یکشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۶

on Oil prices and its consequences

به این پست قدیمی توضیحی اضافه کردم. نکته اصلی ِ منظورم رو یادم رفته بود بنویسم!! :

.درباره پلاستیسیتی ِ یک سیستم اقتصادی، قیمت نفت و انرژی های جایگزین.

for the hell of it

Hyperfocus, here again. fine. but
Oh my god Tachycardia again.
tachycardia attacks again :(
What the hell I can do about it?

hame oomadando bastano raftano khordano bordano goftano ... and I am in tachycardia. my fucking heart is helling around with my helled upon stomach.

dysinformation repletion

دروغ:
جریان دروغ بجای جریان اطلاعات.
یعنی همه حرف ها حرف مفت هستند مگر خلافش اثبات شود که برای آن هم راهی وجود ندارد.

در مملکت ما دروغگو تنبیه نمی شود.

همه جا پر از دروغ شده (به جای اطلاع).
و به جای ارتباط، دروغ ردو بدل می شود.
و معیاری هم برای ستجش آن نیست.

نه معیاری برای ارزش و نه تنبیهی برای ارتکاب به دروغ.
no carrot, no stick, just lies.
sweet lies!

Dys-f***ing-Information in the air
dysinformation flows
Solution 4: Multi-Bayesian: Keeping different Types of uncertinity, (an array of probabilities).

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

"Disconnect a little from the Outside"
--beknowen

My ears stuffed with tissues.
Can't get them out :O
Disconnected from reality. from outside.

Disconnect from reality; what you call(ed) reality.
From others, those others of always.
State: This is The State: into the silence.

Been in-the-zone. of people.
In the Flow.
to outside.
Flow: out.
Out means 'Act'.
Let your act control your Attendance. Dance!

Forget who your audience are and were.
forget to the bone
and Attend your silence. This silence.
Attend yourself, Your silence.
Your genuine silence.
Your Theta.

Forget the known. You thought you know them? (You can know no one.)
Your audience is now The Silence. The Theta. and the ringings.
If you can attend the silence, then you are through.

My ears stuffed with pieces of tissue.
It's dangerous a bit but I don't panic, instead I enjoy this moment. I attend it. I attend my stuffed ear. I write it. into it. through it. I am through.
Just silence and some ringing. sick. Ringing I can tolerate, but not that diluted reality
anymore.
Reality,
diluted
anymore.

Let all and all close their ears. "shut up your ears", you wanna talk.
Suppose all ears of the world closed.
calmly.
Shout what comes to say. un-attend. de-attend them. attend the ringing.
to Outside. through a now quiet outside.
Outside.

Who is your audience? this is the problem (was).
Your new outside;
The delicate silence of stuffed ears.
mmmmmmmmmm!

(diagnostic) notes:
Hyperacusis. Phonophobia. fear of sounds. Sensitive to sound.

شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۶

سوپر بقالی

به نظر من اقتصاد ما از نوع "اقتصاد بقالی" است (در آن انگار که تلاش شده به هیچ وجه چیزی تولید نشود). و علتش آن است که هیچ دستمزدی به "تولید کننده ی اصلی" بیچاره نمی رسد (هر تولید ی که به مقدار حداقلی کار احتیاج داشته باشد).
اما چون نیازهایی (معمولا اولیه)، به هر حال، وجود دارند و تولید کننده هایی هم (در خارج از ایران) به هر حال وجود دارند، پس کارهای واسطه گری ای مثل حمل و نقل، بقالی، نمایندگی و مونتاژ (که آن هم صرفا نوعی حمل و نقل از عرضه کننده به مصرف کننده است) درآمدزا می شود.
و البته صدور مواد خام (آن هم با کمترین دخالت ِ کار و فکر ِ صاحبش) سودآور است و در حقیقت تنها منبع درآمد ِ صاحب این سوپرمارکت (اَبَر بقالی) است.

مثال: مونتاژ(!) مواد غذایی از قبیل شیر (با شیر خشک وارداتی!).
سوال: کار چیست؟ جواب: هر چیزی که در اثر متابولیسم بوجود بیاید و جزو اعمال حیاتی (شامل تولید مثل!) نباشد.
سوال: پس صاحب مغازه به چه کاری می پردازد؟ جواب: گپ زدن، وراجی، نتوورکینگ، غرزدن، ور زدن، حرافی (هر چیز صرفا ًزبانی و ترجیحاً شفاهی)!
خاطره: به شهری رفته بودیم که شغل اصلی مردمش بقالی بود (فکر می کنید چطور چنین چیزی ممکنه؟ ضدراهنمایی: شهرش توریستی نبود و در اطراف اصفهان بود)

راه حل: فکر می کنم یک تنظیم ساده ی سیستم pricing و دستمزد و غیره، مساله را حل می کند و موجب تمرکز فعالیت ها در امور سازنده و در نهایت رشد (مانند پلاستیسیتی در مغز) خواهد شد. (ممکن است مکمل غذایی هم لازم باشد.)

پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۶

Reality is such a damn exhibitionist thing!
PS: sometimes indecently.

a drop of confidence

I am one supersystemizer, I found that.

یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۶

Hey nlogn, who art thou?

شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۶

پرشین کت

اینجا (همینجا، ایران) گربه زیاده. ولی خرگوش و چیزای دیگه نمی بینی. مثلا همین لاشه له شده روی آسفالت حتما ً گربه است. آره خودشه.
شاید در قحطی های تاریخی متعدد مون، فقط این حیوونایی که گوشتشون حروم بوده زنده موندن و زیاد شدن. گربه، سگ و آدم. بقیه خورده شده و تمام شدند. (زیادی زیاد شدن البته)
البته شنیده ام اینها هم (شامل آدم هم می شود) خورده می شدند. (باز خوبه تموم نشدن).

پنجشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۶

Mallorca

من از مالورکا برگشتم.
در یک جمله باید بگم واقعیتش از تصور و تخیل من جلوتر بود!

زمین شب

در هواپیمایی که از بالای شهرهای مختلف به هم پیوسته ای در اروپا عبور میکرد گوش دادن موسیقی under the bridge را امتحان کردم و به یکی از تجربه های به یاد ماندنی و تصاویر اصلی ذهنی من تبدیل شد. تماشای یک لکه بزرگ (کل یک شهر) از آسمان، در دنج تنهایی.

تنها چیزی که از ستارگان آسمان شب زیباتر است، زمین شب است با نواحی اکلیلی و پولک دوزی بنام شهر. تماشای ستارگانی است که وقتی از آسمان به زمین نگاه می کنی چشم را به بینهایت خود می برند. یک لکه پهناور که نمی دانی کهکشان است یا سحابی. راه شیری است یا طلایی.

