon. I believe that people will find some intriguing and unifying aspects within it. I'd like to note that FE represents a specific case within this theory. (Sohail Siadat)

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۴۰۲

نقد یا جزا؟

در جواب (تایید) یک پست از آقای خیمه دوز، و نوعی تاویل: در مورد اینکه افرادی، فیلمی از پور احمد را هو کرده بوده اند. نکات خوبی بود. درسته. حتی شاید کسی قوای شناختی اش ضعیف شده باشد. اما بنا به حرفه، یا به هر دلیل، اون کارو انجام بده. بیشتر هنر مند ها (البته استثنا هم دارد)، از یک سن ی به بعد، به دلایل مختلف ، وقتی زمانشون از خلاقیت میگذره، اکثرا آثاری با کیفیت پایین تولید میکنند. (البته لزوما بخاطن سن نیست، و ممکنه انگیزه، انرژی، و چیزهای دیگری باشه). اما هو کردن کار اشتباهی است. برعکس نقد است. نقد درست، نقد محترمانه است. نقد نادرست و هوچیگری، خودش اثر هنری زشت تری است از اثری که قرار بوده نقد بشه. هو کردن یعنی شرم دادن (shame، و نه گناه و حیا). شرمسار کردن. یعنی تنبیه و پانیشمنت. یعنی جزا دادن. مردم نقد را با جزا دادن اشتباه میگیرند. جزا و تنبیه (پانیشمنت) برای جرم است. و برای اعمال قدرت از ارباب به برده است. یعنی ایجاد رابطه رعیتی و اربابی است. افرادی که مرتکب این میشوند، اصل ازادی را زیر پا میگذارند. استبداد نهادینه شده درونشان را به نمایش میگذارند. و به عمل می آورند: محقَق میکنند. اعمال زور و قدرت میگنند. حق تنبیه فقط برای قاضی است، که اصول خودش را دارد. اونهایی که حالت shame را ایجاد میکنند، شرم بر آنها. چرا من خودم از شرم بر استفاده کردم؟ چونکه به نوعی جرم مرتکب شدند، و آن را نشر میدهند. استبداد را ریالایز میکنند و متبلور میکنند. و نشر میابد. ری اینفورس. آزادی همگان را محدود میکنند.

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۲

کرپان و قربان

زرتشت (اولیه) مخالف قربانی کردن بوده. قومی بنام کرپان بوده اند که انسان قربانی میکرده اند. زرتشت مبارزه اصلی خود را با آنها میدانسته. حدس میزنم کلمه قربان و قربانی هم از نام قوم کرپان بیاد (کلمات کلیدی بین تمدن های مجاور منتقل میشود، با تحریفات و بومی سازی). بعدا قربانی کردن انسان به قربانی کردن حیوان تبدیل شده. اما برای آنها عید است و همچنان گرامی داشته میشه (هرچند توجیحاتی اضافه میکنند). اما زرتشت مخالف هر گونه قربانی کردن بصورت مناسک بوده ، چه حیوان و چه انسان. بدین معنا، از این قضیه گذر کرده. البته مخالف گوشتخواری نبوده ولی مساله اش با مراسم آن است و نه وقتی بخاطر احتیاج باشد. در دین های بدوی، قربانی کردن انسان برای ایجاد رعب و وحشت بوده و فانکشنی شبیه تماشای مراسم اعدام داشته. مراسم اعدام عمومی هم نوعی حالت دیرتر است که در اون این قدرتهای سیاسی بوده اند که از قدرت تاثیر چنین مراسمی برای تحکیم سلطه سیاسی استفاده میکرده اند. فکر میکنم زرتشتیت متاخر احتمالا بعدها قربانی کردن حیوان را وارد کرده باشه اما مطمئن نیستم. در مورد شباهت نامی کرپان و قربان منبعی پیدا نکردم اما حدس میزنم این باشد. هنوز کرپان نام نوعی خنجر در دین سیک ها است. ممنوع کردن قربانی کردن به نوعی بالا بردن ارزش انسان و بشر لست فراتر از نهاد های دینها بدویتر، یا دینهای متاخر تر، یا توتالیتر ها و غیره. اما متاسفانه این جنبه از زرتشت فراموش شد در اثر تحریفات، و اواری که بر جامعه گذاشت تا خد زیادی برگشت. اما همچنان در فرهنگ ایران، انسان کمی ارزش بیشتری نسبت به فرهنگ های مشابه دارد. نوعی انسان گرایی و نوعی هیمونیسم بوده که هنوز رگه های ضعیف و کمرنگی از آن در فرهنگ ما باقی مانده. در پاسخ به: https://m.facebook.com/story.php?story_fbid=pfbid034JgNrADgDh2UTRanjipnvTndndHW5Go64SUZUy7ZLG6MtbxFX5dNnGZZKvgNX2yUl&id=100001106152782

