در مطلب فوق ابتدا مفهوم دترمینیسم مطرح شده بود و این ایده که با داشتن اطلاعات فیزیکی کافی می توان آینده را پیش بینی کرد (و تا اینجا باهاش موافقم). سپس نویسنده، با تکیه بر دترمینیسم، وجود اختیار را از نظر فیزیکی نفی می کند. اما نکته این است که موضوع مطرح شده در آن نگرش، بیشتر به مفهوم دترمینیسم (تعیّن) برمی گردد تا مساله ی جبر. اولی بیشتر فیزیکی است و دومی انسانی. گفته:
مادامی که نظام جهان را علی میپندارم نمیتوانیم با وجود اختیار و تصادف آن را مخدوش کنیم و این را باید بدانیم که سیستمهای علی لزوماً مجبورند.این دیدگاه بدرستی به احساس اختیار و احساس جبر اشاره کرده است اما آن را نامربوط دانسته است. من نظر دیگری دارم.
سوال شخصی مطرح برای من، در مساله جبرواختیار، این بوده که "با وجود دترمینیزم" در دنیای فیزیکی، چطور چیزی مثل اختیار انسانی می تواند وجود داشته باشد. و در اینجا منظورم از اختیار، یک حس است که از نظر فاعلش (انسان) معنی دارد (به قول نیما، حس اختیار). به نظر من دترمینیزم مانع اختیار نمی شود. زیرا همیشه در جایی با عدم کفایت و دقت اطلاعات مواجه هستیم. یک پروسه ی تصمیم گیری را به عنوان یک جعبه ی سیاه درنظر بگیرید. وقتی تصمیم گیرنده خودش در دنیا یک پدیده باشد باشد و فهمش ناقص باشد، طبیعتا ً با ورودی های محدودی مواجه است. گاهی بدلیل محدودیت ورودی ها نتیجه غیر قابل دست یابی می شود. به عبارت دیگر، در منطق، فرض های ناقص، نتیجه را ناقص می کنند. او (تصمیم گیرند) باید راه حلهایی برای این نقصان بیابد. این راه حل ها میتوانند بسیار پیچیده باشند و خیلی اوقات ممکن نمی شود. مثلا عدم اطلاع ها اکثرا ً با یک اطلاع خالی (مثل صفر یا بلنک در کامپیوتر) پر می شود که بعدا ًمنجر به اشتباه (سوء تفاهم) می شود. مثال: (؟).
فرض کنیم روح و شخصیت "من" چیزی است از جنس اطلاعاتی ست که معطوف به (و بخاطر) منفعت من هستند. اما نادانی و عدم اطلاع من در مورد پدیده های فیزیکی، آنتی تز گرایش من به منفعت است. یعنی جهل باعث ضرر می شود. در این تقابل، برای ساختن مفهوم من با آن صورت و کیفیت فوق الذکر، این نادانی مثل سوراخی است در این ساختار دترمینیستیک استدلال ما، که باید پر شود. اما نحوه این پر کردن، در اینکه نتیجه ی حاصل چه خواهد بود، تعیین کننده است. این سوراخ ها (عدم قطعیت ها) محل تزریق و ورود ِ تصمیم ها یا فرض های پنهان ما هستند . در این میان مفاهیمی مثل جبر و شانس ظهور میکند. در اثر این تزریق ها، نتایج دارای خواص غیرمنتظره و بدی می شوند (به تعبیر دیگر، نشت عدم صحت!). بدلیل مطرح شدن آنها در زندگی روزمره، برای استفاده خودمان (و نجات ناقص از آن ها) روی آن خواص نام میگذاریم. پس بنا بر احتیاج است که کلماتی از قبیل احتمال، جبر، اختیار، تصادفی بودن، رندم بودن، ... را می سازیم.
بعضی ها سعی می کنند برای پیدا کردن جایگاه اختیار در یک سیستم دترمینیستیک، اصل عدم قطعیت را پیش بکشند (مثلا پدیده های فیزیک کوانتم را به اختیار ربط دهند) که من (احتمالا مثل نیما) با آن مخالفم. دیدگاه دترمینیسم فیزیکی رو مجاز می دونم. (دیدگاه من شبیه ِ نظری است که اینشتین داشت. در اینجا مساله ی علیت و کازالیتی در مبانی فیزیک هم مطرح می شود که خودش مساله ی دیگری است.)
