یکشنبه، شهریور ۰۶، ۱۴۰۱
تمدن ِ نشنیدن
فرهنگ تعارف، هسته اصلی اش، فرهنگ نشنیدن است.
تمدنی که بر پایه اصل طلایی(ط) «نشنیدن» یا «ناشنیدن» بنا شده.
مقدمه:
نشنیدن به معنای: بستن گوش به کلام، امید نداشتن به شنیده شدن، بستن گوش به کلام.
یعنی عملا کلام و زبان مصف استفاده اش را ندارد.
تنها نیمه ی کاربرد زبان در تحکم است. سلطه، پرخاش، یا دستور از ناحیه ی اتوریته.
(بحث یک طرفه بودن کاام بخاطر اتپریته و عدم بالانس
همه جیز بر فرض ها بنا شده است بجای بر شنیدن کلام طرف مقابل همانجا.
فرض ها یا گمان ها یا حس ها. از نگاه به طرف مقابل (خپاندن زبان بدن).
و تنها راه بیان: زبان بدن، پرخاش، و یا زبان لیمبیک است (غیر از زبان بدن. بحث مجرایی است).
فرهنگ یک طرفه حرف زدن. یا یک طرفه شنیدن.
وقتی در این میخواهی متمدن باشی، رعایت کننده، حمایت کننده، کامپشنیت باشی، بجای شنیدن، مبنا بر حدس است.
وقتی دغدغه ای هست، ...
گویی نسل ها افراد ناشوا بوده اند. و در چند نسل، امکانات زبان و عادات مربوطه حذف شده. و سیستم تمدن (از نظر ارتباطات) به تعادل دیکری سیر کرده و ساکن شده.
خوبی کردن، مهربانی، ساپرت.
افراد با خودشان حرف میزنند. بلند بلند.
و یا گاهی حرف نمیزنند ، اما صدای گفتار درونیشان آنقدر بلند است که مطالب طرف مقابل را نمیشوند.
اما نکته اصلی این بود:
فرهنگ نشنیدن عپاقب مختلفی دارد. یکی از تبعاتش، رایج شدن مجموعه مرسوماتی بنام تعارف است. که در هم تنیده با موارد دیگر است.
اما یکی از هسته های این را میتپان خاک برداری کرد: یک اجتناب از شنیدن. و کوش دادن.
منظور listening بجای hearing.
جالبه الان میبینم که معادله فارسی برای listen نداریم.
به فارسی میگیم کوش دادن. اما اتوریته ، زبان را طوری تغییر (پلاستیسیتی) داده که گوش دادن به معنای اطاعت است. حتی به زبان فارسی نمیتپان بدون سو تفاهم گفت آیا listen کردی؟ وقتی میپرسی گوش دادی؟ این برداشت میشودکه اطاعات کردی؟ (یا تصمیم بر اطاعت همراه با گرفتی؟).
چینش زبان فعلی فارسی از نظر پراگماتیسم، به سمت این است که گفتگویی بین مردم نباشد، جز در راستای هدایت اتپریته. رگ هایی که فقط اتپریته باید از آنها عبور کند، و نه دیالکتیک (گفتگوی دوطرفه). این، طوری برنامه ریزی شده که گفتگوهای دیگر حداقل، و گفتار اتپریته، حداکثر شود (تا حد ممکن).
یکی از تبعات قبلی :
act out
است. که پست دیگری میطلبد.
اسم بهتری بگذاریم. ناشنیدن.
تعمدا نطلب را طوری مینویسم که مرتب خودش را آپدیت کند. و متاسب مونولوگ نباشد.
منظور از عدم امید به شنیدن، کاری که سعی کرده ای و ره بجایی نبرده، و آن جا را زین پس، بجای دری بسته، دیوار قلمداد میکنی. شبیه نوعی هلپلس بودن. راه دیکری پیدا میکنی، و جریان سیال تحربه، از کنارش بی اصطکاک و نیرویی رد میشود و به مسیر دیکری میرود . فرو میرود و تخلیه.
تمدنی که بر پایه اصل طلایی(ط) «نشنیدن» یا «ناشنیدن» بنا شده.
همه سعی ها و جهد ها بر حذف شنیدن و گوش دادن و لیستینگ است.
منظور از بنا شدن، یعنی نه اینکه از ابتدا اینکونه بوده. بلکه شیک یافته یا شکل داده شده (با عاملی)، بطوری که وضعیت کنونی اش، گویی بر لین اصل تنظیم شده.
اصل، مامسیم.
پزن دهی هزینه بر شنیدن بوده.
او که شاه است، یا والد است، یا ولی، یا ارباب، یا خان، لزومی بر زخمت شنیدن نداشته باشد. چرا که استعه ادب است به خدمت و بارکاه این جناب، که سعی و کوشایی اس بر شنیدن داشته باشند، و کورتیزولی از اون بابت مصرف کنند. کسر شان است(ط).
