یکی از عباراتی که جستجو را به این وبلاگ می کشاند "جبر و اختیار" است. در نتیجه باید درباره ی آن بیشتر بنویسم. به چند دلیل:
1-وجود تقاضایی برآورده نشده (که یک دلیل اقتصادی است.)
2-بنابر یادگیری هب، ارتباطی که میسر می شود را باید تقویت کرد (دیدگاه نورونی)
. 2.1-به عبارت دیگر، باید نقاط قوت را قوی تر کرد (دیدگاه آنتونی رابینزی)
. 2.2-نه اینکه یکنواخت (انتروپی توزیع وزن ها بالا برود)
3-جایگاه (نیچ-Niche) خود را می شناسی و به محل مناسب تر ِ آن نزدیک می شوی.(تکاملی)
4-جبرواختیار، در فرهنگ ما و لابلای افکار ِ آدم های ما یک بحث مهم و دارای جایگاه مهم است.(دیدگاه شهود عامه ای؟)
5-توی درس دینی (یا معارف؟) درباره ی جبرواختیار می خوندیم (دیدگاه کنکوری)
6-این موضوع دلخواه و مورد علاقه من است. (دیدگاه شخصی ای)
7-راه حل های غلط زیادی برای آن ارائه می شود. همچنین به مسائل دیگری در فلسفه متصل است.
8-...(همیشه دلایل بیشتری وجود دارند) (دیدگاه خودم-ی)
پ.ن. شبکه های نورونی، دیدگاه اقتصادی(و بازار آزاد)، دیدگاه تکاملی و الگوریتم ژنتیکی، نظریه بازی ها (و انواع رقابت)، نظریه اطلاع، ... موضوعاتی جدا و دارای مرزهای خوش تعریفی هستند که هرکدام به سبک خود شهود(دلیل-دیدگاه-اپروچ-نقطه نظر-نظرگاه-عینک)ی از مساله می دهند. دیدگاه هایشان با هم جمع نمی شود اما فکر میکنم میتوان روزی به یک اتحاد (یونیفیکیشن) بین طرز دیدن های متفاوت آنها رسید.
پ.ن. نیچ (نیش) یا niche را در فارسی چه ترجمه کنیم؟
تلفظ (فارسی شده) اش چیست؟( نیچ یا نیش؟)
یونیفیکیشن به فارسی چی می شود؟
دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۷
فلسفه، برای تسکین؟
فکر فلسفی وقتی انجام می شود که دریچه عمل و اقدام بسته باشد.
فلسفه آرامش می دهد(کاذب. مثل مُسَکِن). در نهایت عمل و کرده مهم است.
ظاهرا،
یادگیری حسی(و فکری) از یادگیری حرکتی جدا هستند، در جاهایی جدا و بر الواحی جدا پدید می آیند و به هم منتقل نمی شوند. تجربه حسی و تجربه حرکتی. تصور حسی و تجربه حرکتی (غیر همزمان).
تصور (imagery) حسی و حرکتی از هم جدا هستند (وقتی به لهجه دقت می کنیم، تصور صدای یک کلمه با تصور گفته شدن یک کلمه باهم فرق دارند)
انسان به نحوی ساخته شده که دانسته های حسی اش (و افکارش) بدرد اعمالش نمیخورد یا در اعمالش منعکس نمی شود. مگر اینکه برای یک تصمیم متوقف شده باشد و به فکر فرو رفته باشد. (قابلیت دیگر: می تواند افکار دیگر که از نوع فکری/حسی هستند و مخرب یا مزاحم هستند را احتمالا ً خنثی کند ).
فلسفه مربوط به دنیای حس و فکر است (ورودی) و چندان به کار ِ عمل نمی آید (لااقل نه به این راحتی).
غار=مغز
مُثُل=فُرم
زحمت کشیدن=یادگیری (غیر از آن، اتلاف وقت)
فلسفه آرامش می دهد(کاذب. مثل مُسَکِن). در نهایت عمل و کرده مهم است.
ظاهرا،
یادگیری حسی(و فکری) از یادگیری حرکتی جدا هستند، در جاهایی جدا و بر الواحی جدا پدید می آیند و به هم منتقل نمی شوند. تجربه حسی و تجربه حرکتی. تصور حسی و تجربه حرکتی (غیر همزمان).
تصور (imagery) حسی و حرکتی از هم جدا هستند (وقتی به لهجه دقت می کنیم، تصور صدای یک کلمه با تصور گفته شدن یک کلمه باهم فرق دارند)
انسان به نحوی ساخته شده که دانسته های حسی اش (و افکارش) بدرد اعمالش نمیخورد یا در اعمالش منعکس نمی شود. مگر اینکه برای یک تصمیم متوقف شده باشد و به فکر فرو رفته باشد. (قابلیت دیگر: می تواند افکار دیگر که از نوع فکری/حسی هستند و مخرب یا مزاحم هستند را احتمالا ً خنثی کند ).
