یکشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۷

نوزاد

انسان سخت و با زحمت انسان میشود.

نوازد. بچه. ذوق.
pedestal.

حیوانات دیگر اگر شکل نگیرند زنده نمیمانند. اما انسان توانایی زنده ماندن در حالت دوم را دارد اما با تمدن سازگار نمیشود. در نتیجه، برخلاف سایر گونه ها، دو نوع انسان وجود خواهد داشت. (با دو جور بقا).

تعمیم با خیالبافی:

شاید چون انسان، طبیعی نیست.

چون طبیعی ساخته نشده هر بار باید به انسان تبدیل شود.

البته منظورم اینجا این نیست که انسان گرگ انسان است. ولی در پروسه ی ایجاد و تکوینش میتواند وارد یکی از دو راه دوراهی شود: یا سوار تمدن شود (که پایه اش جشن است و عزت نفس و مستقیما درگیر با تمدن است و بطور غیر مستقیم و توریستی درگیر طبیعت است). یا روی زمین (در حالت سروایوال مستقیما درگیر با طبیعت).

سرشت

انسان را انسان آفرید.
منطورم اصلاح ژنتیک نیست.
این افریدن، و شکل دادن، واقعا افریدن یک گونه یا species است. و نه نوع (genus). (به معنای فنی کلمه).

نه تنها سگ را، بلکه انسان را انسان افرید. افریدن به معنای مثل تبدیل گرگ به سگ. و نه صرفا شکل دادن و اصلاح نژادی شبیه تبدیل سگ به انواع نوع های مختلفش.

جمعه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۷

علیت و داروین

داروین نوع جدیدی از علیت به میان آورد. برای همین اثرگذاریش گسترده بود.
این جمله خودش اثرگذار خواهد بود.

شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۷

کاش بیشتر‌ (بازهم) بنویسم

کاش بیشتر اینجا می‌نوشتم.
در گدشته بعضی از نوشته ها رو واضح ننوشتم اما برای همیشه گم شدند.
بعصی مطالب رو در جای دیگر ندارم و یادداشت اینجا اگر نبود هیچوقت نمی‌فهمیدم که به ان فکر کرده ام. و شاید هرگز دوباره به ذهن خطور نمی‌کردند. گم می‌شدند در یک سایه ی تباهی.
ترسناکی ش اینجاست که درصد کمی از مطالب و فکر ها رو اینجا نوشتم. و الان پشیمان هستم. چون انها که ننوشتم در تباهی تدریجی ِ زمان، نیست شده اند.
حیف که احتمالا در این دوران، وبلاگ ها دیگه مخاطب ندارند.
زمان عامل فرسایش و تباهی تدریجی است. کم کم. تا به نابودی برسد.
ابزار های حفظ اطلاعات (مثل بلاگ اسپات) تنها امید برای نجات از این تباهی هستند.
اطلاعات، شیار باریکی از جنس امید که بر زمینه ی تباهی ی تدریجی، روان و جاری است.
(یک سوال حاشیه ای هم این است نمیدونم به سبک قدیم تر (رنده کردن توسط یک پروسه ی شبه-وسواس) بنویسم یا رسمی تر. باید اکسپریمنت کنم. اگر تداوم باشد. یعنی اگر در معرص چشم ها باشد. جریان، تنها در معرض چشم هاست که هست.)

پ.ن. عنوان پست ها صرفا برای پیدا کردنشان در آینده توسط خودم است. در لیست.

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۹۶

* Agency: new definition: as a tag.
* Pointers in mind. symbols. (Ps.A. for CS)
* Power: social sphere versus political sphere.
* Volition: contrast: Contrast is universal in all qualia. Even volition. Appreciation. Senses.
* Qualia -> happiness types.
* Meaning, a gallery of. Meaning -> happiness types.
* Limit-set-ting versus punctuation. versus force.


Mindset/mental challenge: Lacan's split.

External ideas: * AW: I's  * Shadow integration, rascality, etc (and their contrasts).

Dumping some random thoughts right now.


* Almost every quality in humans, the neurons have it too. (~2006)

(Transcribing old ideas for future reference)

پنجشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۵

is Self a by-product of self-interest?

یکشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۵

آیا وقوع «عقلانیت» و «نقادی» در ایران امکان‌پذیر است؟ و جواب من.

آقای خیمه دوز در اینترنت سوال بنیادین ی مطرح کرد بود:

آیا وقوع «عقلانیت» و «نقادی» در ایران امکان‌پذیر است؟

جواب ی که من دارم این است:

علتش در زبان و نحوه گفتگوی ساده ست.
ادم ها نمیتونن درست بحث کنند و حرف بزنند. کاری به سطح تحصیلات نداره. یک روش یا بازی یا مهارت عملی ه. که هیچکس به هیچ کس یاد نداده.

مشاهده:
مثلا دیدم در گفتگوی یک تحصیل کرده ایرانی با تحصیل کرده غیر ایرانی طرف تعجب میکرد و بطور غیر مستقیم و ملایم اعتراض میکرد که که جواب ها (منظورش جواب های اون فرد ایرانی بود) درباره مطلب طرف مقابلش نبود و هر چیزی اون میگفت انگار از گوش دیگه رد میشد و نادبده گرفته میشد. در حقیقت حرف بینشان بود ولی بنوعی بحث یا بگیر و بستان نبود (مثل دو رادیو که حرف خودشون رو میزنند،  و نه مثل فوتبال که توپ رو رد و بدل کنند).