برگشت به ماقبل فاکتور مورد نظر:
خاک برداری از فاکتور و عامل درونی ناشنیدن:
پدیده ای را رونمایی میکند که حالا میتپاند آبجکت مورد مطالعه یا فکر واقع شوند. یک کانسپت بدنیا می آید که حالا میشود با آن وارد رابطه فهم و اپیستمولوژیک شد. (چون نوعی اونتیک مجازی پیدا کرده؟).
حالا یکی از دلایل جالبی که به ذهن میرسد اینست که شاید دوره ی سکوتی بوده. که مردم نمیشنیده اند. و به زبان بدن حرف میزده اند. و این، عادات در کنار و حول و حوش زبان را تغییر داده.
مورد دیگر، فاصله ی تسلی است. مثلا فردی این فرصت را نیافته تا با والدین خودش ارتباط زبانی پیدا کند. مثلا زود فوت کرده اند.
و بزرگسالان دیگری که بوده اند، رابطه ی «برو بچه» داشته اند. و رابطه ی از بالا به پایینشان، حمایتی نبوده، و در نتیجه شنیدن نداشته.
حدس های بازیگوشانه و دورودراز ی دیگری هم میتوان داشت. مثلا اندمیک شدن مشکلات شنوایی. یا حتی پاتوژن هایی که به بخش شنوایی، اسیب میزنند. یا در کودکی (و تاثیر کذارنده در دولوپمنت و رشد فرد)، و بزرگسالی (کاهش شنوایی از سنین بالاتر).
طبعا تحلیل قدرت هم میتپان داشت، که تا حدی اشاره شد.
ط: آیرونیک. طعنه.
جمعه، شهریور ۰۴، ۱۴۰۱
دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۴۰۱
Locus of e/j
محل اصلی هر فسادی، در بخشی از قوه عدلیه ای است که قرار بوده به آن رسیدگی کند.
Locus <-> Locus.
Locus of (error), locus of justice.
error -> corruption.
پنجشنبه، مرداد ۲۷، ۱۴۰۱
یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۴۰۱
حقوق کار سخت
باید حقوق کارهای سخت* را بیشتر کنند. اما برعکس است. کارهای سخت، حقوقشان کمتر است.
اما اوضاع برعکس است: هرچه کار سخت تر، حقوقش کمتر است.
(دوستی بیادم آورد جمله اخیر را که سالها پیش گفته بودم).
سخت، طاقت فرسا، آسیب رسان.
یک علت این است که کسانی که «پریویلج وضع مالی بهتر»** را دارند، سراغ این کارها نمیروند. وقتی با کارهای دیکر بدون آسیب به خودشون میتونن همان درآمدد را داشته باشند، چرا بروند؟
**: احتمالا این ترجمه میشود به مفهوم طبقه.
یک راه حلش افزایش حقوق کارهایی مثل کار در معدن، ذوب فولاد، رفتگری، و غیره است.
رفتگر ها باید حقوق بیشتری از افراد عادی بگیرند. چرا که «چیزی با اززش بنام سلامت انسان» را به خطر می اندازند. (حیف چنین باوری به چنین ارزشی وجود ندارد).
چنانچه حقوق این افراد بیشتر شود، قدرت بیشتر، متعاقف درامد (نسبی) بیشتر می آید.
و این، چینش قدرت فعلی را به هم میزند جون تغییرش میدهد.
تعادل حاصل (یا عدمش؟) قابل پیش بینی نخواهد بود. یا به ضرر خواهد بود. یا منجر به عدم تعدل خواهد بود.
(از اینجا به پایین، بحث کمتر حدی است و گمانه های جریال سیال ذهن است. و نیز چیزهایی که برایشان تئوریهای زیادی هست که من در مورشان کماطلاع هستم.)
ممکن است آرگیومنت این باشد که: افرادی با نیروی جسمی و نه اینتلکچوال*** رشد خواهند کرد. (بدون اینکه در کنترل ایجنسی هایی باشند.) (هرجند در مورد سلبریتی ها این پیش می آید. ولی آنها تحت کنترل آژانس های مربوطه هستند).
*** و در ننیجه، قلبلیت اداره و کنترل. اما اتفاقا چینش کنونی هم اینطور نیست.
آیا حالت حاصل، صرفا «میراث حفظ قدرت» است؟ (نوعی تضمین تجویزی و پیشینی (هدفدار و دایرکتد) اینواریانس) یعنی «نقطه ثابت» در ریاضی و سیستمهای دینامیکی.
شاید هم اگر قدرت اون افراد بیشتر باشد، دیکر آن کار هاس سخت را انجام نمیدهند. و به بقیه میسپرند و آوتسورس میکنند. و سلطه و ترپ تشکیل میدهند. و ایجنسی های مربوطه را در حالت آندرماین نگه میدارند.
