Thursday، June 23، 2011

به نظر میاد برای رونق فلسفه، باید اول سوفسطایی گری رونق داشته باشد.
بعد از رونق کار سوفسطایی هاست که فلسفه رونق پیدا می کند. مثالش پدیده ی سقراط است که در زمان سوفسطایی ها بوجود آمد. به نظر می رسد رواج ضد فلسفه ها لازم است تا نیاز به فلسفه حس شود و مردم به سمت فلسفه رو بیاورند (برای پناه). در جامعه ما سوفسطاییان امروز در قالب های مختلفی از جمله پست-مدرنیسم و فلسفه ی علم حرف هایشان را می زنند. حرف هایی که جواب آسانی دارند اما روند آنها رو به رشد است. این روند و موج به صورت نوعی بحران (هرج و مرج اندیشه ای؟) در می آید. بنابراین ممکن است این روند در آینده به پدید امدن متفکران بزرگی منجر شود که جواب و راه حل هایی برای جامعه خود دارند. اما این امر ملزوماتی دارد، از جمله ایجاد فضای بحث که لازمه ی آن آزادی بیان است.
خلق فلسفه موقعی پیش می اید که به اندازه ی کافی سوال و سردرگمی توسط دیگران به وجود آمده باشد. شاید از لحاظ سیر تاریخی نقش فلسفه بیشتر جواب دهنده باشد تا سوال کننده. اما آیا این به این معنی است که وقتی سوفسطاییان زمان از کار کناره بگیرند فیلسوف ها کمتر دست به کار می شوند و چیزی نیست که آنها را سوق دهد؟ نمیدانم.
( انگیزه این پست از دیدن این صفحه بوجود آمد: پست مدرنیستم و فلسفه های معاصر.)

Sunday، June 12، 2011

من همین جا قویاً اعلام می کنم که هرگز توهین یا تمسخری به هیچ شخصیت معاصر یا تاریخی نکرده و نمی کنم و این اصل رو بطور آگاهانه همیشه - چه در حوزه عمومی و چه در شخصی ترین مکالماتم - دنبال کرده ام و بیش از هر کسی به آن اعتقاد دارم. اگر کسی کوچکترین شبهه ای در این مورد دارد حتما اعلام کند یا بپرسد تا بر طرف شود.

Sunday، May 30، 2010

مساله زن و مرد، و مساله تنوع انسانی

این پست توضیحی است درباره ی اظهار نظر کیارستمی درباره ی قابل فهم نبودن زنان برای مردان. اما انتقاد ها و جوابیه هایی به این اظهار نظر داده شد، مثلا از دید خانم آسیه امینی این دیدگاه نوعی تبعیض است و ایشان رگه های استبداد را در این اظهار نظر دیده اند ( و سایر انتقادات. نامه خانم آسیه امینی را ببینید). به نظر من یک نکته ناگفته مانده که در این پست به آن اشاره می کنم.
کیارستمی گفته بود:
«واقع‌بینی این است که، من کارم بدان‌جا رسیده است که بدانم هیچ چیز در مورد زن‌ها نمی‌دانم. هیچ تلاشی برای فهم زن جواب نمی‌ده. راه حل نهایی به نظر من این است که تو دوست بداری بدون این‌که بفهمی. مشکل امروز بین زن و مرد عدم تفاهم است. و چیزی نیست که قابل فهم باشد. برای این‌که دنیای مشترکی نداریم. ما دنیای کاملا متفاوت داریم. شاید به هورمون‌ها مربوط است. شاید به مسوولیت‌های اجتماعی مربوط است. همان‌طور که می‌دانید علاقه مردها بیش از هرچیز به شغلشان است».


به نظر من اینجا مساله تنها بین زن و مرد نیست. عوامل ساده تری می توانند باعث غیر قابل درک شدن یک نفر برای دیگری شود. حتما برایتان پیش آمده که آدم هایی که دارای شخصیت، ترجیحات و هیجان متفاوت با شما هستند را درک نکرده اید و معمولا از آنها فاصله گرفته اید. ما آدم ها گاهی آنقدر با هم متفاوت هستیم که یکدیگر را نمی فهمیم. این تفاوت بین تیپ آدم ها تا حدی طبیعی است. لزوما منحصر به زن و مرد بودن نیست. من برایم راحت نیست که یک اوتیست* را بفهمم. اگر فردی لیبرال باشد معمولا یک آدم محافظه کار را درک نمی کند و بالعکس. اگر نوجوان باشید دیگران را نمی فهمید و دیگران هم شما را نمی فهمند. بزرگ سال دنیای ذهنی کودک را نمی فهمد. یا اکثرا یک آدم مسن تر از خود را درک نمی کنیم...
در بسیاری از موارد این تفاوت به دلیل تفاوت در ساختار ذهنی و مغزی افراداست و ریشه ی آن ممکن است حتی ژنتیکی یا بیولوژیک باشد. تفاوت ها در بین انسان ها (منظورم آن تفاوتی است که به درک نشدن یا سخت شدن شناختن طرف مقابل منجر می شود) به قدری زیاد است که تفاوت بین زن و مرد در برابر آن خیلی عادی جلوه می کند. ما عادت داریم که از افراد متفاوت با خودمان فاصله بگیریم چون تحمل کسی که نتوانی با او همدلی داشته باشی مشکل است. به همین دلیل، اکثرا ارتباط با آدم های مشابه خودمان را انتخاب می کنیم و در نتیجه بسیاری از این تفاوت ها به چشممان نمی آید و آنها را فراموش می کنیم. بحث نورودایورسیتی** به همین مشکلات می پردازد. مثال بارز آن هم نا توانی ما در درک یک فرد مبتلا به اوتیسم* است. فقط فرد اوتیست نیست که ما را نمی فهمد بلکه ما هم آنها را نمی فهمیم. این نفهمیدن ها لزوما باهم فرقی ندارند. بنابراین انسان ها از لحاظ درک ناپذیری نه به دو دسته بلکه دسته های خیلی بیشتری تقسیم می شوند.