فلسفه مربوط به دنیای حس و فکر است (ورودی) و چندان به کار ِ عمل نمی آید (لااقل نه به این راحتی).
غار=مغز
مُثُل=فُرم
زحمت کشیدن=یادگیری (غیر از آن، اتلاف وقت)
یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷
a liquid crystal called brain (and beyond)
(این پست را نخوانید، ناقص است)
جرم بحرانی:
(قطعات) اطلاعات وقتی به هم وصل بشوند،
مثل جیوه،
اگر درست و به نحوه مناسب به هم وصل شوند،
(مثل بلور)،
وقتی به میزان کافی متمرکز شوند،
(مثل بلورهای سخت)
خاصیت های جدید (نوظهور) ی در تجمع آنها پدید می آید،
...
از حدی به بعد دارای قدرت اجرایی می شوند،
(...)
مغز از اتصال نورون ها پدید آمده
و جامعه بطور طبیعی از اتصال مغز ها پدید می آید
و به این دلیل، خواصی که یک فرد دارد، همگی در اجتماع وجود دارند.
(تا حدی که ابعاد فیزیکی اجازه می دهد)
When information pieces gather (like mercury)
and connect (like LEGO toys),
if they are connected properly and naturally (as in a crystal),
when they are integrated and condensed enough,
emergent properties emerge,
...
after a critical mass,
they will find executive powers and functions,
...
society is an entity which is made by connected brains.
all properties and qualia of a typical person
also exist in that entity (which is called society).
(to the extent physical dimensions and constraints allow)
Note: It will form in itself amygdala, visual system, striatum, prefrontal cortex, ... (as a necessity). It will have basic emotions and vision, ... psyche, affection, will ...
Psychopathies [...]
All psychopathies have their social versions!
Understanding this process is my mission in life.
God help me!
جرم بحرانی:
(قطعات) اطلاعات وقتی به هم وصل بشوند،
مثل جیوه،
اگر درست و به نحوه مناسب به هم وصل شوند،
(مثل بلور)،
وقتی به میزان کافی متمرکز شوند،
(مثل بلورهای سخت)
خاصیت های جدید (نوظهور) ی در تجمع آنها پدید می آید،
...
از حدی به بعد دارای قدرت اجرایی می شوند،
(...)
مغز از اتصال نورون ها پدید آمده
و جامعه بطور طبیعی از اتصال مغز ها پدید می آید
و به این دلیل، خواصی که یک فرد دارد، همگی در اجتماع وجود دارند.
(تا حدی که ابعاد فیزیکی اجازه می دهد)
When information pieces gather (like mercury)
and connect (like LEGO toys),
if they are connected properly and naturally (as in a crystal),
when they are integrated and condensed enough,
emergent properties emerge,
...
after a critical mass,
they will find executive powers and functions,
...
society is an entity which is made by connected brains.
all properties and qualia of a typical person
also exist in that entity (which is called society).
(to the extent physical dimensions and constraints allow)
Note: It will form in itself amygdala, visual system, striatum, prefrontal cortex, ... (as a necessity). It will have basic emotions and vision, ... psyche, affection, will ...
Psychopathies [...]
All psychopathies have their social versions!
Understanding this process is my mission in life.
God help me!
جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۷
اخیراً چی فهمیده ام: درباره ی فکوس، ارسطو، فکر کردن گروهی به سبک گفتگویی
اخیراً چی فهمیده ام
فهمیدم که در انجام کارهای بزرگ، تمرکز و فکوس بر یک کار و یک هدف باریک خیلی اساسی و مهم است. یک مثال: لانس آرمسترانگ، 180 روز از سال را در محل تور دو فرانس تمرین می کرده و خود را وقف آن مسابقه خاص کرده بود که توانست این شگفتی را پدید بیاورد. عوامل موفقیت او آموزنده اند. (مثالهای دیگری هم هست.)
فهمیدم که کتاب های ارسطو "منتشر نشده بوده بلکه در کتابخانه خودش برای مطالعه دیگران قابل استفاده بوده. این وضعیت توضیحی برای سبک فشرده او است"[1].
فهمیدم که قفسه نوشته های سقراط-افلاطون-ارسطو در کتابخانه جای خیلی زیادی را اشغال می کند. آیا این نشاندهنده ی دستاورد و تاثیر عمیق تر کارهای آنها است؟ می گویند فلسفه [غرب] پانویس افلاطون است(لینک). (البته بماند که مقدار زیادی از فلسفه بعد از اسلام ِ ما هم ترجمه آنها بوده).