مثال تاریخی از گفتگو:
بخشی از غرب (نه تمامش) برپایه چیزی بناشده که منشا ش برمیگرده به بحث به شیوه سقراط. یعنی بعد از وضع و اختراع روش بحث توسط اون،  کم کم این میراث در طی قرن ها ساخته شد و گسترش پیدا کرد. و کم کم کمی جای سوفسطایی های غالب گرفت. اولش یک نطفه بود و کتابهایی در کتابخانه شخصی ارسطو و غیره. جامعه اونها رو نداشت . کم کم به دلبل موفقیتش گسترش پیدا کرد. هنوز درصد زیادی رو شامل نشده اما گسترش یافته. هنوز بطور عمده دنیا بر پایه سوفسطایی ها و بازاریابی و لمپنیسم و غیره میچرخه  اما بخش عقلانی هم لابلاش رشد کرده .

اما این اتفاق مشابه سقراط و افراد مثل اون در ایران لازمه. یعنی کسی باید بیاد بنیان های زبانی بحث رو بسازه و به بقیه یاد بده. چنین فردی احتمالا مثل سقراط اعدام خواهد شد. اما بنیان مفیدی خواهد بود.

تاکید بر زبان:
عادات بازی بده بستان بحث فقط یک دلیل هستند. دلیل دیگه نارسایی زبان ه. کلماتی که مردم برای بحث دارند برای منطق و روش بحث کافی نیست. مثلا کلمه ولیدیشن نداریم و صحت و حقیقت و باور و غیره کلمات الکن ی هستند. (منظورم زبان گفتاری ه)

شواهد ی از مقایسه زبان انگلیسی و آلمانی:
حتی زبان انگلیسی هم تا حدی قاصر ه. اما زبان آلمانی از این نظر غنی تره. و علت توانایی و رشد فنی حیرت انگیز تمدن آلمانی-زبان در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم همینه.

نتیجه گیری:

بنابراین بخشی جواب رو باید در "کلمات" زبان ما، در "زبان" و در سبک دیالوگ جستجو کرد.

دفاع:
ممکنه بگید مفاهیم. اما وقتی کلمات مهیا نباشند، مفاهیم ساییده و فرسوده و تحریف میشوند.

کلی کردن جواب:
موارد دیگه هم مثل کنجکاوی و دنبال حقیقت رفتن هست. اما نمیدونم  اون انگیزشها در جوامع مختلف چقدر متفاوت هستند.

یک شواهد تاریخی دیگر در مورد اهمیت زبان:
میشه اونها رو به مناسبات اقتصادی ربط داد. اما به نظر من در آسیب شناسی، بنیاد زبان پایه ای تر ه از بنیاد مفاهیم ه. به همین دلیل بود که یونان باستان در مفاهیم پیشرفته شد. چون زبانش مهیا شده بود. پایه اش با انتشارر اشعار هومر ریخته شد. (که خودش پایه دیگری دارد).

عمل و خروجی:
این انگیزه اهمیت پایه ای یک پروژه مثل دیلماج رو نشون میده.

آیا وقوع «عقلانیت» و «نقادی» در ایران امکان‌پذیر است؟ و جواب من.

آقای خیمه دوز در اینترنت سوال بنیادین ی مطرح کرد بود:

آیا وقوع «عقلانیت» و «نقادی» در ایران امکان‌پذیر است؟

جواب ی که من دارم این است:

علتش در زبان و نحوه گفتگوی ساده ست.
ادم ها نمیتونن درست بحث کنند و حرف بزنند. کاری به سطح تحصیلات نداره. یک روش یا بازی یا مهارت عملی ه. که هیچکس به هیچ کس یاد نداده.

مشاهده:
مثلا دیدم در گفتگوی یک تحصیل کرده ایرانی با تحصیل کرده غیر ایرانی طرف تعجب میکرد و بطور غیر مستقیم و ملایم اعتراض میکرد که که جواب ها (منظورش جواب های اون فرد ایرانی بود) درباره مطلب طرف مقابلش نبود و هر چیزی اون میگفت انگار از گوش دیگه رد میشد و نادبده گرفته میشد. در حقیقت حرف بینشان بود ولی بنوعی بحث یا بگیر و بستان نبود (مثل دو رادیو که حرف خودشون رو میزنند،  و نه مثل فوتبال که توپ رو رد و بدل کنند).

مثال تاریخی از گفتگو:
بخشی از غرب (نه تمامش) برپایه چیزی بناشده که منشا ش برمیگرده به بحث به شیوه سقراط. یعنی بعد از وضع و اختراع روش بحث توسط اون،  کم کم این میراث در طی قرن ها ساخته شد و گسترش پیدا کرد. و کم کم کمی جای سوفسطایی های غالب گرفت. اولش یک نطفه بود و کتابهایی در کتابخانه شخصی ارسطو و غیره. جامعه اونها رو نداشت . کم کم به دلبل موفقیتش گسترش پیدا کرد. هنوز درصد زیادی رو شامل نشده اما گسترش یافته. هنوز بطور عمده دنیا بر پایه سوفسطایی ها و بازاریابی و لمپنیسم و غیره میچرخه  اما بخش عقلانی هم لابلاش رشد کرده .