تنوع و واریانس موجود بین کل انسان ها شاید بیشتراز تفاوت میان زن و مرد باشد. تفاوت در میان مردان بسیار زیاد است. تفاوت در میان زنان نیز زیاد است. خلاصه این که تفاوت میان زن و مرد، در برابر تنوع بزرگ تری که بین انسان ها وجود دارد چندان خارق العاده و اساسی نیست.

اما مهم این است که این تفاوت ها موجب قطع رابطه و دشمنی نشود(پانویس *** را ببینید). آقای کیارستمی راه حل خوبی در این زمینه ارائه می کند که همان دوست داشتن است (تا موجب جدایی و احیانا ً دشمنی میان دو دسته نشود). در ضمن یک تفاوت رابطه مرد و زن این است که این دو با وجود مشکل در شناخت یکدیگر ترجیح می دهند (یا لازم دارند) باهم باشند. اما همیشه این طور نیست. در برخی فرهنگ ها سعی شده با این حال این دو تا جای ممکن از هم جدا نگهداشته شوند. این نکته اهمیت مطرح شدن نکاتی از این دست را توسط افرادی مثل کیارستمی بیشتر نشان می دهد.

پانویس:
*اوتیسم یا autism = درخود ماندگی
**neurodiversity = تنوع عصبی/نورونی
*** این مساله حتی می تواند یکی از ریسه های مساله ی نژاد پرستی باشد. در مطالعه ای مشخص شده بود که افراد سفید پوست حالات چهره ی افراد سیاه پوست را نمی توانستند به خوبی درک کنند. البته این مساله با آموزش برطرف می شود. (برای جزئیات بیشتر به نیو ساینتیست مراجعه کنید)

سایر منابع برای مطالعه بیشتر

Tuesday، January 26، 2010

این پست در جواب مشاهده ی حامد است که گفته بود: «اگر منصف باشیم دقت و زحمت و خلاقیتی که برای ساختن پل‌ها و طیاره‌ها و مدارهای الکترونیکی نیم تا یک قرن قبل به خرج داده شده در خیلی از حوزه‌های علوم انسانی هنوز هم به خرج داده نمی‌شود. بنده خدا مهندسان خیلی زحمت می‌کشند، به نسبت پول کم می‌گیرند، و تازه مد شده که مورد طعنه یک سری علوم انسانی‌چی الکی خوش هم قرار بگیرند.»

توضیح من:
مهندس مجبوراست آنقدر روی جزئیات محصول کار کند تا بکار بیفتد. اگر کمتر از این وقت بگذارد اصلا کار نمیکند. یعنی این محصول است که با کارنکردن به مهندس فیدبک می دهد و او را هدایت می کند. و مهم تر اینکه او را مجبور می کند همه ی جزئیات را از پایین تا بالا بسازد. اما در علوم انسانی نظریه ای که میدهی به تو فیدبک نمیدهد مگر صبر کنی تا هفتاد سال از پیاده سازیش بگذرد. قبل از آن چنانچه بخواهی جزئیات را رعایت کنی مجبوری از قوه ی تخیل استفاده کنی (یا حداکثر از مدل اقتصادی) تا رفتار محصولت را پیش بینی کنی. این تفاوت در پرداختن به جزئیات بخاطر تفاوت در ماهیت شیء مورد مطالعه ( =محصول ) در این دو رشته است. - (You (edit | delete