فهمیدم که انواعی از گفتگو میتواند بسیار مولد باشد. کافی است موضوع خوبی داشته باشد. از بعضی کامنت های همینجا خیلی فایده برده ام. سینا در این راستا یک سایت بنام دندرین طراحی کرده که با ایده گفتگوی سقراطی بنا شده است.
فهمیده ام که سبک خاص پدید آمدن اندیشه به سبک سقراط عامل خیی مهمی بوده و افلاطون و ارسطو آن را ادامه دادند و اگر آن سبک گفتگو را امروز هم بتوانیم داشته باشیم شاید بتوان جزیره ها یا حلقه هایی از شکوفایی فکری بوجود آورد.
این همچنان در ذهنم تکرار می شود: یونان باستان و معجزه یونانی.
چرا پدید آمد؟ چرا مشابهش این همه کم بوده (یا برجا نمانده). چرا (به قول بعضی) دیگر تکرار نشد؟ I am obsessed about it.
دوباره مساله ی معنای زندگی برای من مهم شده. احساس میکنم نیروی سائق دارد هدر می رود، مثل یک لوله کشی گاز که کامپرسور ندارد و دارای فشار کافی نباشد. (ترجمه: نگران هدر دادن وقت بودن). (منظور از سائق: درایو، انگیزه، دوپامین، نیروی پیش برنده، موتور فکری و کاری انسان، ...)
اخیراً دوباره کارهایم تلنبار شده ولی بااین حال اینجا نوشتم.
از کامنت مهم علی فتح الهی خوشحال شدم و جواب خودم به آن گفتگو را خواهم نوشت.
کاش وبلاگ ها حالت گفتگویی بیشتری داشتند. در حقیقت هر پست یک وبلاگ، وابسته به (یا ساپورت ِ) یک گفتگوی در دنیای بیرون است. (البته گاهی هم در جواب به چیزی است که امکان گفتگوی مستقیم به آن نبوده.) اما به هر حال واکنشی بودن و وابستگی ِ آن به انگیزش های بیرونی ای از جنس گفتگو، (معطوف به یک گفتگو) وجود دارد.
تم: فشرده سازی. سبک گفتگویی.
فهمیدم که در انجام کارهای بزرگ، تمرکز و فکوس بر یک کار و یک هدف باریک خیلی اساسی و مهم است. یک مثال: لانس آرمسترانگ، 180 روز از سال را در محل تور دو فرانس تمرین می کرده و خود را وقف آن مسابقه خاص کرده بود که توانست این شگفتی را پدید بیاورد. عوامل موفقیت او آموزنده اند. (مثالهای دیگری هم هست.)
فهمیدم که کتاب های ارسطو "منتشر نشده بوده بلکه در کتابخانه خودش برای مطالعه دیگران قابل استفاده بوده. این وضعیت توضیحی برای سبک فشرده او است"[1].
فهمیدم که قفسه نوشته های سقراط-افلاطون-ارسطو در کتابخانه جای خیلی زیادی را اشغال می کند. آیا این نشاندهنده ی دستاورد و تاثیر عمیق تر کارهای آنها است؟ می گویند فلسفه [غرب] پانویس افلاطون است(لینک). (البته بماند که مقدار زیادی از فلسفه بعد از اسلام ِ ما هم ترجمه آنها بوده).
فهمیدم که انواعی از گفتگو میتواند بسیار مولد باشد. کافی است موضوع خوبی داشته باشد. از بعضی کامنت های همینجا خیلی فایده برده ام. سینا در این راستا یک سایت بنام دندرین طراحی کرده که با ایده گفتگوی سقراطی بنا شده است.
فهمیده ام که سبک خاص پدید آمدن اندیشه به سبک سقراط عامل خیی مهمی بوده و افلاطون و ارسطو آن را ادامه دادند و اگر آن سبک گفتگو را امروز هم بتوانیم داشته باشیم شاید بتوان جزیره ها یا حلقه هایی از شکوفایی فکری بوجود آورد.
این همچنان در ذهنم تکرار می شود: یونان باستان و معجزه یونانی.
چرا پدید آمد؟ چرا مشابهش این همه کم بوده (یا برجا نمانده). چرا (به قول بعضی) دیگر تکرار نشد؟ I am obsessed about it.
دوباره مساله ی معنای زندگی برای من مهم شده. احساس میکنم نیروی سائق دارد هدر می رود، مثل یک لوله کشی گاز که کامپرسور ندارد و دارای فشار کافی نباشد. (ترجمه: نگران هدر دادن وقت بودن). (منظور از سائق: درایو، انگیزه، دوپامین، نیروی پیش برنده، موتور فکری و کاری انسان، ...)
اخیراً دوباره کارهایم تلنبار شده ولی بااین حال اینجا نوشتم.