Justus گفت: می گویند از معدود چیزهایی که که مطالعه علمی رازآلودی آن را کمتر نمی کند،دیدن آسمان شب از زمین (علم کیهان شناسی) است. اما دیدن شهر ها در شب از آسمان بس خیال انگیزتر است. تک تک این نورها هریک یک دنیای صرفا ً عظیم و خالی از اطلاعات زنده نیست. هر ذره ی نورانی که می بینی دنیایی بزرگ تر از آن قول های سرخ خام ِ سرگردان است: یکی از دنیاهای فرد فرد انسان هاست که هر کدامشان از خوشه های کهکشانی بزرگ تر و جالب تر است (که تنها چیزی که دارند ابعاد نجومی است). نکته دیگر اینکه این نقطه های ریز، بسیار واقعی هستند. بسیار واقعی تر از هر تصوری که از حال و هوای نزدیک ستارگان ممکن است داشته باشی. برخلاف تماشای آسمان، به دیدگاه میکرو هم دسترسی داری و حضور داشتن ( ِاز نزدیک) در درون ِآن (یا مشابه آن) را انجام داده ای و حتی می توانی نقطه ای را نشان کنی و روزی به آنجا بروی. این را به عنوان یک منجم آماتوری سابق می گویم. از نظر بصری هم زیباتر است و هم متنوع تر. متاسفانه عکاسی از شهر ها از آسمان اصلا ً راحت نیست.

astropolitarium

دوشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۶

being there

¶ موقع برگشتن، در فری (قایق)،فهمیدم که زیبایی های واقعی و طبیعی جزیره در خارج از شهر پالما بوده است.

¶ فکر می کردم کارت پستال ها ماهیتا دروغی هستند اما دیدم اتفاقا ً آنها در نشان دادن شفافیت رنگ ها و تجربه بصری حضور در آنجا ناتوان بوده اند.

¶ در شرق پالما، رنگ خاص آبی آسمان، شبکیه را به حالتی چنان متفاوت در می آورد که اولین چیزی که به ذهن میرسید برداشتن یک قلم مو بود. شور نقاشی کردن طبیعی و عادی می نمود. با امثال ون گوگ همذات پنداری می کردم. فهمیدم چرا نقاشی در ملک ما رونق ندارد.

¶ یک هاستل خوب برای اونهایی که می خواهند به پالما بروند: Hostal Ritzi

Palma de Mallorca

Boy I never knew one can fall in love with a city!

پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶

مالورکا

مالورکا یا مایورکا (هنوز نمیدانم تفاوت آنها چیست) جزیره/جزایری از اسپانیا در مدیترانه هستند که در شکل زیر مشاهده می کنید!

اسپانیا

اسپانیا از لحاظ توریسم در دنیا رتبه اول را دارا می باشد.
خوشحال و هیجان زده هستم که به کشوری مسافرت می کنم که این عنوان را دارد. احساس می کنم یک توریست حرفه ای هستم! در حالی که او من نیست، اما من او هم هستم.

دوست دارم قبل از مسافرت درباره آنجا تحقیق کنم. این جزو لذت های سفر است که نمی خواهم آن را از دست بدهم. خواستن یک چیز به مقدار زیاد، در در انتظار بودن آن، لذت تجربه آن را بیشتر و متفاوت می کند. در هنگام تجربه می توانی حضور در تجربه را با تصویر ذهنی پیشینی ای که از آن داشتی مقایسه کنی. بعدن هم هم خاطره تجربه را داری و هم خاطره تصویر پیشینی و هم خاطره حیرت ناشی از تفاوت آن ها و هم چیزهای دیگر. و این ها چیزهایی است که من بسیار دوست می دارم. می گویند قبل از انجام یک کار به آن فکر کن. من این روال را برای تجربه متفاوت و اصیل ی که ایجاد می کند انجام می دهم و برای اینکه با طبیعتم سازگارتر است، و نه برای سودمندی ِ خود این روال.

توریستی

اینجانب در دنیای غیر دیجیتال (آکا فانی) ظاهرا ً اصل سفر نبوده و هنوز جاهای زیادی در کشور خودم موجود می باشد که نرفته و ندیده ام. او این سفر را به فال نیک گرفته تا شروع نسبتا ً خوبی داشته باشد برای تبدیل شدن به یک انسان نسبتا ً متحرک!
.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌.

شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۶

Personification

Fate وجود دارد، اما در مقام رقیب با او معامله کنید و نه یار.

These people suffer a crafted, misleading, mental nightly-hunter megabat: Fate.

Antagonize!

Dictionary: Fatum = Moirae = Fata = Parcae = The Fate = Atropos (the Inevitable), Clotho (the Weaver), Lachesis (the Lot-caster), three goddesses who control human destiny, the daughters of Night = Nyx, aka Chaos, by no one.
در میان ریشه ها دنبال یک کلمه هستم برای i*.
dict- docu- info fort mei mutuus citare pellere pulsus sting dic- signum token legere instinctus stigare

باید نتوانم بیان کنم که جنس i آن چیست. فهم آن از طریق قشر سوماتوسنسوری است (نه بینایی، نه شنوایی، نه بویایی و غیره). گرچه کمی dorsal visual است.
music: motus somnius
Latin is favored for its alienation effect.

پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۶

ایلوژن های شبکیه ای

موقع خواب، وقتی دست انسان روی چشماش قرار داره، اشکال و ابر های موهوم و ناواضحی تشکیل می شود که در حال خزیدن و ارتعاش هستند. یادم است که در بچگی مدتی به آنها فکر می کردم و به تجربه آنها مشغول می شدم.
امروز فکر کردم: دقت در اونها می تونه یک شهود نوروساینسی عالی از دینامیک پروسه های درون مغز به آدم بده - حتی تاسف می خورم که چرا بیش از اینها روی آن وقت نگذاشتم و آنها را دسته بندی و طبقه بندی نکردم؟
☼ ظاهرن، انسان بعداز مدتی یاد می گیره که درزندگی روی چه چیزهایی وقت بذاره و چه چیزهایی ارزش این کارو ندارن. این اولویت بندی رو از اجتماع یاد میگیریم ولی لزوما درست نیست (فاجعه این است که آنچه از دیگران القا شده، معمولا غلط از آب در می آید). یکی از علتهایی که این رشته رو دوست دارم اینه که شهود خوبی برای پیشگویی مفید یا غیر مفید بودن یک پدیده (از لحاظ علمی) به آدم میده (این که چه کاری ارزش تحقیق رو داره و چه کاری نداره)
☼ این پدیده اسمش چیه؟
☼ به هرکدام دقت کنی تغییر شکل می دهد و نگاه کردن تو در آن پدیده تاثیر می گذارد(به همین دلیل به واقعی/سودمند بودن ِ پرداختن به آن شک می کنی)
☼ یک لکه استروبوسکوپیک با فرکانس 4 هرتز، و بعد جاری شدن آنها در یک فضای دیستورت شده. کل این الگو هر 4.2 ثانیه تکرار می شود (در بچگی عمرن به ذهنم خطور نمیکرد که این عدد را اندازه بگیرم و اینکه دارای اطلاع-ی باشد)
☼ باجرکت چشم جابجا می شوند، اما امروز حدس زدم که حتی با جابجایی توجه کو ِرت بصری هم جابجا می شد! در حدی که انسان نایقینی می ماند که جهت نگاه را حرکت داده یا نه.
☼ اتفاقات مختلفی در لایه های مختلف در حال رخ دادن است و انسان می تواند یکی را از بقیه انتخاب کرده و به آن توجه کند.
☼ از ن.س. میدانم که چیزهایی که ظاهر می شوند گاهی فقط رنگ، فقط حرکت، فقط نیمسایه و یا اثرهای دیداری دیگر هستند و همین، آنها را متناقض می کند.
☼ برای تماشا، باشد آنها را واقعی ببینی، یعنی آنها را نه به صورت تصور، بلکه به صورت اشیاء بصری واقعی ببینی.
☼ آیا داری اینها را تماشا می کنی؟ یا می سازی؟ مرز بین تماشا و تصور کجاست؟ مکانیزمش چی؟
☼ آیا این پدیده را دیگران هم می بینند؟ اگر هر روز وجود دارد، آیا ما به همین راحتی هرروزه داریم این همه پدیده بیرونی و درونی را نادیده می گیریم و حتی متوجه هم نمی شویم؟ (این جمله دارای لحن نصیحت آمیز و سارکستیک بود ؛)
☼ آیا اینها مربوط به شبکیه هستند؟ یا منشا آنها در کورتکس(قشر) یا جاهای دیگر است؟ اگر در کورتکس است، چرا تخیلات خودم را -جلوی چشم- نمی بینم؟
☼ آیا روش تصویربرداری برای ثبت آنها هست؟ آیا روشی برای القا یا مدولاسیون آنها هست؟ (احتمالا تی.ام.اس، براحتی)
☼ معادل فارسی این کلمات چه باشد: دینامیک، کو ِرت، ماجولیشن، مکانیزم(سازوکار؟)،...
●○ دوباره اسهال وبلاگی گرفتم! (به تساوی تاریخ پست ها توجه کنید!)
●○ واسه همین اونها رو توی یکی فشرده می کنم (گالینابلانکای کم نمک) - اگه قروقاطی به نظر می رسه، به نظم زیبای فکری خودتون ببخشید
●○ "سنگینی نگاه" اصطلاح جالبیه: وقتی از روی انسان برداشته می شه، سبک شدن رو حس می کنیم. (وجه تسمیه)

big big big!

نمی دونم چرا این جمله ی فیلم سین-سیتی این همه توی ذهنم میخکوب شده. آخر فیلم، آدم میفهمه چقدر آقاهه درست (و دلسوزانه) این رو می گفته(!) بعدش آدم می خاد اون جمله رو فریاد بزنه
You're making a big mistake, man. A big mistake

.
  • living myth: از آقای رستم بدم می آید - با اینکه افسانه است و در کتاب ها و خاطرها وجود دارد هنوز هم جان سهراب های واقعی را - در واقعیت - می گیرد
  • Ethi-Logi- دلیل (لزوم) وجود منطق از همان شدت و نوعی است که دلیل (لزوم) وجود اخلاق می باشد.
  • ecology[...]: gI در اثر زمان فرسوده می شود.
    gI با مکانیزم-های متفاوتی، در طی زمان تمایل به پیشرفت خود-به-خود دارد.
  • Mental decisions: mood(bad?good) reality(imagery?real) perceptual(dothis?dothat)
  • Huh?! منظور از خلبان بد، خلبان ناشی می باشد. (چه برداشتی کرده بودی؟؟!)

  • Verbæ: "پدیده"، نمود-ار phenomena vs. presentation

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶


...but, power comes from lying...
--SIN CITY

یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶

Immunological synapse in the periphery

پسرم، خیال نکن که یک نورون هستی، تو یک سیناپس بیشتر نیستی.

سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶

yummy!

Today's wonderlinks:

ace:
□ Matryoshka principle

more:
□ Compositional pattern producing networks
□ Cortically coupled  
□ Temporal coherence principle (slowness )  
 

جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶

\def

موسیقی توهم ِ حرکت است.

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶


I am ● ● ●.


I

prenatal

●●●●●●●●●●●

چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

'demythifier'

Working Memory,
    an overlooked essensial concept
       that alone demythologizes
            so many questions

جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۶

غلط

من اشتباه می کنم.
تو اشتباه می کنی
او اشتباه می کند.

ما اشتباه می کنیم.
شما اشتباه می کنید.
همه دارند اشتباه می کنند.

* * *
من باز هم اشتباه خواهم کرد (کجای کار اشکال دارد؟).
من باز دارم اشتباه می کنم.
به چشم خود می بینم
من دارم اشتباه می کنم.
اما این کمکی نمی کند
من دارم اشتباه می کنم.
من دارم اشتباه می کنم.
من دارم اشتباه می کنم.

من دارم اشتباه می کنم
>:[

یکشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۶

society

Neurotransmitters in the air

سه‌شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۶

unification

The book of nature is a damn small book.

loss

The sense of Have versus the sense of Loss*...
*Loss= Less than before (less than expected).

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۶

hyper inhibition

reset, is a brief silence to detach you from the bonds to the past

irreversible

exert output: emit it, and you are not the one before that

شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۶

c dynamics


The shared qualia between sense of Envy and sense of Love.

The imbalance, transforms and resolves into either sense.

in his shoes

حالا با کپرنیک هم نسبت پیدا کردیم
wished for Kepler

یکشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۶

Now Got those valuable Data. in hy hand.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

Sensors of the world, unite!

پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶

Coefficient of Variation


Neuron,
no more deterministic than
brain.

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

to myself

2-
  • Trust, sense, listen to your own brain. +
  • Dont't trust (your) mind. -

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵

uncertainity hypersensitized

Your methods,
your solutions,
just don't work for me.

indicium

Information travels.
It flows, echoes, through channels, from source, to sink, within packets, enters, exits, is updated, recures, passes, circulates, streams, shines. Reflects, represents, approximates, anecdotes, tells, alerts, notifies, shows.

Information lives.
Recreates itself in media, in clones, competes for survival, melts, absorbs, joins, conforms, competes, wins, loses and dies, wears, weakens. Reproduces itself, coincides, protects itself, lies, fouls, believes, tells about ignorance, reveals. is encoded. has its code, which is read. is written. but also may be lost. but remains! in explicit form. has form. is reformated. has content. also is content of something else. Has location, in physical space, and time. has distance, and locality.