اما این اتفاق مشابه سقراط و افراد مثل اون در ایران لازمه. یعنی کسی باید بیاد بنیان های زبانی بحث رو بسازه و به بقیه یاد بده. چنین فردی احتمالا مثل سقراط اعدام خواهد شد. اما بنیان مفیدی خواهد بود.

تاکید بر زبان:
عادات بازی بده بستان بحث فقط یک دلیل هستند. دلیل دیگه نارسایی زبان ه. کلماتی که مردم برای بحث دارند برای منطق و روش بحث کافی نیست. مثلا ولیدیشن و صحت و حقیقت و باور و غیره کلمات الکن ی هستند.

شواهد ی از مقایسه زبان انگلیسی و آلمانی:
حتی زبان انگلیسی هم تا حدی قاصر ه. اما زبان آلمانی از این نظر غنی تره. و علت توانایی و رشد فنی حیرت انگیز تمدن آلمانی-زبان در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم همینه.

نتیجه گیری:

بنابراین بخشی جواب رو باید در "کلمات" زبان ما، در "زبان" و در سبک دیالوگ جستجو کرد.

دفاع:
ممکنه بگید مفاهیم. اما وقتی کلمات مهیا نباشند، مفاهیم ساییده و فرسوده و تحریف میشوند.

کلی کردن جواب:
موارد دیگه هم مثل کنجکاوی و دنبال حقیقت رفتن هست. اما نمیدونم  اون انگیزشها در جوامع مختلف چقدر متفاوت هستند.

یک شواهد تاریخی دیگر در مورد اهمیت زبان:
میشه اونها رو به مناسبات اقتصادی ربط داد. اما به نظر من در آسیب شناسی، بنیاد زبان پایه ای تر ه از بنیاد مفاهیم ه. به همین دلیل بود که یونان باستان در مفاهیم پیشرفته شد. چون زبانش مهیا شده بود. پایه اش با انتشارر اشعار هومر ریخته شد. (که خودش پایه دیگری دارد).

عمل و خروجی:
این انگیزه اهمیت پایه ای یک پروژه مثل دیلماج رو نشون میده.

شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۵

فرهنگ جدا سازی و ارتباطش با گفتمان هنوز-مردانه ی جهانی

در پاسخ به این پست که پرسیده شده: «چرا در سینما و  ادبیات ایران حتی ادبیات روشنفکری، همگی یا زن را بالکل از آفرینش خود حذف کرده اند؟ چرا او را در حد شی به نمایش گذاشته اند یا او را کلیشه و موجودی در خور اغوای مرد دیده اند؟».  پاسخی که به نظرم رسید این است:

اینها بخاطر جدا بودن چرخه گفتمان مرد ها از زن ها ست. در روش عامه و سنتی مردها که باهم گفتگی میکنند خانمی در گفتگوشان حاضر نیست. (یا احتمالا در اشپزخانه در حال تهیه شام مهمانی است). در نتیجه کم کم محتوای گفتگو های دو جنس از هم جدا میشود. زن ها در این مکالمات، " آنها " (دیگری) هستند. پس کم کم این جدایش (فرهنگ جداسازی)، ساختار و سبک زبان را تغییر میدهد.  گفتگو های زنان هم در سمت و سوی دیگری تکامل میابد. در طی زمان این دو گفتمان، واگرا میشوند. طرف مردان صرفا مردانه (مثلا خشن یا تخقیر گر یا عاشق فتوحات تاریخی) و در طرف زنان، زنانه می شود (به هر نوعی از انواع ممکنش). که هردو میتوانند مبتذل باشند. این واگرایی در طی تاریخ زیاد میشود و هر کدام به تنهایی ناقص است (و هیچ کدام از این دو دنیای مجزا و جدا از هم دارا و مجهز به تعادل لازم بین زنانگی و مردانگی نیست).

در تکامل داروینی این پدیده شناخته شده ست که وقتی دو اکولوژی با یک مانع فیزیکی از هم جدا بشوند،  موجودات دو حوضه ی جدا، کم کم متفاوت و ناهمگون میشوند (در حدی که در طی زمان کافی، ناسازگار میشوند و گونه های متفاوتی محسوب میشوند). در گفتگو هم چرخه و مدار گفتمان مرد ها و زن ها اکولوژی های جدا هست.
علتش هم اینه که در گرد همآیی های سنتی تا همین چند سال میش (تا قبل از نسل دهه شصت ) اکثرا پسر ها و دختر ها بطور کامل از هم جدا نگهداشته شده ند. در نتیجه، پدیده ی ایزولاسیون اکولوژیک که ذکر شد در گفتمان شان رخ میدهد.  طبیعتا از این دو گفتمان یکی وارد صنعت رسانه و چاپ میشود و ما گفتگوی مردان را میبینیم.. اکنون که در جمع ها و گفتگو های خودمانی مثل این گفتگو هر دو جنس حضور دارند، این برای ما عجیب به نظر میرسد. چون برای ما عادیست. اما اگر برگردید به دهه شصت، اکثرا جداست. بخاطر سیاست های فرهنگی است (که ریشه قدیمی تری دارد. فقط مذهب هم نیست. بلکه در فرهنگ نفوذ کرده. فقط ایران هم نیست. اما در ایران این اینسولیشن و فرهنگ جداسازی وضعیت بد تری داره.).