اما چرا اکومومی نمیتواند وعده (بدهد و نگهدارد) در مورد حقوق بیشتر آنها؟
بعلاوه، چند مرتبه ی بزرگی باید حقوقشان بیشتر باشد؟
وجود دیماند اون مارها چرا باعث نمیشود حقوقشان بالا برود؟
در حقیقت اکر حقوقشان بالا باشد، صاحب سود و سرمایه میشوند. و اونرشیپ کارهانه از صاحبش خارج میشود؟
وای مگر سهامدار های عمومی نیستند؟
چیزهایی که روی هم سوارتد، یعنی جابجا نمیشوند. سنگی که روی دیگری هست، بر آن تکیه کرده. اکر زیری را برداری، ارتفاع و طبقه (اش) به هم میخپرد.
چهارشنبه، تیر ۲۲، ۱۴۰۱
سهشنبه، تیر ۲۱، ۱۴۰۱
Ethics-C
Ethics as computation.
ethics is about computing.
Erhics is computational in nature.
Shortcuts, heauristics, cache/DynProg/lookup table/rl-val for things.
for evaluating. evaluatung as sampling (end-2-end the trajectory of rationalisation: logic line, storylet).
(rationalisation is costly).
to save effort (key).
(for who? in benefit of who? not thinking => whose benefit? you saving energy? or compromising your goal/need/want/lack/profot/growth/utility/accumulated value/capital/etc).
when you save effort, you trust another agent (the/your civilisation), to take care of your interest.
Also there is an element of bootstrapping.
(including the soutrce of that lookup table).
also there is an element of accumulation-of-info (over experiences and curcumstances of generations).
also an element of loading (data transfer): bottleneck of learning (overflowing vocal advice, write down, etc).
to be published soon.
یکشنبه، تیر ۱۹، ۱۴۰۱
سوفسطاییان شناسایی نشده
توصیف خوبی بود (از م) : «حرفهایی که در ظاهر و در حرف درستند اما در عمل و نتیجه، بینهایت ویرانگر و کشنده»
تخصص سوفسطاییان این بوده که با زبان و منطق و استدلال و دانش این کارو بگنند. و سقراط اومد گفت که من چیزی نمیدانم، که ادعای دانش سوفسطاییان رو بی اثر کنه.
منتها فرق ما اینه که سوفسطاییانمون همچنان شناسایی نشده اند. و روشی که برای مقابله باهاشون باشه و پادزهر آفت و اآسیب پ فریبشون باشه هیچوقت داده نشد. حتی شناسایی هم نشدند.
یکشنبه، تیر ۱۲، ۱۴۰۱
مغز واقعگراست
مغز انسان به شدت واقعگرا (رئالیست) است.
سرسختانه در برابر نگه داشتن و جدی گرفتن محتویات (تصاویر و خاطرات) حاصل از خیال و مجاز (و نه تجربیاتی که واقعا انجام داده) مقاومت میکند.
فقط چیزهای ملموس و تجربه شده را ذخیره میکند و مصالح کار خود قرار میدهد.
اعتیاد به تصویر و خیال و چیزهای دیگر، امروزه وجود دارد و دیده میشود: آن حاصل تلاش سالهای بسیار است.
پ.ن. یکی از کلیدهای هک کردن این سیستم واقعا گرایی، تمثیل مثل است.
پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۴۰۱
داجینگ-هدف-و-وسیله
م. اتفاقا در خدمت ایدئولوژی خاصی است، که اقتدایش به یک اینستیتوشن قدرت بوده که اعتبارش رو هم از اون میکرفته. شعر، زبان، عرفان، تمثیل، و ظرایف و ابهام ها، همگی برای او ابزاری بوده. یک طعمهگذاری برای کشاندن مردم به یک نوع ایدئولوژی خاص (به سبک مبلغ مذهبی). منتها نه لزوما به مذهب، بلکه به یک ایدئولوژی و گفتمان که یک کانون قدرت ایجاد میکند. و ضدیت با یک سویه های فکری (منطقی /علمی، فلسفی).
منتها نه لزوما به مذهب، بلکه به یک ایدئولوژی و گفتمان که یک کانون قدرت (در معنای خاصی) ایجاد میکند. این در سمت و سوی کلی مطالبش است (و سوگیری). سمت و سو به چه معنا؟
کانسیستنسی مد نظرش نبوده، بلکه کلامش در خدمت هدف دیگری بوده.
اما ممکن است کسی بگوید همه نویسنده ها کمابیش هدفشون گرایاندن مردم به تفکراتشان یا ایدئولوژی و غیره بوده. تفاوت در این است که اونها هدفشون را پنهان نمیکرده اند. و رو بازی میکرده اند. تفاوتش (مثلا با سقراط) در فریب است به این نحو که تعمدا مخاطب ا از بعضی قصد هایش اگاه نمیکند. یعنی:
چیزی را تبلیغ میکند و چیز دیگری میفروشد.
تفاوتشان در هدفشان است: که چه چیزی هدف است و چه چیزی وسیله.
حابجا کردن هدف و وسیله: تفاوت در آنچه آنها وسیله میدانند، و آنچه هدف میدانند.
وگرنه طبق تعریف، وسیله همیشه برای هدف است.
هر ادعای نویسنده/شاعر (در اینجا م) را نباید لزوما قبول کرد و آن را (نوشته هایش) صادقانه دانست.
یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۴۰۱
فره-والد
سیستم «فره» و سیستم «و»، هردو در این مشترکند که (طبق بیان TA: ترنزکشن آنالیز) یک parent بر مردم حکومت کند.
والد معنای خوبی ندارد. یعنی (طبق TA ) مردم را در موقعیت کودک در می آورند (یعنی صاحب و مسوول* سرنوشت خود نبودن). که با نفس دموکراسی در تضاد است:
مطلوب در موکراسی این است که مردم به عنوان یک بالغ، صاحب سرنوشت خود باشند و اطلاع/تعین از سرنوشتنان از دست اونها گرفته نشده باشد (نظر و بیان خواسته و اذن/رضایت دادن/اجازه دادن/موافقت* و منجر به رابطه ی بالغ-بالغ).
* consent
* مسوول بودن در اینجا به معنای خاصی است. باید دولوپ شود. اما بیشتر در راستای معنای سارتر از این کلمه است.
والد معنای خوبی ندارد. یعنی (طبق TA ) مردم را در موقعیت کودک در می آورند (یعنی صاحب و مسوول* سرنوشت خود نبودن). که با نفس دموکراسی در تضاد است:
مطلوب در موکراسی این است که مردم به عنوان یک بالغ، صاحب سرنوشت خود باشند و اطلاع/تعین از سرنوشتنان از دست اونها گرفته نشده باشد (نظر و بیان خواسته و اذن/رضایت دادن/اجازه دادن/موافقت* و منجر به رابطه ی بالغ-بالغ).
* consent
* مسوول بودن در اینجا به معنای خاصی است. باید دولوپ شود. اما بیشتر در راستای معنای سارتر از این کلمه است.
پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۴۰۱
پاسخ: هندسه ی رنگها: رابطی ی داخلی بین رنگها در منیفولد فضای رنگ
بله، مثلا در افرادی که به اصطلاح کور رنگ هستند، پروفایل فرکانس های گیرنده های نوری شبکیه فرق دارد. به همین دلیل بعضی رنگ ها را ممکن است تفکیک نکنند.
پس لااقل یک مثالی وجود دارد که گیرنده ها به فرکانسهای نور تفاوت دارد.
اگر ژن هایی که مولکولهای اوپسین (مولکول اصلی در سلولهای گیرنده نوری) دچار جهش شده باشند (واریاسونهای ژن مرجع باشند)، فاصله ببین بعضی از تمهایش اندکی متفاوت میشود، و در نتیجه طول موج و «پروفایل» سیگنال اولیه میتواند کمی متفاوت باشد.
اما تفاوتهای جزئی در بالادست (ابتدای مسیر بینایی) لزوما منجر به تفاوت در پایین دست، و تجربه ی متفاوت رنگی نمیشوند. و این معلوم نیست.
البته در حالت های شدید و اکستریم، یعنی افراد کور رنگ که بعضی رنگها را کلا نمیبینند یا آنها که نمیتوانند بعضی رنگ ها را از هم تفکیک کنند، طبیعتا کیفیت رنگی که حس میکنند متفاوت میتونه باشه.
اما در سایر موارد، لایه های مختلف پردازش تصویر در مسیر از بالادست تا پایین دست، (از شبکیه تا LBG و V1 و غیره،) تبدیل ها و پردازش هایی روی سیگنالهای خام دریافتی برای محاسبه ی رنگ انجام میشود، و اطلاعات پردازش شده، در طی این مسیر ممکن است طوری اصلاح شوند که این تجربه بین افراد مختلف به هم «شبیه» تر شود.
البته هنوز صحبت از کوالیا نیست و کیفیت تجربه ی حاصل، بحث دیگری است (به نوعی مربوط به بخشهای پاییندست تر از مسیر فوق است).
طبیعتا در این زمینه تحقیقاتی انجام شده، و افرادی که در زمینه ی «سایکوفیزیک رنگ» کار و مطالعه تخصصی کرده اند، شاید بهتر از من بتونن جواب بدهند.
یک مثال دیگر در بینایی برای آشنا شدن ذهن از این قرار است: هم سطح شبکیه و هم سطح کورتکس دارای انحناهایی هستند که برای افراد مختلف متفاوت هستند. اما توان درک خطوط راست و منحنی در افراد مختلف شبیه هستند (غیر از کسانی که آستیگماتیزم و مشکلات دیگری بینایی داشته باشند). اما این انحناهایی که در افراد مختلف هم خیلی متفاوتند، و شاید برای هیچ دو نفری مثل هم نباشد، باعث نمیشود که بعضی ها خطوط راست را منحنی ببینند و برعکس.
چرا که مغز، با وجود ناصافی سیگنال وارده، رابطه ی درونی هندسه ی تصویر ورودی را استخراج میکند.