Saturday، January 23، 2010

ظرفیت نامتناهی برای تجربه درد

همین الان یک درد شدید را تجربه کردم. در حدی بود که اصلا فکر نمی کردم دردی به این شدت وجود داشته باشد. بد ترین دردی که تا این لحظه فکرش را می کردم، سه چهارم این بود. اما درد شدید تر شد. به آستانه رسید. و باز شدید تر شد. امیدوار بودم که به نهایت ممکنش برسد اما از آن هم رد شد و من تعجب میکردم. در برابر شدت و عظمت درد نفرت انگیز، اصلا وجود نداشتم. فقط میدانم همه وجود من عکس العمل برای درد شده بود و این درد از همه ی امکانات بروز رفتار که یک انسان می تواند داشته باشد فوران میکرد و بیرون می ریخت اما کم نمی شد. من وجودم خلاصه شده بود در ماشینی برای انتقال ورودی درد به خروجی عکس العمل. آن لحظه در حیرتم از شدت درد خلاصه می شد و دیگر تقریبا من ی وجود نداشت. و حیرت از اینکه چرا کسی به من نگفته بود چنین هیولای دردی در دنیای انسان "ممکن" و واقعی است؟
لابد شدیدتر از این هم امکان دارد (چه شرم آورم که این را می گویم یا به آن فکر می کنم). اگر هست (که حتما هست) هرگز هرگز نمی خواهم خودم یا کسی تجربه اش کند. درد شدید از توان انسان فراتر است*. واقعا فراتر است. این همه؟ به نظر می رسد درد بتواند از عمیق ترین غریزه ی خودخواهی** انسان هم شدید تر باشد. (این جمله های کُندرو نمی توانند با تیزی آن درد وحشی مرتبط شوند. آن قدر بی رحمانه قوی و بیگانه از انسان است که انگار موجودی دیگر است. اصلا اینطور نیست که این پدیدی ای است که در تو یا در مغز تو ساخته شده باشد. درونی نیست. انگار که درد یک موجود یا یک گونه خارجی و غریبه است. وقتی یکی شان را ببینی همچون جسم خارجی در روح فرو می رود و آن را سوراخ و پاره پاره می کند. انگار از سرزمینی غریبه می آید که پیش از آن فکر نمی کردی وجود داشته باشد. انگار همه تجربه های درد، یک جانورند.) در این درد انسان به نحوی نفرت انگیز از خود بیخود می شود. نمی دانم چطور توصیف کنم. بیش از حد واقعی است (بیش از حد مجاز). به نظر می آید انسان را می خواهد به کاری وادار کند. اما بعد از تجربه شدید درد او دیگر آن انسان قبلی نیست. اصلا نمی توانم تصور کنم انسانهایی که در شکنجه جان داده اند چه کشیده اند.
اصلا امکان ندارد*. چیزی است که نباید باشد. حالا که به وجود آن پی برده ام از دست خدا عصبانی ام که این هیولا در ما است. آخر چه لزومی داشت؟ نمی دانم چرا خدا این حد بسیار بالای امکان تجربه ی درد را، همچون غریبه ای، در انسان قرار داده. به عبارت دیگر چرا باید مغز توان تجربه درد به چنین شدتی را داشته باشد که از حد توان او بیشتر باشد؟ می شد حدی برای درد وجود داشته باشد و کارهای دنیا هم پیش میرفت. آخر چرا این ظرفیت نامتناهی برای تجربه و درک (پرسپشن) درد وجود دارد؟
و این به معنی تحمل آن نامتناهی نیست. شنیده ام که ممکن است انسان از شدت درد به فکر خاتمه زندگی خود بیفتد (مطمئن نیستم درست باشد). اما با این تجربه ای که داشتم می توانم تصور کنم که برای شدت بیشتر درد واقعا ممکن است این اتفاق بیفتد. (از بیان عبارت «شدت بیشتر درد» احساس گناه میکنم)
بیخود نیست که کسی که درد بسیار زیادی تحمل می کند دیگر آن انسان قبلی نیست. احتمالا مغز دچار پلاستیسیتی (تغییر شکل کارکردی) شدید می شود. و بعد از آن برنامه ریزیش تغییر میکند. دیگر انسان نیست. این تجربه درد چنان تغییرش داده که مسیر زندگی و ماموریت زندگیش عوض می شود. مانند یک حشره ی له شده است که هرگز یک حشره ی سالم نخواهد بود حتی اگر زنده بماند و دست و پای شکسته اش را با خود به اینطرف و آنطرف ببرد. بنا بر تغییر شدیدی که در لحظات درد در مغز و ذهنش رخ داده ماموریت جدیدی پیدا می کند (لااقل به عنوان بخشی از وجودش).
به نظرم می رسد که بعد از تجربه بسیار شدید درد و زنده ماندن دو امکان وجود دارد. در بهترین حالت احتمالا فرد دچار افسردگی عمیقی می شود*** که با تغییر فیزیکی در مغز همراه است. اما امکان دیگر این است که فرد به تکاپو می افتد که کاری انجام دهد. درمورد بعد از خاتمه تجربه ی درد حرف می زنم. احتمالا در پی انتقام بر می آید. سرنوشت افرادی مثل آغامحمدخان اینگونه تعیین می شود. کسی که چنان درد باور نکردنی را تحمل کرده باشد نمی تواند انسان عادی ای باشد. بیخود نیست که این همه انسان را همراه با روحشان نابود کرد. (همچنین به یاد ماجرای ابتدای کتاب مراقبت و تنبیه اثر فوکو افتادم) برای همین است که می گویند شکنجه نباید باشد همانطور که مجازات مرگ نباید باشد. چه بسا شکنجه بدتر باشد.

چگونه است که بعضی افراد درد بینهایت تا مرگ را تجربه می کنند؟ چگونه مغز توان تجربه انفجاری را دارد که روح را صد برابر بد تر از نابود شدن جسم متلاشی می کند اما زنده می ماند؟ شاید هم زنده نیست. احتمالا روحی برایش باقی نمانده. احتمالا نصف روحش با درد جایگزین »شده و به ماشینی تبدیل شده که همه فلسفه وجودش این است که «درد کشیده. فرد به یک ماشین تبدیل می شود که تعریفش این است: «درد کشیده ام». و این را بالای سردرش روی پیشانی اش نوشته است و همواره جلوی چشم ناخوداگاهش است. اما برای دیگران پیدا نیست.

آیا درد ِ 10 (در مقیاس صفر تا 10) وجود دارد؟ نکند انتها نداشته باشد؟ یاد نتیجه گیری دیگری افتادم که در آن ادراکات، خوب یا بد، اکستنسیو**** هستند. یعنی حد مطلقی برای اشباع آنها وجود ندارد. ظاهرا درد اینگونه است و براحتی سرریز می شود. و بدتر از همه اینکه از نظر فیزیولوژیک، عصب های آوران ِ درد، آداپته نمی شوند (یعنی عادت نمی کنند تا در اثر آن، درد ِ کمتری را منتقل کنند). یعنی تجربه انفجاری درد می تواند به مدت طولانی و بی وقفه ادامه پیدا کند.