Rules, changes, happens, applies power, helps, gives power, enables, creates new options, evidents, seeks more. either is happened, or is to be happened.

Is not passive.
Is active. Is dynamic. is organized. as hierarchy. has rhythm. has meta. has instances. has its generals. has its abstracts. has its objectivity. has peers. has support. has either confidence or dobt. has benefit. has price. collects support. supports another. is incarnated. is maintained. consumes, takes place. Is used and kept. has volume. Is 'happened by its users.
unites
rules!

PS. Disinformation, ignorance, uncertainity; , is an information: knowing of unbeknownst. exists per se. but not always an ignorance is detected as information.
(this post is under construction)

F1

آیا کسی میدونه چطوری میشه شکل های دیاگرامی را سریع کشید؟ (برای استفاده در وبلاگ)

Accumulation

Integration
of
Information


philosophy

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵

هند:
سرزمینی است که مردمش بندگی را فضیلت می دانند و در آن با هم رقابت می کنند.
نتیجه: رقابت در زیردستی ِ یکدیگر باعث ته نشین همه ی آنها در کف قعر می شود.
کسی با کسی مشکلی ندارد، چون کسی فکر شرم آور ِ برتری نسبت به دیگران را نمی کند. اگر یک نفر از این قاعده جرزنی کند، شاه جهان، یا میتال می شود.

ایران:
سرزمین وانمود کردن.

خواص ایرانی:
وانمود به محبت(تعارف)، وانمود به توانایی(سازندگی+بازار)، وانمود به دانایی(نصیحت همه به همه + دانشگاه)، وانمود به خیرخواهی(نصیحت)، وانمود به درستکاری، وانمود به ایمان، وانمود به راستگویی(دروغ و فریب)، خوش خطی، وانمود به دارایی، وانمود به عدم وانمود کردن!(ریا) ...

و نظر ما درباره امثال خودمان: (توهم ها، تظاهر هایی که خودمان باور کرده ایم)
وانمود به هوش سرشار هموطنان، وانمود به زرنگی ایرانی ها، وانمود به موفق بودن ایرانی ها، وانمود به مظلومیت ایرانی ها، وانمود به تفاوت، وانمود به مخالفت(مثلا ًبا رای ندادن)، وانمود به عدم تقصیر، توقع بالا، وانمود به بقای چیزی بنام ایران، ...
بخش جمعی کمتر وانمود کردن است و بیشتر توهم است. یا شاید باید بگویم خوش خیالی. مرحله اول این است که از اوهام که به نوعی باعث ندیدن خودمان است بیرون بیاییم. به نظر من، همیشه مواجهه با واقعیت با ارزش تر است و نتیجه اش شیرین تر است!
به قول علی، این خصوصیات لزوما ً خاص ایران نیست، اما ازمیان جاهای (کم)ی که می شناسم، خاص ایران است. به وضوح در مردم دیده می شوند.
اوه راستی:

49.5%

شاید.

لیست

دنیا (چند نظر مختلف):
دنیا uncertain است
دنیا بزودی تمام می شود، همانطور که بتازگی شروع شده.
دنیا ارزش ندارد.
دنیا همین است.
دنیا وجود ندارد.
دنیا، آنچه غیر از من هست است.
دنیا آنچه درک می کنی است.
حقیقت، آنچه نمی دانی است.
دنیا بوده.
دنیا نبود.

دنیا، مجموعه ی مجموعه هاست.
دنیا، مجموعه احتمالات است.
دنیا، یکی از دنیاهای ممکن است.
دنیا یکی از دنیاهای موازی است.
دنیا آینده است.
دنیا، گذشته است.
دنیا، واقعی است.
دنیا، مجموعه تصورات است.
دنیا، آنچه می سازی است.
دنیا، آن سوراخی است که در آن پنهان می شوی.
دنیا، سالن امتحان است.
دنیا، سطح یک چشمه است.
دنیا، سایه است.
دنیا چند تاش هست.
دنیا، خلاءی است که از وقتی من آمدم پر شد.
دنیا محل حرافی است.
دنیا هیچکدام نیست.
دنیا همه اینها هست.
دنیا، دیگر تمام شده است.
(ناتمام)
اعترافات: ترجیح می دهم اعتراف نکنم (...) و دلیل آخر(!) این است که بازی یلدا تمام شده است. با تشکر (و عذر خواهی!) از عادل و علی فتح الهی و ناصر عزیز که من را هم دعوت کردند
(اوه- مثل اینکه بازی رو به هم زدم)

گسیخته

درباره باور:
باور داشتن به چیزی ، و دانستن آن چیز به گونه ای از هم جدا و متفاوت هستند. حتی به سختی در کنار هم قرار می گیرند. باور داشتن معمولا ً نا آگاهانه است.

آگاهی به داشتن یک باور، مرحله ای فراتر از صرفا ً داشتن ِآن باور است.
یک باور، وجود باور یا اطلاع دیگر را در کنارش تحمل نمی کند؛ باور، یکی است.
نوعی باور است که آن را نمی بینیم، اما آن باور، ما را در دست خود دارد.

دانستن یک مفهوم و گزاره، البته به معنی علمی، شامل تصور و امکان ِ خلاف آن گزاره یا مفهوم هم هست.
شک در یک گزاره علمی، ماهیتا ً جزو فهم آن هست؛ یک گزاره علمی، حاوی شک به آن هم هست.
تفکر علمی هم یکی از انواع ممکن برای تفکر است.

دانستن:
این سوال برای من مرتب تکرار میشود: چه موقع میتوانیم بگوییم یک مطلب علمی را فهمیده ایم؟ چه موقع حق داریم بگوییم کتابی را خوانده ایم؟ (نه از نظر ما، بلکه از نظر ناظر بیرونی یا دانای کل). فهمیدن، شاید، ساختاری مثل درام داشته باشد. ساختارهای درام مانند، در مغز و افکار ما زیاد هست (بزودی).

درباره جهل:
جهل، ماهیتا ً ناآگاهانه است و نامرئی. خروجی ِ آن، حماقت است. (ورودی؟ ندارد)

درباره سوال:
سوال ها، program counter های یک کامپیوتر بزرگ و موازی هستند.
سوال، یک جهل رسوا شده است.
متافور محاسبه ...(بزودی)

منطق:
افکار، وقتی در ذهن ما قرار داشته باشند، موجوداتی ارگانیک هستند.
(حتی وقتی در بیرون از آن باشند هم همینطور)
منطق ریاضی، بیش از حد جامد است.
افکار، موجودات نسبتا ً خود مدار(خود مختار)ی هستند.
اما افکار مایع تر از حیوانات هستند(!). مایع حجم ثابت دارد. مایع همیشه در ظرفش قرار دارد.