در نسل جدید، در جمع های دوستانه هر دو جنس حضور دارند. در گفتگو ها هم خانم ها هم کمابیش شرکت میکنند. بنابراین چرخه اطلاعات گفتاری، ورود و خروجش را از مغز هر دو جنس دارد. پس با از بین رفتن حالت ایزوله ی بین دو جنس (فرهنگ حدا سازی)، این وضعیت طبیعتا بهتر خواهد شد.
در بحث تکامل، اگر دو دریا ی ایزوله به هم وصل شوند،  اکولوژی دو دریا به شدت تغییر میکند و یک اکولوژی تشکیل میدهند که موجودات آن متفاوت از جمع ترکیبی اولی ها خواهد بود. در تکامل گفتمانها، حاصل، مجهز به تعادل لازم بین زنانگی و مردانگی میشود).

البته شاید کسی بگوید علت غایی فقط بخاطر تمایز و جداسازی توسط حاکمان نیست. هنوز هم جمع های پسرانه و اقایان هست. و طبیعتا همیشه خواهد بود. در آن جمع ها هم سبک گفتمانی هستند که در اثر غیبت زن ها بنا شده اند. و اصلا درباره ی غیبت (عدم حضور)  زن ها هستند. (و انگیزه شان عدم حضور زن ها. ولی موضوع صحبت گاهی درباره زن هاست). در یک تبادل گفتاری تیپیکال، زن ها نه گوینده هستند نه مخاطب. بلکه حداکثر موضوع گفتگو، آن هم در غیاب). (چه در جمع روشنفکری و چه در عامه ).

بنابراین، من اسم این پدیده رو غیبت زن ها در گفتمان میگذارم [البته گفتمان جربان اصلی].

(به معنای غیبت در مشارکت در مبادله های گفتاری).

طبیعتا نوشته ها، ادامه ی مبادله های گفتاری افراد هستند.


پ.ن. اینکه «نوشته ها، ادامه ی مبادله های گفتاری افراد هستند» بحث مجزایی می طلبد. در این باره پست جدایی باید بنویسم.

شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۴

Science and its apparently irrational process

A response to New Yorker article by Adam Gopnik
https://m.facebook.com/story.php?story_fbid=10153339555323869&id=9258148868

Science has edges and established cores (none-edges). The article forgets about the core and zooms in its edges of progress. The core is fixed and stable, and rarely changes (*), but this article is about the edges. The edges of science are a wavefront progressing. Human disagreement is foam of this wave while being shaped and while progressing. Of course science orogresses via its vehicles, the semi-rational and semi-greedy humans. The disagreement between Bohr & Einstein was about the foam. The core (more established) parts of science are often considered engineering and technology, and it is often forgotten the they used to be (but still are) science, because they were discoverable only via the scientific method.
There are objective criteria to identify foam and core. I can explain more if necessary.

The edge is where scientific data is not available.
The deeper hidden fallacy of the article is the wrong idea that the science is created by and a product of the minds. Science is a product of measuresment and data extracted from nature (as gold or other metals from earth). The mind is just a vehicle for digging the earth. The vehicle is imperfect and semi-crazy and semi-silly and semi-evil. But the human mind also explores and begore finding the actual gold (i.e. measurements that consistently and constinually and perpetually reproduce), they speculate and argue and are possessive.
The misleading magic of science is that produces good results using an imperfect process.

What is often called science is the waves and moving parts, not the tranquill parts of the science. At edge of progress, we are close to the edge of unknown and ignorance and chance and greed and serendipity and mistakes and expectation and speculation. But when (if) data arrives, that wave will become part of history of science.
Every tranquil and stable part of science used to be a rolling wave some time is history. That's why the above article seem to not be short of evidence for their claim.
The problem us, again, about the words. The tranquill and stable parts of science are not called science but instead aften called technology, engineering, health industry, education, etc.

The big trouble is about communicating to public about the science. The science and its motivation and its necessity and utility. And this article does not help about it although it attempts to.

Why what I wrote matters? Because:
1- Articles like this create a wrong impression in the mind of people who are outside the technicalities, but decide about science policies and finances. i.e., general public, who inform the MPs, who in turn decide about the science-related policies. As a result: guess what, your cancer, when you get it in 20 years, will not be curable then yet.
2- As a result of these writings, less people will be involved in science and we will have less technical people. Also less people who are excited about the idea of contributing to science. Hence, less children who aspire about it influenced by parents, etc.
3- The state of science news reporting is horrible. They Only publish the wrong and false results (about spooky actions, about what makes you fat, about cancer vaccines!!, about why Einstein was suddenly wrong and then right, about the confusion of failing scientists). The true evil is in the currebt state of science journalism.

(Sohail Siadat)

I am interested in writing a better written article about this post. Contact me:  sohale () gmail com

PS. * Like stable release of a software. I will write more about this.