البته نگران نشوید. من الان کاملا سالم و سرحال هستم. حتی در این لحظه خوشحال هستم (منظورم در این پاراگراف آخر است!). خصوصا چون که سالمم (چند تا استامینوفن هم خوردم). اما شرم زده شدم از "امکان" درد هایی به این شدت در زیر پوست. (و امکان تجربه شان توسط انسان). و متاسف برای تاریخ که این تجربه های درد در آن برای افراد رخ داده است (درد جسمی). و متاسفم برای انسان، که چنین موتور وحشتناک انفجاری ای در او کار گذاشته اند (برای درک درد). اما خوشحالم که امروزه اکثر مردم حد های نهایی آن را تجربه نمی کنند. شاید بیش از حد مساله را باز کرده ام (اکثر آن درون کاوی بود و حقایق ثابت شده ی علمی نیستند). اما علت آن همان دردی بود که در ابتدا گفتم. آن درد بود که، غیر از جسم من، مغز مرا نیز وادار کرد که کاری کنم و فکر کنم*****. فکر من جاری شد در جهت این افکاری که آنها را اینجا می نویسم. ******انگار که درد بود که جاری شد و به نوشته تبدیل شد. البته در جریان نوشتنش در بعضی جاها لبه ی جملات کند شد. به هر حال خوشحالم که ناپدید شد.

پانویس:
* میزان درک درد در افراد مختلف می تواند تا حدی متفاوت باشد. مثلا آستانه درد در مورد افراد مختلف متفاوت است.
** (منظور از خودخواهی مرکزی ترین و درونی ترین جنبه وجودی فرد است که از دید خودآگاهیش هم پنهان است.)
*** بسیاری از ابرازهای هنری پیداست که از تجربه ی درد می آیند.
**** extensive (معادل فارسی برای آن نمی شناسم.)
***** درد تمرکزی باور نکردنی می دهد که مختص درد است
****** الان فکر میکنم نکند اغراق کردم؟ اما این به خاطر آسودگی در این لحظه است که از تجربه آن فاصله گرفته ام. این تجربه واقعی بود.

پس نویس: بعدا در مورد فلو (جریان) درد خواهم نوشت.
پس نویس 2: منظور از درد من معنی عام انواع درد نیست. منظور من درد جسمی شدیدی ای است که از درد دندان بسیار شدید تر باشد. و تجربه ی تروتازه و بی واسطه ی اول شخص از آن درد مقصودم بود. چیزی که فراتز از تحمل مثلا یک مازوخیست باشد. حتی فراتر از جایی که تحمل شکنجه شونده احتمالا تمام می شود.

Saturday، January 16، 2010

"به نظر من احتمالا این قضیه آن موقع شروع شد که سلوکیان به ایران حکومت می کردند و با خود جنبه هایی از فرهنگ یونانی را به ایران آوردند (بعد از اسکندر). ایرانی ها با وسواس سعی کردند که مظاهر بیگانه را از فرهنگشون بزدایند (آنچه امروز با نام غربی و شرقی می نامیم، طبیعتا ً با نام های دیگر وجود داشته). این شد که مبادرت به حذف هر آنچه غربی بود کردند (چیزی مثل واکنش خودایمنی در بدن). این باعث شد که مردم در مورد هر پدیده جدیدی سریع قضاوت کنند(قضاوت بیش از حد) و در مورد شرقی/غربی بودن منبع آن موضع گیری کنند (که مثلا یونانی است یا نه). این روحیات در کنار مبارزه به سبک پارتیزانی در نهایت به پیدایش اشکانیان منجر شد که فلسفه ی وجودی شان همین بود (ویکیپدیا را ببینید). این همچون ویروسی با ما ماند. و باعث شد همیشه نگاه به گذشته داشته باشیم (مثلا به ابتدای زمان هخامنشیان) بجای اینکه به آینده نظر کنیم. فردی مثل کورش قطعا به آینده می نگریسته. اما همه حکومت های بعدی در ایران به گذشته چشم داشته اند و این که مثلا دوران او را زنده کنند. در حالی که نگاه خود او و امثال او رو به آینده بوده است."

این نظر من در پاسخ به مطلبی از فردی به نام آقای شاملی بود.
پستی که در مورد وجه اشتراک تخته نرد، بازی پوکر، شطرنج و شراب نوشتم حذف شد. بعدا باز می نویسم.

Friday، December 18، 2009

هر وقت چیزی می خوانم یک چیزی (دیو کوتوله؟) از توی متن کتاب (از سفیدی بین خط ها) در می آید و می پرد روی شانه هایم می نشیند. نمی دانم با آن چه کنم. مدتی کلنجار می روم که به انحاء مختلف از شرش خلاص شوم. اما جایی نیست که بفرستمش. مزاحم مطالعه می شود. هربار بعد از مدتی عملا ً به حال خودش رهایش می کنم. و آن هم مدتی با من می ماند تا اینکه در زمانی پیاده می شود و ول می کند می رود و من نمی فهمم که کِی رفت. بعد ها گهگاه او را در شهر می بینم. هر بار این قضیه رخ می دهد و معظلی شده برای مطالعه من. اعصاب ندارم!

پ.ن. این دفعه گرفتمش و شد این پست.
درجه دو
می ترسم کسی از این پست چیزی نفهمد. امیدوارم بتوانم بعدا ً واضح تر بیان کنم.

