شنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۱

خرد و درد

خرد و درد درد، کاهنده ی خرد است درد مزمن، میتپاند حس (فیلینگ) نشود. اما خرد را میکاهد. اصل نکته همین بود. ادامه ی این متن جدی نیست و بازی فکری است. درد، مثل اصطکاک است برای «حالت» ها در مکانیک کلاسیک. فرسودن و اتلاف اطلاعات و انرژی است. پراکندن آنها. ورود درد به معادله خرد میتواند در ورود، ایجاد، حس کردن، ... درد باشد. اما همه ی اینها کاهنده ی خرد نیستند. در حقیقت درد وجود دارد در دست و پای ما. مساله این است که چه کنیم کاهنده ی خرد نشود، یا کمتر چنین باشد. آنها را جدا کنیم. اما دردی که خود فرد حس کند. درد ی که در دیکری حس کنی، این خاصیت اصطکاک برای خرد را ندارد. دردی که در فرد حس شود، تجربه درد در دو جا وقوع میتبد: سیستم لیمبیک و کورتکس (طبق تقسیم بندی خودم، که تمایزش با سایر ورژن های این باید واضحتر ترسیم شود). درد خود در لیمبیک است و درد دیگری در کورتکس. غیر از این دوگانه، شق سومی هم هست: که موقعی و ما به ازای/کوریلیت درد در بدن است: همان آسیب واقعی (آن را هم میتپان در مرد آسیب زن و بدن، بیشتر شکافت و بخش هایی برایشدر نظر گرفت. پاتوژن، سیستم ایمنی، خود بدن و فیبرهای «سی» و «آ»، التهاب (مفهومی مبهم اما مرمزی)، دخالت های پاتپژن در بدن و اعصاب، دخالت های بدن و دفاعش در موقعیت، و غیره. شی و ابجکت آسیب اما متاسفانه هنوز قابل تعریف نیست. کتاب کندل این نکته درخشان را گوشزد میکنه. که البته احتمالا از سنت فلسفه آمده). اگر حس نشود ولی در تن وجود داشته باشد، شاید اثر منفی آب بر کورتکس (و خرد) بیشتر باشد. یعنی ناخوداگاه بودنش بدتر از خوداگاه بودنش است. دردی که از دیگری حس میشود معمولا خوداگاه است، و در کورتکس. ایجاد درد، در حالت سایکوپاتی انسانی، رابطه اش با کم کردن خرد چیست؟ این نظر و ایده، اکر بخپاهد جدی باشد، باید فکری برای این موقعیتذهم بکند. چرا که موجودیتی بیرون/جدا از افراد برای فرد و خرد را برای تبیین/بیانش بکار برده است / اختیار کرده است (پزیشنش این است). درد و رنج (سافرینگ) هم رابطه پیچیده ای دارند، که خارج از این بحث است و باید یافته های علم مشخصی که در این زمینه وجود دارند بررسی شوند. رنج و درد، رابطه دارند با دو نوع امپاتی لیمبیک در برابر کورتکسی (که ایده ای اخیر است). شاید روزی در کنار اصل مشاهده ای (در برابر تجویزی) ی کانسرویشن/پرسوریشن درد (سال ۲۰۰۷؟) قرار بگیرند. و رابطه شان با اسکلیشن (سوپرا-پرسوریشن) مشخص شود. و باک ها و اینکنسیستنسی هایی که در این زمینه وجود داره را فکر کنم. البته اینها فکر های جدی ای نیستند. اما تجربه نشان داده که این بازی های فکری (شانسش /بالقوه اش هست که) گاهی منجر به تصویر های صاف و پوست کنده ای میشوند که آنوقت نمیشود جدیشان نگرفت. حاشیه های بی ربط و رقیق و کم مایه بگذریم. اما بیان اصلی و زبانی، به تقارن لفظی بین درد و خرد ، به نظر در خور نوشتن آمد. از این متن راضی نیستم اما مثل بقیه مطالب، زیبایی و استواری کلام و بیان برای من پشیزی ارزش ندارد. و یکی از نقاط عصیان/سرکشی در نظر گرفته ام. این فقط دعوتی است به در نظر گرفتن رابطه ی بین این دو، خصوصا در مقیاس تاریخی، و نیز طی عمر افراد (در مقیاس دولوپمنتال)