درباره مدل:
(بزودی)

نتیجه:
نتیجه، یک halt است. (بد)

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵

Economy Plasticity

1-سیاست تشویق انرژی های جایگزین در کشورهای غربی به شدت جدی گرفته شده است. (نه فقط در بعد تحقيقات بلکه در همه جنبه ها از جمله قیمت گذاری).
2-حتی افزایش قیمت نفت در دنیا ممکن است
نتیجه چنین تصمیم (=راه حل)ی باشد (یعنی این افزایش احتمالا تعمدی و حسابگرانه بوده).
3-توطئه ای درکار نیست بلکه یک راه حل است و هوشمندانه است. منفعتهای درازمدت بیشمار مطرح است، گرچه هوشمندانه تر از آن است که درست باشد (گاهی اوقات زیادی-هوشمندانه بودن دلیلی برای رد فرض است!).
4-قسمت 2، یک فرض ابطال پذیر است اما تاریخ قضاوت خواهد کرد.
5-درصد بالایی از نفت خام مصرفی ایالات متحده براي حمل و نقل مصرف می شود.
flowchart
این ها توضیحی بود بر یک پست قدیمی:

در دراز مدت، افزایش بهای نفت، به شدت به نفع اقتصادِ کشورهایی مثل امریکا و اروپای غربی است، چون که در آستانه یک مرحله بعدی هستند. hydrogen,hybrid

توضیحات:
ظاهرا هیچکدام از آنها آنچنان ناراضی نیستند. این شبیه یک سیاست تربیتی است. مثل پلاستیسیتیِ مغزی که در محیط جدیدی قرار بگیرد.
ظاهراً گرچه هنوز منابع نفت ما تمام نشده، اما بزودی ما میمانیم و نفت مان؛ بی استفاده!
اقتصاد ما نفتی (یا اتمی!) خواهد بود، و اقتصاد آنها هیدروژن ی و غیره خواهد بود.
توضیح عکس

package 1

1-در رای گیری باید اجازه رای منفی هم به مردم داده شود، تا مجبور نباشند برای انتخاب نشدن کسی، افرادی را بی هدف انتخاب کنند. (منشا: مهار/تحریک. تمایز نوروترنسمیتر. فیدبکهای مثبت/خنثی/منفی trust در eBay)
2-(نوشتن آن فکرهای آنی و فرار مشکل است)
3-کل این گردش اطلاعات بالاخره باید از جایی تغذیه شود. اطلاعات دو نوع است: با منشا انسانی(کسی گفته) و با منشا عینی (طبیعت) (یعنی خودت فهمیده ای). در نوع اول روتِر هستیم و در نوع دوم چشمه.
4-بد و خوب یک مدل است. البته یک مدل ساده شده که باید توسط فرد ها پیاده شود. این مدل باید دقیق شود.
5-اصل همه چیزها در یک جعبه نگهداری می شود که سابقا به آن "دنیای مثل" می گفتند. هر کسی به سهم خود در وجود آن جعبه کوچک نقش دارد و عمیقاً حس مالکیت نسبت به آن دارد. محتویات جعبه به مفاهیم، وجود می بخشند. آنها زنده و از جنس گیاه هستند.
6-فشار بالا، تصلب شرائین و لخته های کوچک و بزرگ در خیابانهای شهر. داروی فشارخون.
7-تکه تکه
8-مشکل مزمن من در بیان مفاهیم، حاد است.
9-ریتم: با شنیدن آن صدا، من، او میشوم و تلاش برای خود ماندن در برابر او شدن، حس خوشایندی دارد. این ناخالصی، من بودن را مطبوع تر می کند(مثل آرسنیک در سیلیسیم و مثل پودر کاری در پیتزا)
10- (یادم رفت)
11-بخشی از مشکل به پراکندگی ربط دارد اما پراکندگی، موتور ماجرا هم است.
12-هدف فیلتر کالمن، (برای) کم کردن lag است!!
13-به هر کسی یک ساعت فرصت داده شد که کل باشد (کل=همه،جمع)
14-کاش خوابِ تمرکز هم میدیدم.
15-ریتم خواب REM، درست مثل ماشین لباس شویی است.
16-کارِ مولکولار، کارِ مولکولار
18-نکنه بدون اینکه بدونم عقلم زایل شده؟
19-من بودن: یک نوع تقدس است که من را من میکند.
20-تنهایی بصورت سکوت ذهن است.
21-یادآوری: هر خروجی، فقط با ورودی همنوع خودش موازنه می شود. همنوعی یعنی یکی بودن نمایش-درونی* (واسطه).
22-برای خروجی، ابتدا باید مدتی در وضعیت صرفاً-ورودی بود، سپس منتظر همگرایی نمایش-درونی ماند، آنگاه جریان خروجی تشکیل می شود. شادی یعنی "آها + خروجی".
23-هفته قبل تئوری بیزین رو واقعا فهمیدم.
24-کسی که متفاوت بود؟؟ نه، کسی که نمیتوانست غیر(متفاوت) از آن باشد!
25-زبان بدن: هر نمایش درونی*، خروجی خودش را هم دارد. هر حسی و فکری، در بیرون منعکس میشود. چه در چهره، چه در گفتار.
26-حالا میتونم به بقیه کار اپلیکیشن رسیدگی کنم.
*نمایش درونی = Internal Representation )(درون نما؟)

دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵

ostade khoob oone ke shagerdi tarbiat kone ke az khodesh jelo bezane

پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵

circulation imbalance


عدم تعادل گردش اطلاعات
بین آدم ها

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

stations

  • تنها تفاوت بین وضعیت آدم ها در این بوده که هر کدام کجا، در کدام ایستگاه، از اتوبوسشان پیاده شدند.
  • There I go,
    turn the page
    [Bob Seger]

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵

11

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵



  • To have Power is to feel Power

  • اکنون، در عصر اطلاعات، تنهاراه دیکتاتور ماندن برای تو این است که جلوی جریان اطلاعات را بگیری: پاگذاشتن روی جریان اطلاعات: شریان حیاتی آزادی.
    در عصر اطلاعات، ما در عصر سانسور هستیم.

  • نورون سلولی است که اطلاعات ترشح میکند. تغذیه اش هم همان است. میخواهی بگویی انسان هم چیزی بیش از این نیست؟

  • در یک جامعه گرم، جهت جریان اطلاعات و قدرت از نسل بعد به قبل است (پسر به پدر) و در جوامع سرد (ما)، جهت اخبار و قدرت از نسل قبل به بعد است. (پدر به پسر)

شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵

V A L U E

بسیاری از خصوصیات روابط یک اجتماع را این تعیین می کند که:
ارزش دیگران برای تو، و ارزش تو برای تو.
(به صورت ناخودآگاه) در نظر انسانها چقدر است.

expectation:
حاصلخیزی = آن چیزی که تو از زمین انتظار داری
؟؟؟؟ = آن ارزشی که برای دیگران انتظار داری. دست دیگران
قیمت کار انسانی؛ قیمت حاصل دستِ انسان
قیمت اسپایک های نورون های کله تو
قیمت انسان

توضیح آذر87: بعدا ً فهمیدم آنچه نامش را value گذاشتم در حقیقت به مفهومی با نام trust مطرح می شود.