امروزه در فلسفه و روانشناسی و غیره بیش از حد همه چیز را زبانی می دانند (خصوصا وقتی درباره ی نظریات لاکان، فروید، چامسکی و غیره می خوانید). مثلا امروز به گزاره های زیر برخوردم:
(...) آن درد ها ممکن است آشکار کننده ی (کلمات) ناگفته باشد.
(در روانکاوی) این نشانه های بیماری (سیمپتوم ها) هستند که وارد مکالمه با شما می شوند
نشانه های بیماری (...) می توانند کلماتی باشند که در داخل بدن گیر افتاده اند. (فروید)

نمی دانم این حساسیت بیش از حد به زبان و زبانی دانستن همه چیز (زبانی سازی مفاهیم؟) را چه کسی در اذهان ملت گذاشت. احتمالا تاثیر ویتگنشتاین بوده است. (اطلاعت من در این مورد کم است اگر کسی می داند بگوید) نقش سایه ی سنگین او من را یاد داگمای بطلمیوس در قضیه مرکزیت زمین می اندازد (که هزاروپانصد سال طول کشید).
همه اینها را گفتم که حالا بگویم یک جانشین برای نقش هایی که برای زبان در نظر می گرفتند وجود دارد...
(در اینجا توضیح قرار داده خواهد شد)
از لحاظ فلسفی به نظر می رسد که جواب می دهد اما هنوز متد علمی برای اثبات آن پیدا نکرده ام.

پ.ن. توضیح آن طولانی است و در یک پست نمی گنجد. فقط در یک جمله می توانم بگویم پترن های حاوی اطلاعاتی هستند که دارای عاملیت نیز هستند و ترکیب آنها فعالیت مغزی ما را تشکیل می دهد. نمیدانم اسمش چیست (اطلاعات ِ ژنریک ِ خودخواه؟) اما این موجود خیلی از خواص یک موجود زنده را دارد (مثلا می تواند جابجا شود) اما از جنس ماده نیست ولی در ماده تجلی میابد (که با توجه به ماهیت اطلاعاتی آن چیز عجیبی نیست). فرم های مختلفی دارد. این موجود در کلیت خود خواص و الگوهای رفتاری مشخصی دارد که در همه انواع گوناگون آن دیده می شود و این خواص قابل شناسایی هستند. مفاهیم مشابه آن زیاد پیشنهاد شده (از افلاطون تا دریدا و غیره) اما هر کدام فقط بخشی از خواص آن را بیان می کند.

Sunday، December 06، 2009

درجه سه

گاهی وقت ها به نظر می رسد که افراد نظر یا عقیده خود را در مورد کسی یا چیزی عوض کرده اند. مثل برگشتن سنایی از دوستی با خیام بخاطر عدم شهادت به نفع سنایی(1) که منجر به تغییر رفتار سنایی و سپس تبلیغ ها و تهمت هایی شد که علیه خیام انجام داد. علت این تغییر عقیده صدوهشتاد درجه چیست؟
در واقع خیلی اوقات علت این گونه تغییرها در قضاوت یا نظر هایی که افراد ابراز می کنند این است که آن افراد صرفا عقاید قبلی خود را بروز نداده بودند. مثلا سنایی احتمالا در مورد دین داری خیام شک داشته اما شخصیت او را به دلیل دیگری می ستوده است.
الته گاهی نظر ما ممکن است واقعا تغیر کند مثلا در ابتدای آشنایی درباره ی یک فرد نظری داریم که به خاطر شناخت اولیه ی ما ازآن فرد است. اما معمولا با شناخت بیشتر از آن فرد، نظر ما در موردش کمابیش تغییر می کند.
اما در مواردی همچون مثال فوق شاید چیزی در درون مان عوض نشده اما صرفا به نظر های منفی مان مجال بروز نداده ایم. یعنی بدون اینکه دروغ بگوییم صرفا ً چیزهایی را بیان نکرده ایم. (راستی آیا این نوع پنهان کردن درست یا اخلاقی است؟)
این من را بیاد انیمیشن عروسکی فاوست انداخت و همچنین انیمیشن کابوس قبل از کریسمس در آن شخصیت های عروسکی وجود داشت که سرشان 180 درجه می چرخید در دو طرف سرشان دو چهره (شخصیت، خلق) مختلف وجود داشت و براحتی با دوران حول گردن آن چهره قبلی جای خود را به چهره جدید می داد. در این دوران هیچ چیزی در مورد او عوض نمی شد فقط روی دیگر خود را نشان می داد.
مردم، سوی دیگر خود را صرفا ً پنهان می کنند. حتی پنهان هم نمی کنند: صرفا آن را به سمت شما و روبروی شما قرار نمی دهند.
این تعبیر با تعبیر معمول تر ِ نقاب (ماسک) تفاوت دارد. ما هنگام مواجهه با جامعه و ارتباط با دیگران ممکن است نقاب نزنیم یعنی حقایق یا نظر خود را عوض نکنیم اما صرفا سمتی از شخصیت خود را پنهان کنیم. یک راه حل این است که در مورد افراد تا جایی ممکن است خصوصیات آنها را تعمیم ندهیم. به عبارت دیگر توقع زیادی از دیگران نداشته باشیم که کاملا طبق تمایلات و ترجیحات ما -آنگونه که در دیدار اول به نظر رسیده بود- باشند. به عبارت دیگر بیش از حد شیفته کسی نشویم. تا بتوانیم واقعا آنها را بخاطر آن جنبه های مورد پسند مان - و بدون توجه به سایر موارد - دوست داشته باشیم.

هر کسی اشتباه می کند ولی به دلیل آن اشتباه ها بد نخواهد بود. همیشه والاترین افراد در نظر من (که مورد ستایش من بوده اند) نیز جنبه های تیره ای داشته اند که خوشم نیامده است. خودم نیز اشتباه هایی در اعمالم خواهم داشت و حتی در قضاوت هایم. نمیدانم چه نتیجه گیری ای باید انجام دهم اما هدفم از این پست بیشتر استعاره ی تصویری ِ آن انیمیشن های عروسکی بود و کاربردش در چگونگی ِ تصویر کردن دیگران برای خود.

