داروین نوع جدیدی از علیت به میان آورد. برای همین اثرگذاریش گسترده بود.
این جمله خودش اثرگذار خواهد بود.
جمعه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۷
علیت و داروین
شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۷
کاش بیشتر (بازهم) بنویسم
کاش بیشتر اینجا مینوشتم.
در گدشته بعضی از نوشته ها رو واضح ننوشتم اما برای همیشه گم شدند.
بعصی مطالب رو در جای دیگر ندارم و یادداشت اینجا اگر نبود هیچوقت نمیفهمیدم که به ان فکر کرده ام. و شاید هرگز دوباره به ذهن خطور نمیکردند. گم میشدند در یک سایه ی تباهی.
ترسناکی ش اینجاست که درصد کمی از مطالب و فکر ها رو اینجا نوشتم. و الان پشیمان هستم. چون انها که ننوشتم در تباهی تدریجی ِ زمان، نیست شده اند.
حیف که احتمالا در این دوران، وبلاگ ها دیگه مخاطب ندارند.
زمان عامل فرسایش و تباهی تدریجی است. کم کم. تا به نابودی برسد.
ابزار های حفظ اطلاعات (مثل بلاگ اسپات) تنها امید برای نجات از این تباهی هستند.
اطلاعات، شیار باریکی از جنس امید که بر زمینه ی تباهی ی تدریجی، روان و جاری است.
(یک سوال حاشیه ای هم این است نمیدونم به سبک قدیم تر (رنده کردن توسط یک پروسه ی شبه-وسواس) بنویسم یا رسمی تر. باید اکسپریمنت کنم. اگر تداوم باشد. یعنی اگر در معرص چشم ها باشد. جریان، تنها در معرض چشم هاست که هست.)
پ.ن. عنوان پست ها صرفا برای پیدا کردنشان در آینده توسط خودم است. در لیست.
جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۹۶
* Pointers in mind. symbols. (Ps.A. for CS)
* Power: social sphere versus political sphere.
* Volition: contrast: Contrast is universal in all qualia. Even volition. Appreciation. Senses.
* Qualia -> happiness types.
* Meaning, a gallery of. Meaning -> happiness types.
* Limit-set-ting versus punctuation. versus force.
Mindset/mental challenge: Lacan's split.
External ideas: * AW: I's * Shadow integration, rascality, etc (and their contrasts).
Dumping some random thoughts right now.
پنجشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۵
یکشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۵
آیا وقوع «عقلانیت» و «نقادی» در ایران امکانپذیر است؟ و جواب من.
آقای خیمه دوز در اینترنت سوال بنیادین ی مطرح کرد بود:
آیا وقوع «عقلانیت» و «نقادی» در ایران امکانپذیر است؟
جواب ی که من دارم این است:
علتش در زبان و نحوه گفتگوی ساده ست.
ادم ها نمیتونن درست بحث کنند و حرف بزنند. کاری به سطح تحصیلات نداره. یک روش یا بازی یا مهارت عملی ه. که هیچکس به هیچ کس یاد نداده.
مشاهده:
مثلا دیدم در گفتگوی یک تحصیل کرده ایرانی با تحصیل کرده غیر ایرانی طرف تعجب میکرد و بطور غیر مستقیم و ملایم اعتراض میکرد که که جواب ها (منظورش جواب های اون فرد ایرانی بود) درباره مطلب طرف مقابلش نبود و هر چیزی اون میگفت انگار از گوش دیگه رد میشد و نادبده گرفته میشد. در حقیقت حرف بینشان بود ولی بنوعی بحث یا بگیر و بستان نبود (مثل دو رادیو که حرف خودشون رو میزنند، و نه مثل فوتبال که توپ رو رد و بدل کنند).
مثال تاریخی از گفتگو:
بخشی از غرب (نه تمامش) برپایه چیزی بناشده که منشا ش برمیگرده به بحث به شیوه سقراط. یعنی بعد از وضع و اختراع روش بحث توسط اون، کم کم این میراث در طی قرن ها ساخته شد و گسترش پیدا کرد. و کم کم کمی جای سوفسطایی های غالب گرفت. اولش یک نطفه بود و کتابهایی در کتابخانه شخصی ارسطو و غیره. جامعه اونها رو نداشت . کم کم به دلبل موفقیتش گسترش پیدا کرد. هنوز درصد زیادی رو شامل نشده اما گسترش یافته. هنوز بطور عمده دنیا بر پایه سوفسطایی ها و بازاریابی و لمپنیسم و غیره میچرخه اما بخش عقلانی هم لابلاش رشد کرده .