از کامنت مهم علی فتح الهی خوشحال شدم و جواب خودم به آن گفتگو را خواهم نوشت.
کاش وبلاگ ها حالت گفتگویی بیشتری داشتند. در حقیقت هر پست یک وبلاگ، وابسته به (یا ساپورت ِ) یک گفتگوی در دنیای بیرون است. (البته گاهی هم در جواب به چیزی است که امکان گفتگوی مستقیم به آن نبوده.) اما به هر حال واکنشی بودن و وابستگی ِ آن به انگیزش های بیرونی ای از جنس گفتگو، (معطوف به یک گفتگو) وجود دارد.
تم: فشرده سازی. سبک گفتگویی.
سهشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷
توضیحی درباره مطلب قبلی: استدلال این است: روابط اقتصادی تعیین کننده ساختارها اجتماعی هستند. و مناسبات اقتصادی خودشان در نهایت از کار و تولید تاثیر می پذیرند و سرچشمه می گیرند. انسان ها عامل ها و موتور های انجام کار (و در نتیجه اقتصاد) هستند. "سلامت فردی" عامل تعیین کننده ای در کارایی و مولد بودن انسان ها (productivity) است. گاهی بعضی مسائل مربوط به سلامت چنان جدی می شوند که تاثیری در سطح کلان تاثیر می گذارند. برای مثال، ساخت کانال پاناما، این پروژه افسانه مانند، تا زمانی که بیماری مالاریا و تب زرد کنترل شد معوق ماند. مطلب زیر به نقل از ویکیپدیای فارسی است. (دسترسی: مرداد87)
این محدود به مالاریا نیست (گرچه کشور ما همچنان جزو نواحی پرخطر از نظر این بیماری است). بیماریهای مزمن متعدد دیگری نیز هستند که بسیاری از آنها صرفا نادیده گرفته می شوند اما با درصد بسیار بالایی شایع هستند (حداقل 3 مورد سراغ دارم که شیوع آنها بین 80 تا 90 درصد مردم است). در مناطق گرمسیر تر (کشورهای جنوب) خطر و ریسک های مربوط به سلامت به دلایل متعددی بدتر از نواحی دیگر است.
قطعا عوامل فکری و اقتصادی دیگری هم در راه "توسعه" دخالت دارند که در جای خود مورد توجه مردم هستند. هدف من اشاره و جلب توجه به یک عامل و مانع غیر سیاسی (خارج از حیطه سیاست و علوم اجتماعی) بود. در این مورد خاص، این علم تجربی است که قادر به ارائه راه حل است (البته در صورتی که اراده اجرایی نیز به آن معطوف شود).
کانال پاناما (۱۹۱۰-۱۹۰۵)
ساختمان کانال پاناما بعد از کنترل تب زرد و مالاریا ساخته شد. این دو بیماری عامل مرگومیر کارگرانی بود که در این منطقه کار میکردند. در سال ۱۹۰۶ در این منطقه بیش از ۲۶۰۰۰ کارگر کار میکردند که از این تعداد بیش از ۲۱۰۰۰ نفر در بیمارستان بستری شدند. تا سال ۱۹۱۲ در این منطقه بیش از ۵۰۰۰۰ نفر مشغول کار بودند و تعداد کارگرانی که در اثر بیماری مالاریا در بیمارستان بستری شدند به حدود ۵۶۰۰ نفر کاهش یافت. به خاطر کوششها و رهبری ویلیام کراوفورد گورگاس ، ژوزف آگوستین لپرینس و ساموئل تیلور دارلینگ (انگلیسی) بیماری تب زرد حذف و مالاریا به طور چشمگیری کاهش یافت که این کنترل از طریق تکمیل کردن برنامه کنترل پشه و مالاریا صورت گرفت.
این محدود به مالاریا نیست (گرچه کشور ما همچنان جزو نواحی پرخطر از نظر این بیماری است). بیماریهای مزمن متعدد دیگری نیز هستند که بسیاری از آنها صرفا نادیده گرفته می شوند اما با درصد بسیار بالایی شایع هستند (حداقل 3 مورد سراغ دارم که شیوع آنها بین 80 تا 90 درصد مردم است). در مناطق گرمسیر تر (کشورهای جنوب) خطر و ریسک های مربوط به سلامت به دلایل متعددی بدتر از نواحی دیگر است.
قطعا عوامل فکری و اقتصادی دیگری هم در راه "توسعه" دخالت دارند که در جای خود مورد توجه مردم هستند. هدف من اشاره و جلب توجه به یک عامل و مانع غیر سیاسی (خارج از حیطه سیاست و علوم اجتماعی) بود. در این مورد خاص، این علم تجربی است که قادر به ارائه راه حل است (البته در صورتی که اراده اجرایی نیز به آن معطوف شود).
چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۷
باکتری، گرما، و « خودکرده را چاره نبودن»
کم کم دارم به این نتیجه می رسم که بخش مهمی از عوامل عقب ماندگی مملکت ما از باکتری است! (البته منظورم کلا ً مسائل مربوط به سلامت است) - (چه در قشر متوسط، چه در قشر فقیرتر و چه در حکام! برای مثال یک زخم معده ظاهرا ً بی اهمیت: می تواند کارایی انسان را خیلی پایین بیاورد. درضمن 90درصد مردم ما از همه طبقات آلوده به H.Pylori هستند و این فقط یکی از پاتوژن های شایع است.)
بخش مهم دیگر، عوامل زیست محیطی است. که قبلا در بحث بیابان زایی اشاره شد.
این ترس از گرم شدن کره زمین، که این همه در غرب درموردش حرف زده می شود (و انصافا جدی گرفته می شود)، چیزی است که مدت ها قبل واسه ی ما رخ داده و ما می توانیم مدل «آینده ی پس از فاجعه» آن ها محسوب شویم تا عبرت گیرند!
بقیه غُر هایی که میزنیم (خیلی هاش) خاله زنک بازی و گاسیپ است! خود من و شما هم اگر رئیس جمهور شویم چندان هم چیزها درست نمی شود.
رئیس جمهور را بالاخره همین ما انتخاب کردیم دیگه، نه؟ هم از این بابت که "ما" مساوی= است با کل مردم ایران؛ سرجمع ( = برآیندمون). و هم از این بابت که «رای ندادن» عملا ً به معنی تایید رای آن بقیه (ی کذایی) است! (بود، هست و بازهم خواهد بود!)
بخش مهم دیگر، عوامل زیست محیطی است. که قبلا در بحث بیابان زایی اشاره شد.
این ترس از گرم شدن کره زمین، که این همه در غرب درموردش حرف زده می شود (و انصافا جدی گرفته می شود)، چیزی است که مدت ها قبل واسه ی ما رخ داده و ما می توانیم مدل «آینده ی پس از فاجعه» آن ها محسوب شویم تا عبرت گیرند!
بقیه غُر هایی که میزنیم (خیلی هاش) خاله زنک بازی و گاسیپ است! خود من و شما هم اگر رئیس جمهور شویم چندان هم چیزها درست نمی شود.
رئیس جمهور را بالاخره همین ما انتخاب کردیم دیگه، نه؟ هم از این بابت که "ما" مساوی= است با کل مردم ایران؛ سرجمع ( = برآیندمون). و هم از این بابت که «رای ندادن» عملا ً به معنی تایید رای آن بقیه (ی کذایی) است! (بود، هست و بازهم خواهد بود!)
bacterio-economical causality!
[...] is not just a disease commonly associated with poverty, but is also a cause of poverty and a major hindrance to economic development.
[1]
نکته: ساختمان کانال پاناما "بعد" از کنترل تب زرد و مالاریا ساخته شد ...
چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷
تصویرهای کاندینسکی برام آشنا شدند. بخاطر جلد اون کتابه است. قبلا با خودم فکر می کردم "در تصاویر آبستره چی رو باید درک کرد؟". حالا می بینم که می دانم. ناگهان می بینم که آن کارهای آبستره برایم خیلی آشنا تر از آن هستند که آن سوال را بپرسم.
1 2 g
توی تابلو ها حالا می دونم دنبال چی باید بگردم:
باید دنبال یک تصویر گم شده بگردم که توی اون تابلو پیدا شده.
توی ذهن هنرمند اومده، اون رو مبتلا کرده، و اون هم تصویر رو به دنیا آورده. خیلی فشار می آورد. قبلش از جنس دیگری بود، از جنس نیزه (اسپایک) و سیناپس (همون سیناپس).
از جنس restless dream!
تابلوی نقاشی "یک" ایده است. همش باهم است که آن تصویر گمشده (گمشده سابق) است.
شبیه این حرف در آهنگ sound of silence هم گفته شده. جایی که میگه:
a vision softly creeping, Left its seeds while I was sleeping, And the vision that was planted in my brain, Still remains, (within the sound of silence.)
نمیدونم چی توی ذهنش بوده اما کمک میکنه تا ایده رو بگم.
صرفاً دیدن کاندینسکی باعث شد تغییری در مغزم رخ بده که حالا که تابلوشو نکاه میکنم بگم "ع ِ یه جوری شد!" آن "یه جوری" قابل انتقال نیست. با این حال وقتی دیگران هم دچار این تغییر میشوند دقیقاً موقع دیدن تابلو ها همون جوری می شوند. جوری که کلمات به آن راهی ندارند. یک جور کاملاً تصویری. و بدون ما به ازای زبانی. مجرد و بطور-خالص-بصری.