You said: "It is worse than expected". But hey, it is better than what YOU expect.

Why: معجزه یونانی چه بوده؟
Problem solving: چگونه؟

و یک نکته دیگر: Profusion

پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۵

barrier

نمیدانم چرا من فلان عقیده را دارم.
فکری که من میکنم حاصل شرایط زندگی من است.
اینکه عقیده من دست من نیست، کمی ترسناک به نظر می رسد.

"شاید تو حاصل چنین جهشی هستی"
شاید

barrier

Problem solving

  • اسطوره های یونانی پر از الگو(پارادایم) برای حل مساله است؛ هرکول از فکرش استفاده می کرده و مرتب iq می زده.

    چرا محتوای اسطوره های یونانی پر از تریک های فکری است؟ حل مساله عملی قهرمانانه بوده. نجات ها با ایده بوده اند.
  • کلک و طریقه نجات از کلک: مرغکی قالب پنیری دید...!
    نکته: کَلَک، با problem solving فرق دارد.

  • معجزه یونانی چه بوده؟
  • بکتاش بابادی: تمدن غربی، ادامه یونان باستان نیست.

  • در چین باستان، برده ها از داغ روی پیشانی شناسایی می شدند. در یونان باستان، امکان آزادی برای برده ها وجود داشته.

پانویس: دشت کویر 7000 سال پیش دریایی بنام تیس بوده است.

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

زمین ها خشکند

وقتی زمین ها حاصلخیز نباشد، با کار کوچکی، سود بزرگی بدست نمی آید.
ارزش کارانسانی کم خواهد بود. ارزش انسان کم خواهد بود. انسان برای حقوقی بیش ازاین ها خلق شده. اما میبینذ که ورس ضن اکسپکتد.
worse than expected
فرهنگی غالب می شود که در آن، برای دیگران و کار دیگران ارزش کمی قائل باشی. یعنی دیگران ارزش کمی برایت قائلند(تقارن). پس برای خودت ارزش کمی احساس می کنی چون آنچه حس می کنی آن است که دیگران در مورد تو حس می کنند. بدین ترتیب، نقشه زندگی هر کس، که از دنیا نبریده، به هم ریختن اوضاع به نفع سود متعفن خودش خواهد بود: کلک، حقه، تخریب (بقیه کلمات مربوطه را از حفظید)

چه باید کرد؟ شاید بیابان زدایی.
یا بازگشت به سیبری؟! (بی شوخی)
.

f-l-o-w

to connect people
to apply structures on society
to design a circuit
but How.

دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵

panic

I hate my future
; this is all I wanted to say.
I hate what I expect.
I hate my dreams!
tired of second-hand dreams I learnt from others.
better, please

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

The 3 demons claws

My
Δαίμονας of present - όψη,
δαίμονας of past - σάρκα,
δαίμονας of future - δραστήριος ζωή
6 claws in two eyes

سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴

Ad·renal·ine Nation

خلاصه سخنرانی دکترعباس عدالت:
ایرانی ها در اثر حمله مغول دچار فاجعه زدگی (Post-Traumatic Stress Disorder) در سطح ملی شدند 1 2

پ.ن
1. و هنوز آثار آن، گرچه خفیف ولی به وضوح، در ماها پیداست.

پ.ن2. نشانه های بالینی فاجعه زدگی، شامل: خود شیفتگی، مطلق گرایی، پرخاشگری، تحریک پذیری، بیقراری و گوش به زنگ بودن در شب، احساس مورد ظلم واقع شدن، نیاز به انتقام جویی و نیاز به ظلم کردن، کناره گیری و افسردگی،... ... ...

پ.ن3. انسان در این حالت وابسته به نورآدرنالین حاصل از وحشت خود می شود. این مکانیزم می تواند از اطرافیان کسب شود یا از گذشتگان به ارث برسد. به آیندگان هم خواهد رسید.
هول انگیزاست. همیشه، این واقعیت است که معلوم می شود عجیب تر از هر داستان است.
درمان: بله، درمان هم دارد.

یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۴

%40

روزی روزگاری دو تا گوش به هم رسیدند. مدتی به هم گوش دادند. نتیجه این شد که قهر کردند.

دوتا زبون بودند ... آخرش با هم دعواشون شد.
حالات دیگر به عنوان تمرین به خواننده واگذار می شود.

related?

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴

%49 !!

peanut butter
yes, peanut butter

شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۴

Under reconstruction... (%23)

یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۴

برمن
سهیل غایب است؛
ماههاست.
امروز ظاهر شد؛
و باز غایب شد.

شاید دیگر ظاهر نشود، بر من.
تنها می مانم، اینطوری

دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۴

شناسایی یک من دیگر: ابرمرد
یادم آمد که- پست پیشین درباره اختیار، بیشتر در جواب افرادی بود که عدم قطعیت کوانتمی را منشاء (یا تنها دلیل) اختیار میدانند. اما اینطور نیست، ما برای اختیار داشتن هیچ احتیاجی به آن اصل نداریم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۴

امروز روز خوبی بود. با فریدون صحبت کردیم درباره اینکه آدم ها چطوری میتونن باهم باشن و ایزوله نباشن. فریدون میگه آدم ها زیادی پراکنده شده اند- در کولونی های جدا از هم.
اینکه برای تولید فکر و تولید علم لازمه آدم ها باهم فکر کنن. جمع بشن و فکر کنن. بعدش درباره یونان باستان فکر کردیم،
درباره زمانی که سخنرانی فن روز شد . وسوفسطائیان پدید آدمدند و کلاس های فن بیان وجود داشت. و بعد سقراط پدید آمد. و بعد سقراط موجب افلاطون بزرگ شد (خودش بزرگ ترین متفکر محسوب می شود). و ارسطوی بزرگ هم شاگرد مستقیم افلاطون بود. آیا می شود دانشکده ریاضی یک آتن دیگر شود؟

من الان دارم به یک سایت شبکه اجتماعی فکر میکنم، که آدم ها را در یک بازی شریک کند...