اما این اتفاق مشابه سقراط و افراد مثل اون در ایران لازمه. یعنی کسی باید بیاد بنیان های زبانی بحث رو بسازه و به بقیه یاد بده. چنین فردی احتمالا مثل سقراط اعدام خواهد شد. اما بنیان مفیدی خواهد بود.
تاکید بر زبان:
عادات بازی بده بستان بحث فقط یک دلیل هستند. دلیل دیگه نارسایی زبان ه. کلماتی که مردم برای بحث دارند برای منطق و روش بحث کافی نیست. مثلا کلمه ولیدیشن نداریم و صحت و حقیقت و باور و غیره کلمات الکن ی هستند. (منظورم زبان گفتاری ه)
شواهد ی از مقایسه زبان انگلیسی و آلمانی:
حتی زبان انگلیسی هم تا حدی قاصر ه. اما زبان آلمانی از این نظر غنی تره. و علت توانایی و رشد فنی حیرت انگیز تمدن آلمانی-زبان در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم همینه.
نتیجه گیری:
بنابراین بخشی جواب رو باید در "کلمات" زبان ما، در "زبان" و در سبک دیالوگ جستجو کرد.
دفاع:
ممکنه بگید مفاهیم. اما وقتی کلمات مهیا نباشند، مفاهیم ساییده و فرسوده و تحریف میشوند.
کلی کردن جواب:
موارد دیگه هم مثل کنجکاوی و دنبال حقیقت رفتن هست. اما نمیدونم اون انگیزشها در جوامع مختلف چقدر متفاوت هستند.
یک شواهد تاریخی دیگر در مورد اهمیت زبان:
میشه اونها رو به مناسبات اقتصادی ربط داد. اما به نظر من در آسیب شناسی، بنیاد زبان پایه ای تر ه از بنیاد مفاهیم ه. به همین دلیل بود که یونان باستان در مفاهیم پیشرفته شد. چون زبانش مهیا شده بود. پایه اش با انتشارر اشعار هومر ریخته شد. (که خودش پایه دیگری دارد).
عمل و خروجی:
این انگیزه اهمیت پایه ای یک پروژه مثل دیلماج رو نشون میده.
آیا وقوع «عقلانیت» و «نقادی» در ایران امکانپذیر است؟ و جواب من.
آقای خیمه دوز در اینترنت سوال بنیادین ی مطرح کرد بود:
آیا وقوع «عقلانیت» و «نقادی» در ایران امکانپذیر است؟
جواب ی که من دارم این است:
علتش در زبان و نحوه گفتگوی ساده ست.
ادم ها نمیتونن درست بحث کنند و حرف بزنند. کاری به سطح تحصیلات نداره. یک روش یا بازی یا مهارت عملی ه. که هیچکس به هیچ کس یاد نداده.
مشاهده:
مثلا دیدم در گفتگوی یک تحصیل کرده ایرانی با تحصیل کرده غیر ایرانی طرف تعجب میکرد و بطور غیر مستقیم و ملایم اعتراض میکرد که که جواب ها (منظورش جواب های اون فرد ایرانی بود) درباره مطلب طرف مقابلش نبود و هر چیزی اون میگفت انگار از گوش دیگه رد میشد و نادبده گرفته میشد. در حقیقت حرف بینشان بود ولی بنوعی بحث یا بگیر و بستان نبود (مثل دو رادیو که حرف خودشون رو میزنند، و نه مثل فوتبال که توپ رو رد و بدل کنند).
مثال تاریخی از گفتگو:
بخشی از غرب (نه تمامش) برپایه چیزی بناشده که منشا ش برمیگرده به بحث به شیوه سقراط. یعنی بعد از وضع و اختراع روش بحث توسط اون، کم کم این میراث در طی قرن ها ساخته شد و گسترش پیدا کرد. و کم کم کمی جای سوفسطایی های غالب گرفت. اولش یک نطفه بود و کتابهایی در کتابخانه شخصی ارسطو و غیره. جامعه اونها رو نداشت . کم کم به دلبل موفقیتش گسترش پیدا کرد. هنوز درصد زیادی رو شامل نشده اما گسترش یافته. هنوز بطور عمده دنیا بر پایه سوفسطایی ها و بازاریابی و لمپنیسم و غیره میچرخه اما بخش عقلانی هم لابلاش رشد کرده .
