فکر فلسفی وقتی انجام می شود که دریچه عمل و اقدام بسته باشد.
فلسفه آرامش می دهد(کاذب. مثل مُسَکِن). در نهایت عمل و کرده مهم است.
ظاهرا،
یادگیری حسی(و فکری) از یادگیری حرکتی جدا هستند، در جاهایی جدا و بر الواحی جدا پدید می آیند و به هم منتقل نمی شوند. تجربه حسی و تجربه حرکتی. تصور حسی و تجربه حرکتی (غیر همزمان).
تصور (imagery) حسی و حرکتی از هم جدا هستند (وقتی به لهجه دقت می کنیم، تصور صدای یک کلمه با تصور گفته شدن یک کلمه باهم فرق دارند)
انسان به نحوی ساخته شده که دانسته های حسی اش (و افکارش) بدرد اعمالش نمیخورد یا در اعمالش منعکس نمی شود. مگر اینکه برای یک تصمیم متوقف شده باشد و به فکر فرو رفته باشد. (قابلیت دیگر: می تواند افکار دیگر که از نوع فکری/حسی هستند و مخرب یا مزاحم هستند را احتمالا ً خنثی کند ).
فلسفه مربوط به دنیای حس و فکر است (ورودی) و چندان به کار ِ عمل نمی آید (لااقل نه به این راحتی).
غار=مغز
مُثُل=فُرم
زحمت کشیدن=یادگیری (غیر از آن، اتلاف وقت)
دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۷
یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷
a liquid crystal called brain (and beyond)
(این پست را نخوانید، ناقص است)
جرم بحرانی:
(قطعات) اطلاعات وقتی به هم وصل بشوند،
مثل جیوه،
اگر درست و به نحوه مناسب به هم وصل شوند،
(مثل بلور)،
وقتی به میزان کافی متمرکز شوند،
(مثل بلورهای سخت)
خاصیت های جدید (نوظهور) ی در تجمع آنها پدید می آید،
...
از حدی به بعد دارای قدرت اجرایی می شوند،
(...)
مغز از اتصال نورون ها پدید آمده
و جامعه بطور طبیعی از اتصال مغز ها پدید می آید
و به این دلیل، خواصی که یک فرد دارد، همگی در اجتماع وجود دارند.
(تا حدی که ابعاد فیزیکی اجازه می دهد)
When information pieces gather (like mercury)
and connect (like LEGO toys),
if they are connected properly and naturally (as in a crystal),
when they are integrated and condensed enough,
emergent properties emerge,
...
after a critical mass,
they will find executive powers and functions,
...
society is an entity which is made by connected brains.
all properties and qualia of a typical person
also exist in that entity (which is called society).
(to the extent physical dimensions and constraints allow)
Note: It will form in itself amygdala, visual system, striatum, prefrontal cortex, ... (as a necessity). It will have basic emotions and vision, ... psyche, affection, will ...
Psychopathies [...]
All psychopathies have their social versions!
Understanding this process is my mission in life.
God help me!
جرم بحرانی:
(قطعات) اطلاعات وقتی به هم وصل بشوند،
مثل جیوه،
اگر درست و به نحوه مناسب به هم وصل شوند،
(مثل بلور)،
وقتی به میزان کافی متمرکز شوند،
(مثل بلورهای سخت)
خاصیت های جدید (نوظهور) ی در تجمع آنها پدید می آید،
...
از حدی به بعد دارای قدرت اجرایی می شوند،
(...)
مغز از اتصال نورون ها پدید آمده
و جامعه بطور طبیعی از اتصال مغز ها پدید می آید
و به این دلیل، خواصی که یک فرد دارد، همگی در اجتماع وجود دارند.
(تا حدی که ابعاد فیزیکی اجازه می دهد)
When information pieces gather (like mercury)
and connect (like LEGO toys),
if they are connected properly and naturally (as in a crystal),
when they are integrated and condensed enough,
emergent properties emerge,
...
after a critical mass,
they will find executive powers and functions,
...
society is an entity which is made by connected brains.
all properties and qualia of a typical person
also exist in that entity (which is called society).
(to the extent physical dimensions and constraints allow)
Note: It will form in itself amygdala, visual system, striatum, prefrontal cortex, ... (as a necessity). It will have basic emotions and vision, ... psyche, affection, will ...
Psychopathies [...]
All psychopathies have their social versions!
Understanding this process is my mission in life.
God help me!
جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۷
اخیراً چی فهمیده ام: درباره ی فکوس، ارسطو، فکر کردن گروهی به سبک گفتگویی
اخیراً چی فهمیده ام
فهمیدم که در انجام کارهای بزرگ، تمرکز و فکوس بر یک کار و یک هدف باریک خیلی اساسی و مهم است. یک مثال: لانس آرمسترانگ، 180 روز از سال را در محل تور دو فرانس تمرین می کرده و خود را وقف آن مسابقه خاص کرده بود که توانست این شگفتی را پدید بیاورد. عوامل موفقیت او آموزنده اند. (مثالهای دیگری هم هست.)
فهمیدم که کتاب های ارسطو "منتشر نشده بوده بلکه در کتابخانه خودش برای مطالعه دیگران قابل استفاده بوده. این وضعیت توضیحی برای سبک فشرده او است"[1].
فهمیدم که قفسه نوشته های سقراط-افلاطون-ارسطو در کتابخانه جای خیلی زیادی را اشغال می کند. آیا این نشاندهنده ی دستاورد و تاثیر عمیق تر کارهای آنها است؟ می گویند فلسفه [غرب] پانویس افلاطون است(لینک). (البته بماند که مقدار زیادی از فلسفه بعد از اسلام ِ ما هم ترجمه آنها بوده).
فهمیدم که انواعی از گفتگو میتواند بسیار مولد باشد. کافی است موضوع خوبی داشته باشد. از بعضی کامنت های همینجا خیلی فایده برده ام. سینا در این راستا یک سایت بنام دندرین طراحی کرده که با ایده گفتگوی سقراطی بنا شده است.
فهمیده ام که سبک خاص پدید آمدن اندیشه به سبک سقراط عامل خیی مهمی بوده و افلاطون و ارسطو آن را ادامه دادند و اگر آن سبک گفتگو را امروز هم بتوانیم داشته باشیم شاید بتوان جزیره ها یا حلقه هایی از شکوفایی فکری بوجود آورد.
این همچنان در ذهنم تکرار می شود: یونان باستان و معجزه یونانی.
چرا پدید آمد؟ چرا مشابهش این همه کم بوده (یا برجا نمانده). چرا (به قول بعضی) دیگر تکرار نشد؟ I am obsessed about it.
دوباره مساله ی معنای زندگی برای من مهم شده. احساس میکنم نیروی سائق دارد هدر می رود، مثل یک لوله کشی گاز که کامپرسور ندارد و دارای فشار کافی نباشد. (ترجمه: نگران هدر دادن وقت بودن). (منظور از سائق: درایو، انگیزه، دوپامین، نیروی پیش برنده، موتور فکری و کاری انسان، ...)
اخیراً دوباره کارهایم تلنبار شده ولی بااین حال اینجا نوشتم.
از کامنت مهم علی فتح الهی خوشحال شدم و جواب خودم به آن گفتگو را خواهم نوشت.
کاش وبلاگ ها حالت گفتگویی بیشتری داشتند. در حقیقت هر پست یک وبلاگ، وابسته به (یا ساپورت ِ) یک گفتگوی در دنیای بیرون است. (البته گاهی هم در جواب به چیزی است که امکان گفتگوی مستقیم به آن نبوده.) اما به هر حال واکنشی بودن و وابستگی ِ آن به انگیزش های بیرونی ای از جنس گفتگو، (معطوف به یک گفتگو) وجود دارد.
تم: فشرده سازی. سبک گفتگویی.
فهمیدم که در انجام کارهای بزرگ، تمرکز و فکوس بر یک کار و یک هدف باریک خیلی اساسی و مهم است. یک مثال: لانس آرمسترانگ، 180 روز از سال را در محل تور دو فرانس تمرین می کرده و خود را وقف آن مسابقه خاص کرده بود که توانست این شگفتی را پدید بیاورد. عوامل موفقیت او آموزنده اند. (مثالهای دیگری هم هست.)
فهمیدم که کتاب های ارسطو "منتشر نشده بوده بلکه در کتابخانه خودش برای مطالعه دیگران قابل استفاده بوده. این وضعیت توضیحی برای سبک فشرده او است"[1].
فهمیدم که قفسه نوشته های سقراط-افلاطون-ارسطو در کتابخانه جای خیلی زیادی را اشغال می کند. آیا این نشاندهنده ی دستاورد و تاثیر عمیق تر کارهای آنها است؟ می گویند فلسفه [غرب] پانویس افلاطون است(لینک). (البته بماند که مقدار زیادی از فلسفه بعد از اسلام ِ ما هم ترجمه آنها بوده).
فهمیدم که انواعی از گفتگو میتواند بسیار مولد باشد. کافی است موضوع خوبی داشته باشد. از بعضی کامنت های همینجا خیلی فایده برده ام. سینا در این راستا یک سایت بنام دندرین طراحی کرده که با ایده گفتگوی سقراطی بنا شده است.
فهمیده ام که سبک خاص پدید آمدن اندیشه به سبک سقراط عامل خیی مهمی بوده و افلاطون و ارسطو آن را ادامه دادند و اگر آن سبک گفتگو را امروز هم بتوانیم داشته باشیم شاید بتوان جزیره ها یا حلقه هایی از شکوفایی فکری بوجود آورد.
این همچنان در ذهنم تکرار می شود: یونان باستان و معجزه یونانی.
چرا پدید آمد؟ چرا مشابهش این همه کم بوده (یا برجا نمانده). چرا (به قول بعضی) دیگر تکرار نشد؟ I am obsessed about it.
دوباره مساله ی معنای زندگی برای من مهم شده. احساس میکنم نیروی سائق دارد هدر می رود، مثل یک لوله کشی گاز که کامپرسور ندارد و دارای فشار کافی نباشد. (ترجمه: نگران هدر دادن وقت بودن). (منظور از سائق: درایو، انگیزه، دوپامین، نیروی پیش برنده، موتور فکری و کاری انسان، ...)
اخیراً دوباره کارهایم تلنبار شده ولی بااین حال اینجا نوشتم.
از کامنت مهم علی فتح الهی خوشحال شدم و جواب خودم به آن گفتگو را خواهم نوشت.
کاش وبلاگ ها حالت گفتگویی بیشتری داشتند. در حقیقت هر پست یک وبلاگ، وابسته به (یا ساپورت ِ) یک گفتگوی در دنیای بیرون است. (البته گاهی هم در جواب به چیزی است که امکان گفتگوی مستقیم به آن نبوده.) اما به هر حال واکنشی بودن و وابستگی ِ آن به انگیزش های بیرونی ای از جنس گفتگو، (معطوف به یک گفتگو) وجود دارد.
تم: فشرده سازی. سبک گفتگویی.
سهشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷
توضیحی درباره مطلب قبلی: استدلال این است: روابط اقتصادی تعیین کننده ساختارها اجتماعی هستند. و مناسبات اقتصادی خودشان در نهایت از کار و تولید تاثیر می پذیرند و سرچشمه می گیرند. انسان ها عامل ها و موتور های انجام کار (و در نتیجه اقتصاد) هستند. "سلامت فردی" عامل تعیین کننده ای در کارایی و مولد بودن انسان ها (productivity) است. گاهی بعضی مسائل مربوط به سلامت چنان جدی می شوند که تاثیری در سطح کلان تاثیر می گذارند. برای مثال، ساخت کانال پاناما، این پروژه افسانه مانند، تا زمانی که بیماری مالاریا و تب زرد کنترل شد معوق ماند. مطلب زیر به نقل از ویکیپدیای فارسی است. (دسترسی: مرداد87)
این محدود به مالاریا نیست (گرچه کشور ما همچنان جزو نواحی پرخطر از نظر این بیماری است). بیماریهای مزمن متعدد دیگری نیز هستند که بسیاری از آنها صرفا نادیده گرفته می شوند اما با درصد بسیار بالایی شایع هستند (حداقل 3 مورد سراغ دارم که شیوع آنها بین 80 تا 90 درصد مردم است). در مناطق گرمسیر تر (کشورهای جنوب) خطر و ریسک های مربوط به سلامت به دلایل متعددی بدتر از نواحی دیگر است.