این بحث، تئوریک است: کمی مانند هندسه های نا اقلیدسی و ریمانی و غیره است: «از بیرون» ممکن است روی یک منیفولد کج و معوج ، خطوط و منحنیهایی راست یا موازی نباشند، اما رابطه داخلی خطوط به نحوی باشند که «در داخل این هندسه@، خطوط باهم موازی باشند، یا خطوط راست باشند، و غیره. (یعنی از دید موجودی که داخل آن زندگی میکند)
به همین ترتیب، رابطه ی داخلی ی هندسه ی رنگ ها (هندسه ی روابط داخلی بین رنگهای مختلف) است که توسط مغز استخراج میشود. و نه دقیقا به همان صورت خام و اولیه ای که از گیرنده های رنگی (مخروط ها) دریافت میشود. بعد از پردازش اولیه ی سیگنالهای رنگی ورودی، اطلاعاتی که برای ادراک رنگ (ادراک رنگی) مورد استفاده قرار میگیرند، رابطه ی تمیز و هندسی و دقیقی دارند. یعنی اعوجاج های حاصل از تفاوت ورودی ها از آن حذف میشود.
تا جایی که سیستم بتواند این کار را میکند. یعنی ممکنه است در سطح اولیه تصویر یا رنگها دارای اعوجاج هایی باید اما اونها در ادراک حذف شوند.
یک نکته دیگر این است که در داخل چشم، رنگ قرمز زیاد است (بخاطر تابش نور و حریان خون و غیره)، اما آن را به ندرت تجربه میکنیم.
بنابراین به دلیل تفاوت سیگنال ورودی، نمیشه لزوما نتیجه گرفت که رنگهای تحربه شده با خم متفاوتند. و اخلاف های بین فردی ممکن است اصلاح شوند.
و این بخاطر رابطه ی درونی ی رنگهای مختلف در فضای رنگ است.
یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۴۰۱
پرت کردن حواس نگاه ها
فقط جهت ثبت.
ترجمه اون (... جمله ای در یک بنر) جمله اینه: ما به هر نابلدی کار و مسوولیت میدیم، ولی خودش نباید قبول کنه. پس وقتی کاری خراب میشه، مسوولیتش با همون فردیه که که مسوولیت را قبول کرده.
و نه مدیریت کلان تر.
اینطور وانمود میکنند.
همه در نهایت در راستای صنعت ادبی ی «کی بود کی بود من نبودم» و «من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود» است.
و جالب ترین بخش ماجرا، ملتی است که این رتوریک را باور میکنند. و جدی میگیرند. و همون گفتمان را ادامه میدهند.
این رترویک ها، لازمند برای ادامه وضع موجود، و پرت کردن حواس نگاه های موشکافانه. عامل بقاشون این رتنریک هاست. برای همین بررگ در یک بنر بزرگ نصبش میکنند. و اگر یک تناقض کوچیکی هم توش به نظر میرسه، از نظرشون طوری نیست. چون هدف بزرگتری را برآورده میکند.
فریب و بولی
فریب دادن دیگران، از فریب دادن خود شروع میشود.
بولی کردن دیگران، از ایجاد فکر بولی (کردن به طرف مقابل) در ذهن (بولی گر) شروع میشود.
اپل در ذهن صورت میگیرد. و باور میشود.
(شباهت صوری بین فریب و بولی)
هردو معطوف به دیگری.
هردو در ذهن و در خود.
پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۴۰۱
قانون اعداد بزرگ؟
قانون اعداد بزرگ، خیلی استفاده دارد. و در زبان فارسی زیاد بکار میرود.
که نام انگلیسی اش
the law of large numbers
است.
اما این اصطلاح، ترجمه ی اشتباهی از این عبارت است.
ماجرا از این قرار است که در هنگام مطالعه، به فکرم خطور کرد که بهتر نبود که نامش را «قانون تعداد های زیاد» (یا: قانون تعداد های بالا) بگذاریم؟ بعد دیدم که عبارت انگلیسی، اتفاقا عینا ً معادل اسم پیشنهادی من است. 🤦🏻♂️
پس این همه سال این عبارت اشتباه ترجمه شده. یعنی در طی این همه سال کسی متوجه این نکته نشده؟ این ترجمه ی اشتباه، مانع فهم افراد شده است. برای خود قطعا من مانع شده. علت آن جستجوی ذهنیم برای معادل هم، بدقلقی و اذیت شدن با نعادل رایج بوده.
ریاضیات، با نامهای درست (نامهای اصلی) آسان تر میشود. «میشود»؟ بجای میشود، باید گفت «بوده». چون این ما هستیم که با ترجمه ی اشتباه، فهم این کانسپ ها (و احتمالا بخش های مختلف دیگری در ریاضی) را سخت کرده ایم. ویکیپدیا را هم چک کردم، اشاره ای به ترجمه درستش نکرده. پس نابینایی نسبت به این مساله وجود داره. :پس بگوییم قانون تعداد های زیاد. و نه «قانون اعداد بزرگ». شرم آور است.