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۴

mass multiplitude

وای نه، چقدر انسان وجود دارد.
اینطوری هیچکدومشوم نمیتوانند خاص باشند. هر کس را در نظر بگیری هزارتا شبیهش پیدا میشود.
من چگونه در این دریای صورت ها شناخته شوم؟ این اصلا عجیب نیست اگر بزودی بفهمم یک نفر دیگر، دقیقا با نام، سرنوشت و تاریخ من در ماداگاسکارزندگی می کند، آخه اونجا رو که ندیده ام، خیلی جاهارو ندیدم. یا اصلا بعید نیست در جای دیگری از تهران. اصلا بیشتر آدم ها کپی همدیگر هستند.
بینهایت انسان وجود دارد.
بینهایت انسان وجود دارد. زیاااد

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۴

اما بهار با بوهای خوشش، گذشت.
فصل بهار، با اون بوهای خوشِ ش، تموم شد.
یاد بعضی ها بخیر...
اختیار همراه است با یک عمل، با برداشتن یک قدم، که لااقل بخشی از یک جهل قبلی را به یک دانایی تبدیل کند.
هر دانایی جدید نادانی های جدیدی را با خودش می آورد - یعنی عیان می کند.

راستی تعریف جبر چیه؟
اما مثالی برای اختیار ناقص: انتخابات. اختیاری محدود داری. حتی بعد از اینکه رای را در صندوق انداختی، هنوز هم چیزی معلوم نشده است. بعدها در اخبار می شنوی که کدام رقیب 1+%50 شده است.
این حقیقت، که کدام برنده شده، حتی بعد از آنکه رای را انداختی، و تا قبل از اعلام آن خبر، هنوز بر کسی معلوم نیست. در حقیقت آن حقیقت هنوز وجود ندارد --- چه رسد به آنکه دانسته شود.

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

هر قدمی به پیش بگذاری، هر حرکتی (در بازی) بکنی، هر انتخاب را اختیار کنی،
مثل برنامه ای که چند خط به آن اضافه کنی.

دنیارا پیچیده تر کرده ای؛ شناخت تو از دنیا پیچیده تر شده و آنتروپی (بی نظمی) را نیز افزایش داده ای.

اما هر از چند، این پیچیدگی از حد تحمل خارج می شود
باید آن را دوباره ساده کنی،
و نیز فراموش می کنی،
دوباره توصیف کنی و غیر از عصاره شان، دانایی های مزاحم را دور بریزی.
[a draft]

شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۴

جبرواختیار

آیا ما فقط یک آیندهء ممکن داریم؟ آیا مطمئنید که ما دقیقا یک تاریخ داشته ایم؟ آیا فقط یک حال داریم؟ جواب: بله، بله، بله. اینجا و اینجا را ببینید.
فردا اتفاق های مختلفی ممکن است بیفتد. اما 20 سال دیگه خواهم دانست که در این فردا کدامش اتفاق افتاده. پس، مشخص است(خواهد بود) فردا چه اتفاقی می افتد. فقط کمی طول می کشد که از آن مطلع شویم؛ فقط آن را نمیدانیم. ندانستن همان اختیار است.
اختیار وجوددارد، چون نادانی وجوددارد. اگر نادانی نبود و همه چیز را میدانستیم صورت مساله پاک می شد، هر کاری می خواستیم میکردیم. دیگر ناراحتی نبود. شاید خوشحالی هم نبود.
ربطی به فیزیک هم ندارد. فردای من مشخص شده باشد، من آن را نمیدانم و تعیین شده است. بخشی از نوار است که بزودی پخش می شود.
اما چه اهمیتی دارد؛ اینکه، آن بخش هنوز-پخش-نشده نوار،" آیا اکنون نوارخام است؟" چه اهمیتی دارد؟

آینده نادانی است. نادانی درباره یک عدم است. آینده هرگز وجودندارد، پس من در هر لحظه ام باید انتخاب کنم که کدام در مقابلم را باز کنم. بسته به انتخاب من، با هر عملم، دنیای جدیدی در جلوی رویم ساخته می شود که زان پس، آن برقرار خواهد بود.
اگر در دنیا من وجود دارد، پس من و غیر من از هم جدا میشوند، پس آنچه میدانم از آنچه نمیدانم جدا می شود و همزمان با من، انتخاب بوجود می آید.
وجود یک من برای من، شرط لازم و کافیست برای وجود انتخاب (و اختیار).
هرکس قائل به جبر است، من خود را انکار کرده؟
من از سرنوشت می ترسم و به جنگش می روم. او بزودی من را نابود می کند. مهم نیست. من کار خودم را می کنم

من از سرنوشت می ترسم و به جنگش می روم. او بزودی من را نابود می کند. مهم نیست. من کار خودم را می کنم
در رویکرد پراگماتیستی به انجام یک کار، قدم ها کوچکند
و در ایده آلیستی، کل کار در یک قدم بلند
هر دو به دنبال انجام کارها اند.
وهر دو به دنبال پرفکشن: اولی، پرفکشن پیش از شروع، و دومی، پرفکشن پس از شروع
اولی میگوید: باید پیشبینی کرد، دومی میگوید: باید امتحانش کرد.
دو جور مفهوم داریم: 1-مفهومهای دوزاری و 2-مفهومهای شیرفهم-لازم

مثال:
1- اینکه ا.خ. منظورش این بوده، که کاری کنه که جلسه سه شنبه تشکیل نشه (بعدش میگیم: آهان پس بگو!!)
2- اینکه الگوریتم دایکسترا چطور کار میکنه. یا تعریف حد و مشتق در آنالیز (بعدش میگیم: کم کم دارم میفهمم)

1-اون مفهوم هایی که دوزاری اند، برای فهمشون، باید دوزاری یارو بیفته، دیگه بعدش هر توضیحی اضافیه.
2-اون مفهوم هایی که شیرفهم-لازم اند، برای یاد دادنشون لازمه مفهوم رو به طرف شیرفهم کرد. در مورد این مفهوم ها، همشون رو با جزئیاتشون باید صدها بار تکرار کرد تا عادی شوند. و مثل دسته قبلی اتمی نیستند بلکه ترکیبی هستند و شکستن آنها به اجزاشان هیچ کمکی به فهمشان نمی کند (مثال الگوریتم و تعریف های ریاضی).
بعد از صد سال هم تعریفش رو مرور کنی باز هم چیز میفهمی. برعکس اونیکی که بعد از گفتن "آها" دیگه تمومه.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۴


زمان حال گرامری در یک نامه، زمان نوشته شدن آن است، نه زمان دریافت آن (در صورتی که زمان دریافت معلوم باشد).

سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۴

من تو هپروتِ عملگرا شدن هستم، اونوقت فرجودیان اونقدر وظیفه شناسه که بیمارستان بستری میشه بابتش.
و عصر همون روز کلاسشو تشکیل میده ...
امروز TA شدم!

برای اولین بار، بالاخره TA هم شدم!
(خوب البته الان یادم اومد یک بار هم 7 سال پیش -یک جلسه)

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴

برای من، اگر یک دلیل برای ادامه وب لاگ وجود داشته باشد، آن، ناصر فرزین فر (داستان کوتاه) است.

جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۳

دنیا فندق-ی است گاز باید زد با پوست

مواظب دندون هاتون باشید.
برای درک مفهوم پرسپکتیو اینجا کلیک کنید

سه‌شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۳

انگار که من دوست داشته ام مطالب رو بیشتر، جالب بگویم تا اینکه واضح.
آخی! بیچاره پشیمان گشت. برگشت به آنچه قبلا بود و همیشه بوده.
همون آزادی قدیمی، که در آن نفس های عمیق مجبورت می کنن بازهم از آن عبور کنی.

سوال گرایی 2

چواب مهم ترین سوال دنیا را هم اگر صاف و پوست کنده بیارن جلوت بذارن، هیچ فایده ندارد وقتی ندانی جواب کدام سوال بوده است.
سوال را از جواب ببُر، اونوقت بی فایده می شود.
(بیانِ) هر حقیقت، هم بخش سوال دارد و هم جواب.
مثال بدیهی:
"خیر" ممکن است جواب یک راز کشف نشده جهان باشد که اتفاقا جان مردم بسیاری را نجات دهد، اما سوالش جا افتاده باشد. (البته راستش سوالی که جوابشیک کلمه مثل خیر باشه، حتما بی مصرفه)
مثال بهتر: (بعدا میگم)

single-larity?

آدم ناقص، جالب تر است.
آدمی که نیمه گمشده اش را با آتاشغال پر نکرده. هر چیزممکن در آن مکان آتاشغال است چون نیمه گمشده، کلی است و باید با کلی پر شود اما این ممکن نیست، و تو نمی توانی با کلی و کنی و حتی اگر سلب هم باشد، برای تو، جنبه partucular آن نمایان و پدیدار می شود.
مرکز ثقل چارشنبه سوریِ اینور شهر، عد درست در خونه ما بود.
عح عح تمومِ آجرامون سیاه شدن، با سوختن این تایر تریلیه

یک پست پر ملاط

هه هه، چند فکت
٭منظره ای که یک چهره نیکو در آن باشد، هر برگ افتاده در هر گوشه اش هم زیبا تر است.
٭چهره ها قاطی می شوند و max همه شان است که به درک ما می رسد. - به همین دلیل وقتی دقت می کنی افت می کند.
٭احتمالا سلول های حساس به چهره، receptive field به بزرگی همه میدان دید دارند.
٭با یک پیرهن قرمز، بند کفش ها هم بهتر به نظر می رسد.
٭یک چ ز، چ های کناری را هم ز می کند.
٭همیشه می توان واقعیت را با عبارت های کوتاهِ واضح و شفاف طوری بیان کرد که همه بفهمند.
اما می توان آن را به صورتی نزدیک تر به واقعیتش بیان کرد (بیان علمی؟). این بیان، راحت تر فهمیده نمی شود، اما با فهم آن، مقدار زیادی از واقعیت عیان و برملا می شود. به وسیله آن، می توان بیشتر پیش رفت.
٭پس برای یک مشاهده می توان بیان یا accountی ارائه داد، که مثل نور، محدوده وسیعی از حقیقت مرتبط با آن را روشن و نورانی کند.
یک حقیقت را همیشه می توان ساده تر هم بیان کرد. اما... ، اما هم دارد.
٭برای من: حقیقت =nature = طبیعت = آنچه اتفاق می افتد در بیرون ما و برای خودش. (یه جورایی nomen که فقط فهم علمی برای آن ممکن است)
٭واقعیت، هرگز قابل حدس زدن نیست. هرگز هیچ حدسی نمی تواند واقعیت را گفته باشد.

پ.ن. می بینم که... نوشتنم گرفت

پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۳

مهارت پیداکردن bug، در برنامه نویسی، درست مثل
مثل روانکاوی فروید است.
خودت نمیتونی باگ های (برنامه) خودت رو پیدا کنی. اما هرکس دیگری در بیرون تو، ممکنه بتونه باگهایت را برایت کشف کند. (حتی اگه برنامه نویسیش ضعیف تری باشد. دلیل جالبی هم دارد. اگر گفتید چرا؟)

(همچنین: دیباگینگ، یک کار پوزیتیویستی است. یکی نیست بگه آخه کارپوزیتیویستی دیگه چیه)

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۳

این چند روز، اینقدر کشف های مختلف کردم که اگر هر کدام را بنویسم توهینی به بقیه شان خواهد بود.
پس سکوت کرده ام. آخ چه سخت است ایده هایی که گفته نشوند.
شاید هم آن ها مهم نباشند اما برای من که مفید هستند. البته وارد کردن آنها توی وبلاگ است که سخت و وقت گیر است.

سه‌شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۳

منظورم این بود که غیر قابل کنترل شده ام.
خودم نمی توانم خودم و کارهایم را handle و manageکنم.
زیاد جالب نیست نه؟ پس چرا اینجا نوشتمش؟ چون تشبیه به exception جالب بود.
همیشه برای من اینطوری try بوده :((

دوشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۳

یک exception هستم و باید handle شوم.

یک شیء از نوع exception هستم
کمک، یکی بیاد منو handle کنه!!

زندگی از اول در try بود و هنوز هم try مانده.
بلوکی که catchش جا افتاده! . یکی بیاد catchم کنه!
dignity is typed

مثلا بقول علی کاویانی: بعضی چیزها ممکنه قبحشون برای آدم ریخته باشه و بعضی چیزها هنوز نه.

جمعه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۳

خوابیدن، مثل ماندن در یخچال است و بیدار ماندن، مثل دمای اتاق.
در آرامش یخچال، لجن های مرداب ته نشین و بستنیش سفت می شود. و دوباره قابل استفاده می شود.
زندگی: فقط مواظب باشی بستنی های بالا با اون پایینی ها قاطی نشود.

مکانیزم بیداری:
وقتی بیدار می مانیم، در بیخوابی دمای اتاق، این دو تا قاطی می شوند.
خوابیدن، موجب جدایی این دو از هم، و موجب پایداری سیستم می شود.
اصلا این مدل برای و دراثر بیخوابی نازل شده بود.

یک بستنی که میخواهد پایدار بماند، نصف اوقاتش را باید در بخچال به منجمد شدن بگذراند. تا دفعه بعدی که دوباره در سودمندیش بتواند آنتروپی ایجاد کند. البته تا هزار سال که نمی توان یک بستنی را از فریزر در آورد و بازهم توی یخچال برگردوند. این بود دیالکتیک حاکم بر مساله بی خوابی.

البته بستنیت روحی و جسمی قصه شون جداست.

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۳

دانشگاه شریف، دانشکده ریاضیش، بزودی مرکز جهان می شود.