قطعا عوامل فکری و اقتصادی دیگری هم در راه "توسعه" دخالت دارند که در جای خود مورد توجه مردم هستند. هدف من اشاره و جلب توجه به یک عامل و مانع غیر سیاسی (خارج از حیطه سیاست و علوم اجتماعی) بود. در این مورد خاص، این علم تجربی است که قادر به ارائه راه حل است (البته در صورتی که اراده اجرایی نیز به آن معطوف شود).
کانال پاناما (۱۹۱۰-۱۹۰۵)
ساختمان کانال پاناما بعد از کنترل تب زرد و مالاریا ساخته شد. این دو بیماری عامل مرگومیر کارگرانی بود که در این منطقه کار میکردند. در سال ۱۹۰۶ در این منطقه بیش از ۲۶۰۰۰ کارگر کار میکردند که از این تعداد بیش از ۲۱۰۰۰ نفر در بیمارستان بستری شدند. تا سال ۱۹۱۲ در این منطقه بیش از ۵۰۰۰۰ نفر مشغول کار بودند و تعداد کارگرانی که در اثر بیماری مالاریا در بیمارستان بستری شدند به حدود ۵۶۰۰ نفر کاهش یافت. به خاطر کوششها و رهبری ویلیام کراوفورد گورگاس ، ژوزف آگوستین لپرینس و ساموئل تیلور دارلینگ (انگلیسی) بیماری تب زرد حذف و مالاریا به طور چشمگیری کاهش یافت که این کنترل از طریق تکمیل کردن برنامه کنترل پشه و مالاریا صورت گرفت.
این محدود به مالاریا نیست (گرچه کشور ما همچنان جزو نواحی پرخطر از نظر این بیماری است). بیماریهای مزمن متعدد دیگری نیز هستند که بسیاری از آنها صرفا نادیده گرفته می شوند اما با درصد بسیار بالایی شایع هستند (حداقل 3 مورد سراغ دارم که شیوع آنها بین 80 تا 90 درصد مردم است). در مناطق گرمسیر تر (کشورهای جنوب) خطر و ریسک های مربوط به سلامت به دلایل متعددی بدتر از نواحی دیگر است.
قطعا عوامل فکری و اقتصادی دیگری هم در راه "توسعه" دخالت دارند که در جای خود مورد توجه مردم هستند. هدف من اشاره و جلب توجه به یک عامل و مانع غیر سیاسی (خارج از حیطه سیاست و علوم اجتماعی) بود. در این مورد خاص، این علم تجربی است که قادر به ارائه راه حل است (البته در صورتی که اراده اجرایی نیز به آن معطوف شود).
چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۷
باکتری، گرما، و « خودکرده را چاره نبودن»
کم کم دارم به این نتیجه می رسم که بخش مهمی از عوامل عقب ماندگی مملکت ما از باکتری است! (البته منظورم کلا ً مسائل مربوط به سلامت است) - (چه در قشر متوسط، چه در قشر فقیرتر و چه در حکام! برای مثال یک زخم معده ظاهرا ً بی اهمیت: می تواند کارایی انسان را خیلی پایین بیاورد. درضمن 90درصد مردم ما از همه طبقات آلوده به H.Pylori هستند و این فقط یکی از پاتوژن های شایع است.)
بخش مهم دیگر، عوامل زیست محیطی است. که قبلا در بحث بیابان زایی اشاره شد.
این ترس از گرم شدن کره زمین، که این همه در غرب درموردش حرف زده می شود (و انصافا جدی گرفته می شود)، چیزی است که مدت ها قبل واسه ی ما رخ داده و ما می توانیم مدل «آینده ی پس از فاجعه» آن ها محسوب شویم تا عبرت گیرند!
بقیه غُر هایی که میزنیم (خیلی هاش) خاله زنک بازی و گاسیپ است! خود من و شما هم اگر رئیس جمهور شویم چندان هم چیزها درست نمی شود.
رئیس جمهور را بالاخره همین ما انتخاب کردیم دیگه، نه؟ هم از این بابت که "ما" مساوی= است با کل مردم ایران؛ سرجمع ( = برآیندمون). و هم از این بابت که «رای ندادن» عملا ً به معنی تایید رای آن بقیه (ی کذایی) است! (بود، هست و بازهم خواهد بود!)
بخش مهم دیگر، عوامل زیست محیطی است. که قبلا در بحث بیابان زایی اشاره شد.
این ترس از گرم شدن کره زمین، که این همه در غرب درموردش حرف زده می شود (و انصافا جدی گرفته می شود)، چیزی است که مدت ها قبل واسه ی ما رخ داده و ما می توانیم مدل «آینده ی پس از فاجعه» آن ها محسوب شویم تا عبرت گیرند!
بقیه غُر هایی که میزنیم (خیلی هاش) خاله زنک بازی و گاسیپ است! خود من و شما هم اگر رئیس جمهور شویم چندان هم چیزها درست نمی شود.
رئیس جمهور را بالاخره همین ما انتخاب کردیم دیگه، نه؟ هم از این بابت که "ما" مساوی= است با کل مردم ایران؛ سرجمع ( = برآیندمون). و هم از این بابت که «رای ندادن» عملا ً به معنی تایید رای آن بقیه (ی کذایی) است! (بود، هست و بازهم خواهد بود!)
bacterio-economical causality!
[...] is not just a disease commonly associated with poverty, but is also a cause of poverty and a major hindrance to economic development.
[1]
نکته: ساختمان کانال پاناما "بعد" از کنترل تب زرد و مالاریا ساخته شد ...
چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷
تصویرهای کاندینسکی برام آشنا شدند. بخاطر جلد اون کتابه است. قبلا با خودم فکر می کردم "در تصاویر آبستره چی رو باید درک کرد؟". حالا می بینم که می دانم. ناگهان می بینم که آن کارهای آبستره برایم خیلی آشنا تر از آن هستند که آن سوال را بپرسم.
1 2 g
توی تابلو ها حالا می دونم دنبال چی باید بگردم:
باید دنبال یک تصویر گم شده بگردم که توی اون تابلو پیدا شده.
توی ذهن هنرمند اومده، اون رو مبتلا کرده، و اون هم تصویر رو به دنیا آورده. خیلی فشار می آورد. قبلش از جنس دیگری بود، از جنس نیزه (اسپایک) و سیناپس (همون سیناپس).
از جنس restless dream!
تابلوی نقاشی "یک" ایده است. همش باهم است که آن تصویر گمشده (گمشده سابق) است.
شبیه این حرف در آهنگ sound of silence هم گفته شده. جایی که میگه:
a vision softly creeping, Left its seeds while I was sleeping, And the vision that was planted in my brain, Still remains, (within the sound of silence.)
نمیدونم چی توی ذهنش بوده اما کمک میکنه تا ایده رو بگم.
صرفاً دیدن کاندینسکی باعث شد تغییری در مغزم رخ بده که حالا که تابلوشو نکاه میکنم بگم "ع ِ یه جوری شد!" آن "یه جوری" قابل انتقال نیست. با این حال وقتی دیگران هم دچار این تغییر میشوند دقیقاً موقع دیدن تابلو ها همون جوری می شوند. جوری که کلمات به آن راهی ندارند. یک جور کاملاً تصویری. و بدون ما به ازای زبانی. مجرد و بطور-خالص-بصری.
کاندینسکی و پیکاسو، آنقدر نقاشی می کنند تا در مجموع آثارشان یک توده یا "گونه" ایجاد کنند که حالا آن تصاویر، در آن، طبیعی ترین تصاویر هستند (و البته زیباترین).
این ذهن، یک ذهن تغییر کرده است. آدم بهش بر می خوده. آخه فکر میکنه ذهنش دنیاست و خودشه. ولی وقتی میبینه که عوض شد متوجه جزئیتش می شه. متوجه میشه که ذهن هم می تونه تغییر کنه. پخته بشه. (aged visual system) اما با یک طعم خاص که بینهایت حالات ممکن مختلف دارد. شبیه نقاط کمینه-ی-محلی.
وظیفه هنرمندان، شاید، کشف تصاویری است که در دالان های بین ذهن های تاریک آدم ها گم شده اند و راه به بیرون می جویند. مدتها وقت لازم است تا روی هرکدام "کار" شود تا از جنینی به حدی برسند که بتواند به دنیا بیایند. وقتی به دنیا آمدد انگار همیشه بوده. اینطور فکر می کند. اینطور فکر شده-می-شود. فردیت هم دارد. قبلا در صف انتظار بوده. منتظر نقاش بوده تا سوار بر اسب سفید بیاید و او را ببرد به دنیای واقع. تا موجود شود. آن ها شاید از ما آدم ها هم جاودانه تر باشند.
کار = زحمت = زحمتی از نوع یادگیری
بی ربط: سهراب سپهری نقاش بود و می دانست چگونه با کلمات تا کند. رگ خواب آن رویاهای نهان را بلد بود. از جنس کلمه هستند اما رفتارشان مثل تصاویر است.
به چیزهای اینطوری در حالت کلی گویم i. اسمشون رو چی باید گذاشت؟
باهم یک وب می سازند که رنک pagerankهم دارد. هر وب محلی یکی از آن طعم هاست. سبک یک هنرمند است. یک گونه است.
وظیفه هنرمند شاید، مثل یک دانشمند، کشف آن تصاویر سرگردان است. مثل یک جانور شناس. هر تصویری لایق این کار نیست. با چشم غیر مسلح دیده نمی شود. دقت و ظرافت شکننده ای مثل میکروسکوپ لازم است که آنها را حس و دیتکت کند. و بعد آنقدر گیر بدهد تا آنها را بیرون بکشد. از فضای تاریک رویا به بیرون، گالری، رنگ و روغن.
لینک ها. دالان هایی که به هم راه دارند. ولی نه سر راست. تاریک هستند. آن فضای تاریک ساختار دارد. من بازهم حرف دارم. کمردرد شروع شد. بعدا بقیه ش رو می نویسم. شاید هم ننویسم.
1 2 g
توی تابلو ها حالا می دونم دنبال چی باید بگردم:
باید دنبال یک تصویر گم شده بگردم که توی اون تابلو پیدا شده.
توی ذهن هنرمند اومده، اون رو مبتلا کرده، و اون هم تصویر رو به دنیا آورده. خیلی فشار می آورد. قبلش از جنس دیگری بود، از جنس نیزه (اسپایک) و سیناپس (همون سیناپس).
از جنس restless dream!
تابلوی نقاشی "یک" ایده است. همش باهم است که آن تصویر گمشده (گمشده سابق) است.
شبیه این حرف در آهنگ sound of silence هم گفته شده. جایی که میگه:
a vision softly creeping, Left its seeds while I was sleeping, And the vision that was planted in my brain, Still remains, (within the sound of silence.)
نمیدونم چی توی ذهنش بوده اما کمک میکنه تا ایده رو بگم.
صرفاً دیدن کاندینسکی باعث شد تغییری در مغزم رخ بده که حالا که تابلوشو نکاه میکنم بگم "ع ِ یه جوری شد!" آن "یه جوری" قابل انتقال نیست. با این حال وقتی دیگران هم دچار این تغییر میشوند دقیقاً موقع دیدن تابلو ها همون جوری می شوند. جوری که کلمات به آن راهی ندارند. یک جور کاملاً تصویری. و بدون ما به ازای زبانی. مجرد و بطور-خالص-بصری.