اما این اتفاق مشابه سقراط و افراد مثل اون در ایران لازمه. یعنی کسی باید بیاد بنیان های زبانی بحث رو بسازه و به بقیه یاد بده. چنین فردی احتمالا مثل سقراط اعدام خواهد شد. اما بنیان مفیدی خواهد بود.
تاکید بر زبان:
عادات بازی بده بستان بحث فقط یک دلیل هستند. دلیل دیگه نارسایی زبان ه. کلماتی که مردم برای بحث دارند برای منطق و روش بحث کافی نیست. مثلا ولیدیشن و صحت و حقیقت و باور و غیره کلمات الکن ی هستند.
شواهد ی از مقایسه زبان انگلیسی و آلمانی:
حتی زبان انگلیسی هم تا حدی قاصر ه. اما زبان آلمانی از این نظر غنی تره. و علت توانایی و رشد فنی حیرت انگیز تمدن آلمانی-زبان در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم همینه.
نتیجه گیری:
بنابراین بخشی جواب رو باید در "کلمات" زبان ما، در "زبان" و در سبک دیالوگ جستجو کرد.
دفاع:
ممکنه بگید مفاهیم. اما وقتی کلمات مهیا نباشند، مفاهیم ساییده و فرسوده و تحریف میشوند.
کلی کردن جواب:
موارد دیگه هم مثل کنجکاوی و دنبال حقیقت رفتن هست. اما نمیدونم اون انگیزشها در جوامع مختلف چقدر متفاوت هستند.
یک شواهد تاریخی دیگر در مورد اهمیت زبان:
میشه اونها رو به مناسبات اقتصادی ربط داد. اما به نظر من در آسیب شناسی، بنیاد زبان پایه ای تر ه از بنیاد مفاهیم ه. به همین دلیل بود که یونان باستان در مفاهیم پیشرفته شد. چون زبانش مهیا شده بود. پایه اش با انتشارر اشعار هومر ریخته شد. (که خودش پایه دیگری دارد).
عمل و خروجی:
این انگیزه اهمیت پایه ای یک پروژه مثل دیلماج رو نشون میده.
شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۵
فرهنگ جدا سازی و ارتباطش با گفتمان هنوز-مردانه ی جهانی
اینها بخاطر جدا بودن چرخه گفتمان مرد ها از زن ها ست. در روش عامه و سنتی مردها که باهم گفتگی میکنند خانمی در گفتگوشان حاضر نیست. (یا احتمالا در اشپزخانه در حال تهیه شام مهمانی است). در نتیجه کم کم محتوای گفتگو های دو جنس از هم جدا میشود. زن ها در این مکالمات، " آنها " (دیگری) هستند. پس کم کم این جدایش (فرهنگ جداسازی)، ساختار و سبک زبان را تغییر میدهد. گفتگو های زنان هم در سمت و سوی دیگری تکامل میابد. در طی زمان این دو گفتمان، واگرا میشوند. طرف مردان صرفا مردانه (مثلا خشن یا تخقیر گر یا عاشق فتوحات تاریخی) و در طرف زنان، زنانه می شود (به هر نوعی از انواع ممکنش). که هردو میتوانند مبتذل باشند. این واگرایی در طی تاریخ زیاد میشود و هر کدام به تنهایی ناقص است (و هیچ کدام از این دو دنیای مجزا و جدا از هم دارا و مجهز به تعادل لازم بین زنانگی و مردانگی نیست).
در تکامل داروینی این پدیده شناخته شده ست که وقتی دو اکولوژی با یک مانع فیزیکی از هم جدا بشوند، موجودات دو حوضه ی جدا، کم کم متفاوت و ناهمگون میشوند (در حدی که در طی زمان کافی، ناسازگار میشوند و گونه های متفاوتی محسوب میشوند). در گفتگو هم چرخه و مدار گفتمان مرد ها و زن ها اکولوژی های جدا هست.