PS. Comment:
The New Yorker, you are doing a crime to humanity by creating false negative impression about science. This leads to the cures to cancers delayed. Hence you and your children will die sooner than they should. Because articles like this directly make the public opinion (and MPs) decrease the budgets. Because this article directly influences the funding policies of science. At a result, America soon will have research expenditure of 0.5% GDP (as it happened in UK), instead of the current 2%GDP . As a result, you and people ypu know dies 5-10 years earlier. You just did it (again).

Comment:
Also for that part of Quantum Mechanics no observation exist to prove or reject any of those side. The fact that we could not measure was the reason that debate exists in QM. The observation/measurement/data is the only reason QM was found and the only reason why Bohr/Einstein debate is still not resolved.

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲

معجزه یونانی 3

خواهم نوشت در مورد: معجزه یونانی، ارتباطش با اساطیر و دین آنها، معنا کردن اونها در ارتباط برقرار کردن با بخشهایی از مغز و جدا شدنش در دنیای مابعد باستان (کمی شبیه، اما بر خلاف نظر جولین جیمز). این باید نتایجی در مورد چیستی هنر بدهد.

پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۱

اسرار آمیز بودن به عنوان یک جاذبه: تفاوتش در عرفان و علم

اسرار آمیز بودن باعث جاذبه میشود. این در جذابیت عرفان نقش اساسی دارد. آیا علم ماهیتا ضد اسرار آمیز بودن است؟ جواب: نه. درباره ی ادعا های کوانتمی مثل این: در مورد ارتباط اقتصاد با مفاهیم کوانتمی و عرفانی. به نظر میاد این نوع ادعا ها همبستگی زیادی با گرایش های عرفانی این افراد دارد. جذابیت اسرار آمیز و عرفانی مباحث هم به مذاق مخاطب هایی با گرایش عرفان خوش خواهد آمد. "تحلیل مشخص و روشن و غیربدیهی" که حامد* بدرستی گفت، با سلیقه های فکری و انگیزه های فکری پشت تفکر عرفانی تضاد دارد. روشن بودن با ابهام عرفان-گرایی و اسرارآمیز-بودن در تضاد است. البته موضوعات اسرار آمیز برای همه جذابند، حتی علم گرا ها. اما تفکر علمی، سراغ موضوعات اسرار آمیز و ناشناخته می رود و قصد میکند که به آنها روشنایی و وضوح ببخشد (از طریق رفع حالت اسرار آمیز)، اما دیدگاه عرفانی مورد نظر، تمایل به ایجاد هاله ی ابهام بدور موضوعات دارد، برای ایجاد جذابیت در چیزهایی که از قبل می داند، از طریق ایجاد حالت اسرار آمیز در آنها (بجای رفع آن). در این میان، از کلمات و اصطلاحات مربوط به یافته های علمی هم (بخاطر جذابیت شون و بحاطر اینکه خبر از اسرار میدهند)استفاده می شود. (در تولید تجربه ی اسرارآمیزیت، ممکن است از وسایل و کمک های بیرونی دیگر هم استفاده شود...) هردو اتفاقا بر اساس جذابیت ِ چیزهای اسرار امیز کار میکنند اما نتیجه و حاصل کار آنها متفاوت و معکوس است.
بعلاوه در گرایش علمی، موضوعات اسرار آمیز در بیرون فرد مورد بررسی قرار میگیرد، اما در گرایش عرفانی، موضوعات اسرار آمیزی که در درون فرد وجود دارد (اسرار درونی) موضوع توجه و کنکاش و شهود و تجربه اش است و تشدید تجربه ی اسرارآمیزیت دنبال میشود. در تفکر علمی، حل و رفع آن اسرار آمیزی مورد نظر است. یکی گرایش به ایجاد وضوح دارد و دیگری گرایش به ایجاد ابهام (که جذاب است). کسی که به تفاوت این دو پی نبرده باشد ممکن است توسط جذابیت اسرارآمیزیت ی که توسط عرفان تولید می شود جذب شود. (با تشکر از حامد قدوسی بخاطر طرح موضوع*) پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۱ پ.ن. خلاصه: اسرار آمیز بودن به عنوان یک جاذبه و گرایش طبیعی هم در عرفان و هم علم وجود دارد اما در جهت های معکوس هم به کار برده میشود. در یکی تمایل به رفع آن است و در دیگری تمایل به افزایش آن است. تمایل افزایش و حفظ اسرار آمیزی، شاید از ترس تمام شدن ِ منابع اسرار آمیز گر؟ در ضمن اسرار آمیز بودن یک مکانیزم و گرایش برای فهم رابطه ی علی پدیده ها. اما در رویکرد عرفانی خود اون گرایش (هاله ی عرفانی دور اشیاء) به یک هدف (و ارزش) تبدیل می شود. نحوه ی برخودر با اون، کاملا برعکس ِ روش علمی است. پ.ن. اکتبر 2013: ضمن بازخوانی اون مطلب متوجه شدم که اتفاقا نکته (ها)ی جالبی در اون مصاحبه گفته شده بود که در میان زبان عرفانی و حرف های دیگر مصاحبه گم شده بود. خوبه که به مطلب جالبی که در اون مصاحبه فوق (که لینکش در بالا بود) هم اشاره کنم: «اگر پديده ها [ی اکولیبریوم-ی] کنترل شوند، تخريب خواهند شد.» به نظر دکتر ایمانی راد، این پدیده شبیه پدیده ی کوانتمی است که مشاهده ی یک حالت کوانتمی باعث تغییر (تخریب) آن حالت میشود. اما ترجیه میدهم اسمش را دخالت-در-اکولیبریوم بگذارم. در همان مصاحبه گفته شد: «وقتي پديده کوانتومي کنترل مي شود، خاصيت خود را از دست خواهد داد.» . و در ادامه یک مطلب جالب از مصاحبه نقل میکنم که که بی ربط به موضوع اولیه پست است اما الگوی مشابهی با دخالت-در-اکولیبریوم دارد. «بچه يک پديده کوانتومي است. وقتي بچه را کنترل مي کنيد و نمي تواند آزادانه خود را نشان بدهد، بچه تخريب مي شود» (و ادامه مطلب که باز هم ایده های خوبی داشت). به نظرم حرف جالبی گفته شده بود که بحا دونستم که ضمن انتقادم به زبان مورد استفاده در مصاحبه، محتوای مثبت اون رو بیان کنم. باز هم یک انتقاد به این نوع زبان: فکر میکنم این عدم بیان مناسب و تعبیر نادرست میتواند نه تنها یک ایده خوب را خراب کند بلکه اثر های مخربی در دیسکورس (زبان گفتمانی) و در نتیجه در فهم دیگران بگذارد.