(1) لینکی به ماجرای سنایی. با تشکر از نیم بخاطر مجله شان فرداد که در شماره پنج آن درباره ماجرای سنایی و خیام نوشته بودند.

Thursday، November 12، 2009

You just might get it

یادمه از نوجوانی وقتی می خواستم دعا یا خواهشی کنم می گفتم آن چه می خواهم این است: بدانم که چه باید بخواهم. درخواستی که از خدا داشتم این بود که "لطفا به من بگو چه چیزی خوبست که بخواهم؟" بهترین چیز برای خواستن چیست؟ و نیز: دایره ی ممکن ها چیست: چه چیزی می شده خواسته باشم اما نمی دانم و در نتیجه حتی آن را نخواسته ام؟ ( بخاطر جهلم. جهل در مورد چیزهایی که می شود/ می شد خواست). چه می توانسته ام خواسته باشم؟

خواستن می تواند زیبا باشد (و قناعت همیشه حسن نیست). زیرا خواستن به خودی خود یک هدیه است. خواستن انسانی است. چون انسان را سوق میدهد به سمتی، که از سکون بهتر است. چیزی را نخواستن رخوت (و شاید بیماری) است. و این سوق دادن ها، در جمع و در تاریخ جهت ِ معنی داری پیدا می کنند و معنی واقعی آنها آشکار می شود. (با فرض ِ وجود یک سری قرارداد اجتماعی مناسب)

اینکه چیزی را خواسته باشیم و در جستجوی راهی برای رسیدن به آن باشیم یک مساله است. اما اینکه در جستجوی آن باشیم که "خوبست چه بخواهم؟" یا "خوبست چه بخواهیم؟" مساله و خواسته دیگری است که درباره ی خود ِ خواستن است. یک خواسته ی مرتبه دوم یا خواسته ی متا (متا-خواسته metawish, metawant ) ـ

Careful what you wish
You may regret it
Careful what you wish
You just might get it []

جبرواختیار: سوال چیست؟

سوال مربوط به جبرواختیار یا قضاوقدر چیست؟
هنوز هم بیشترین ( و شاید تنها) موضوعی که جستجو ها را به این وبلاگ می کشاند جبرواختیار است. عجیب است که مردم این همه این عبارت را سرچ می کنند (امیدوارم بخاطر گزارش درس معرف نباشد). به هر حال فکر می کنم جزو مهم ترین موضوعات در فرهنگ ایرانی امروز است که باید مورد رسیدگی واقع شود. واقعا تعریف جبرواختیار چیست؟ به عبارت دیگر سوال مهمی که باید پرسیده شود چیست؟ مساله فقط به معنی این کلمه (اصطلاح) مربوط نیست بلکه به سوالی است که در ذهن افراد مطرح می شود. چه آگاهانه و چه غیز آگاهانه. توسط چه کسی؟ توسط خودشان؟ معلم ها/اساتید؟ پدر و مادرها؟ پدربزرگ و مادربزرگ ها؟ شاعران؟ فیلسوف ها؟ توسط جامعه؟ طبیعت؟ تجربیات تاریخی؟ اشتباهاتشان؟ این ها هرکدام سوال متفاوتی می پرسند اما شاید هیچ کدام سوالی که باید را نمی پرسند. طرح سوال درست به موقعیت دانایی فعلی ما در قبال موضوع مورد شناخت بستگی دارد یعنی به این بستگی دارد که چه چیزی را نمی دانیم. اما قبل از آنکه آن را بدانیم، چگونه باید بفهمیم که چه چیزی را نمی دانیم؟ (البته راه هایی هست.) یا اگر چیزی را میدانیم از کجا متوجه شویم که دیگران آن را نمی دانند؟ (احتمالا این در اثر گفتگو بر ملا می شود).
. موضوعات زیادی هستند که با وجود نزدیکی مفهوم هایی متفاوتند و پیش از بحث باید از هم جدا شوند: جبر (یعنی چی؟)، اختیار(؟)، اراده آزاد، آزادی، درجه ی آزادی، مختار بودن (آتونومی)، تعین، علیت، تصادفی بودن، علیت فیزیکی، عدم تعین های فیزیکی، پیش بینی پذیری، پس-بینی پذیری، کنترل، اراده، انتخاب، جبر فیزیکی، جبر سابجکتیو، جبر تاریخی، قضا، قدر، حکمت، فرصت، اراده فردی، اراده جمعی، توزیع اختیار، مفاهیم مربوطه در علوم اعصاب(سیستم حرکتی، تصمیم گیری، زمانبندی، آگاهی/خودآگاهی)،کوالیا های مربوطه که که چنین تجربیاتی را می سازند، حس عاملیت، عمل/انتخاب اقتصادی، ... (این لیست ادامه دارد اما اصل قضیه گفته نشد).