عدد و تعداد در انگلیسی کلماتش مشابهند. اما در فارسی کلمات مختلفی دارند. همچنین بزرگ و زیاد. به تعداد زیاد در فارسی «بزرگ» نمیگوییم. نمیگوییم «لشکر دشمن تعداد بزرگی داشت». بلکه میگوییم «عده ی دشمن زیاد بود». «عدهی بزرگ» نداریم. در نهایت، میخ آخر به تابوت: اگر این اصطلاح پیشنهادی (قانون تعداد های زیاد/بالا) را به انگلیسی ترجمه کنیم، به همان اصطلاح انگلیسی، یعنی «لارج نامبرز» میرسیم.
unbelivable واقعا. قانون اعداد بزرگ. seriously ؟
لطفا ترجمه نکنید.
stahp
چند دهه است بر مدار این خطا و گیر (های) زبان میچرخیم؟
ماجرا از این قرار است که در هنگام مطالعه، به فکرم خطور کرد که بهتر نبود که نامش را «قانون تعداد های زیاد» (یا: قانون تعداد های بالا) بگذاریم؟ بعد دیدم که عبارت انگلیسی، اتفاقا عینا ً معادل اسم پیشنهادی من است. 🤦🏻♂️
پس این همه سال این عبارت اشتباه ترجمه شده. یعنی در طی این همه سال کسی متوجه این نکته نشده؟ این ترجمه ی اشتباه، مانع فهم افراد شده است. برای خود قطعا من مانع شده. علت آن جستجوی ذهنیم برای معادل هم، بدقلقی و اذیت شدن با نعادل رایج بوده.
ریاضیات، با نامهای درست (نامهای اصلی) آسان تر میشود. «میشود»؟ بجای میشود، باید گفت «بوده». چون این ما هستیم که با ترجمه ی اشتباه، فهم این کانسپ ها (و احتمالا بخش های مختلف دیگری در ریاضی) را سخت کرده ایم. ویکیپدیا را هم چک کردم، اشاره ای به ترجمه درستش نکرده. پس نابینایی نسبت به این مساله وجود داره. :پس بگوییم قانون تعداد های زیاد. و نه «قانون اعداد بزرگ». شرم آور است.
عدد و تعداد در انگلیسی کلماتش مشابهند. اما در فارسی کلمات مختلفی دارند. همچنین بزرگ و زیاد. به تعداد زیاد در فارسی «بزرگ» نمیگوییم. نمیگوییم «لشکر دشمن تعداد بزرگی داشت». بلکه میگوییم «عده ی دشمن زیاد بود». «عدهی بزرگ» نداریم. در نهایت، میخ آخر به تابوت: اگر این اصطلاح پیشنهادی (قانون تعداد های زیاد/بالا) را به انگلیسی ترجمه کنیم، به همان اصطلاح انگلیسی، یعنی «لارج نامبرز» میرسیم.
unbelivable واقعا. قانون اعداد بزرگ. seriously ؟
لطفا ترجمه نکنید.
stahp
چند دهه است بر مدار این خطا و گیر (های) زبان میچرخیم؟
سهشنبه، خرداد ۲۴، ۱۴۰۱
Technology or action
Ethics of technology are like ethics of any “action”. Some people (Heidegger) say there is something specially evil about technology. No, the evil is with the people who use it. But I am against guns. The theoretical question is we need to draw a line in the “chain of causes”.
Any action has unintended consequences. If we want to be ethical, we should not do anything. But even that is not ethical. Creating/developing a technological tool is not separate from any other action in that regards. It should be the responsibility of people who use that tool.
People who dropped the bomb like to blame scientists whose theories led to that. It distracts people from those who had direct responsibility. I don’t hear as much discussions in Clubhouse etc about responsibility of the commanders who ordered drop of the bomb. Who are revered.
The theoretical problem is “dilution of responsibility”.
https://twitter.com/naz_andalibi/status/1536442410191945736?s=21&t=H-r23mjA-1--R1Zz3hNvTw
چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۴۰۱
ابداع و نه فقط حفظ
فراموش شدن لزوم ابداع، در بعضی نسخه دادن ها
ببخشید در مبایل تایپ کردم پر از غلطهای تایپی است)
اجزای این فرهنگ زمانی ساخته شده اند. فرهنگ رو باید ارتقا داد و بهتر کرد. و با نو اوری و غنی کردنش، اون رو اپدیت کرد. اون نو اوری ها توسط هنرمندان (نه فقط ادیبان و شعرا)، دانشمندان، تحلیل گر ها ، نویسندگان، فیلسوفها، بوجود آمده اند (معمولا به اسم شاهها ثبت شده اند. در مواقعی شاهها و افراد وروتمند اونها رو (تامین منابع مالی) fund کرده اند. مثلا خیام را ملکشاه گمارد که تقویم ایرانی را بطور علمی و سیستماتیک تدوین و تعریف کند. که منجر به کشفیاتی در نجوم و ریاضیات و غیره شد، که بر خلاف انتظار، در آمیخته است با این تقویمی که داریم (نوروز و تیرگان و غیره). بنابراین تاریخ، علاوه بر آسیب ها، مملو از تعداد زیادی از این افزودن ها و نو اوری ها هم هست.