کاندینسکی و پیکاسو، آنقدر نقاشی می کنند تا در مجموع آثارشان یک توده یا "گونه" ایجاد کنند که حالا آن تصاویر، در آن، طبیعی ترین تصاویر هستند (و البته زیباترین).
این ذهن، یک ذهن تغییر کرده است. آدم بهش بر می خوده. آخه فکر میکنه ذهنش دنیاست و خودشه. ولی وقتی میبینه که عوض شد متوجه جزئیتش می شه. متوجه میشه که ذهن هم می تونه تغییر کنه. پخته بشه. (aged visual system) اما با یک طعم خاص که بینهایت حالات ممکن مختلف دارد. شبیه نقاط کمینه-ی-محلی.
وظیفه هنرمندان، شاید، کشف تصاویری است که در دالان های بین ذهن های تاریک آدم ها گم شده اند و راه به بیرون می جویند. مدتها وقت لازم است تا روی هرکدام "کار" شود تا از جنینی به حدی برسند که بتواند به دنیا بیایند. وقتی به دنیا آمدد انگار همیشه بوده. اینطور فکر می کند. اینطور فکر شده-می-شود. فردیت هم دارد. قبلا در صف انتظار بوده. منتظر نقاش بوده تا سوار بر اسب سفید بیاید و او را ببرد به دنیای واقع. تا موجود شود. آن ها شاید از ما آدم ها هم جاودانه تر باشند.
کار = زحمت = زحمتی از نوع یادگیری
بی ربط: سهراب سپهری نقاش بود و می دانست چگونه با کلمات تا کند. رگ خواب آن رویاهای نهان را بلد بود. از جنس کلمه هستند اما رفتارشان مثل تصاویر است.
به چیزهای اینطوری در حالت کلی گویم i. اسمشون رو چی باید گذاشت؟
باهم یک وب می سازند که رنک pagerankهم دارد. هر وب محلی یکی از آن طعم هاست. سبک یک هنرمند است. یک گونه است.
وظیفه هنرمند شاید، مثل یک دانشمند، کشف آن تصاویر سرگردان است. مثل یک جانور شناس. هر تصویری لایق این کار نیست. با چشم غیر مسلح دیده نمی شود. دقت و ظرافت شکننده ای مثل میکروسکوپ لازم است که آنها را حس و دیتکت کند. و بعد آنقدر گیر بدهد تا آنها را بیرون بکشد. از فضای تاریک رویا به بیرون، گالری، رنگ و روغن.
لینک ها. دالان هایی که به هم راه دارند. ولی نه سر راست. تاریک هستند. آن فضای تاریک ساختار دارد. من بازهم حرف دارم. کمردرد شروع شد. بعدا بقیه ش رو می نویسم. شاید هم ننویسم.
پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۷
شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۷
شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۷
زیباترین تجربه های حسی آنهایی هستند که فکر می کنی در گذشته داشته ای. اما مثل ترشی و خیارشور، تنها در اثر زمان است که آن طعم مخصوص را می گیرند. در لحظه ی بیاد آوردنشان آن حس وجود دارد ولی معطوف به گذشته است.
آه بهار گذشته...
اگرچه در لحظه ی حال درحال تجربه* (ی بیاد آوردن ِ) آن هستی ولی به عنوان چیزی که مربوط به آن لحظه نیست و به علت فاصله ای -از جنس زمان- از دسترس تو خارج است. آن تجربه مربوط به همان لحظه (حال) است اما در ذهن تو مربوط و معطوف به گذشته ادراک می شود.
یک لحظه بوی زمستان پارسال آمد ...
با حسرت آن را بیاد می آوری، انگار که دیگر نمی تواند تجربه شود. انگار ازدستش داده ای.
و واقعا نمی تواند در آینده تجربه شود چرا که فقط در بیاد آوردن زنده می شود. بنابراین هیچگاه نمی تواند در لحظه ی حال به عنوان تجربه ای جاری و لحظه ای فعلی حس شود. انگار که در فاصله ی میان اکنون و گذشته جای دارد یا در آن میان گیر کرده است. دست تو به آن نمی رسد و این، خودش تجربه را دراماتیک می کند.
این موسیقی را دیگر پخش نکن. نمی خواهم خاطره ی شکننده گذشته را به اکنون آلوده کنم...
در طی آن مدت ساخته شده. هربار که به آن فکر کرده ای یا خواب آن را دیده ای و فراموش کرده ای بیشتر جا افتاده** شده. طعم و بو و مزه و شیرینی خاصی دارد که مختص کمد ترشی ِ خاطرات گذشته است. به دنبال آن نرو. به تخدیر ِ غوطه ور شدن در گذشته کهنه تسلیم نشو. رو به آینده باش. ترجیح بده که در بوی مست کننده آینده و طعم ناپرهیزانه ی خواستن وقتت را بگذرانی تا با مزه مزه کردن شراب کهنه ی روانگردان ِ گذشته!
راستش فقط از آن میترسم، که من را واپس گرا(تر) کند.
* experience. ** aged.
آه بهار گذشته...
اگرچه در لحظه ی حال درحال تجربه* (ی بیاد آوردن ِ) آن هستی ولی به عنوان چیزی که مربوط به آن لحظه نیست و به علت فاصله ای -از جنس زمان- از دسترس تو خارج است. آن تجربه مربوط به همان لحظه (حال) است اما در ذهن تو مربوط و معطوف به گذشته ادراک می شود.
یک لحظه بوی زمستان پارسال آمد ...
با حسرت آن را بیاد می آوری، انگار که دیگر نمی تواند تجربه شود. انگار ازدستش داده ای.
و واقعا نمی تواند در آینده تجربه شود چرا که فقط در بیاد آوردن زنده می شود. بنابراین هیچگاه نمی تواند در لحظه ی حال به عنوان تجربه ای جاری و لحظه ای فعلی حس شود. انگار که در فاصله ی میان اکنون و گذشته جای دارد یا در آن میان گیر کرده است. دست تو به آن نمی رسد و این، خودش تجربه را دراماتیک می کند.
این موسیقی را دیگر پخش نکن. نمی خواهم خاطره ی شکننده گذشته را به اکنون آلوده کنم...
در طی آن مدت ساخته شده. هربار که به آن فکر کرده ای یا خواب آن را دیده ای و فراموش کرده ای بیشتر جا افتاده** شده. طعم و بو و مزه و شیرینی خاصی دارد که مختص کمد ترشی ِ خاطرات گذشته است. به دنبال آن نرو. به تخدیر ِ غوطه ور شدن در گذشته کهنه تسلیم نشو. رو به آینده باش. ترجیح بده که در بوی مست کننده آینده و طعم ناپرهیزانه ی خواستن وقتت را بگذرانی تا با مزه مزه کردن شراب کهنه ی روانگردان ِ گذشته!
راستش فقط از آن میترسم، که من را واپس گرا(تر) کند.
* experience. ** aged.
دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۷
تعیـّن (دترمینیسم1) و عدم قطعیت (آنسرتنتی2)، هر دو، هر کدام اگر برقرار بوده باشد تعجب برانگیز خواهد بود. جا دارد انسان تعجب کند.در هر حال تعجب خواهد کرد.
انگار در اینجا حالت ِ غیر تعجب ناک وجود ندارد. و این تعجب آور است.
کسی نگفته بود این را.
این هم ایضا ً تعجب دارد.
(پا.ن.2 determinism. پا.ن.1. uncertainty.)
مؤخره. فکر کنم گند زدم به این زبان فارسی!
انگار در اینجا حالت ِ غیر تعجب ناک وجود ندارد. و این تعجب آور است.
کسی نگفته بود این را.
این هم ایضا ً تعجب دارد.
(پا.ن.2 determinism. پا.ن.1. uncertainty.)
مؤخره. فکر کنم گند زدم به این زبان فارسی!
eternity is a nickname for Power. Whoever mentions the word speaks for power; a beautiful and innocent love of power. beautiful names for lust for power. power is not bad per se. but can make changes which can last almost forever, no matter how it looks ab initio.
thorn in the eye = pain in the a!
= my current moment :(
thorn in the eye = pain in the a!
= my current moment :(
دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۷
a utopia called brain
Individual neurons is a favorite metaphore which I have developed in last two years. It can be used for playfully fantasizing about brain function and maybe it is useful for speculating about and visualizing what goes on in the brain. It gives a scheme of how complexities can exist there without using formulae (mathematical formula are unable to tell us about complexities and emergent phenomena in a system.)
Brain is a society of neurons. An actual utopia. Each neuron has almost all features and qualities of individual persons in a real society, but in a smaller scale. But the difference is that in brain, we do have a perfect society. Sadly our society of people is so imperfect and is still evolving and being under developement. Sociology can learn much from the brain. This metaphore can be used for the mutual influence and inspiring of the two fields: Neuroscience and Social Sciences. I'll write more about it. ©
Brain is a society of neurons. An actual utopia. Each neuron has almost all features and qualities of individual persons in a real society, but in a smaller scale. But the difference is that in brain, we do have a perfect society. Sadly our society of people is so imperfect and is still evolving and being under developement. Sociology can learn much from the brain. This metaphore can be used for the mutual influence and inspiring of the two fields: Neuroscience and Social Sciences. I'll write more about it. ©
stadium, revolt
She ate all my brain! except one neuron!
And that damn neuron was useless from the beginning!
My neurons are wearing purple with red! one is dressed in black. They boo: "get kill that bastard rude!". Fortunately the stadium is always under control.
And that damn neuron was useless from the beginning!
My neurons are wearing purple with red! one is dressed in black. They boo: "get kill that bastard rude!". Fortunately the stadium is always under control.
یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۷
سهشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷
جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۶
information overload
نميدونم چرا من هميشه با انبوه اطلاعات روبرو بوده ام. حجمِ زيادى كه نميشه قورت ش داد و نميشه هضم ش كرد. baraye harkase digei ham age bood sakht bood.
rasti كيبورد ِ فارسى ندارم! «=
rasti كيبورد ِ فارسى ندارم! «=
پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶
All theoretical chemistry is really physics; and all theoretical chemists know it. -- Richard P. Feynman
The best medical doctors are orthomolecular medicine physicians.
An ideal orthomolecularist is a molecular biologist.
Good molecular biologists come from chemistry.
Best chemists are actually physicists.
The best physicists are those who are natural born mathematicians.
The best mathematicians are either autistic or semi-blind!
more coffee please :(
answers
■ Every question you may have, there is someone in the world somewhere, that holds the answer. But you don't have access to him, or just don't know where he is (addressing problem).
■ Sometimes you just don't know it is already there. but it is. It is true for now, it has been true for long. hence, all known all since ever! But the only thing that makes such a difference these days (and why we are optimistic about future) is that these scattered pieces of information are gradually being clustered and joined and integrated and put beside each relevant other.
■ There is someone, perhaps in China, or US or Bermuda, having the answer I am dying for in his head. I have two ways: seek him or re-attain that answer by myself. Search for him or search for the answer.
■ We don't create information. We just collect it (putting a piece of idea in the right place makes wonders). It can even be carefuly collected from randomness, but in very low concentrations and biased.
■ Problems:
getting lost easily. starting over. infection. benign forgetfulness. dogmatism. consolidation. synergy. shift of context. reinterepretation.
■ I dispute. it comes from nowhere. you come closer and you see: nothing! info is in growth! It is actually like this
■ Sometimes you just don't know it is already there. but it is. It is true for now, it has been true for long. hence, all known all since ever! But the only thing that makes such a difference these days (and why we are optimistic about future) is that these scattered pieces of information are gradually being clustered and joined and integrated and put beside each relevant other.
■ There is someone, perhaps in China, or US or Bermuda, having the answer I am dying for in his head. I have two ways: seek him or re-attain that answer by myself. Search for him or search for the answer.
■ We don't create information. We just collect it (putting a piece of idea in the right place makes wonders). It can even be carefuly collected from randomness, but in very low concentrations and biased.
■ Problems:
getting lost easily. starting over. infection. benign forgetfulness. dogmatism. consolidation. synergy. shift of context. reinterepretation.