علتش هم اینه که در گرد همآیی های سنتی تا همین چند سال میش (تا قبل از نسل دهه شصت ) اکثرا پسر ها و دختر ها بطور کامل از هم جدا نگهداشته شده ند. در نتیجه، پدیده ی ایزولاسیون اکولوژیک که ذکر شد در گفتمان شان رخ میدهد. طبیعتا از این دو گفتمان یکی وارد صنعت رسانه و چاپ میشود و ما گفتگوی مردان را میبینیم.. اکنون که در جمع ها و گفتگو های خودمانی مثل این گفتگو هر دو جنس حضور دارند، این برای ما عجیب به نظر میرسد. چون برای ما عادیست. اما اگر برگردید به دهه شصت، اکثرا جداست. بخاطر سیاست های فرهنگی است (که ریشه قدیمی تری دارد. فقط مذهب هم نیست. بلکه در فرهنگ نفوذ کرده. فقط ایران هم نیست. اما در ایران این اینسولیشن و فرهنگ جداسازی وضعیت بد تری داره.).
در نسل جدید، در جمع های دوستانه هر دو جنس حضور دارند. در گفتگو ها هم خانم ها هم کمابیش شرکت میکنند. بنابراین چرخه اطلاعات گفتاری، ورود و خروجش را از مغز هر دو جنس دارد. پس با از بین رفتن حالت ایزوله ی بین دو جنس (فرهنگ حدا سازی)، این وضعیت طبیعتا بهتر خواهد شد.
در بحث تکامل، اگر دو دریا ی ایزوله به هم وصل شوند، اکولوژی دو دریا به شدت تغییر میکند و یک اکولوژی تشکیل میدهند که موجودات آن متفاوت از جمع ترکیبی اولی ها خواهد بود. در تکامل گفتمانها، حاصل، مجهز به تعادل لازم بین زنانگی و مردانگی میشود).
البته شاید کسی بگوید علت غایی فقط بخاطر تمایز و جداسازی توسط حاکمان نیست. هنوز هم جمع های پسرانه و اقایان هست. و طبیعتا همیشه خواهد بود. در آن جمع ها هم سبک گفتمانی هستند که در اثر غیبت زن ها بنا شده اند. و اصلا درباره ی غیبت (عدم حضور) زن ها هستند. (و انگیزه شان عدم حضور زن ها. ولی موضوع صحبت گاهی درباره زن هاست). در یک تبادل گفتاری تیپیکال، زن ها نه گوینده هستند نه مخاطب. بلکه حداکثر موضوع گفتگو، آن هم در غیاب). (چه در جمع روشنفکری و چه در عامه ).
بنابراین، من اسم این پدیده رو غیبت زن ها در گفتمان میگذارم [البته گفتمان جربان اصلی].
(به معنای غیبت در مشارکت در مبادله های گفتاری).
طبیعتا نوشته ها، ادامه ی مبادله های گفتاری افراد هستند.
پ.ن. اینکه «نوشته ها، ادامه ی مبادله های گفتاری افراد هستند» بحث مجزایی می طلبد. در این باره پست جدایی باید بنویسم.
شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۴
Science and its apparently irrational process
A response to New Yorker article by Adam Gopnik
https://m.facebook.com/story.php?story_fbid=10153339555323869&id=9258148868
Science has edges and established cores (none-edges). The article forgets about the core and zooms in its edges of progress. The core is fixed and stable, and rarely changes (*), but this article is about the edges. The edges of science are a wavefront progressing. Human disagreement is foam of this wave while being shaped and while progressing. Of course science orogresses via its vehicles, the semi-rational and semi-greedy humans. The disagreement between Bohr & Einstein was about the foam. The core (more established) parts of science are often considered engineering and technology, and it is often forgotten the they used to be (but still are) science, because they were discoverable only via the scientific method.
There are objective criteria to identify foam and core. I can explain more if necessary.
The edge is where scientific data is not available.
The deeper hidden fallacy of the article is the wrong idea that the science is created by and a product of the minds. Science is a product of measuresment and data extracted from nature (as gold or other metals from earth). The mind is just a vehicle for digging the earth. The vehicle is imperfect and semi-crazy and semi-silly and semi-evil. But the human mind also explores and begore finding the actual gold (i.e. measurements that consistently and constinually and perpetually reproduce), they speculate and argue and are possessive.
The misleading magic of science is that produces good results using an imperfect process.
What is often called science is the waves and moving parts, not the tranquill parts of the science. At edge of progress, we are close to the edge of unknown and ignorance and chance and greed and serendipity and mistakes and expectation and speculation. But when (if) data arrives, that wave will become part of history of science.
Every tranquil and stable part of science used to be a rolling wave some time is history. That's why the above article seem to not be short of evidence for their claim.