کاندینسکی و پیکاسو، آنقدر نقاشی می کنند تا در مجموع آثارشان یک توده یا "گونه" ایجاد کنند که حالا آن تصاویر، در آن، طبیعی ترین تصاویر هستند (و البته زیباترین).
این ذهن، یک ذهن تغییر کرده است. آدم بهش بر می خوده. آخه فکر میکنه ذهنش دنیاست و خودشه. ولی وقتی میبینه که عوض شد متوجه جزئیتش می شه. متوجه میشه که ذهن هم می تونه تغییر کنه. پخته بشه. (aged visual system) اما با یک طعم خاص که بینهایت حالات ممکن مختلف دارد. شبیه نقاط کمینه-ی-محلی.
وظیفه هنرمندان، شاید، کشف تصاویری است که در دالان های بین ذهن های تاریک آدم ها گم شده اند و راه به بیرون می جویند. مدتها وقت لازم است تا روی هرکدام "کار" شود تا از جنینی به حدی برسند که بتواند به دنیا بیایند. وقتی به دنیا آمدد انگار همیشه بوده. اینطور فکر می کند. اینطور فکر شده-می-شود. فردیت هم دارد. قبلا در صف انتظار بوده. منتظر نقاش بوده تا سوار بر اسب سفید بیاید و او را ببرد به دنیای واقع. تا موجود شود. آن ها شاید از ما آدم ها هم جاودانه تر باشند.
کار = زحمت = زحمتی از نوع یادگیری
بی ربط: سهراب سپهری نقاش بود و می دانست چگونه با کلمات تا کند. رگ خواب آن رویاهای نهان را بلد بود. از جنس کلمه هستند اما رفتارشان مثل تصاویر است.
به چیزهای اینطوری در حالت کلی گویم i. اسمشون رو چی باید گذاشت؟
باهم یک وب می سازند که رنک pagerankهم دارد. هر وب محلی یکی از آن طعم هاست. سبک یک هنرمند است. یک گونه است.
وظیفه هنرمند شاید، مثل یک دانشمند، کشف آن تصاویر سرگردان است. مثل یک جانور شناس. هر تصویری لایق این کار نیست. با چشم غیر مسلح دیده نمی شود. دقت و ظرافت شکننده ای مثل میکروسکوپ لازم است که آنها را حس و دیتکت کند. و بعد آنقدر گیر بدهد تا آنها را بیرون بکشد. از فضای تاریک رویا به بیرون، گالری، رنگ و روغن.
لینک ها. دالان هایی که به هم راه دارند. ولی نه سر راست. تاریک هستند. آن فضای تاریک ساختار دارد. من بازهم حرف دارم. کمردرد شروع شد. بعدا بقیه ش رو می نویسم. شاید هم ننویسم.
1 2 g
توی تابلو ها حالا می دونم دنبال چی باید بگردم:
باید دنبال یک تصویر گم شده بگردم که توی اون تابلو پیدا شده.
توی ذهن هنرمند اومده، اون رو مبتلا کرده، و اون هم تصویر رو به دنیا آورده. خیلی فشار می آورد. قبلش از جنس دیگری بود، از جنس نیزه (اسپایک) و سیناپس (همون سیناپس).
از جنس restless dream!
تابلوی نقاشی "یک" ایده است. همش باهم است که آن تصویر گمشده (گمشده سابق) است.
شبیه این حرف در آهنگ sound of silence هم گفته شده. جایی که میگه:
a vision softly creeping, Left its seeds while I was sleeping, And the vision that was planted in my brain, Still remains, (within the sound of silence.)
نمیدونم چی توی ذهنش بوده اما کمک میکنه تا ایده رو بگم.
صرفاً دیدن کاندینسکی باعث شد تغییری در مغزم رخ بده که حالا که تابلوشو نکاه میکنم بگم "ع ِ یه جوری شد!" آن "یه جوری" قابل انتقال نیست. با این حال وقتی دیگران هم دچار این تغییر میشوند دقیقاً موقع دیدن تابلو ها همون جوری می شوند. جوری که کلمات به آن راهی ندارند. یک جور کاملاً تصویری. و بدون ما به ازای زبانی. مجرد و بطور-خالص-بصری.
کاندینسکی و پیکاسو، آنقدر نقاشی می کنند تا در مجموع آثارشان یک توده یا "گونه" ایجاد کنند که حالا آن تصاویر، در آن، طبیعی ترین تصاویر هستند (و البته زیباترین).