■ I dispute. it comes from nowhere. you come closer and you see: nothing! info is in growth! It is actually like this
دوشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۶
I recommend
http://amenclinics.com/server1
http://amenclinics.com/server1
دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶
دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶
یکشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۶
on Oil prices and its consequences
به این پست قدیمی توضیحی اضافه کردم. نکته اصلی ِ منظورم رو یادم رفته بود بنویسم!! :
.درباره پلاستیسیتی ِ یک سیستم اقتصادی، قیمت نفت و انرژی های جایگزین.
.درباره پلاستیسیتی ِ یک سیستم اقتصادی، قیمت نفت و انرژی های جایگزین.
for the hell of it
Hyperfocus, here again. fine. but
Oh my god Tachycardia again.
tachycardia attacks again :(
What the hell I can do about it?
hame oomadando bastano raftano khordano bordano goftano ... and I am in tachycardia. my fucking heart is helling around with my helled upon stomach.
Oh my god Tachycardia again.
tachycardia attacks again :(
What the hell I can do about it?
hame oomadando bastano raftano khordano bordano goftano ... and I am in tachycardia. my fucking heart is helling around with my helled upon stomach.
dysinformation repletion
دروغ:
جریان دروغ بجای جریان اطلاعات.
یعنی همه حرف ها حرف مفت هستند مگر خلافش اثبات شود که برای آن هم راهی وجود ندارد.
در مملکت ما دروغگو تنبیه نمی شود.
همه جا پر از دروغ شده (به جای اطلاع).
و به جای ارتباط، دروغ ردو بدل می شود.
و معیاری هم برای ستجش آن نیست.
نه معیاری برای ارزش و نه تنبیهی برای ارتکاب به دروغ.
no carrot, no stick, just lies.
sweet lies!
Dys-f***ing-Information in the air
dysinformation flows
جریان دروغ بجای جریان اطلاعات.
یعنی همه حرف ها حرف مفت هستند مگر خلافش اثبات شود که برای آن هم راهی وجود ندارد.
در مملکت ما دروغگو تنبیه نمی شود.
همه جا پر از دروغ شده (به جای اطلاع).
و به جای ارتباط، دروغ ردو بدل می شود.
و معیاری هم برای ستجش آن نیست.
نه معیاری برای ارزش و نه تنبیهی برای ارتکاب به دروغ.
no carrot, no stick, just lies.
sweet lies!
Dys-f***ing-Information in the air
dysinformation flows
شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶
"Disconnect a little from the Outside"
--beknowen
My ears stuffed with tissues.
Can't get them out :O
Disconnected from reality. from outside.
Disconnect from reality; what you call(ed) reality.
From others, those others of always.
State: This is The State: into the silence.
Been in-the-zone. of people.
In the Flow.
to outside.
Flow: out.
Out means 'Act'.
Let your act control your Attendance. Dance!
Forget who your audience are and were.
forget to the bone
and Attend your silence. This silence.
Attend yourself, Your silence.
Your genuine silence.
Your Theta.
Forget the known. You thought you know them? (You can know no one.)
Your audience is now The Silence. The Theta. and the ringings.
If you can attend the silence, then you are through.
My ears stuffed with pieces of tissue.
It's dangerous a bit but I don't panic, instead I enjoy this moment. I attend it. I attend my stuffed ear. I write it. into it. through it. I am through.
Just silence and some ringing. sick. Ringing I can tolerate, but not that diluted reality
anymore.
Reality,
diluted
anymore.
Let all and all close their ears. "shut up your ears", you wanna talk.
Suppose all ears of the world closed.
calmly.
Shout what comes to say. un-attend. de-attend them. attend the ringing.
to Outside. through a now quiet outside.
Outside.
Who is your audience? this is the problem (was).
Your new outside;
The delicate silence of stuffed ears.
mmmmmmmmmm!
(diagnostic) notes:
Hyperacusis. Phonophobia. fear of sounds. Sensitive to sound.
--beknowen
My ears stuffed with tissues.
Can't get them out :O
Disconnected from reality. from outside.
Disconnect from reality; what you call(ed) reality.
From others, those others of always.
State: This is The State: into the silence.
Been in-the-zone. of people.
In the Flow.
to outside.
Flow: out.
Out means 'Act'.
Let your act control your Attendance. Dance!
Forget who your audience are and were.
forget to the bone
and Attend your silence. This silence.
Attend yourself, Your silence.
Your genuine silence.
Your Theta.
Forget the known. You thought you know them? (You can know no one.)
Your audience is now The Silence. The Theta. and the ringings.
If you can attend the silence, then you are through.
My ears stuffed with pieces of tissue.
It's dangerous a bit but I don't panic, instead I enjoy this moment. I attend it. I attend my stuffed ear. I write it. into it. through it. I am through.
Just silence and some ringing. sick. Ringing I can tolerate, but not that diluted reality
anymore.
Reality,
diluted
anymore.
Let all and all close their ears. "shut up your ears", you wanna talk.
Suppose all ears of the world closed.
calmly.
Shout what comes to say. un-attend. de-attend them. attend the ringing.
to Outside. through a now quiet outside.
Outside.
Who is your audience? this is the problem (was).
Your new outside;
The delicate silence of stuffed ears.
mmmmmmmmmm!
(diagnostic) notes:
Hyperacusis. Phonophobia. fear of sounds. Sensitive to sound.
شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۶
سوپر بقالی
به نظر من اقتصاد ما از نوع "اقتصاد بقالی" است (در آن انگار که تلاش شده به هیچ وجه چیزی تولید نشود). و علتش آن است که هیچ دستمزدی به "تولید کننده ی اصلی" بیچاره نمی رسد (هر تولید ی که به مقدار حداقلی کار احتیاج داشته باشد).
اما چون نیازهایی (معمولا اولیه)، به هر حال، وجود دارند و تولید کننده هایی هم (در خارج از ایران) به هر حال وجود دارند، پس کارهای واسطه گری ای مثل حمل و نقل، بقالی، نمایندگی و مونتاژ (که آن هم صرفا نوعی حمل و نقل از عرضه کننده به مصرف کننده است) درآمدزا می شود.
و البته صدور مواد خام (آن هم با کمترین دخالت ِ کار و فکر ِ صاحبش) سودآور است و در حقیقت تنها منبع درآمد ِ صاحب این سوپرمارکت (اَبَر بقالی) است.
مثال: مونتاژ(!) مواد غذایی از قبیل شیر (با شیر خشک وارداتی!).
سوال: کار چیست؟ جواب: هر چیزی که در اثر متابولیسم بوجود بیاید و جزو اعمال حیاتی (شامل تولید مثل!) نباشد.
سوال: پس صاحب مغازه به چه کاری می پردازد؟ جواب: گپ زدن، وراجی، نتوورکینگ، غرزدن، ور زدن، حرافی (هر چیز صرفا ًزبانی و ترجیحاً شفاهی)!
خاطره: به شهری رفته بودیم که شغل اصلی مردمش بقالی بود (فکر می کنید چطور چنین چیزی ممکنه؟ ضدراهنمایی: شهرش توریستی نبود و در اطراف اصفهان بود)
راه حل: فکر می کنم یک تنظیم ساده ی سیستم pricing و دستمزد و غیره، مساله را حل می کند و موجب تمرکز فعالیت ها در امور سازنده و در نهایت رشد (مانند پلاستیسیتی در مغز) خواهد شد. (ممکن است مکمل غذایی هم لازم باشد.)
اما چون نیازهایی (معمولا اولیه)، به هر حال، وجود دارند و تولید کننده هایی هم (در خارج از ایران) به هر حال وجود دارند، پس کارهای واسطه گری ای مثل حمل و نقل، بقالی، نمایندگی و مونتاژ (که آن هم صرفا نوعی حمل و نقل از عرضه کننده به مصرف کننده است) درآمدزا می شود.
و البته صدور مواد خام (آن هم با کمترین دخالت ِ کار و فکر ِ صاحبش) سودآور است و در حقیقت تنها منبع درآمد ِ صاحب این سوپرمارکت (اَبَر بقالی) است.
مثال: مونتاژ(!) مواد غذایی از قبیل شیر (با شیر خشک وارداتی!).
سوال: کار چیست؟ جواب: هر چیزی که در اثر متابولیسم بوجود بیاید و جزو اعمال حیاتی (شامل تولید مثل!) نباشد.
سوال: پس صاحب مغازه به چه کاری می پردازد؟ جواب: گپ زدن، وراجی، نتوورکینگ، غرزدن، ور زدن، حرافی (هر چیز صرفا ًزبانی و ترجیحاً شفاهی)!
خاطره: به شهری رفته بودیم که شغل اصلی مردمش بقالی بود (فکر می کنید چطور چنین چیزی ممکنه؟ ضدراهنمایی: شهرش توریستی نبود و در اطراف اصفهان بود)
راه حل: فکر می کنم یک تنظیم ساده ی سیستم pricing و دستمزد و غیره، مساله را حل می کند و موجب تمرکز فعالیت ها در امور سازنده و در نهایت رشد (مانند پلاستیسیتی در مغز) خواهد شد. (ممکن است مکمل غذایی هم لازم باشد.)
پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۶
یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۶
شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۶
پرشین کت
اینجا (همینجا، ایران) گربه زیاده. ولی خرگوش و چیزای دیگه نمی بینی. مثلا همین لاشه له شده روی آسفالت حتما ً گربه است. آره خودشه.
شاید در قحطی های تاریخی متعدد مون، فقط این حیوونایی که گوشتشون حروم بوده زنده موندن و زیاد شدن. گربه، سگ و آدم. بقیه خورده شده و تمام شدند. (زیادی زیاد شدن البته)
البته شنیده ام اینها هم (شامل آدم هم می شود) خورده می شدند. (باز خوبه تموم نشدن).
شاید در قحطی های تاریخی متعدد مون، فقط این حیوونایی که گوشتشون حروم بوده زنده موندن و زیاد شدن. گربه، سگ و آدم. بقیه خورده شده و تمام شدند. (زیادی زیاد شدن البته)
البته شنیده ام اینها هم (شامل آدم هم می شود) خورده می شدند. (باز خوبه تموم نشدن).
پنجشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۶
زمین شب
در هواپیمایی که از بالای شهرهای مختلف به هم پیوسته ای در اروپا عبور میکرد گوش دادن موسیقی under the bridge را امتحان کردم و به یکی از تجربه های به یاد ماندنی و تصاویر اصلی ذهنی من تبدیل شد. تماشای یک لکه بزرگ (کل یک شهر) از آسمان، در دنج تنهایی.
تنها چیزی که از ستارگان آسمان شب زیباتر است، زمین شب است با نواحی اکلیلی و پولک دوزی بنام شهر. تماشای ستارگانی است که وقتی از آسمان به زمین نگاه می کنی چشم را به بینهایت خود می برند. یک لکه پهناور که نمی دانی کهکشان است یا سحابی. راه شیری است یا طلایی.
Justus گفت: می گویند از معدود چیزهایی که که مطالعه علمی رازآلودی آن را کمتر نمی کند،دیدن آسمان شب از زمین (علم کیهان شناسی) است. اما دیدن شهر ها در شب از آسمان بس خیال انگیزتر است. تک تک این نورها هریک یک دنیای صرفا ً عظیم و خالی از اطلاعات زنده نیست. هر ذره ی نورانی که می بینی دنیایی بزرگ تر از آن قول های سرخ خام ِ سرگردان است: یکی از دنیاهای فرد فرد انسان هاست که هر کدامشان از خوشه های کهکشانی بزرگ تر و جالب تر است (که تنها چیزی که دارند ابعاد نجومی است). نکته دیگر اینکه این نقطه های ریز، بسیار واقعی هستند. بسیار واقعی تر از هر تصوری که از حال و هوای نزدیک ستارگان ممکن است داشته باشی. برخلاف تماشای آسمان، به دیدگاه میکرو هم دسترسی داری و حضور داشتن ( ِاز نزدیک) در درون ِآن (یا مشابه آن) را انجام داده ای و حتی می توانی نقطه ای را نشان کنی و روزی به آنجا بروی. این را به عنوان یک منجم آماتوری سابق می گویم. از نظر بصری هم زیباتر است و هم متنوع تر. متاسفانه عکاسی از شهر ها از آسمان اصلا ً راحت نیست.
astropolitarium
تنها چیزی که از ستارگان آسمان شب زیباتر است، زمین شب است با نواحی اکلیلی و پولک دوزی بنام شهر. تماشای ستارگانی است که وقتی از آسمان به زمین نگاه می کنی چشم را به بینهایت خود می برند. یک لکه پهناور که نمی دانی کهکشان است یا سحابی. راه شیری است یا طلایی.