فکر می کنم افراد مختلف، بر اساس سیستم های ذهنی که برای خود ساخته اند سوال های متفاوتی در این زمینه در ذهن خود دارند. اگر این وبلاگ طیف مخاطب بزرگ تری داشت میپرسیدم سوال ذهنی هر کس چیست؟

چنانچه با جستجوی جبر و اختیار به اینجا آمده اید لطفا بگوید سوال مطرح در ذهن شما چه بوده؟ حالت ایده آل این است که موقعیت متناقضی که این سوال را برای شما پدید آورده چیست. هدفم جواب دادن به این گونه سوالات نیست، چه بسا کمتر از خیلی ها بدانم. بلکه هدف این جمع آوری، جستجو برای سوال بهتر و دقیق تر است. این جستجو، در نتیجه ی تلاش جمعی،بعدها به جواب های بهتر و دقیق تر منجر خواهد شد.
هدف شخصی من از پرداختن به این موضوع این است که دایره ی اختیار و توان خود را بدانم و چنانچه انتخاب و اختیاری بیش از آنچه در نظر دارم برای من در این دنیا موجود است از آن مطلع شوم. با بیشینه سازی ِ این دایره، اختیار ها و انتخاب های فراموش شده را به حوضه ی هشیاری خود بیاورم.

Saturday، October 17، 2009

در رابطه با این پست:

یک دوست قدیمی (کیوان جباری) می گفت آدم یک چشم در میان کورها شاه است. استعاره خیلی ساده ای است اما مورد استفاده دارد. این رو قبول دارم و نمی خواهم مثل یک انسان یک چشم باشم. میخواهم بروم توی بیناها و هایپر-بیناها تا به چالش کشیده بشم. می خواهم بینای بینا باشم. به چالش کشیده شدن رو یک عامل مهم برای پیشرفت میدانم. (لازم ولی نه کافی)

الان می تونم بگم به چالش کشیده شدن "رمز" پیشرفت است. دارم کم کم به این نتیجه می رسم که این امر خصوصا ً در سطح جوامع و در مقیاس تاریخی نیز برقرار است. این توضیح می دهد که چرا گاهی جنگ ها باعث پیشرفت می شوند... و این به نظر من جوابی است بر این تناقض که جنگ ها را در سیر پیشرفت تاریخی بشر مفید دانسته اند. (اشاره به نظر هگل در مورد جنگ).

توضیح در حاشیه: جنگ اخیر برای ایران که باعث پیشرفت نشد. چون باید مایه ی آن وجود داشته باشد.
شخصا ًبه چالش کشیده شدن را لازم و مفید می دانم. چون پیشرفت را مهم می دانم. اما در ضمن عقیده دارم هر گونه جنگ "بد" است. حتی اگر بنا به هر دلیل باعث پیشرفت لعنتی شود.

بخش دوم:
استرس و واکنش فایت-اور-فلایت* برای شرایطی که جان موجود در خطر است و برای محیط های خطرناک ایجاد شده است. اما زندگی امروزه ی ما آرام تر از آن شرایط بحرانی است که در پیش از تاریخ وجود داشت. اگرچه استرس زیادی هم در زندگی ما وجود دارد. اما گاهی سرعت پیشرفت و تمدن سازی کافی نیست. پتانسیل واقعی برای تلاش بالفعل نمی شود مگر اینکه حس اضطرار و استرس به مقدار کافی ایجاد شود. بخشی این حس و تلاش توسط جدیت، بخشی توسط گرایش افراد به قدرت یا در آمد بیشتر و گاهی نیز توسط ناظر یا تهیه کننده ی "پروژه" تامین می شود. اما شرایط جنگی چیز کاملا متفاوتی است که جان فرد یا جان همنوعان در خطر است پتانسیل جدیدی را می گشاید. (این موقع تماشای فیلم الکساندر به ذهنم رسید). البته این اضطرار و تلاش خارق العاده نمی تواند خیلی طول بکشد چون برای اشخاص مخرب است (از لحاظ جسمی و مغزی و ذهنی). اما پیشرفت های واقعی و چشمگیر در زمانهایی ایجاد شده که این واکنشهای فایت-اور-فلایت (خطر یا فوریت) پدید آید. یک راه بی خطر تر که امروزه در تمدن ما جا افتاده مصرف چای یا قهوه و غیره(!) است که البته زیاده روی در آن برای فرد زیان دارد. اما این زیان هایی که به افراد وارد می شوداست که گاهی برای جمع مفید واقع می شود (یعنی ارزش افزوده به اقتصاد می افزاید). یک تفسیر مارکسیستی/سرمایه داری هم در این مورد می توان داشت که بعدا می گویم.

*fight or flight

Thursday، October 08، 2009


Science is a (the) way to think without a brain.
In other words scientific methodology is the way to go on free from the help of our brains.

Sunday، October 04، 2009

آب های آزاد

ما همه تکه های یک پنیر گنده هستیم.

آخه مغزهای ما به هم وصله. مثل آب های آزاد جهان.

بعضی ها تمایل دارند این پنیر بزرگ تکه تکه باشه، مثل خورده پنیرهایی که ته ظرف پنیر می ماند.

Monday، September 21، 2009


Veni, vidi, []

Sunday، June 21، 2009


------
























-




























































.

Tuesday، May 19، 2009

در ادامه پست قبلی:

فرض کنیم روی یک میز بیلیارد توپ Α با توپ Β برخورد کند و آن را به داخل سوراخ بیندازد، ولی هیچکدام با توپ ثابت C برخورد نکنند.
در این صورت تعریف میکنیم که توپ Α باعث حرکت Β شده ولی توپ C باعث حرکت Α نشده است.
به نظر می آید "باعث شدن" یک معنی و هویت فیزیکی دارد.

اگر فرد الف الان به فرد ب آسیب بزند، می توان براحتی شرایطی تعریف کرد که در آن فرد ج تقصیری نداشته است (بهتر است بگویم باعث آن نشده است). این باعث شدن و موجب شدن از نحوه ی تعامل آنها ایجاد شده (در زمان و مکانی مشخص) و به ادراک ما یا یک ناظر بیرونی بستگی ندارد.