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۱

وضعیت ما ایرانی ها این طوری شده که لازم شده قبل از تعيين رابطه مان با حقیقت، نوع رابطه مان را با متون (متون دنيای مدرن) تعيين كنيم.
خصوصا در مورد ترجمه. سبک های مختلفی برای ترجمه ممکن است. باید به تدریج تکلیفمان را با آن سبک ها و امکان های موجود مشخص کنیم. اسم آن را هم بگذاریم ترجمه شناسی: بحثي که در آن بررسي ي سبك هاي ترجمه (سبك هاي تجويزي براي ترجمه) شكل بگيرد. .-.

معجزه يوناني ٢

بزودي درباره ي معجزه يوناني، و فرضيه اي در مورد منشا خدايان يونان باستان مطلبي خواهم نوشت.
اين منشا ميتواند توضيح و دليلي باشد براي خلاقيت آن روزگار ابتدايي، و اثرش بر زبان و رشد فرهنگي پس از آن، و رونق فلسفه و هنر و انديشه در يونان باستان. سپس به كاربرد هاي اين فرضيه در دنياي مدرن، و پيشنهاد هايي براي روش هاي آزمودن آن خواهم پرداخت.

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۹۱

رسم است كه براي انتقاد سياسي به فساد اقتصادي توجه ميكنند. اما فساد اقتصادي بيش از حد مهم شمرده ميشود. در كنفرانس مهمي كه در مورد توسعه برگذار شده بود شنيدم كه در يك تحقيق كه توسط سازمان ملل انجام شد، به اين نتيجه رسيدند كه سالها مبارزه با فساد اقتصادي در كشورهاي توسعه نيافته منجر به بهبود اوضاع آن كشور ها و توسعه پيدار در آن ها نشده است. به نظر مي آيد كه عامل ديگري اساسي تر از فساد اقتصادي است. علت چيست؟
علت به نحوه مديريت و توانايي اداره برمي گردد (و به قول آقاي خيمه دوز به رويكرد و سبك حل مساله توسط زمام داران). در هنگام تحليل و عيب يابي يك سيستم سياسي، توانايي ، قابليت اداره ، ظرفيت اداره كشور و كارامدي حكومت فاكتور تعيين كننده تري از ساير عوامل سياسي و اقتصادي است. شواهد مربوطه بعدا ارائه ميشود.

پ.ن. حالا بريد هي انقلاب كنيد. و ديوار گلي و از اين چيز ها خراب كنيد. بجاي اين كار يك كلاس آموزش حل مساله بگذاريد.

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۱

كريسمس: قراري براي شادي بصورت همگاني و همزمان

مسيح هم براي تغيير *ساختارهاي قدرت*(١) آمد. لازمه ي اصلاح اجتماعي تغيير ساختارهاي قدرت است. براي تغيير ساختار قدرت موجود، بايد يك ساختار جديد قدرت بنا شود. سيستم كليسا بوجود آمد. ساختار قدرت، تعطيلات يعني زمان خوشي و جشن براي مردم را هم ايجاد و تعريف ميكند. زماني تعيين ميشود كه مردم *جايز* هستند خوش باشند و كار نكنند و غيره. اين، به هر شكلي پياده سازي شود يا دامن زده شود، موجب ميشود قضاوت مردم از تجربه زندگيشان بهتر، و در نتيجه رضايت بيشتر (٢) براي مردم و دوام بيشتري براي ساختار هاي قدرت ايجاد مي كند. همچنين نياز به هردينگ(٣) برآورده و تخليه مي شود. به اين ترتيب، علاوه بر تجربه رضايت مندي بيشتر، نبض احساسات(٤) و بعضي غرايز مردم هم در دست دستگاه قدرت است (كه سطح بالاتري از اقتدار است)؛ چه روم باستان باشد چه دستگاه كليسا.
اين يك توضيح سهل و ممتنع است. (منبع: درصورت درخواست).