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۴۰۲

The need to de-narrate history

لزوم تغییر و باز ساخت مجدد از نو ی نرتیو ها و روایت هایی که در مورد تاریخ بکار میروند. Re-narration alternative narratives deconstructing narratives Ability to renarrate and create new narratives کامنتی بر این جمله از س. ظریفکار: «غالب مهاجرین ایرانی چه در گذشته و چه در حال حتی تاریخ و فرهنگ و پیدایش ساختار سیاسی کشورهای مقیماشان را به درستی نمیدانند، در واقع نمیدانند.» فقط هم درمورد فکت های تاریخی نیست، بلکه نرتیو های تاریخی است: یک روایت ها و نرتیو هایی شکل گرفته، که تصمیم های آینده را تعیین میکند. اونها باید از نو ساخته شوند. new narratives لازم داریم شبیه دیکانستراکشن. مثلا مردم جنگ و فتوحات را خوب میدانند. هر شاهی که بیشتر فتح کرد و غنايم گرفت در قضاوت تاریخی ملت بهتره. اونی که صلح برقرار کرده مهم نیست. خونخوار ترین افراد مثل نادر محبوب ترینها هستند. افرادی که فرزند خود را کور کردند یا کشتد. یا کسانی که ساختارهای تاریخی بزرگی را خراب و تارومار کردند (مثل نابودی عشایر،یا نابود کردن ساختار نیمه-فئودالی تحت عنوان انقلاب سفید،و به هم ریختن تمام ساختار مالکیت قبلی، برای انحصاری کردن قدرت و ساختارهای قدرت به نفع یک نفر ). درس نگرفتن از اشتباه ها و کمبود های تاریخی (مثل نبود تخصص گرایی از زمان باستان و فقدان یک سری حرفه ها در سطح حرفه ای در ایران از زمان باستان،...)، عدم سرمایه گذاری در روش درست دفاعی، سازمان دهی،فقدارن سیستم قضایی،.... و فراموشی و کوری نسبت به این ایرادهایی که همیشه بوده،که در پوشش و ماسک افتخار به یک سری گذشته،در نقطه کور میمانند. و خلاصه ندیدن علت و معلول ها. و فریفته شدن با دیدگاه و نرتیو اسطوره ای تقلیدی. دیدن همه چیز در اقتدار شاه ها. خلاصه روایت و نرتیو گذشته، (که نوعی مکانیزم عامیانه برای علت و معلول و تعمیم آن به آینده است)،کاملا معیوب است. و مکانیز جایگزین خوبی هم نیست یا بسیار کم پیدا میشود. بنابراین این ملت مرتب اشتباههاتی را تکرار میکنند که نه چند قرن،بلکه چند هزاره است دارند همانها را تکرار میکنند. کلمه کم می آید. Re-narration اما بنه به معنای روایت یک نرتیو،‌بلکه خلق نرتیو نو. که داخل نرتیو موجود نباشد. بلکه در کنارش، آلترناتیوش. در شیمی نرتیو ها، دو نرتیو آلترناتیو،‌ رقیب هم هستند. کلمه کم می آید. دیکانستراکت کردن نرتیو ها de-narration در حقیقت روایت زدایی بود. اما با روایت زدایی در حقیقت روایت جدیدی ساخته ای. اما با زواید کمتر. اما در نهایت مجبوریم که در نرتیو زندگی کنیم تا اکسپریننس کنیم. حتی اگر علیت خالی باشد. و علیت خالی هم همیشه چیزهایی از فرض ها تا اتنشن ها و ارزش گذاری ها و هدف ها و سود ها را با خودش دارد. کلمه denarration شاید منسب باشه.