آیا میتوان این باعث شدن را از توصیف ریاضی سیستم (همراه با توصیف ریاضی ِ آن رویداد خاص) بدست آورد؟ من دنبال این توصیف هستم.

به بیان ریاضی این باعث شدن چگونه باید بیان شود؟ آیا با یک عدد قابل بیان است؟

شاید این مساله آن چنان هم سخت نباشد: از نظر فیزیکی یک نیرو و تبادل انرژی در میان بوده و این اجزا و اشیاء هر کدام یک سیستم بسته نبوده اند بلکه انرژی هر کدام از آن ها مقداری تغییر کرده است. به عبارت دیگر روی هم کار فیزیکی انجام داده اند. یعنی لازمه ی هر تاثیر فیزیکی، انجام یک کار فیزیکی است.

بنابراین رابطه و تعامل علی دو شیء می تواند معنی فیزیکی داشته باشد. ولی درجه ی باعث شدن و تعیین کردن در حالت های پیچیده (که انرژی به طرق پیچیده تر تغییر می کند) چگونه باید محسوب شود؟ (احتمالا ً باید نسبتی با انتروپی داشته باشد)

در حالت کلی غیر از مبادله ی انرژی، یک مبادله ی اطلاع هم صورت می گیرد. این مبادله یک "ساختار تعیّن" به وجو می آورد...

Monday، May 18، 2009

آيا علیت در خود اشیاء (مستقل از هر ناظر) و وقایع (بدون تکرار شدنشان) وجود دارد؟

اگر اینطور است توسط ریاضیات چگونه تعریف می شود؟
ظاهرا Mututal Information در اين مورد كارا نيست.
مثلا از ميان الف و ب كدام يك باعثِ واقعه ى جيم شدند؟ و به چه ميزان. معيار آن چيست؟

این سوال به ویژه در مورد رویدادهای تاریخی معنی پیدا میکند.

Saturday، May 09، 2009

عادات ِ تغییر

یک روز احساس کردم اینها به هم ربط دارد:

از لحاظ روحیه: وسواس ِ دست نزدن به چیزی برای خراب کاری نکردن (لمس نکردن)
از لحاظ برنامه نویسی: وسواس تغییر ندادن کد و حفظ کد
فیزیک: تمایل به رعایت "برگشت پذیری" در اعمال. یعنی فقط تغییراتی را اعمال می کند که بتوان آنها را برگرداند.
نوعی رعایت وسواسی ِ اصل برگشت پذیری.
وقتی چیزی ایجاد می شود دوست داریم از میانش نبریم
وقتی چیزی می سازیم پس حفظش می کنیم.
اما جا میگیرد
کم کم "جا" ها پر از چیزهایی می شود که مطمئن نیستیم چرا نگه شان داشته ایم
مثل بعضی ها که عادت دارند آشغالها را نگه دارند. این نوعی عادت رفتاری است. البته خانه تکانی هم نوعی رسم و آیین رفتاری است
مغز: هیپوکامپوس. فضا و مکان، فنگ شویی.
از لحاظ روحیه ی فرهنگی-تاریخی: ریجیدیتی
و تلاش فعال در حفظ گذشته
و وسواس برای نابود نکردن گذشته
از لحاظ تاریخی: ترس از نابودی گذشته بخاطر تجربه ی از دست رفتن گذشته
جامعه: ارزش دادن به هر چیزی که زمان بر آن بیشتر رسوب کرده
سنت گرایی؟ حفظ میراث گذشته؟
آیا اینها منجر به یک جامعه سرد نمی شود؟ (توضیح: مقوله جوامع سرد و گرم نوعی تقسیم بندی از یک مردم شناس به نام کلود لوی-استروس است))

کاراکتر: یک پیر مرد محتاط و دارای وسواس در مورد هر تغییر و دست کاری
منجر می شود به حذف هر گونه دینامیک بالیستیک و تنها وجود سینتیک و استاتیک. (این از لحاظ مهندسی بود)
از دید فیزیک دبیرستانی: اصطکاک.
از لحاظ نورولوژی: ریجیدیتی.
وجود حالت و تحول آن و نه سرعت و شتاب
کامپیوتر: یک هارد خراب شده که اطلاعات یک سال یک نفر در آن ناگهان نیست شده
مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد.
از تغییر و هر چیزی که حفظ نکند یک میراثی را.
هر کسی که کارهایی که کرده و کاردستی هایی که ساخته افتخار میکند.
آثار هنری، معماری، صنایع دستی.
چه هنرمند باشد و چه برنامه نویس باشد.
چه کم کار کرده باشد چه زیاد. چه آماتور و چه حرفه ای.
دوست دارد از آنها یاد کند و اگر خراب شدند با پریشانی می خواهد جلوی فرسودگی آنها را بگیرد.
مثل حافظه اش و خاطراتش.
اما وقتی هر روز طوفان شن بیاید این کار سخت می شود.
و شب و روز پیرمرد را بر او حرام می کند

آیا داستانی که در یک جامعه سرد رخ می دهد این است؟

تمرین: (برای خودم) یک انشاء بر اساس این مشاهده پراکنده بنویسید.
کیمیاگری از همان باستان هم در ایران مرسوم بود و به قولی منشاء آن ایران باستان است. ظاهرا ً پروژه ی غنی سازی ادامه ی پروژه ی ملی باستانی کیمیاگری است و با همان متد ها انجام می شود.
پ.ن. ببین چقدر پروژه های باستانی نیمه کاره داریم (متاسفانه).
این جمله مقصود را خوب گفته: "These [...] wheels can take you very far."