همین پیوند (معکوس گسست) بین اقوام، حاصل کارهایی تست که مثلا در ۲۵۰۰ سال پیش انجام شده. و نو اوری بوده. و مدون هم شده طبعا (لابد در ارتباط با زرتشتیت اولیه و زروان و غیره؟ که خیلی آشنایی ندارم). اینها در زمان خودشون به شدت مبدعانه، نو آورانه و ابداعی بوده اند. و اونقدر مفید بوده اند که بعد از ۲-۳ هزار سال باید حفظشون کنیم و نیاز بهشون داریم. ولی علتش فقط «قدمت» یا «ادبی» بودن اپنها نیست، بلکه علتش این بوده که ابداع در اون زمان بیشتر از الان بوده. و اگر همون فرمولها رو بدون ارتقا بخواهیم نکه داریم، و بدون نو اوری و حرفهای جدید برای شرایط جدید آدیت شونده (دنیای مدرن و صنعتی و ارتباطی و رسانه ای و تکنولوژیک و غیرمتمرکز، و غیرلوکال، دیجیتال و …) امروز و دنیای آینده، مشکلات آن بیشتر میشود. اگر پویا نباشد، انتی تزش می آید و راهش را پیدا میکند. پویا نبودن به معنای فرسودن است.
حالت فعلی ما، که البته بخشیش هم تاسف آور است و بخشیش افتخار امیز و قابل بالیدن، حاصل اون ابداعات هم هست. اما این جملات به این صورت که گفته شد فقط به جفظ آنچه باقی مانده میپردازد و لزوم ابداع و استمرار اون ابداع ها را نمیبیند. پس باید تبصره ای برای ابداع به آن اضافه شود. در ضمن ابداعات مذکور فقط در ادبیات نبوده اند. ادبیات روشی برای ماندگار کذپم اونهاست. که متاسفامه کم کاری بوده و مقدار زیادی چیزهای خوب بوده که باقی نمانده. البته از بین بردن سیستماتیک مطالب (کتاب سوزی و کتاب شوری) هم بوده. ادببات، رپرزنتیشن اون محتویات ابداعی است. ولی خود ابداعات و غیره لزوما از جنس ادبیات نبوده اند. شیمی و فیزیک و ریاضی و فلسفه و غیره، مجموع اونهاست که چیزهایی رو میسازه. هرچند ممکنه در برداشت رایج عامیانه ، این دیده نشه. و ادببان معمولا اونها را نمیبینند. (خیام و این سینا و غیره از ادیبان استثنا هستند در این زمینه).
بعلاوه. مقدار زیادی از این فرهنگ سینه به سینه انتقال یافته. و در کتابها (ادبیات و غیره)، تصریح نشده. و باز بعلاوه، بخشی از این کارها وظیفه تاریخ نگاران بوده. که یا کم کاری شده و یا با از بین بردن کتابها و خفه کردن حرفها، باقی نمانده. و فقط نسخه شهر شده شان باقی مامده. پس ادبیات را تنها منبع بعضی فضائل میبینیم. اما خب تصویر اصلی و کامل، بزرگتر است. این جملات ممکنه این سو استفاده و برداشت را به دنبال داشته باسند که اگر کاملا جدی گرفته شوند، هر حرف متفاوتی سرکوب شود و ابداع و نو آوری هم متوقف شود. اتفاقی که به نوعی الان هم افتاده است.
گذشته را باید حفظ کرد، نگه داشت.
ولی نه اینکه سلطه داشته باشد. و تنها خاکم ما گذشته باشد.
ازش کواظبت کرد و بهش ورداخت و باهاش در دالوگ بود.
باید نگهش داری، نت اینکه اون تو را نگه دارد.
https://m.facebook.com/story.php?story_fbid=10209410565378151&id=1745171580&m_entstream_source=feed_mobile
دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۴۰۱
دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۴۰۱
روش، عمل، وسیله، هدف، تکرار، بهداشت روش
بهداشت روش. (خصوصا در گفتگو. و انواع اکستریم کامیونیکیشن)
خیلی اوقات، درست بودن روش، از درست بودن عمل مهمتره.
چون عمل تاثیرش کوتاهه، اما روش، باقی میمونه.
وقتی به روش انتقاد نشه، خودبخود کپی میشه. یا عملا تایید میشه. (با سکوت نسبت به روش)
وسیله یا هدف؟ گاهی (در اسکوپ یک عمل) وسیله از هدف مهم تره. روش دچار تکرار نیچه ای میشه. ولی عمل، یک بار، پارتیکولار، و است.
چونکه عمل در لوپ مداقع و رگولیشن و اکپلیسیت کردن و ریفلکت کردن هست. اما معمولا روش نه. استراتژی ای که منجر بهش شده. فری استراتژی و عمل در اینکه که استراتژی حتما تکرار میشه. و تکرارش بیشتر از عمل است. نیچه اون تکرارتیچه ای رو برای عمل گفت . (که مسوولیت عمل رو بر عهده بگیریم). اما باید اینو اضافه کرد: مسوولیت استراتژی ات را هم به عهده بگیر. و فرض کن تکرار میشود. بیشتر از عمل. در حلقه ی بیرونی و احاطه کننده است.
جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۴۰۱
دریف در دایره های قرمز، چرخه های رگولیشن
کامنت من بر این مقاله ساینتیفیک امریکن: ارسالی از م.ش:
https://www.scientificamerican.com/article/the-dark-side-of-collaboration/
یادداشت (کامنتاری):
بسیار جالب بود.
به نطرم این رفتار جمعی انسان برای همه ی جمع های انسانی برقرار است. و خصوصا در محیطهای حرفه ای/شغلی.
به نظرم پدیده اش مقداری شبیه آزمایش استنفورد است. به نظرم تا وقتی نظارت بیرونی (قانون و governance و audit و اینجور چیزها) نباشه که جریمه ای قانونی براش وضع کنه، راهی برایش نیست.
یعنی فشاری از بیرون گروه لارم است (تا خدی شبیه فشار تکاملی).
البته همونطور که این مقاله پیشنهاد میکنه، بعد از این قانون، عواقب جریمه ای اش باید برای افراد شرح داده بشه در یک سری «آموزش» کاری در شرکت، گروه، غیره.
اما همین کار تا فشار نهادهای ناظر، یا نظارت سازمان های دولتی، قضایی، نظارتی، … با امکان واقعی جریمه های واقعی (با ضمانت اجرایی) وجود نداشته باشه، این اصلاح عملا بوجود نمیاد. در محیط های کاری corporate ، عملا این گونه دوره های آموزش ها را پیاده کرده اند.
کمی شبیه تکامل است که در اون gene drift بوجود میاد اگر فشار تکاملی (فشار انتخاب و بقا) مداوم وجود نداشته باشه.
در مقاله هم شبیه این را گفته: گفته که نشان داده اند این تخلفات و عدم صداقت ها escalate میشن (بالا میگیرند) .
مقاله بدرستی تجویز کرده که باید از مراحل اولیه جلوش گرفته بشه.
عنوان و صورتبندی خوبی مطرح کرده اند. احتمالا بطور کلی خاصیت کولبوریشن انسانی است.
اما توصیه ی آخرش (که کافیه بدونند بعث چه آسیبی در بیرون میشه)، حدس نویسنده است. خودش هم از کلمه perhaps استفاده کرده. کمتر میشه یا سرعت escalationش (بالا گرفتن ها) کمتر میشه، اما جلوش گرفته نمیشه.
به نظر من تنها فشار بیرونی (مثل وجود جریمه penalise) میتونه بطور واقعی مانع این قضیه بشه. رگولیت ش کنه. و خط قرمزی براش بوجود بیاره.
البته افراد و شرکت ها هم بطور طبیعی دنبال راه های در رو و دور زدن قانونها و loophole هم خواهند گشت. اما در نهایت، میشه امیدوار بود که در رقابت بلند مدت بین «قانون» (رگولیتورها) با شرکت ها (یا انسانها)، سیستم احتمالا بیتونه به تعادل مفیدی برسه (نش؟).
(اما این هم خودش یک فرضیه است. احتمال این هم هست که این کافی نباشه و بقول نگرش چپ، این ایراد در ذات خاصیت رقابتی کپیتالیسم باشه. به هر حال هر دو حالت بصورت فرضیه و هایپوتز قابل طرح هستند، ولی در نهایت راه حل ها هستند که مهمند).
بعد از رخ دادن این ماجرای deaselgate توصیف شده در مقاله، حتما قوانینی تصویب شده. و در تبع آن، کشورهای مختلف درگیر روابط تجاری، دپر خم جمع شده، و همدیگر را بهش متعهد کرده اند (از طریق وضع جریمه های قانونی). تا از این به بعد جلوی اشتباههای بعدی گرفته شود. یعنی لازمه اش اینست که خطوط قرمزی رسم شوند.
اما در جایی مثل ایران، چنین کاری انجام نمیشه. چون لازمه اش اصلا تشخیص این آسیب است. حالا تا بعدش تحلیل دلایلش انجام بشه. و بعد لازمه قوانینی تصویب بشه. و بعد هم اون قوانین ضمانت اجرایی داشته باشند. زنحیره ای از چندین مرحله لازم است و گروههای مختلفی باید کارشان را درست انجام دهند تا این زنجیره کامل شود. یکیشان هم نشود، بی فایده خواهد بود،
و اون چرخه ی drift و escalation ادامه خواهد داشت. بدیش اینه که گاهی هیچکدام از این مراحل بطور کامل انجام نمیشه، خطوط قرمز و regulation ها عملا بوجود نمی آیند.
برای کنترل هر جیزی حلقه فیدبکی در بیرونش لازم است.
جریمه نمیکنیم. خطوط قرمز هی بیشتر رد میشوند توسط گروههای مختلف همکاری کننده (از دولت تا شرکت ها، از مردم تا نهادها). این رد کردن مرز های قرمز یکی بعد از دیگری، قبحشون میریزه. در امور و زمینه های مختلف.
تا جامعه کم کم از هم پاشیده بشه.
اشتراک در:
پستها (Atom)