The problem us, again, about the words. The tranquill and stable parts of science are not called science but instead aften called technology, engineering, health industry, education, etc.
The big trouble is about communicating to public about the science. The science and its motivation and its necessity and utility. And this article does not help about it although it attempts to.
Why what I wrote matters? Because:
1- Articles like this create a wrong impression in the mind of people who are outside the technicalities, but decide about science policies and finances. i.e., general public, who inform the MPs, who in turn decide about the science-related policies. As a result: guess what, your cancer, when you get it in 20 years, will not be curable then yet.
2- As a result of these writings, less people will be involved in science and we will have less technical people. Also less people who are excited about the idea of contributing to science. Hence, less children who aspire about it influenced by parents, etc.
3- The state of science news reporting is horrible. They Only publish the wrong and false results (about spooky actions, about what makes you fat, about cancer vaccines!!, about why Einstein was suddenly wrong and then right, about the confusion of failing scientists). The true evil is in the currebt state of science journalism.
(Sohail Siadat)
I am interested in writing a better written article about this post. Contact me: sohale () gmail com
PS. * Like stable release of a software. I will write more about this.
PS. Comment:
The New Yorker, you are doing a crime to humanity by creating false negative impression about science. This leads to the cures to cancers delayed. Hence you and your children will die sooner than they should. Because articles like this directly make the public opinion (and MPs) decrease the budgets. Because this article directly influences the funding policies of science. At a result, America soon will have research expenditure of 0.5% GDP (as it happened in UK), instead of the current 2%GDP . As a result, you and people ypu know dies 5-10 years earlier. You just did it (again).
Comment:
Also for that part of Quantum Mechanics no observation exist to prove or reject any of those side. The fact that we could not measure was the reason that debate exists in QM. The observation/measurement/data is the only reason QM was found and the only reason why Bohr/Einstein debate is still not resolved.
پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲
معجزه یونانی 3
پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۱
اسرار آمیز بودن به عنوان یک جاذبه: تفاوتش در عرفان و علم
بعلاوه در گرایش علمی، موضوعات اسرار آمیز در بیرون فرد مورد بررسی قرار میگیرد، اما در گرایش عرفانی، موضوعات اسرار آمیزی که در درون فرد وجود دارد (اسرار درونی) موضوع توجه و کنکاش و شهود و تجربه اش است و تشدید تجربه ی اسرارآمیزیت دنبال میشود. در تفکر علمی، حل و رفع آن اسرار آمیزی مورد نظر است. یکی گرایش به ایجاد وضوح دارد و دیگری گرایش به ایجاد ابهام (که جذاب است). کسی که به تفاوت این دو پی نبرده باشد ممکن است توسط جذابیت اسرارآمیزیت ی که توسط عرفان تولید می شود جذب شود. (با تشکر از حامد قدوسی بخاطر طرح موضوع*) پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۱ پ.ن. خلاصه: اسرار آمیز بودن به عنوان یک جاذبه و گرایش طبیعی هم در عرفان و هم علم وجود دارد اما در جهت های معکوس هم به کار برده میشود. در یکی تمایل به رفع آن است و در دیگری تمایل به افزایش آن است. تمایل افزایش و حفظ اسرار آمیزی، شاید از ترس تمام شدن ِ منابع اسرار آمیز گر؟ در ضمن اسرار آمیز بودن یک مکانیزم و گرایش برای فهم رابطه ی علی پدیده ها. اما در رویکرد عرفانی خود اون گرایش (هاله ی عرفانی دور اشیاء) به یک هدف (و ارزش) تبدیل می شود. نحوه ی برخودر با اون، کاملا برعکس ِ روش علمی است. پ.ن. اکتبر 2013: ضمن بازخوانی اون مطلب متوجه شدم که اتفاقا نکته (ها)ی جالبی در اون مصاحبه گفته شده بود که در میان زبان عرفانی و حرف های دیگر مصاحبه گم شده بود. خوبه که به مطلب جالبی که در اون مصاحبه فوق (که لینکش در بالا بود) هم اشاره کنم: «اگر پديده ها [ی اکولیبریوم-ی] کنترل شوند، تخريب خواهند شد.» به نظر دکتر ایمانی راد، این پدیده شبیه پدیده ی کوانتمی است که مشاهده ی یک حالت کوانتمی باعث تغییر (تخریب) آن حالت میشود. اما ترجیه میدهم اسمش را دخالت-در-اکولیبریوم بگذارم. در همان مصاحبه گفته شد: «وقتي پديده کوانتومي کنترل مي شود، خاصيت خود را از دست خواهد داد.» . و در ادامه یک مطلب جالب از مصاحبه نقل میکنم که که بی ربط به موضوع اولیه پست است اما الگوی مشابهی با دخالت-در-اکولیبریوم دارد. «بچه يک پديده کوانتومي است. وقتي بچه را کنترل مي کنيد و نمي تواند آزادانه خود را نشان بدهد، بچه تخريب مي شود» (و ادامه مطلب که باز هم ایده های خوبی داشت). به نظرم حرف جالبی گفته شده بود که بحا دونستم که ضمن انتقادم به زبان مورد استفاده در مصاحبه، محتوای مثبت اون رو بیان کنم. باز هم یک انتقاد به این نوع زبان: فکر میکنم این عدم بیان مناسب و تعبیر نادرست میتواند نه تنها یک ایده خوب را خراب کند بلکه اثر های مخربی در دیسکورس (زبان گفتمانی) و در نتیجه در فهم دیگران بگذارد.
چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۱
خصوصا در مورد ترجمه. سبک های مختلفی برای ترجمه ممکن است. باید به تدریج تکلیفمان را با آن سبک ها و امکان های موجود مشخص کنیم. اسم آن را هم بگذاریم ترجمه شناسی: بحثي که در آن بررسي ي سبك هاي ترجمه (سبك هاي تجويزي براي ترجمه) شكل بگيرد. .-.
معجزه يوناني ٢
اين منشا ميتواند توضيح و دليلي باشد براي خلاقيت آن روزگار ابتدايي، و اثرش بر زبان و رشد فرهنگي پس از آن، و رونق فلسفه و هنر و انديشه در يونان باستان. سپس به كاربرد هاي اين فرضيه در دنياي مدرن، و پيشنهاد هايي براي روش هاي آزمودن آن خواهم پرداخت.

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۹۱
علت به نحوه مديريت و توانايي اداره برمي گردد (و به قول آقاي خيمه دوز به رويكرد و سبك حل مساله توسط زمام داران). در هنگام تحليل و عيب يابي يك سيستم سياسي، توانايي ، قابليت اداره ، ظرفيت اداره كشور و كارامدي حكومت فاكتور تعيين كننده تري از ساير عوامل سياسي و اقتصادي است. شواهد مربوطه بعدا ارائه ميشود.
پ.ن. حالا بريد هي انقلاب كنيد. و ديوار گلي و از اين چيز ها خراب كنيد. بجاي اين كار يك كلاس آموزش حل مساله بگذاريد.
سهشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۱
كريسمس: قراري براي شادي بصورت همگاني و همزمان
اين يك توضيح سهل و ممتنع است. (منبع: درصورت درخواست).
(١) ساختار قدرت: يعني سيستم اجتماعي اي كه تعيين كننده اين است كه چه كسي بر چه كسي قدرت (و اختيار، و نيز چه حقوقي) دارد. وجود يك ساختار قدرت پايدار لازمه ي برجا ماندن جوامع است. بعلاوه پديد آمدن ساختار قدرت ميان كوچكترين تجمع از افراد، اجتناب ناپذير است.
(٢): Kahneman: قضاوت ما در مورد خوشايندي يك تجربه، توسط نقطه اوج آن تعيين مي شود (و نيز پايان آن): peak-end rule.
(٣) Herding : مشاركت در احساسات گروهي. همچنين اعمالي كه به ابراز گروهي آن دامن ميزند. (جو زدگي؟)
(٤) به عكس، همچنين ممكن است زماني براي عزا تعيين شود.
پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۰
یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۰
یکشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۹
مساله زن و مرد، و مساله تنوع انسانی
«واقعبینی این است که، من کارم بدانجا رسیده است که بدانم هیچ چیز در مورد زنها نمیدانم. هیچ تلاشی برای فهم زن جواب نمیده. راه حل نهایی به نظر من این است که تو دوست بداری بدون اینکه بفهمی. مشکل امروز بین زن و مرد عدم تفاهم است. و چیزی نیست که قابل فهم باشد. برای اینکه دنیای مشترکی نداریم. ما دنیای کاملا متفاوت داریم. شاید به هورمونها مربوط است. شاید به مسوولیتهای اجتماعی مربوط است. همانطور که میدانید علاقه مردها بیش از هرچیز به شغلشان است».
سهشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۸
شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۸
ظرفیت نامتناهی برای تجربه درد
لابد شدیدتر از این هم امکان دارد (چه شرم آورم که این را می گویم یا به آن فکر می کنم). اگر هست (که حتما هست) هرگز هرگز نمی خواهم خودم یا کسی تجربه اش کند. درد شدید از توان انسان فراتر است*. واقعا فراتر است. این همه؟ به نظر می رسد درد بتواند از عمیق ترین غریزه ی خودخواهی** انسان هم شدید تر باشد. (این جمله های کُندرو نمی توانند با تیزی آن درد وحشی مرتبط شوند. آن قدر بی رحمانه قوی و بیگانه از انسان است که انگار موجودی دیگر است. اصلا اینطور نیست که این پدیدی ای است که در تو یا در مغز تو ساخته شده باشد. درونی نیست. انگار که درد یک موجود یا یک گونه خارجی و غریبه است. وقتی یکی شان را ببینی همچون جسم خارجی در روح فرو می رود و آن را سوراخ و پاره پاره می کند. انگار از سرزمینی غریبه می آید که پیش از آن فکر نمی کردی وجود داشته باشد. انگار همه تجربه های درد، یک جانورند.) در این درد انسان به نحوی نفرت انگیز از خود بیخود می شود. نمی دانم چطور توصیف کنم. بیش از حد واقعی است (بیش از حد مجاز). به نظر می آید انسان را می خواهد به کاری وادار کند. اما بعد از تجربه شدید درد او دیگر آن انسان قبلی نیست. اصلا نمی توانم تصور کنم انسانهایی که در شکنجه جان داده اند چه کشیده اند.
اصلا امکان ندارد*. چیزی است که نباید باشد. حالا که به وجود آن پی برده ام از دست خدا عصبانی ام که این هیولا در ما است. آخر چه لزومی داشت؟ نمی دانم چرا خدا این حد بسیار بالای امکان تجربه ی درد را، همچون غریبه ای، در انسان قرار داده. به عبارت دیگر چرا باید مغز توان تجربه درد به چنین شدتی را داشته باشد که از حد توان او بیشتر باشد؟ می شد حدی برای درد وجود داشته باشد و کارهای دنیا هم پیش میرفت. آخر چرا این ظرفیت نامتناهی برای تجربه و درک (پرسپشن) درد وجود دارد؟
و این به معنی تحمل آن نامتناهی نیست. شنیده ام که ممکن است انسان از شدت درد به فکر خاتمه زندگی خود بیفتد (مطمئن نیستم درست باشد). اما با این تجربه ای که داشتم می توانم تصور کنم که برای شدت بیشتر درد واقعا ممکن است این اتفاق بیفتد. (از بیان عبارت «شدت بیشتر درد» احساس گناه میکنم)
بیخود نیست که کسی که درد بسیار زیادی تحمل می کند دیگر آن انسان قبلی نیست. احتمالا مغز دچار پلاستیسیتی (تغییر شکل کارکردی) شدید می شود. و بعد از آن برنامه ریزیش تغییر میکند. دیگر انسان نیست. این تجربه درد چنان تغییرش داده که مسیر زندگی و ماموریت زندگیش عوض می شود. مانند یک حشره ی له شده است که هرگز یک حشره ی سالم نخواهد بود حتی اگر زنده بماند و دست و پای شکسته اش را با خود به اینطرف و آنطرف ببرد. بنا بر تغییر شدیدی که در لحظات درد در مغز و ذهنش رخ داده ماموریت جدیدی پیدا می کند (لااقل به عنوان بخشی از وجودش).
به نظرم می رسد که بعد از تجربه بسیار شدید درد و زنده ماندن دو امکان وجود دارد. در بهترین حالت احتمالا فرد دچار افسردگی عمیقی می شود*** که با تغییر فیزیکی در مغز همراه است. اما امکان دیگر این است که فرد به تکاپو می افتد که کاری انجام دهد. درمورد بعد از خاتمه تجربه ی درد حرف می زنم. احتمالا در پی انتقام بر می آید. سرنوشت افرادی مثل آغامحمدخان اینگونه تعیین می شود. کسی که چنان درد باور نکردنی را تحمل کرده باشد نمی تواند انسان عادی ای باشد. بیخود نیست که این همه انسان را همراه با روحشان نابود کرد. (همچنین به یاد ماجرای ابتدای کتاب مراقبت و تنبیه اثر فوکو افتادم) برای همین است که می گویند شکنجه نباید باشد همانطور که مجازات مرگ نباید باشد. چه بسا شکنجه بدتر باشد.