Justus گفت: می گویند از معدود چیزهایی که که مطالعه علمی رازآلودی آن را کمتر نمی کند،دیدن آسمان شب از زمین (علم کیهان شناسی) است. اما دیدن شهر ها در شب از آسمان بس خیال انگیزتر است. تک تک این نورها هریک یک دنیای صرفا ً عظیم و خالی از اطلاعات زنده نیست. هر ذره ی نورانی که می بینی دنیایی بزرگ تر از آن قول های سرخ خام ِ سرگردان است: یکی از دنیاهای فرد فرد انسان هاست که هر کدامشان از خوشه های کهکشانی بزرگ تر و جالب تر است (که تنها چیزی که دارند ابعاد نجومی است). نکته دیگر اینکه این نقطه های ریز، بسیار واقعی هستند. بسیار واقعی تر از هر تصوری که از حال و هوای نزدیک ستارگان ممکن است داشته باشی. برخلاف تماشای آسمان، به دیدگاه میکرو هم دسترسی داری و حضور داشتن ( ِاز نزدیک) در درون ِآن (یا مشابه آن) را انجام داده ای و حتی می توانی نقطه ای را نشان کنی و روزی به آنجا بروی. این را به عنوان یک منجم آماتوری سابق می گویم. از نظر بصری هم زیباتر است و هم متنوع تر. متاسفانه عکاسی از شهر ها از آسمان اصلا ً راحت نیست.
astropolitarium
دوشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۶
being there
¶ موقع برگشتن، در فری (قایق)،فهمیدم که زیبایی های واقعی و طبیعی جزیره در خارج از شهر پالما بوده است.
¶ فکر می کردم کارت پستال ها ماهیتا دروغی هستند اما دیدم اتفاقا ً آنها در نشان دادن شفافیت رنگ ها و تجربه بصری حضور در آنجا ناتوان بوده اند.
¶ در شرق پالما، رنگ خاص آبی آسمان، شبکیه را به حالتی چنان متفاوت در می آورد که اولین چیزی که به ذهن میرسید برداشتن یک قلم مو بود. شور نقاشی کردن طبیعی و عادی می نمود. با امثال ون گوگ همذات پنداری می کردم. فهمیدم چرا نقاشی در ملک ما رونق ندارد.
¶ یک هاستل خوب برای اونهایی که می خواهند به پالما بروند: Hostal Ritzi
¶ فکر می کردم کارت پستال ها ماهیتا دروغی هستند اما دیدم اتفاقا ً آنها در نشان دادن شفافیت رنگ ها و تجربه بصری حضور در آنجا ناتوان بوده اند.
¶ در شرق پالما، رنگ خاص آبی آسمان، شبکیه را به حالتی چنان متفاوت در می آورد که اولین چیزی که به ذهن میرسید برداشتن یک قلم مو بود. شور نقاشی کردن طبیعی و عادی می نمود. با امثال ون گوگ همذات پنداری می کردم. فهمیدم چرا نقاشی در ملک ما رونق ندارد.
¶ یک هاستل خوب برای اونهایی که می خواهند به پالما بروند: Hostal Ritzi
پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶
مالورکا
مالورکا یا مایورکا (هنوز نمیدانم تفاوت آنها چیست) جزیره/جزایری از اسپانیا در مدیترانه هستند که در شکل زیر مشاهده می کنید!
اسپانیا
اسپانیا از لحاظ توریسم در دنیا رتبه اول را دارا می باشد.
خوشحال و هیجان زده هستم که به کشوری مسافرت می کنم که این عنوان را دارد. احساس می کنم یک توریست حرفه ای هستم! در حالی که او من نیست، اما من او هم هستم.
دوست دارم قبل از مسافرت درباره آنجا تحقیق کنم. این جزو لذت های سفر است که نمی خواهم آن را از دست بدهم. خواستن یک چیز به مقدار زیاد، در در انتظار بودن آن، لذت تجربه آن را بیشتر و متفاوت می کند. در هنگام تجربه می توانی حضور در تجربه را با تصویر ذهنی پیشینی ای که از آن داشتی مقایسه کنی. بعدن هم هم خاطره تجربه را داری و هم خاطره تصویر پیشینی و هم خاطره حیرت ناشی از تفاوت آن ها و هم چیزهای دیگر. و این ها چیزهایی است که من بسیار دوست می دارم. می گویند قبل از انجام یک کار به آن فکر کن. من این روال را برای تجربه متفاوت و اصیل ی که ایجاد می کند انجام می دهم و برای اینکه با طبیعتم سازگارتر است، و نه برای سودمندی ِ خود این روال.
خوشحال و هیجان زده هستم که به کشوری مسافرت می کنم که این عنوان را دارد. احساس می کنم یک توریست حرفه ای هستم! در حالی که او من نیست، اما من او هم هستم.
دوست دارم قبل از مسافرت درباره آنجا تحقیق کنم. این جزو لذت های سفر است که نمی خواهم آن را از دست بدهم. خواستن یک چیز به مقدار زیاد، در در انتظار بودن آن، لذت تجربه آن را بیشتر و متفاوت می کند. در هنگام تجربه می توانی حضور در تجربه را با تصویر ذهنی پیشینی ای که از آن داشتی مقایسه کنی. بعدن هم هم خاطره تجربه را داری و هم خاطره تصویر پیشینی و هم خاطره حیرت ناشی از تفاوت آن ها و هم چیزهای دیگر. و این ها چیزهایی است که من بسیار دوست می دارم. می گویند قبل از انجام یک کار به آن فکر کن. من این روال را برای تجربه متفاوت و اصیل ی که ایجاد می کند انجام می دهم و برای اینکه با طبیعتم سازگارتر است، و نه برای سودمندی ِ خود این روال.
توریستی
اینجانب در دنیای غیر دیجیتال (آکا فانی) ظاهرا ً اصل سفر نبوده و هنوز جاهای زیادی در کشور خودم موجود می باشد که نرفته و ندیده ام. او این سفر را به فال نیک گرفته تا شروع نسبتا ً خوبی داشته باشد برای تبدیل شدن به یک انسان نسبتا ً متحرک!
. .
. .
شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۶
Personification
Fate وجود دارد، اما در مقام رقیب با او معامله کنید و نه یار.
These people suffer a crafted, misleading, mental nightly-hunter megabat: Fate.
Antagonize!
Dictionary: Fatum = Moirae = Fata = Parcae = The Fate = Atropos (the Inevitable), Clotho (the Weaver), Lachesis (the Lot-caster), three goddesses who control human destiny, the daughters of Night = Nyx, aka Chaos, by no one.
These people suffer a crafted, misleading, mental nightly-hunter megabat: Fate.
Dictionary: Fatum = Moirae = Fata = Parcae = The Fate = Atropos (the Inevitable), Clotho (the Weaver), Lachesis (the Lot-caster), three goddesses who control human destiny, the daughters of Night = Nyx, aka Chaos, by no one.
پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۶
ایلوژن های شبکیه ای
موقع خواب، وقتی دست انسان روی چشماش قرار داره، اشکال و ابر های موهوم و ناواضحی تشکیل می شود که در حال خزیدن و ارتعاش هستند. یادم است که در بچگی مدتی به آنها فکر می کردم و به تجربه آنها مشغول می شدم.
امروز فکر کردم: دقت در اونها می تونه یک شهود نوروساینسی عالی از دینامیک پروسه های درون مغز به آدم بده - حتی تاسف می خورم که چرا بیش از اینها روی آن وقت نگذاشتم و آنها را دسته بندی و طبقه بندی نکردم؟
☼ ظاهرن، انسان بعداز مدتی یاد می گیره که درزندگی روی چه چیزهایی وقت بذاره و چه چیزهایی ارزش این کارو ندارن. این اولویت بندی رو از اجتماع یاد میگیریم ولی لزوما درست نیست (فاجعه این است که آنچه از دیگران القا شده، معمولا غلط از آب در می آید). یکی از علتهایی که این رشته رو دوست دارم اینه که شهود خوبی برای پیشگویی مفید یا غیر مفید بودن یک پدیده (از لحاظ علمی) به آدم میده (این که چه کاری ارزش تحقیق رو داره و چه کاری نداره)
☼ این پدیده اسمش چیه؟
☼ به هرکدام دقت کنی تغییر شکل می دهد و نگاه کردن تو در آن پدیده تاثیر می گذارد(به همین دلیل به واقعی/سودمند بودن ِ پرداختن به آن شک می کنی)
☼ یک لکه استروبوسکوپیک با فرکانس 4 هرتز، و بعد جاری شدن آنها در یک فضای دیستورت شده. کل این الگو هر 4.2 ثانیه تکرار می شود (در بچگی عمرن به ذهنم خطور نمیکرد که این عدد را اندازه بگیرم و اینکه دارای اطلاع-ی باشد)
☼ باجرکت چشم جابجا می شوند، اما امروز حدس زدم که حتی با جابجایی توجه کو ِرت بصری هم جابجا می شد! در حدی که انسان نایقینی می ماند که جهت نگاه را حرکت داده یا نه.
☼ اتفاقات مختلفی در لایه های مختلف در حال رخ دادن است و انسان می تواند یکی را از بقیه انتخاب کرده و به آن توجه کند.
☼ از ن.س. میدانم که چیزهایی که ظاهر می شوند گاهی فقط رنگ، فقط حرکت، فقط نیمسایه و یا اثرهای دیداری دیگر هستند و همین، آنها را متناقض می کند.
☼ برای تماشا، باشد آنها را واقعی ببینی، یعنی آنها را نه به صورت تصور، بلکه به صورت اشیاء بصری واقعی ببینی.
☼ آیا داری اینها را تماشا می کنی؟ یا می سازی؟ مرز بین تماشا و تصور کجاست؟ مکانیزمش چی؟
☼ آیا این پدیده را دیگران هم می بینند؟ اگر هر روز وجود دارد، آیا ما به همین راحتی هرروزه داریم این همه پدیده بیرونی و درونی را نادیده می گیریم و حتی متوجه هم نمی شویم؟ (این جمله دارای لحن نصیحت آمیز و سارکستیک بود ؛)
☼ آیا اینها مربوط به شبکیه هستند؟ یا منشا آنها در کورتکس(قشر) یا جاهای دیگر است؟ اگر در کورتکس است، چرا تخیلات خودم را -جلوی چشم- نمی بینم؟
☼ آیا روش تصویربرداری برای ثبت آنها هست؟ آیا روشی برای القا یا مدولاسیون آنها هست؟ (احتمالا تی.ام.اس، براحتی)
☼ معادل فارسی این کلمات چه باشد: دینامیک، کو ِرت، ماجولیشن، مکانیزم(سازوکار؟)،...