(١) ساختار قدرت: يعني سيستم اجتماعي اي كه تعيين كننده اين است كه چه كسي بر چه كسي قدرت (و اختيار، و نيز چه حقوقي) دارد. وجود يك ساختار قدرت پايدار لازمه ي برجا ماندن جوامع است. بعلاوه پديد آمدن ساختار قدرت ميان كوچكترين تجمع از افراد، اجتناب ناپذير است.
(٢): Kahneman: قضاوت ما در مورد خوشايندي يك تجربه، توسط نقطه اوج آن تعيين مي شود (و نيز پايان آن): peak-end rule.
(٣) Herding : مشاركت در احساسات گروهي. همچنين اعمالي كه به ابراز گروهي آن دامن ميزند. (جو زدگي؟)
(٤) به عكس، همچنين ممكن است زماني براي عزا تعيين شود.

پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۰

به نظر میاد برای رونق فلسفه، باید اول سوفسطایی گری رونق داشته باشد.
بعد از رونق کار سوفسطایی هاست که فلسفه رونق پیدا می کند. مثالش پدیده ی سقراط است که در زمان سوفسطایی ها بوجود آمد. به نظر می رسد رواج ضد فلسفه ها لازم است تا نیاز به فلسفه حس شود و مردم به سمت فلسفه رو بیاورند (برای پناه). در جامعه ما سوفسطاییان امروز در قالب های مختلفی از جمله پست-مدرنیسم و فلسفه ی علم حرف هایشان را می زنند. حرف هایی که جواب آسانی دارند اما روند آنها رو به رشد است. این روند و موج به صورت نوعی بحران (هرج و مرج اندیشه ای؟) در می آید. بنابراین ممکن است این روند در آینده به پدید امدن متفکران بزرگی منجر شود که جواب و راه حل هایی برای جامعه خود دارند. اما این امر ملزوماتی دارد، از جمله ایجاد فضای بحث که لازمه ی آن آزادی بیان است.
خلق فلسفه موقعی پیش می اید که به اندازه ی کافی سوال و سردرگمی توسط دیگران به وجود آمده باشد. شاید از لحاظ سیر تاریخی نقش فلسفه بیشتر جواب دهنده باشد تا سوال کننده. اما آیا این به این معنی است که وقتی سوفسطاییان زمان از کار کناره بگیرند فیلسوف ها کمتر دست به کار می شوند و چیزی نیست که آنها را سوق دهد؟ نمیدانم.
( انگیزه این پست از دیدن این صفحه بوجود آمد: پست مدرنیستم و فلسفه های معاصر.)

یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۰

من همین جا قویاً اعلام می کنم که هرگز توهین یا تمسخری به هیچ شخصیت معاصر یا تاریخی نکرده و نمی کنم و این اصل رو بطور آگاهانه همیشه - چه در حوزه عمومی و چه در شخصی ترین مکالماتم - دنبال کرده ام و بیش از هر کسی به آن اعتقاد دارم. اگر کسی کوچکترین شبهه ای در این مورد دارد حتما اعلام کند یا بپرسد تا بر طرف شود.

یکشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۹

مساله زن و مرد، و مساله تنوع انسانی

این پست توضیحی است درباره ی اظهار نظر کیارستمی درباره ی قابل فهم نبودن زنان برای مردان. اما انتقاد ها و جوابیه هایی به این اظهار نظر داده شد، مثلا از دید خانم آسیه امینی این دیدگاه نوعی تبعیض است و ایشان رگه های استبداد را در این اظهار نظر دیده اند ( و سایر انتقادات. نامه خانم آسیه امینی را ببینید). به نظر من یک نکته ناگفته مانده که در این پست به آن اشاره می کنم.
کیارستمی گفته بود:
«واقع‌بینی این است که، من کارم بدان‌جا رسیده است که بدانم هیچ چیز در مورد زن‌ها نمی‌دانم. هیچ تلاشی برای فهم زن جواب نمی‌ده. راه حل نهایی به نظر من این است که تو دوست بداری بدون این‌که بفهمی. مشکل امروز بین زن و مرد عدم تفاهم است. و چیزی نیست که قابل فهم باشد. برای این‌که دنیای مشترکی نداریم. ما دنیای کاملا متفاوت داریم. شاید به هورمون‌ها مربوط است. شاید به مسوولیت‌های اجتماعی مربوط است. همان‌طور که می‌دانید علاقه مردها بیش از هرچیز به شغلشان است».