چگونه است که بعضی افراد درد بینهایت تا مرگ را تجربه می کنند؟ چگونه مغز توان تجربه انفجاری را دارد که روح را صد برابر بد تر از نابود شدن جسم متلاشی می کند اما زنده می ماند؟ شاید هم زنده نیست. احتمالا روحی برایش باقی نمانده. احتمالا نصف روحش با درد جایگزین »شده و به ماشینی تبدیل شده که همه فلسفه وجودش این است که «درد کشیده. فرد به یک ماشین تبدیل می شود که تعریفش این است: «درد کشیده ام». و این را بالای سردرش روی پیشانی اش نوشته است و همواره جلوی چشم ناخوداگاهش است. اما برای دیگران پیدا نیست.
آیا درد ِ 10 (در مقیاس صفر تا 10) وجود دارد؟ نکند انتها نداشته باشد؟ یاد نتیجه گیری دیگری افتادم که در آن ادراکات، خوب یا بد، اکستنسیو**** هستند. یعنی حد مطلقی برای اشباع آنها وجود ندارد. ظاهرا درد اینگونه است و براحتی سرریز می شود. و بدتر از همه اینکه از نظر فیزیولوژیک، عصب های آوران ِ درد، آداپته نمی شوند (یعنی عادت نمی کنند تا در اثر آن، درد ِ کمتری را منتقل کنند). یعنی تجربه انفجاری درد می تواند به مدت طولانی و بی وقفه ادامه پیدا کند.
البته نگران نشوید. من الان کاملا سالم و سرحال هستم. حتی در این لحظه خوشحال هستم (منظورم در این پاراگراف آخر است!). خصوصا چون که سالمم (چند تا استامینوفن هم خوردم). اما شرم زده شدم از "امکان" درد هایی به این شدت در زیر پوست. (و امکان تجربه شان توسط انسان). و متاسف برای تاریخ که این تجربه های درد در آن برای افراد رخ داده است (درد جسمی). و متاسفم برای انسان، که چنین موتور وحشتناک انفجاری ای در او کار گذاشته اند (برای درک درد). اما خوشحالم که امروزه اکثر مردم حد های نهایی آن را تجربه نمی کنند. شاید بیش از حد مساله را باز کرده ام (اکثر آن درون کاوی بود و حقایق ثابت شده ی علمی نیستند). اما علت آن همان دردی بود که در ابتدا گفتم. آن درد بود که، غیر از جسم من، مغز مرا نیز وادار کرد که کاری کنم و فکر کنم*****. فکر من جاری شد در جهت این افکاری که آنها را اینجا می نویسم. ******انگار که درد بود که جاری شد و به نوشته تبدیل شد. البته در جریان نوشتنش در بعضی جاها لبه ی جملات کند شد. به هر حال خوشحالم که ناپدید شد.
پانویس:
* میزان درک درد در افراد مختلف می تواند تا حدی متفاوت باشد. مثلا آستانه درد در مورد افراد مختلف متفاوت است.
** (منظور از خودخواهی مرکزی ترین و درونی ترین جنبه وجودی فرد است که از دید خودآگاهیش هم پنهان است.)
*** بسیاری از ابرازهای هنری پیداست که از تجربه ی درد می آیند.
**** extensive (معادل فارسی برای آن نمی شناسم.)
***** درد تمرکزی باور نکردنی می دهد که مختص درد است
****** الان فکر میکنم نکند اغراق کردم؟ اما این به خاطر آسودگی در این لحظه است که از تجربه آن فاصله گرفته ام. این تجربه واقعی بود.
پس نویس: بعدا در مورد فلو (جریان) درد خواهم نوشت.
پس نویس 2: منظور از درد من معنی عام انواع درد نیست. منظور من درد جسمی شدیدی ای است که از درد دندان بسیار شدید تر باشد. و تجربه ی تروتازه و بی واسطه ی اول شخص از آن درد مقصودم بود. چیزی که فراتز از تحمل مثلا یک مازوخیست باشد. حتی فراتر از جایی که تحمل شکنجه شونده احتمالا تمام می شود.