امروز فکر کردم: دقت در اونها می تونه یک شهود نوروساینسی عالی از دینامیک پروسه های درون مغز به آدم بده - حتی تاسف می خورم که چرا بیش از اینها روی آن وقت نگذاشتم و آنها را دسته بندی و طبقه بندی نکردم؟
☼ ظاهرن، انسان بعداز مدتی یاد می گیره که درزندگی روی چه چیزهایی وقت بذاره و چه چیزهایی ارزش این کارو ندارن. این اولویت بندی رو از اجتماع یاد میگیریم ولی لزوما درست نیست (فاجعه این است که آنچه از دیگران القا شده، معمولا غلط از آب در می آید). یکی از علتهایی که این رشته رو دوست دارم اینه که شهود خوبی برای پیشگویی مفید یا غیر مفید بودن یک پدیده (از لحاظ علمی) به آدم میده (این که چه کاری ارزش تحقیق رو داره و چه کاری نداره)
☼ این پدیده اسمش چیه؟
☼ به هرکدام دقت کنی تغییر شکل می دهد و نگاه کردن تو در آن پدیده تاثیر می گذارد(به همین دلیل به واقعی/سودمند بودن ِ پرداختن به آن شک می کنی)
☼ یک لکه استروبوسکوپیک با فرکانس 4 هرتز، و بعد جاری شدن آنها در یک فضای دیستورت شده. کل این الگو هر 4.2 ثانیه تکرار می شود (در بچگی عمرن به ذهنم خطور نمیکرد که این عدد را اندازه بگیرم و اینکه دارای اطلاع-ی باشد)
☼ باجرکت چشم جابجا می شوند، اما امروز حدس زدم که حتی با جابجایی توجه کو ِرت بصری هم جابجا می شد! در حدی که انسان نایقینی می ماند که جهت نگاه را حرکت داده یا نه.
☼ اتفاقات مختلفی در لایه های مختلف در حال رخ دادن است و انسان می تواند یکی را از بقیه انتخاب کرده و به آن توجه کند.
☼ از ن.س. میدانم که چیزهایی که ظاهر می شوند گاهی فقط رنگ، فقط حرکت، فقط نیمسایه و یا اثرهای دیداری دیگر هستند و همین، آنها را متناقض می کند.
☼ برای تماشا، باشد آنها را واقعی ببینی، یعنی آنها را نه به صورت تصور، بلکه به صورت اشیاء بصری واقعی ببینی.
☼ آیا داری اینها را تماشا می کنی؟ یا می سازی؟ مرز بین تماشا و تصور کجاست؟ مکانیزمش چی؟
☼ آیا این پدیده را دیگران هم می بینند؟ اگر هر روز وجود دارد، آیا ما به همین راحتی هرروزه داریم این همه پدیده بیرونی و درونی را نادیده می گیریم و حتی متوجه هم نمی شویم؟ (این جمله دارای لحن نصیحت آمیز و سارکستیک بود ؛)
☼ آیا اینها مربوط به شبکیه هستند؟ یا منشا آنها در کورتکس(قشر) یا جاهای دیگر است؟ اگر در کورتکس است، چرا تخیلات خودم را -جلوی چشم- نمی بینم؟
☼ آیا روش تصویربرداری برای ثبت آنها هست؟ آیا روشی برای القا یا مدولاسیون آنها هست؟ (احتمالا تی.ام.اس، براحتی)
☼ معادل فارسی این کلمات چه باشد: دینامیک، کو ِرت، ماجولیشن، مکانیزم(سازوکار؟)،...
big big big!
نمی دونم چرا این جمله ی فیلم سین-سیتی این همه توی ذهنم میخکوب شده. آخر فیلم، آدم میفهمه چقدر آقاهه درست (و دلسوزانه) این رو می گفته(!) بعدش آدم می خاد اون جمله رو فریاد بزنه
.
You're making a big mistake, man. A big mistake
.
- living myth: از آقای رستم بدم می آید - با اینکه افسانه است و در کتاب ها و خاطرها وجود دارد هنوز هم جان سهراب های واقعی را - در واقعیت - می گیرد
- Ethi-Logi- دلیل (لزوم) وجود منطق از همان شدت و نوعی است که دلیل (لزوم) وجود اخلاق می باشد.
- ecology[...]: gI در اثر زمان فرسوده می شود.
gI با مکانیزم-های متفاوتی، در طی زمان تمایل به پیشرفت خود-به-خود دارد. - Mental decisions: mood(bad?good) reality(imagery?real) perceptual(dothis?dothat)
- Huh?! منظور از خلبان بد، خلبان ناشی می باشد. (چه برداشتی کرده بودی؟؟!)
- Verbæ: "پدیده"، نمود-ار phenomena vs. presentation
چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶
یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶
سهشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶
جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶
سهشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶
چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶
'demythifier'
Working Memory,
an overlooked essensial concept
that alone demythologizes
so many questions
جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۶
غلط
من اشتباه می کنم.
تو اشتباه می کنی
او اشتباه می کند.
ما اشتباه می کنیم.
شما اشتباه می کنید.
همه دارند اشتباه می کنند.
* * *
من باز هم اشتباه خواهم کرد (کجای کار اشکال دارد؟).
من باز دارم اشتباه می کنم.
به چشم خود می بینم
من دارم اشتباه می کنم.
اما این کمکی نمی کند
من دارم اشتباه می کنم.
من دارم اشتباه می کنم.
من دارم اشتباه می کنم.
من دارم اشتباه می کنم
>:[
تو اشتباه می کنی
او اشتباه می کند.
ما اشتباه می کنیم.
شما اشتباه می کنید.
همه دارند اشتباه می کنند.
* * *
من باز هم اشتباه خواهم کرد (کجای کار اشکال دارد؟).
من باز دارم اشتباه می کنم.
به چشم خود می بینم
من دارم اشتباه می کنم.
اما این کمکی نمی کند
من دارم اشتباه می کنم.
من دارم اشتباه می کنم.
من دارم اشتباه می کنم.
من دارم اشتباه می کنم
>:[
یکشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۶
سهشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۶
سهشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۶
شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۶
c dynamics
The shared qualia between sense of Envy and sense of Love.
The imbalance, transforms and resolves into either sense.
The imbalance, transforms and resolves into either sense.
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶
پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶
پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵
شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵
indicium
Information travels.
It flows, echoes, through channels, from source, to sink, within packets, enters, exits, is updated, recures, passes, circulates, streams, shines. Reflects, represents, approximates, anecdotes, tells, alerts, notifies, shows.
Information lives.
Recreates itself in media, in clones, competes for survival, melts, absorbs, joins, conforms, competes, wins, loses and dies, wears, weakens. Reproduces itself, coincides, protects itself, lies, fouls, believes, tells about ignorance, reveals. is encoded. has its code, which is read. is written. but also may be lost. but remains! in explicit form. has form. is reformated. has content. also is content of something else. Has location, in physical space, and time. has distance, and locality.
Rules, changes, happens, applies power, helps, gives power, enables, creates new options, evidents, seeks more. either is happened, or is to be happened.
Rules, changes, happens, applies power, helps, gives power, enables, creates new options, evidents, seeks more. either is happened, or is to be happened.
Is not passive.
Is active. Is dynamic. is organized. as hierarchy. has rhythm. has meta. has instances. has its generals. has its abstracts. has its objectivity. has peers. has support. has either confidence or dobt. has benefit. has price. collects support. supports another. is incarnated. is maintained. consumes, takes place. Is used and kept. has volume. Is 'happened by its users.
unites
unites
rules!
PS. Disinformation, ignorance, uncertainity; , is an information: knowing of unbeknownst. exists per se. but not always an ignorance is detected as information.
(this post is under construction)
یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵
هند:
سرزمینی است که مردمش بندگی را فضیلت می دانند و در آن با هم رقابت می کنند.
نتیجه: رقابت در زیردستی ِ یکدیگر باعث ته نشین همه ی آنها در کف قعر می شود.
کسی با کسی مشکلی ندارد، چون کسی فکر شرم آور ِ برتری نسبت به دیگران را نمی کند. اگر یک نفر از این قاعده جرزنی کند، شاه جهان، یا میتال می شود.
ایران:
سرزمین وانمود کردن.
خواص ایرانی:
وانمود به محبت(تعارف)، وانمود به توانایی(سازندگی+بازار)، وانمود به دانایی(نصیحت همه به همه + دانشگاه)، وانمود به خیرخواهی(نصیحت)، وانمود به درستکاری، وانمود به ایمان، وانمود به راستگویی(دروغ و فریب)، خوش خطی، وانمود به دارایی، وانمود به عدم وانمود کردن!(ریا) ...
و نظر ما درباره امثال خودمان: (توهم ها، تظاهر هایی که خودمان باور کرده ایم)
وانمود به هوش سرشار هموطنان، وانمود به زرنگی ایرانی ها، وانمود به موفق بودن ایرانی ها، وانمود به مظلومیت ایرانی ها، وانمود به تفاوت، وانمود به مخالفت(مثلا ًبا رای ندادن)، وانمود به عدم تقصیر، توقع بالا، وانمود به بقای چیزی بنام ایران، ...
بخش جمعی کمتر وانمود کردن است و بیشتر توهم است. یا شاید باید بگویم خوش خیالی. مرحله اول این است که از اوهام که به نوعی باعث ندیدن خودمان است بیرون بیاییم. به نظر من، همیشه مواجهه با واقعیت با ارزش تر است و نتیجه اش شیرین تر است!
به قول علی، این خصوصیات لزوما ً خاص ایران نیست، اما ازمیان جاهای (کم)ی که می شناسم، خاص ایران است. به وضوح در مردم دیده می شوند.
سرزمینی است که مردمش بندگی را فضیلت می دانند و در آن با هم رقابت می کنند.
نتیجه: رقابت در زیردستی ِ یکدیگر باعث ته نشین همه ی آنها در کف قعر می شود.
کسی با کسی مشکلی ندارد، چون کسی فکر شرم آور ِ برتری نسبت به دیگران را نمی کند. اگر یک نفر از این قاعده جرزنی کند، شاه جهان، یا میتال می شود.
ایران:
سرزمین وانمود کردن.
خواص ایرانی:
وانمود به محبت(تعارف)، وانمود به توانایی(سازندگی+بازار)، وانمود به دانایی(نصیحت همه به همه + دانشگاه)، وانمود به خیرخواهی(نصیحت)، وانمود به درستکاری، وانمود به ایمان، وانمود به راستگویی(دروغ و فریب)، خوش خطی، وانمود به دارایی، وانمود به عدم وانمود کردن!(ریا) ...
و نظر ما درباره امثال خودمان: (توهم ها، تظاهر هایی که خودمان باور کرده ایم)
وانمود به هوش سرشار هموطنان، وانمود به زرنگی ایرانی ها، وانمود به موفق بودن ایرانی ها، وانمود به مظلومیت ایرانی ها، وانمود به تفاوت، وانمود به مخالفت(مثلا ًبا رای ندادن)، وانمود به عدم تقصیر، توقع بالا، وانمود به بقای چیزی بنام ایران، ...
بخش جمعی کمتر وانمود کردن است و بیشتر توهم است. یا شاید باید بگویم خوش خیالی. مرحله اول این است که از اوهام که به نوعی باعث ندیدن خودمان است بیرون بیاییم. به نظر من، همیشه مواجهه با واقعیت با ارزش تر است و نتیجه اش شیرین تر است!
به قول علی، این خصوصیات لزوما ً خاص ایران نیست، اما ازمیان جاهای (کم)ی که می شناسم، خاص ایران است. به وضوح در مردم دیده می شوند.
لیست
دنیا (چند نظر مختلف):
دنیا uncertain است
دنیا بزودی تمام می شود، همانطور که بتازگی شروع شده.
دنیا ارزش ندارد.
دنیا همین است.
دنیا وجود ندارد.
دنیا، آنچه غیر از من هست است.
دنیا آنچه درک می کنی است.
حقیقت، آنچه نمی دانی است.
دنیا بوده.
دنیا نبود.
دنیا، مجموعه ی مجموعه هاست.
دنیا، مجموعه احتمالات است.
دنیا، یکی از دنیاهای ممکن است.
دنیا یکی از دنیاهای موازی است.
دنیا آینده است.
دنیا، گذشته است.
دنیا، واقعی است.
دنیا، مجموعه تصورات است.