AL as AI

ChatGPT is effective but instead of aritifician intelliegence, it should be called Artificial Language (or Artifical Langue): It can have (or surpass or perfect) human's linguistic abilities and skills. Our cognition, thoughts (early Wittgenstein), perception, even existence (Heidegger) is in language. We are in a way limited or bounded in that sense. Language is not just a tool (Shannon etc) for us, we are inside language (Heidegger) or we (feel we) are our language at conscious level. So Large Language Models feel intelligent, helpful, poweful and spooky for us. AL as AI. The fact that AL is AI, is that our cognition and intelligence has some mechanisms and the depth of those mechanisms are limited in a way. Ability to generate (sample) the space of Natural stimuli in modelities of visual, lingustic and auditory, almost completes the realm of human intelligence. A few components are left to add, but this is not an endless pit. Words are not just words.

شنبه، بهمن ۲۲، ۱۴۰۱

ناجابجایی: گاهی ترتیب وقایع مهم است

 وقتی صحبت از انقلاب ها و تغییرات است، باید اضافه کرد که: یک ت غییر انقلابی در قانون و رویه کیفری، مهم تغیبر ی است که این کشو لازم دارد، و متاسفانه انجام یک انقلاب به احتمال زیاد، تغییر کافی در آن بوجود نمی آورد و دوباره استبداد خاکم میشود. تنها حفاظت ما در برابر استبداد، قانون کیفری ای است که ما رو مجهز به ابزار جلوگیری از استبداد بکنه. و ضمانت اجرایی هم داشته باشه. از حقوق افراد در برابر قدرت ها محافظت کنه.  تغییری است که هزاران سال است منتظرش هستیم ولی میسر نشده. این با اعتراضات خیابانی به تنهایی حاصل نمیشه. باید اصولی ازش تدوین بشه و مردم با خواستار شدن اونها به خیابان بروند. یعنی این امکان تحقق نخواهد داشت که با یک براندازی، مردم بعد از بک براندازی منتظر تحققش شوند. تنها راهش این است که مردم باید بروند و اون سیستم و اصول طراحی شده را به قدرت آینده یا حال تحمیل کنند. هیچ حکومتی (آین ه یا حال) یک سیستم دادگستری مستقل ایجاد نخواهد کرد. حتمی بودن عدم امکانش مثل قوانین فیزیکی و مکانیکی است: بقول خارجی ها ، بلند کردن پای خود با بند کفش است (بوتسترپ). یا فوت کردن بادبان توسط مسافر یک قایق. فقط میتواند قبل از قیام و تظاهرات و اعتصابات و غیره و تحمیل آن توسط مردم میسر شود، و نه بعدش. ترتیب در اینجا کلیدی است. مردم باید آن را تحمیل کنند. ای دموکراسی نیست، بلکه تحمیل خواسته ای توسط عموم و توده ی مردم است. هیچ رفراندوم یا رای کیری ای ماهیتا نمی‌تواند آن را محقق کند. باید تدوین شود و بعدا مردم برایش بجنگند. و در تدوینش باید گفتگو ها و نسخه ها و ورژن های متفاوتی بیایند و بروند و کم کم پرپسه انتخاب تدریجی آن و تدوین و دولوپمنت تدریجی آن محقق شود. و بعد برایش جنگیده شود: نه با رای، بلکه با تحمیل توسط مردم، توسط قیامی پر تعداد، توسط تعداد زیاد و بیشماری از مردم که به لزوم آن ایمان آورده باشند. چنین چیزی هنوز در افق نیست متاسفانه.

گاعی ترتیب وقایع و اقدام ها (از قبیل مطالبه کردن ها) مهم است. در فیزیک، به  این اهمیت ترتیب، ناجابجایی اوپراتورها میگویند.