این ذهن، یک ذهن تغییر کرده است. آدم بهش بر می خوده. آخه فکر میکنه ذهنش دنیاست و خودشه. ولی وقتی میبینه که عوض شد متوجه جزئیتش می شه. متوجه میشه که ذهن هم می تونه تغییر کنه. پخته بشه. (aged visual system) اما با یک طعم خاص که بینهایت حالات ممکن مختلف دارد. شبیه نقاط کمینه-ی-محلی.
وظیفه هنرمندان، شاید، کشف تصاویری است که در دالان های بین ذهن های تاریک آدم ها گم شده اند و راه به بیرون می جویند. مدتها وقت لازم است تا روی هرکدام "کار" شود تا از جنینی به حدی برسند که بتواند به دنیا بیایند. وقتی به دنیا آمدد انگار همیشه بوده. اینطور فکر می کند. اینطور فکر شده-می-شود. فردیت هم دارد. قبلا در صف انتظار بوده. منتظر نقاش بوده تا سوار بر اسب سفید بیاید و او را ببرد به دنیای واقع. تا موجود شود. آن ها شاید از ما آدم ها هم جاودانه تر باشند.
کار = زحمت = زحمتی از نوع یادگیری
بی ربط: سهراب سپهری نقاش بود و می دانست چگونه با کلمات تا کند. رگ خواب آن رویاهای نهان را بلد بود. از جنس کلمه هستند اما رفتارشان مثل تصاویر است.
به چیزهای اینطوری در حالت کلی گویم i. اسمشون رو چی باید گذاشت؟
باهم یک وب می سازند که رنک pagerankهم دارد. هر وب محلی یکی از آن طعم هاست. سبک یک هنرمند است. یک گونه است.
وظیفه هنرمند شاید، مثل یک دانشمند، کشف آن تصاویر سرگردان است. مثل یک جانور شناس. هر تصویری لایق این کار نیست. با چشم غیر مسلح دیده نمی شود. دقت و ظرافت شکننده ای مثل میکروسکوپ لازم است که آنها را حس و دیتکت کند. و بعد آنقدر گیر بدهد تا آنها را بیرون بکشد. از فضای تاریک رویا به بیرون، گالری، رنگ و روغن.
لینک ها. دالان هایی که به هم راه دارند. ولی نه سر راست. تاریک هستند. آن فضای تاریک ساختار دارد. من بازهم حرف دارم. کمردرد شروع شد. بعدا بقیه ش رو می نویسم. شاید هم ننویسم.
پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۷
شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۷
شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۷
زیباترین تجربه های حسی آنهایی هستند که فکر می کنی در گذشته داشته ای. اما مثل ترشی و خیارشور، تنها در اثر زمان است که آن طعم مخصوص را می گیرند. در لحظه ی بیاد آوردنشان آن حس وجود دارد ولی معطوف به گذشته است.
آه بهار گذشته...
اگرچه در لحظه ی حال درحال تجربه* (ی بیاد آوردن ِ) آن هستی ولی به عنوان چیزی که مربوط به آن لحظه نیست و به علت فاصله ای -از جنس زمان- از دسترس تو خارج است. آن تجربه مربوط به همان لحظه (حال) است اما در ذهن تو مربوط و معطوف به گذشته ادراک می شود.
یک لحظه بوی زمستان پارسال آمد ...
با حسرت آن را بیاد می آوری، انگار که دیگر نمی تواند تجربه شود. انگار ازدستش داده ای.
و واقعا نمی تواند در آینده تجربه شود چرا که فقط در بیاد آوردن زنده می شود. بنابراین هیچگاه نمی تواند در لحظه ی حال به عنوان تجربه ای جاری و لحظه ای فعلی حس شود. انگار که در فاصله ی میان اکنون و گذشته جای دارد یا در آن میان گیر کرده است. دست تو به آن نمی رسد و این، خودش تجربه را دراماتیک می کند.
این موسیقی را دیگر پخش نکن. نمی خواهم خاطره ی شکننده گذشته را به اکنون آلوده کنم...
در طی آن مدت ساخته شده. هربار که به آن فکر کرده ای یا خواب آن را دیده ای و فراموش کرده ای بیشتر جا افتاده** شده. طعم و بو و مزه و شیرینی خاصی دارد که مختص کمد ترشی ِ خاطرات گذشته است. به دنبال آن نرو. به تخدیر ِ غوطه ور شدن در گذشته کهنه تسلیم نشو. رو به آینده باش. ترجیح بده که در بوی مست کننده آینده و طعم ناپرهیزانه ی خواستن وقتت را بگذرانی تا با مزه مزه کردن شراب کهنه ی روانگردان ِ گذشته!
راستش فقط از آن میترسم، که من را واپس گرا(تر) کند.
* experience. ** aged.
آه بهار گذشته...