دنیا، آنچه می سازی است.
دنیا، آن سوراخی است که در آن پنهان می شوی.
دنیا، سالن امتحان است.
دنیا، سطح یک چشمه است.
دنیا، سایه است.
دنیا چند تاش هست.
دنیا، خلاءی است که از وقتی من آمدم پر شد.
دنیا محل حرافی است.
دنیا هیچکدام نیست.
دنیا همه اینها هست.
دنیا، دیگر تمام شده است.
(ناتمام)
دنیا uncertain است
دنیا بزودی تمام می شود، همانطور که بتازگی شروع شده.
دنیا ارزش ندارد.
دنیا همین است.
دنیا وجود ندارد.
دنیا، آنچه غیر از من هست است.
دنیا آنچه درک می کنی است.
حقیقت، آنچه نمی دانی است.
دنیا بوده.
دنیا نبود.
دنیا، مجموعه ی مجموعه هاست.
دنیا، مجموعه احتمالات است.
دنیا، یکی از دنیاهای ممکن است.
دنیا یکی از دنیاهای موازی است.
دنیا آینده است.
دنیا، گذشته است.
دنیا، واقعی است.
دنیا، مجموعه تصورات است.
دنیا، آنچه می سازی است.
دنیا، آن سوراخی است که در آن پنهان می شوی.
دنیا، سالن امتحان است.
دنیا، سطح یک چشمه است.
دنیا، سایه است.
دنیا چند تاش هست.
دنیا، خلاءی است که از وقتی من آمدم پر شد.
دنیا محل حرافی است.
دنیا هیچکدام نیست.
دنیا همه اینها هست.
دنیا، دیگر تمام شده است.
(ناتمام)
اعترافات: ترجیح می دهم اعتراف نکنم (...) و دلیل آخر(!) این است که بازی یلدا تمام شده است. با تشکر (و عذر خواهی!) از عادل و علی فتح الهی و ناصر عزیز که من را هم دعوت کردند
(اوه- مثل اینکه بازی رو به هم زدم)
(اوه- مثل اینکه بازی رو به هم زدم)
گسیخته
درباره باور:
باور داشتن به چیزی ، و دانستن آن چیز به گونه ای از هم جدا و متفاوت هستند. حتی به سختی در کنار هم قرار می گیرند. باور داشتن معمولا ً نا آگاهانه است.
آگاهی به داشتن یک باور، مرحله ای فراتر از صرفا ً داشتن ِآن باور است.
یک باور، وجود باور یا اطلاع دیگر را در کنارش تحمل نمی کند؛ باور، یکی است.
نوعی باور است که آن را نمی بینیم، اما آن باور، ما را در دست خود دارد.
دانستن یک مفهوم و گزاره، البته به معنی علمی، شامل تصور و امکان ِ خلاف آن گزاره یا مفهوم هم هست.
شک در یک گزاره علمی، ماهیتا ً جزو فهم آن هست؛ یک گزاره علمی، حاوی شک به آن هم هست.
تفکر علمی هم یکی از انواع ممکن برای تفکر است.
دانستن:
این سوال برای من مرتب تکرار میشود: چه موقع میتوانیم بگوییم یک مطلب علمی را فهمیده ایم؟ چه موقع حق داریم بگوییم کتابی را خوانده ایم؟ (نه از نظر ما، بلکه از نظر ناظر بیرونی یا دانای کل). فهمیدن، شاید، ساختاری مثل درام داشته باشد. ساختارهای درام مانند، در مغز و افکار ما زیاد هست (بزودی).
درباره جهل:
جهل، ماهیتا ً ناآگاهانه است و نامرئی. خروجی ِ آن، حماقت است. (ورودی؟ ندارد)
درباره سوال:
سوال ها، program counter های یک کامپیوتر بزرگ و موازی هستند.
سوال، یک جهل رسوا شده است.
متافور محاسبه ...(بزودی)
منطق:
افکار، وقتی در ذهن ما قرار داشته باشند، موجوداتی ارگانیک هستند.
(حتی وقتی در بیرون از آن باشند هم همینطور)
منطق ریاضی، بیش از حد جامد است.
افکار، موجودات نسبتا ً خود مدار(خود مختار)ی هستند.
اما افکار مایع تر از حیوانات هستند(!). مایع حجم ثابت دارد. مایع همیشه در ظرفش قرار دارد.
درباره مدل:
(بزودی)
نتیجه:
نتیجه، یک halt است. (بد)
باور داشتن به چیزی ، و دانستن آن چیز به گونه ای از هم جدا و متفاوت هستند. حتی به سختی در کنار هم قرار می گیرند. باور داشتن معمولا ً نا آگاهانه است.
آگاهی به داشتن یک باور، مرحله ای فراتر از صرفا ً داشتن ِآن باور است.
یک باور، وجود باور یا اطلاع دیگر را در کنارش تحمل نمی کند؛ باور، یکی است.
نوعی باور است که آن را نمی بینیم، اما آن باور، ما را در دست خود دارد.
دانستن یک مفهوم و گزاره، البته به معنی علمی، شامل تصور و امکان ِ خلاف آن گزاره یا مفهوم هم هست.
شک در یک گزاره علمی، ماهیتا ً جزو فهم آن هست؛ یک گزاره علمی، حاوی شک به آن هم هست.
تفکر علمی هم یکی از انواع ممکن برای تفکر است.
دانستن:
این سوال برای من مرتب تکرار میشود: چه موقع میتوانیم بگوییم یک مطلب علمی را فهمیده ایم؟ چه موقع حق داریم بگوییم کتابی را خوانده ایم؟ (نه از نظر ما، بلکه از نظر ناظر بیرونی یا دانای کل). فهمیدن، شاید، ساختاری مثل درام داشته باشد. ساختارهای درام مانند، در مغز و افکار ما زیاد هست (بزودی).
درباره جهل:
جهل، ماهیتا ً ناآگاهانه است و نامرئی. خروجی ِ آن، حماقت است. (ورودی؟ ندارد)
درباره سوال:
سوال ها، program counter های یک کامپیوتر بزرگ و موازی هستند.
سوال، یک جهل رسوا شده است.
متافور محاسبه ...(بزودی)
منطق:
افکار، وقتی در ذهن ما قرار داشته باشند، موجوداتی ارگانیک هستند.
(حتی وقتی در بیرون از آن باشند هم همینطور)
منطق ریاضی، بیش از حد جامد است.
افکار، موجودات نسبتا ً خود مدار(خود مختار)ی هستند.
اما افکار مایع تر از حیوانات هستند(!). مایع حجم ثابت دارد. مایع همیشه در ظرفش قرار دارد.
درباره مدل:
(بزودی)
نتیجه:
نتیجه، یک halt است. (بد)
جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵
Economy Plasticity
1-سیاست تشویق انرژی های جایگزین در کشورهای غربی به شدت جدی گرفته شده است. (نه فقط در بعد تحقيقات بلکه در همه جنبه ها از جمله قیمت گذاری).
2-حتی افزایش قیمت نفت در دنیا ممکن است
نتیجه چنین تصمیم (=راه حل)ی باشد (یعنی این افزایش احتمالا تعمدی و حسابگرانه بوده).
3-توطئه ای درکار نیست بلکه یک راه حل است و هوشمندانه است. منفعتهای درازمدت بیشمار مطرح است، گرچه هوشمندانه تر از آن است که درست باشد (گاهی اوقات زیادی-هوشمندانه بودن دلیلی برای رد فرض است!).
4-قسمت 2، یک فرض ابطال پذیر است اما تاریخ قضاوت خواهد کرد.
5-درصد بالایی از نفت خام مصرفی ایالات متحده براي حمل و نقل مصرف می شود.
flowchart
این ها توضیحی بود بر یک پست قدیمی:
در دراز مدت، افزایش بهای نفت، به شدت به نفع اقتصادِ کشورهایی مثل امریکا و اروپای غربی است، چون که در آستانه یک مرحله بعدی هستند. hydrogen,hybrid
توضیحات:
ظاهرا هیچکدام از آنها آنچنان ناراضی نیستند. این شبیه یک سیاست تربیتی است. مثل پلاستیسیتیِ مغزی که در محیط جدیدی قرار بگیرد.
ظاهراً گرچه هنوز منابع نفت ما تمام نشده، اما بزودی ما میمانیم و نفت مان؛ بی استفاده!
اقتصاد ما نفتی (یا اتمی!) خواهد بود، و اقتصاد آنها هیدروژن ی و غیره خواهد بود.
توضیح عکس
2-حتی افزایش قیمت نفت در دنیا ممکن است
نتیجه چنین تصمیم (=راه حل)ی باشد (یعنی این افزایش احتمالا تعمدی و حسابگرانه بوده).
3-توطئه ای درکار نیست بلکه یک راه حل است و هوشمندانه است. منفعتهای درازمدت بیشمار مطرح است، گرچه هوشمندانه تر از آن است که درست باشد (گاهی اوقات زیادی-هوشمندانه بودن دلیلی برای رد فرض است!).
4-قسمت 2، یک فرض ابطال پذیر است اما تاریخ قضاوت خواهد کرد.
5-درصد بالایی از نفت خام مصرفی ایالات متحده براي حمل و نقل مصرف می شود.
flowchart
این ها توضیحی بود بر یک پست قدیمی:
توضیحات:
ظاهرا هیچکدام از آنها آنچنان ناراضی نیستند. این شبیه یک سیاست تربیتی است. مثل پلاستیسیتیِ مغزی که در محیط جدیدی قرار بگیرد.
ظاهراً گرچه هنوز منابع نفت ما تمام نشده، اما بزودی ما میمانیم و نفت مان؛ بی استفاده!
اقتصاد ما نفتی (یا اتمی!) خواهد بود، و اقتصاد آنها هیدروژن ی و غیره خواهد بود.
توضیح عکس
package 1
1-در رای گیری باید اجازه رای منفی هم به مردم داده شود، تا مجبور نباشند برای انتخاب نشدن کسی، افرادی را بی هدف انتخاب کنند. (منشا: مهار/تحریک. تمایز نوروترنسمیتر. فیدبکهای مثبت
/خنثی
/منفی
trust در eBay)
2-(نوشتن آن فکرهای آنی و فرار مشکل است)
3-کل این گردش اطلاعات بالاخره باید از جایی تغذیه شود. اطلاعات دو نوع است: با منشا انسانی(کسی گفته) و با منشا عینی (طبیعت) (یعنی خودت فهمیده ای). در نوع اول روتِر هستیم و در نوع دوم چشمه.
4-بد و خوب یک مدل است. البته یک مدل ساده شده که باید توسط فرد ها پیاده شود. این مدل باید دقیق شود.
5-اصل همه چیزها در یک جعبه نگهداری می شود که سابقا به آن "دنیای مثل" می گفتند. هر کسی به سهم خود در وجود آن جعبه کوچک نقش دارد و عمیقاً حس مالکیت نسبت به آن دارد. محتویات جعبه به مفاهیم، وجود می بخشند. آنها زنده و از جنس گیاه هستند.
6-فشار بالا، تصلب شرائین و لخته های کوچک و بزرگ در خیابانهای شهر. داروی فشارخون.
7-تکه تکه
8-مشکل مزمن من در بیان مفاهیم، حاد است.
9-ریتم: با شنیدن آن صدا، من، او میشوم و تلاش برای خود ماندن در برابر او شدن، حس خوشایندی دارد. این ناخالصی، من بودن را مطبوع تر می کند(مثل آرسنیک در سیلیسیم و مثل پودر کاری در پیتزا)
10- (یادم رفت)
11-بخشی از مشکل به پراکندگی ربط دارد اما پراکندگی، موتور ماجرا هم است.
12-هدف فیلتر کالمن، (برای) کم کردن lag است!!
13-به هر کسی یک ساعت فرصت داده شد که کل باشد (کل=همه،جمع)
14-کاش خوابِ تمرکز هم میدیدم.