(یک نکته: در فلسفه فیزیک، محل این بحث در اتصال (یا گسست) بین فیزیک ابعاد کوانتمی و فیزیک ابعاد کلاسیک است. اما در این بحث جبرواختیار، بحث میان گسست یا اتصال میان دنیای فیزیک ایده آل با دنیای ذهنی (یا روانی یا حسی یا دیدگاه سابجکتیو) است. بنابراین همین دسته از کلمات (دترمینیسم،جبر،علیت،...) هر یک در سه حوزه مطرح میشوند که معانی عملیاتی ِ کاملا متفاوتی پیدا می کنند. ارتباط میان معانی مختلف علیت (و...) معلوم و تبیین نشده است.)
عدم دانایی وجود دارد (برای موجودی که می تواند بداند یا از دید موجودی که می تواند بداند) و وجود این عدم، خود می تواند یک دلیل برای پدیده های دیگری (مثل تصادفی بودن) باشد. بسیاری اوقات عدم اطلاع و عدم اطمینان (همان آنسرتنتی) حلقه ی گمشده ی یک بحث علّیتی است. عدم اطلاع را یک نفر (عامل) دارد. کسی یا عاملی که قادر به داشتن نوعی دانایی و اطلاع باشد. بنابراین با یک فاعل سروکار داریم که دارای عدم اطلاع است. علیت چیز پیچیده ای است.
(حاشیه: عامل بودن خودش بحث دیگری است. لازمه ی آن، دانایی، عدم اطمینان، توانایی تغییر، وجود انتخاب ها و نیز یک نیروی سوق دهنده ی مرموز است)
راه حل برای افزایش اطلاع، دانایی و دقت است. این می تواند توسط اکتشاف انجام شود و یا توسط تغییر در دنیا (به سوی حالتی که آشنا تر و امن تر باشد).
فرض کنید که وحدت ذهن و عین هگل را (با کمی اسانس ابزارگرايانه فویرباخی) این طور تعبیر کنیم: انطباق فعالانه ی دنیا بر محتوای دانایی ما. آن گاه هدف ما به گونه ای کم کردن عدم دانایی و عدم اطلاعات مان است در مورد دنیای اطراف خودمان و نیز در مورد آینده مان. کم کردن عدم اطلاع به کم کردن عدم توانایی منجر می شود. بخشی از این، می تواند توسط اکتشاف انجام شده باشد (تغییر در ذهن) و بخشی توسط تغییر در دنیا(دستکاری در عین). (در حاشیه: این تعبیر از وحدت ذهن و عین با توجه به جمله معترضه فویرباخ نقل شد. در برداشت ایده آلیستی از هگل معمولا ً گفته می شود که او دنیا را همان گونه که بود پذیرفت و خواهان تغییر آن نشد)
یادآوری: عادل در کامنتی گفت: "جبر يعني احساس ناتواني مطلق.ضعف مطلق در زمينه اي"
گاهی نمیتوانی تصمیم بگیری. یک حالت را پیش می گیری و بقیه را به شانس و اقبال می سپری. با آن، حفره را پر می کنی که برجای خود متوقف نشوی. تا عمل کنی. اینکه خدا از قبل میدانسته که نتیجه چه می شود برایت مهم نیست. اگر انسان دیگری می دانست نتیجه را، تو در مقایسه با او در جبر بودی. اما چنین انسانی نیست. پس همیشه بازنده نیستی. و هر تلاشت برای نتیجه ی بهتر واقعا ً ممکن است به نتیجه ی بهتری منجر شود. آن تلاش نتیجه ی نوعی حس اختیار است. آن ها که ندارند، بیشتر به فرض های پنهان و نادانسته هاشان تکیه می کنند و بیشتر می بازند. (هنوز حس می کنم یک حلقه مفقوده باز مانده در اینجا!)
واگرایی های مابعد ِ بحث:
اما با این وصف، چرا دنبال اختیار هستیم؟ چرا باید آن حس اختیار خوب و مفید باشد؟ چرا خوب است (یا باید) که آن احساس اختیار را داشت و نباید احساس جبر را داشت؟ چرا نباید جبر را باور کرد؟ چرا درجات آزادی خوب است؟ اصلا چرا توانایی خوب است که از آن نتیجه بگیریم که دانایی برایمان خوب است؟
برای گم نکردن جهت در بحث در مورد اختیار شاید بد نباشد به این هم فکر کنیم که چرا باید در دنیا تغییر ایجاد کرد و در چه جهتی؟ (آیا چون دنیا هنوز جای بدی است؟ و هنوز فجایع رخ می دهند؟ یا صرفا ً حرکت از بد به امید بهتر؟ یا از خوب به بهتر؟ یا صرفا داشتن یک نقش در دنیا و ارضای سلف-اکچوالیزیشن؟ برای بروز خود؟ یا بروز و جسم یافتن یک اندیشه؟ یا یک نقش (رُل)؟ )
چرا اصرار داریم که نباید جبر را باور کرد؟