اگرچه در لحظه ی حال درحال تجربه* (ی بیاد آوردن ِ) آن هستی ولی به عنوان چیزی که مربوط به آن لحظه نیست و به علت فاصله ای -از جنس زمان- از دسترس تو خارج است. آن تجربه مربوط به همان لحظه (حال) است اما در ذهن تو مربوط و معطوف به گذشته ادراک می شود.
یک لحظه بوی زمستان پارسال آمد ...
با حسرت آن را بیاد می آوری، انگار که دیگر نمی تواند تجربه شود. انگار ازدستش داده ای.
و واقعا نمی تواند در آینده تجربه شود چرا که فقط در بیاد آوردن زنده می شود. بنابراین هیچگاه نمی تواند در لحظه ی حال به عنوان تجربه ای جاری و لحظه ای فعلی حس شود. انگار که در فاصله ی میان اکنون و گذشته جای دارد یا در آن میان گیر کرده است. دست تو به آن نمی رسد و این، خودش تجربه را دراماتیک می کند.
این موسیقی را دیگر پخش نکن. نمی خواهم خاطره ی شکننده گذشته را به اکنون آلوده کنم...
در طی آن مدت ساخته شده. هربار که به آن فکر کرده ای یا خواب آن را دیده ای و فراموش کرده ای بیشتر جا افتاده** شده. طعم و بو و مزه و شیرینی خاصی دارد که مختص کمد ترشی ِ خاطرات گذشته است. به دنبال آن نرو. به تخدیر ِ غوطه ور شدن در گذشته کهنه تسلیم نشو. رو به آینده باش. ترجیح بده که در بوی مست کننده آینده و طعم ناپرهیزانه ی خواستن وقتت را بگذرانی تا با مزه مزه کردن شراب کهنه ی روانگردان ِ گذشته!
راستش فقط از آن میترسم، که من را واپس گرا(تر) کند.
* experience. ** aged.
دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۷
تعیـّن (دترمینیسم1) و عدم قطعیت (آنسرتنتی2)، هر دو، هر کدام اگر برقرار بوده باشد تعجب برانگیز خواهد بود. جا دارد انسان تعجب کند.در هر حال تعجب خواهد کرد.
انگار در اینجا حالت ِ غیر تعجب ناک وجود ندارد. و این تعجب آور است.
کسی نگفته بود این را.
این هم ایضا ً تعجب دارد.
(پا.ن.2 determinism. پا.ن.1. uncertainty.)
مؤخره. فکر کنم گند زدم به این زبان فارسی!
انگار در اینجا حالت ِ غیر تعجب ناک وجود ندارد. و این تعجب آور است.
کسی نگفته بود این را.
این هم ایضا ً تعجب دارد.
(پا.ن.2 determinism. پا.ن.1. uncertainty.)
مؤخره. فکر کنم گند زدم به این زبان فارسی!
eternity is a nickname for Power. Whoever mentions the word speaks for power; a beautiful and innocent love of power. beautiful names for lust for power. power is not bad per se. but can make changes which can last almost forever, no matter how it looks ab initio.
thorn in the eye = pain in the a!
= my current moment :(
thorn in the eye = pain in the a!
= my current moment :(
دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۷
a utopia called brain
Individual neurons is a favorite metaphore which I have developed in last two years. It can be used for playfully fantasizing about brain function and maybe it is useful for speculating about and visualizing what goes on in the brain. It gives a scheme of how complexities can exist there without using formulae (mathematical formula are unable to tell us about complexities and emergent phenomena in a system.)
Brain is a society of neurons. An actual utopia. Each neuron has almost all features and qualities of individual persons in a real society, but in a smaller scale. But the difference is that in brain, we do have a perfect society. Sadly our society of people is so imperfect and is still evolving and being under developement. Sociology can learn much from the brain. This metaphore can be used for the mutual influence and inspiring of the two fields: Neuroscience and Social Sciences. I'll write more about it. ©
Brain is a society of neurons. An actual utopia. Each neuron has almost all features and qualities of individual persons in a real society, but in a smaller scale. But the difference is that in brain, we do have a perfect society. Sadly our society of people is so imperfect and is still evolving and being under developement. Sociology can learn much from the brain. This metaphore can be used for the mutual influence and inspiring of the two fields: Neuroscience and Social Sciences. I'll write more about it. ©
stadium, revolt
She ate all my brain! except one neuron!
And that damn neuron was useless from the beginning!
My neurons are wearing purple with red! one is dressed in black. They boo: "get kill that bastard rude!". Fortunately the stadium is always under control.
And that damn neuron was useless from the beginning!
My neurons are wearing purple with red! one is dressed in black. They boo: "get kill that bastard rude!". Fortunately the stadium is always under control.
اشتراک در:
پستها (Atom)