به نظر من اینجا مساله تنها بین زن و مرد نیست. عوامل ساده تری می توانند باعث غیر قابل درک شدن یک نفر برای دیگری شود. حتما برایتان پیش آمده که آدم هایی که دارای شخصیت، ترجیحات و هیجان متفاوت با شما هستند را درک نکرده اید و معمولا از آنها فاصله گرفته اید. ما آدم ها گاهی آنقدر با هم متفاوت هستیم که یکدیگر را نمی فهمیم. این تفاوت بین تیپ آدم ها تا حدی طبیعی است. لزوما منحصر به زن و مرد بودن نیست. من برایم راحت نیست که یک اوتیست* را بفهمم. اگر فردی لیبرال باشد معمولا یک آدم محافظه کار را درک نمی کند و بالعکس. اگر نوجوان باشید دیگران را نمی فهمید و دیگران هم شما را نمی فهمند. بزرگ سال دنیای ذهنی کودک را نمی فهمد. یا اکثرا یک آدم مسن تر از خود را درک نمی کنیم...
در بسیاری از موارد این تفاوت به دلیل تفاوت در ساختار ذهنی و مغزی افراداست و ریشه ی آن ممکن است حتی ژنتیکی یا بیولوژیک باشد. تفاوت ها در بین انسان ها (منظورم آن تفاوتی است که به درک نشدن یا سخت شدن شناختن طرف مقابل منجر می شود) به قدری زیاد است که تفاوت بین زن و مرد در برابر آن خیلی عادی جلوه می کند. ما عادت داریم که از افراد متفاوت با خودمان فاصله بگیریم چون تحمل کسی که نتوانی با او همدلی داشته باشی مشکل است. به همین دلیل، اکثرا ارتباط با آدم های مشابه خودمان را انتخاب می کنیم و در نتیجه بسیاری از این تفاوت ها به چشممان نمی آید و آنها را فراموش می کنیم. بحث نورودایورسیتی** به همین مشکلات می پردازد. مثال بارز آن هم نا توانی ما در درک یک فرد مبتلا به اوتیسم* است. فقط فرد اوتیست نیست که ما را نمی فهمد بلکه ما هم آنها را نمی فهمیم. این نفهمیدن ها لزوما باهم فرقی ندارند. بنابراین انسان ها از لحاظ درک ناپذیری نه به دو دسته بلکه دسته های خیلی بیشتری تقسیم می شوند.

تنوع و واریانس موجود بین کل انسان ها شاید بیشتراز تفاوت میان زن و مرد باشد. تفاوت در میان مردان بسیار زیاد است. تفاوت در میان زنان نیز زیاد است. خلاصه این که تفاوت میان زن و مرد، در برابر تنوع بزرگ تری که بین انسان ها وجود دارد چندان خارق العاده و اساسی نیست.

اما مهم این است که این تفاوت ها موجب قطع رابطه و دشمنی نشود(پانویس *** را ببینید). آقای کیارستمی راه حل خوبی در این زمینه ارائه می کند که همان دوست داشتن است (تا موجب جدایی و احیانا ً دشمنی میان دو دسته نشود). در ضمن یک تفاوت رابطه مرد و زن این است که این دو با وجود مشکل در شناخت یکدیگر ترجیح می دهند (یا لازم دارند) باهم باشند. اما همیشه این طور نیست. در برخی فرهنگ ها سعی شده با این حال این دو تا جای ممکن از هم جدا نگهداشته شوند. این نکته اهمیت مطرح شدن نکاتی از این دست را توسط افرادی مثل کیارستمی بیشتر نشان می دهد.

پانویس:
*اوتیسم یا autism = درخود ماندگی
**neurodiversity = تنوع عصبی/نورونی
*** این مساله حتی می تواند یکی از ریسه های مساله ی نژاد پرستی باشد. در مطالعه ای مشخص شده بود که افراد سفید پوست حالات چهره ی افراد سیاه پوست را نمی توانستند به خوبی درک کنند. البته این مساله با آموزش برطرف می شود. (برای جزئیات بیشتر به نیو ساینتیست مراجعه کنید)

سایر منابع برای مطالعه بیشتر

سه‌شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۸

این پست در جواب مشاهده ی حامد است که گفته بود: «اگر منصف باشیم دقت و زحمت و خلاقیتی که برای ساختن پل‌ها و طیاره‌ها و مدارهای الکترونیکی نیم تا یک قرن قبل به خرج داده شده در خیلی از حوزه‌های علوم انسانی هنوز هم به خرج داده نمی‌شود. بنده خدا مهندسان خیلی زحمت می‌کشند، به نسبت پول کم می‌گیرند، و تازه مد شده که مورد طعنه یک سری علوم انسانی‌چی الکی خوش هم قرار بگیرند.»

توضیح من:
مهندس مجبوراست آنقدر روی جزئیات محصول کار کند تا بکار بیفتد. اگر کمتر از این وقت بگذارد اصلا کار نمیکند. یعنی این محصول است که با کارنکردن به مهندس فیدبک می دهد و او را هدایت می کند. و مهم تر اینکه او را مجبور می کند همه ی جزئیات را از پایین تا بالا بسازد. اما در علوم انسانی نظریه ای که میدهی به تو فیدبک نمیدهد مگر صبر کنی تا هفتاد سال از پیاده سازیش بگذرد. قبل از آن چنانچه بخواهی جزئیات را رعایت کنی مجبوری از قوه ی تخیل استفاده کنی (یا حداکثر از مدل اقتصادی) تا رفتار محصولت را پیش بینی کنی. این تفاوت در پرداختن به جزئیات بخاطر تفاوت در ماهیت شیء مورد مطالعه ( =محصول ) در این دو رشته است. - (You (edit | delete