پنجشنبه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۱

ارزشگذاری، داوری، قضاوت

داوری ها و قضاوت ها شکل میدهند به همه چیز. هر کسی که داوری و قضاوت ش معیار باشه، در نهایت، تعیین کننده ی سرنوشت ها میشه.
بدتر اینکه این قضاوت ها ایجاد الگو میکنه وبرای دیگران مرجع میشه. مردم قضاوت هاشون رو با اینها تنظیم میکنند. و میشه ابزار اعمال* (و نشر و گسترش*** ناهشیارانه**) ایدئولوژی.
*به نظرم این قضاوت ها و داوری ها و ارزش گذاری ها، همون ارور سیگنالهای PP هستند که همه چیز رو تعیین میکنند. (در ایدئولوژی، به مثابه یک ابر-ذهن**** اکستندد). valuation
** subdeliberate
***درضمن شبیه سیستم قضایی بر اساس پریسیدنس شد. **** در اصل از GIL میاد، اما مفهوم سیگنال ارور، از PPوام گرفته شده. این در ادامه ی بحث سیاه دیدن و لزوم سیاه ندیدن هم هست، که توضیح جدایی را میطلبد. در اون بحث، قضاوتهای عادی روزمره و سابکتیو ولیویی که در ذهن ها صورت میگیره، و کامیونیکیت میشه، (و گاهی با بولی با واکنش های اکشنی و یا اموشنی (ppes) ابراز میشه و بیرون میاد در سطح پیدا و فیزیکی)

شنبه، فروردین ۰۶، ۱۴۰۱

احترام؟

گاهی یک ایده را باید چندین بار گفت، تا کم کم تاتی کند و راه رفتن بیاموزد، و بیان خوب خودش را جستجو و پیدا کند. گاهی ایده را بصورت خام مینویسم. تا پایش روی زمین قرار بگیرد. تا اینکه کم کم بیانش پیدا شود. این یادداشت یکی از اونهاست.
علت دیکر شکسته بودن بیان این است که ایده ای است که قبلا جنریت شده و زایش یافته، و اکنون به صورت یاداوری حاضر شده و نه تازه از تنور آمده باشد. یعنی بیات است: فاصله ی زمانی ای است بین انعقادش و این اسنیتنس از بیانش. مطلب اصلی: (که حالا دیگه تحت شعاع نور نکته فوق قرار میگیرد)

در مورد توهین: در کل میشه گفت که مساله، احترام یا توهین نیست. بلکه رعایت قواعد استدلال و گفتگو و مباحثه است، تا گفتگو مفید شود، و حرکتی رو به جلو و آزادی/رهایی باشد. خود احترام یا عدم توهین به خودی خود اهمیت ندارد، بلکه به دلیل دیگری باید رعایت شود.
پ.ن. احترام و ریسپکت به روش و قاعده ی بازی باید داشت، نه افراد، و نه ایده ها و نه افراد. اما قاعده ی بازی کدامست و کی باید تعیین شود. پس انتهای این غشا و ممبرین باز است. تکه ای و پاره ای از ایده است.
زمینه

سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۴۰۱

قاضی، طبقه زمیندار، شاه

در مورد علت قابل اتکا بودن قانون در انگلستان، (خصوصا در مقایسه با ایران) : تا حالا بر اساس مشاهداتم از انگلیس، به دو دلیل کلیدی و دو تفاوت اساسی رسیده ام: دو ایده هستند که ممکن است درست یا غلط باشند، اما باید بررسی/تحلیل شوند (الف) از نطر تاریخی، وجود یک سری لورد و زمیندار کلان بوده اند که شاه باید باهاشون تعامل میکرده. ازشون تعهد هایی برای جمع اوری سرباز میگرفته و در عوض در یک سری تصمیم گیری ها باهاشون مشورت میکرده. (ب) وجود سابقه طولانی سیستم قضایی در انگلستان، از نوعی که عملا روی/علیه افراد در بالاترین مقامهای قدرت هم دست بالا دارند و میتوانند علیهشان حکم دهند. هردوی اینها موجب تعدیل و رگولیت کردن قدرت مرکزی و تعدیل تمامیت خواهی آن میشوند. در ضمن موجب پایداری و stability میشوند. مخصوصا طبقه ی زمیندارهای اعظم، از هزار و چند سال پیش، موجب ساختاری شده که بطور ایتعاری، مول موزائیک های پهنی شده که یک بستر سخت و قدارای قوام هستند. این البته برخلاف مساوات اقتصادی و نوعی از ساختار طبقاتی است. در دراز مدت، این موجب شده که تداوم همه چیز در جامعه انگلیس به شاه بستگی نداشته باشد، و اگر شاه عوض شد، ساختار قدرت در جامعه حفظ میشود. چون ساختار های قدرتی بوجود اورده اند و حفظش میکنند. و شاه فهمیده که اونها برای قدرتش استبیلیتی فراهم میکنند. از ابتدای تاریخ از در مذاکره و توافق با اونها روبرو شده ولی در ایران هرکس به حکومت میرسیده**، تمام طبقه ی ملکدار ها رو تارومار میکرده. نمونه اخرش همین محمدرضا شاه با اصلاحات ارضی دقیقا معکوس این کارو انجام داده. انکار زیرساخت یک ساختمان رو شخم زده. (البته نگرش چپ با این ایده و نظریه مخالف خواهد بود. اما به ار حال یک فرضیه است که باید در جای خود بررسی شود). در مورد سیستم قضایی، سیستم قضایی اینجا سابقه طولانی دارد. و فکر میکنم بر خلاف ایران دینی نشد، که روحانیان در دست بگیرندش (اتفاقی که در زمان ساسانیان افتاد. و احتمالا قبلش). ندیده ام دیگران زیاد در مورد این قضیه این تحلیل را بدهند. سیستم قضایی و دادگاهی اینها از خیلی قدیم، به نوعی مستقل بوده (البته در مقایسه با تاریخ ایران). و در سیر تطور تاریخی اونقدر قوی و مستقل شده که در مقطعی حتی شاه شون رو محکوم کرده و اعدام کرده. (اگر اشتباه نکنم). هر دو عامل موجب توزیع قدرت و استبیلی شده اند، که انسجام جامعه به یک رشته منفرد نخ و یک فرد بسته نباشد. به نطر میرسد، در تاریخ انگلستان، رقابت قدرت بین طبقه ها با شاه، از مدتها پیش بیشتر تعدیل کننده بوده. ولی در ایران، نابود کننده. اتفاقی که در همه حکومتها در ایران می افتاده. در ایران ، حکومت مرکزی، و شاه تنها عامل استبیلیتی جامعه بوده. و برای همین این همه هر چند وقت یکبار زیر و رو میشده (و میشه). (اینها رو باید منتشر کنم اما رشته ی من نیست که استدلال رو پخته و مدون کنم). طبق این دو ایده (چه درست یا غلط)، برای قابل اتکا شدن قانون، (که انگیزه ی این بحث بود)، هریک از دو عامل فوق (یا هردو در کنار هم) باید مبنایی باشند که قانون به اونها تکیه و اتکا کند. در ایران، بطور تاریخی، از ابتدا از مذهب برای اتکا استفاده کردند (بعید نیست که این پدیده در ایران باستانی، مبنایی مسیحیت سیاسی هم شده)، اما اون ماهیتا برای این کار (اتکا) مناسب نیست. چرا؟ نمیدانم، عملا اینطور بوده. (مثل لوردها) خودش به دنبال افزایش اقتدار خودش است (اما به عنوان یک کل)، اما به دلیلی منجر به نقش و کارکرد استیبل کننده نبوده: به نوعی مصرف* میکند تا پروواید. مشاهده و سابقه تاریخی این رو ظاهرا نشون میده که طبقه روحانی ها نمیتونند نقشی مشابه طبقه ی لوردها و زمینداران کلان را بازی کنند. احتمالا دلایل مختلفی میشود برایش آورد. شاید غیر این جهانی بودن خروجی سرویسشان است. چیبیده به زمین نیستند. اینکه با ریلیتی یا مجاز بودن، تعیین کننده است. بخشی از این موقعیت به ساختار مالکیت ربط دارد. که فاکتور سیستم قضایی اون را حمایت میکند. حالتی و نوعی ابتدایی از جدایی قوا بوده، که سیر تطورش (بقول سیستمهای دینامیکی، نقطه ی ثابتش) ، جدایی بیشتر این قوا و موازنه قدرت بوده در جهت ثبات. و جدایی رسمی و اکپلیسیت شده ی قوا. در زمینه اش، این نیازها را هم دارد: ۱ مذاکره، امکان اتحاد لوردها، رقابت ولی با امکان توافق با شاه (بجای دیشداپری در مورد اینکه تنها امکانها و افوردنس ها، تسخیر و سلطه و نابودی است، و یا نابود شدن: بازی برنده-بازنده یا جمع-صفر). کار روی نفع های مسترک، مثل سرباز گیری، دادن مالیات و غیره (بخشی از مذاکره و معامله ی بالغانه). خلاقه، قائل شدن امکان عدم جنگ (صلح)، تپافق، و حالتی از برنده-برنده. انکان سود رساندن به هم (اتحاد؟ نه، بهتره بگم تعامل و اکولیبریوم: خصوصا در قدرت). ۲. (نیازمندی دیگر برای این موقعیت یا فرض برای این نظریه) (tbc) چند نکته پراکنده ی دیگر: هایرارکی قدرت-استبیلیتی. مثلث قدرت: شاه، قاضی، لورد (و جدایی آنها). . چرا لورد ها روش ساستینبل در دیش گرفته اند؟ . جزیره بودن (بجای چهار راه بودن)؟ و در عین حال دارای منابع بودن (باران خیز بودن). پا نویس: * تعبیر مصرف: از مهران سورانی، البته در یک کانتکست دیگر ** sudo

