هر وقت چیزی می خوانم یک چیزی (دیو کوتوله؟) از توی متن کتاب (از سفیدی بین خط ها) در می آید و می پرد روی شانه هایم می نشیند. نمی دانم با آن چه کنم. مدتی کلنجار می روم که به انحاء مختلف از شرش خلاص شوم. اما جایی نیست که بفرستمش. مزاحم مطالعه می شود. هربار بعد از مدتی عملا ً به حال خودش رهایش می کنم. و آن هم مدتی با من می ماند تا اینکه در زمانی پیاده می شود و ول می کند می رود و من نمی فهمم که کِی رفت. بعد ها گهگاه او را در شهر می بینم. هر بار این قضیه رخ می دهد و معظلی شده برای مطالعه من. اعصاب ندارم!
پ.ن. این دفعه گرفتمش و شد این پست.
نمایش پستها با برچسب واقعی است بخدا. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب واقعی است بخدا. نمایش همه پستها
اشتراک در:
پستها (Atom)