15-ریتم خواب REM، درست مثل ماشین لباس شویی است.
16-کارِ مولکولار، کارِ مولکولار
18-نکنه بدون اینکه بدونم عقلم زایل شده؟
19-من بودن: یک نوع تقدس است که من را من میکند.
20-تنهایی بصورت سکوت ذهن است.
21-یادآوری: هر خروجی، فقط با ورودی همنوع خودش موازنه می شود. همنوعی یعنی یکی بودن نمایش-درونی* (واسطه).
22-برای خروجی، ابتدا باید مدتی در وضعیت صرفاً-ورودی بود، سپس منتظر همگرایی نمایش-درونی ماند، آنگاه جریان خروجی تشکیل می شود. شادی یعنی "آها + خروجی".
23-هفته قبل تئوری بیزین رو واقعا فهمیدم.
24-کسی که متفاوت بود؟؟ نه، کسی که نمیتوانست غیر(متفاوت) از آن باشد!
25-زبان بدن: هر نمایش درونی*، خروجی خودش را هم دارد. هر حسی و فکری، در بیرون منعکس میشود. چه در چهره، چه در گفتار.
26-حالا میتونم به بقیه کار اپلیکیشن رسیدگی کنم.
*نمایش درونی = Internal Representation )(درون نما؟)
2-(نوشتن آن فکرهای آنی و فرار مشکل است)
3-کل این گردش اطلاعات بالاخره باید از جایی تغذیه شود. اطلاعات دو نوع است: با منشا انسانی(کسی گفته) و با منشا عینی (طبیعت) (یعنی خودت فهمیده ای). در نوع اول روتِر هستیم و در نوع دوم چشمه.
4-بد و خوب یک مدل است. البته یک مدل ساده شده که باید توسط فرد ها پیاده شود. این مدل باید دقیق شود.
5-اصل همه چیزها در یک جعبه نگهداری می شود که سابقا به آن "دنیای مثل" می گفتند. هر کسی به سهم خود در وجود آن جعبه کوچک نقش دارد و عمیقاً حس مالکیت نسبت به آن دارد. محتویات جعبه به مفاهیم، وجود می بخشند. آنها زنده و از جنس گیاه هستند.
6-فشار بالا، تصلب شرائین و لخته های کوچک و بزرگ در خیابانهای شهر. داروی فشارخون.
7-تکه تکه
8-مشکل مزمن من در بیان مفاهیم، حاد است.
9-ریتم: با شنیدن آن صدا، من، او میشوم و تلاش برای خود ماندن در برابر او شدن، حس خوشایندی دارد. این ناخالصی، من بودن را مطبوع تر می کند(مثل آرسنیک در سیلیسیم و مثل پودر کاری در پیتزا)
10- (یادم رفت)
11-بخشی از مشکل به پراکندگی ربط دارد اما پراکندگی، موتور ماجرا هم است.
12-هدف فیلتر کالمن، (برای) کم کردن lag است!!
13-به هر کسی یک ساعت فرصت داده شد که کل باشد (کل=همه،جمع)
14-کاش خوابِ تمرکز هم میدیدم.
15-ریتم خواب REM، درست مثل ماشین لباس شویی است.
16-کارِ مولکولار، کارِ مولکولار
18-نکنه بدون اینکه بدونم عقلم زایل شده؟
19-من بودن: یک نوع تقدس است که من را من میکند.
20-تنهایی بصورت سکوت ذهن است.
21-یادآوری: هر خروجی، فقط با ورودی همنوع خودش موازنه می شود. همنوعی یعنی یکی بودن نمایش-درونی* (واسطه).
22-برای خروجی، ابتدا باید مدتی در وضعیت صرفاً-ورودی بود، سپس منتظر همگرایی نمایش-درونی ماند، آنگاه جریان خروجی تشکیل می شود. شادی یعنی "آها + خروجی".
23-هفته قبل تئوری بیزین رو واقعا فهمیدم.
24-کسی که متفاوت بود؟؟ نه، کسی که نمیتوانست غیر(متفاوت) از آن باشد!
25-زبان بدن: هر نمایش درونی*، خروجی خودش را هم دارد. هر حسی و فکری، در بیرون منعکس میشود. چه در چهره، چه در گفتار.
26-حالا میتونم به بقیه کار اپلیکیشن رسیدگی کنم.
*نمایش درونی = Internal Representation )(درون نما؟)
دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵
پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵
circulation imbalance
ارسال شده توسط
Sohail S.
در
۱:۲۲ ب.ظ.
13
نظرات
برچسبها:
Dialogue Among Civilizations,
information logic,
neurosocialism
شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵
stations
- تنها تفاوت بین وضعیت آدم ها در این بوده که هر کدام کجا، در کدام ایستگاه، از اتوبوسشان پیاده شدند.
دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵
To have Power is to feel Power
اکنون، در عصر اطلاعات، تنهاراه دیکتاتور ماندن برای تو این است که جلوی جریان اطلاعات را بگیری: پاگذاشتن روی جریان اطلاعات: شریان حیاتی آزادی.
در عصر اطلاعات، ما در عصر سانسور هستیم.
نورون سلولی است که اطلاعات ترشح میکند. تغذیه اش هم همان است. میخواهی بگویی انسان هم چیزی بیش از این نیست؟
در یک جامعه گرم، جهت جریان اطلاعات و قدرت از نسل بعد به قبل است (پسر به پدر) و در جوامع سرد (ما)، جهت اخبار و قدرت از نسل قبل به بعد است. (پدر به پسر)
شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵
V A L U E
بسیاری از خصوصیات روابط یک اجتماع را این تعیین می کند که:
ارزش دیگران برای تو، و ارزش تو برای تو.
(به صورت ناخودآگاه) در نظر انسانها چقدر است.
expectation:
حاصلخیزی = آن چیزی که تو از زمین انتظار داری
؟؟؟؟ = آن ارزشی که برای دیگران انتظار داری. دست دیگران
قیمت کار انسانی؛ قیمت حاصل دستِ انسان
قیمت اسپایک های نورون های کله تو
قیمت انسان
توضیح آذر87: بعدا ً فهمیدم آنچه نامش را value گذاشتم در حقیقت به مفهومی با نام trust مطرح می شود.
You said: "It is worse than expected". But hey, it is better than what YOU expect.
Why: معجزه یونانی چه بوده؟
Problem solving: چگونه؟
و یک نکته دیگر: Profusion
ارزش دیگران برای تو، و ارزش تو برای تو.
(به صورت ناخودآگاه) در نظر انسانها چقدر است.
expectation:
حاصلخیزی = آن چیزی که تو از زمین انتظار داری
؟؟؟؟ = آن ارزشی که برای دیگران انتظار داری. دست دیگران
قیمت کار انسانی؛ قیمت حاصل دستِ انسان
قیمت اسپایک های نورون های کله تو
قیمت انسان
توضیح آذر87: بعدا ً فهمیدم آنچه نامش را value گذاشتم در حقیقت به مفهومی با نام trust مطرح می شود.
You said: "It is worse than expected". But hey, it is better than what YOU expect.
Why: معجزه یونانی چه بوده؟
Problem solving: چگونه؟
و یک نکته دیگر: Profusion
پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۵
Problem solving
- اسطوره های یونانی پر از الگو(پارادایم) برای حل مساله است؛ هرکول از فکرش استفاده می کرده و مرتب iq می زده.
چرا محتوای اسطوره های یونانی پر از تریک های فکری است؟ حل مساله عملی قهرمانانه بوده. نجات ها با ایده بوده اند.
- کلک و طریقه نجات از کلک: مرغکی قالب پنیری دید...!
نکته: کَلَک، با problem solving فرق دارد.
- معجزه یونانی چه بوده؟
- بکتاش بابادی: تمدن غربی، ادامه یونان باستان نیست.
- در چین باستان، برده ها از داغ روی پیشانی شناسایی می شدند. در یونان باستان، امکان آزادی برای برده ها وجود داشته.
پانویس: دشت کویر 7000 سال پیش دریایی بنام تیس بوده است.
یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵
زمین ها خشکند
وقتی زمین ها حاصلخیز نباشد، با کار کوچکی، سود بزرگی بدست نمی آید.
ارزش کارانسانی کم خواهد بود. ارزش انسان کم خواهد بود. انسان برای حقوقی بیش ازاین ها خلق شده. اما میبینذ که ورس ضن اکسپکتد.
چه باید کرد؟ شاید بیابان زدایی.
یا بازگشت به سیبری؟! (بی شوخی)
.
ارزش کارانسانی کم خواهد بود. ارزش انسان کم خواهد بود. انسان برای حقوقی بیش ازاین ها خلق شده. اما میبینذ که ورس ضن اکسپکتد.
worse than expected
فرهنگی غالب می شود که در آن، برای دیگران و کار دیگران ارزش کمی قائل باشی. یعنی دیگران ارزش کمی برایت قائلند(تقارن). پس برای خودت ارزش کمی احساس می کنی چون آنچه حس می کنی آن است که دیگران در مورد تو حس می کنند. بدین ترتیب، نقشه زندگی هر کس، که از دنیا نبریده، به هم ریختن اوضاع به نفع سود متعفن خودش خواهد بود: کلک، حقه، تخریب (بقیه کلمات مربوطه را از حفظید)چه باید کرد؟ شاید بیابان زدایی.
یا بازگشت به سیبری؟! (بی شوخی)
.
دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵
پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵
The 3 demons claws
My
Δαίμονας of present - όψη,
δαίμονας of past - σάρκα,
δαίμονας of future - δραστήριος ζωή
6 claws in two eyes
Δαίμονας of present - όψη,
δαίμονας of past - σάρκα,
δαίμονας of future - δραστήριος ζωή
6 claws in two eyes
سهشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴
Ad·renal·ine Nation
خلاصه سخنرانی دکترعباس عدالت:
ایرانی ها در اثر حمله مغول دچار فاجعه زدگی (Post-Traumatic Stress Disorder) در سطح ملی شدند 1 2
پ.ن1. و هنوز آثار آن، گرچه خفیف ولی به وضوح، در ماها پیداست.
پ.ن2. نشانه های بالینی فاجعه زدگی، شامل: خود شیفتگی، مطلق گرایی، پرخاشگری، تحریک پذیری، بیقراری و گوش به زنگ بودن در شب، احساس مورد ظلم واقع شدن، نیاز به انتقام جویی و نیاز به ظلم کردن، کناره گیری و افسردگی،... ... ...
پ.ن3. انسان در این حالت وابسته به نورآدرنالین حاصل از وحشت خود می شود. این مکانیزم می تواند از اطرافیان کسب شود یا از گذشتگان به ارث برسد. به آیندگان هم خواهد رسید.
هول انگیزاست. همیشه، این واقعیت است که معلوم می شود عجیب تر از هر داستان است.
درمان: بله، درمان هم دارد.
ایرانی ها در اثر حمله مغول دچار فاجعه زدگی (Post-Traumatic Stress Disorder) در سطح ملی شدند 1 2
پ.ن1. و هنوز آثار آن، گرچه خفیف ولی به وضوح، در ماها پیداست.
پ.ن2. نشانه های بالینی فاجعه زدگی، شامل: خود شیفتگی، مطلق گرایی، پرخاشگری، تحریک پذیری، بیقراری و گوش به زنگ بودن در شب، احساس مورد ظلم واقع شدن، نیاز به انتقام جویی و نیاز به ظلم کردن، کناره گیری و افسردگی،... ... ...
پ.ن3. انسان در این حالت وابسته به نورآدرنالین حاصل از وحشت خود می شود. این مکانیزم می تواند از اطرافیان کسب شود یا از گذشتگان به ارث برسد. به آیندگان هم خواهد رسید.
هول انگیزاست. همیشه، این واقعیت است که معلوم می شود عجیب تر از هر داستان است.
درمان: بله، درمان هم دارد.
یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۴
سهشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴
یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴
یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۴
اشتراک در:
پستها (Atom)