شنبه، اسفند ۱۴، ۱۴۰۰

priveducationcare

Privatisation of: * Health care * Clinical research * Scientific research * Education is mistake. Private sector is welcome to participate. But governments much take responsibility. This point is just about the source of funding. Providing the funds and directing/leading it at that level. (not controlling, not nanaging, not executing).

نقد، پیاده کردن موتور، حذف

نظراتی در بحثی در مورد تعریف نقد و چگونکی آن: (این پست نخراشیده و کامپوز نشده است. صرفا برای ثبت است. فور د رکورد) در حاشیه، این بیادم اومد: شاید مفهوم دیکانستراکشن هم خوب باشه. برخلاف تصور رایج، دیکانستراکشن به معنی تخریب نیست. اتفتقا چیزهایی را دیکانستراکشن میکنند که براسون مهمند و بهش علاقه دارند. معناش یک جوری مثل اینه که موتور ماشین را باز کنی، تمام پیچ و مهره هاش رو باز کنی، و از اول ببندی. یک جوری در اوردن فاکتورها و عوامل زیاد در یک ساختار و پدیده است، و احتمالا عوامل بیشمار داخل یک پدیده. مثلا همه چرخ دنده های یک ساعت. یا همه اجزای یک موتور. اونوقت است که ساختار علی اش را فهمیده ایم. بجای اینکه یکی دو عامل/فاکتور/علت رو ازش ببینیم و ساده سازی کنیم. اما این سخت میشه و کمی دور از بحث نقد میشه. نقد: به نظرم شاید بهترین و اصیل ترین نمونه ها در بحث نقد، سقراط است. شاید اکر یک چیز کافی باشه، خوندن دیالوگ های اولیه سقراط است. اون به نظر من یک جورایی اصیل ترین روش نقد رو انجام میده. موافقم که کارهای کورکورانه ای مثل دور ریختن چیزها و تخریبشون، و حذفشون، ضرری میزنه که سالها نمیفهمیم از کجا ضربه خورده ایم. مثلا در مواجهه با پدیده های سنتی. چون هر چیزی که این همه سال دوام داشته و باقی مانده، «فانکشن» و «کارکرد»ی داره. اگر یک ساعت را باز کردی و بستی، یا موتور ماشین را باز کردی و بستی، و یک پیچ اضافه اومد (یا یک چرخ دنده اضافه اومد)، میدونی جایی خرابکاری کرده ای. چون در بستن مجددش، اون را حذف کرده ای. و باید منتظر اتفاقی بد باشی. نمیگم نباید تغییر داد، اما تغییر واقعی، هیچوقت حذف نیست. در دیالوگی، که در پاسخ به این سوال من بود طی کامنتی در پستی: معنی کلمه ی انتقاد در اینجا حساس میشه، چون همه چیز به کلمه ی انتقاد رسید. اما خب بستگی دارد اون انتقاد را چگونه تعریف کنید. ادمها ی مختلف، به چیزهای مختلفی میگن انتقاد. معنی انتقادی که میگویید چیه؟ یعنی با جه روشی؟ متد پیشنهادی تان چگونه است؟

شنبه، اسفند ۰۷، ۱۴۰۰

دایناسور ها و پستانداران ۲

ایده ی اینکه علت انقراض دایناسورها، پدیداری پستانداران بوده، هرچی پیش میره دلایل (اکانت و اکسپلنیشن) بیشتر و بهتری برا پیدا میشه (این کار مجاز است). فکر میکنم با جدیت کافی بهش بطور جدی پرداخته نشده. یکی از دلایل اخیر، نورونهای آینه ای هستند. علت های واضحتر دیکر، حمایت های گروهی (شامل بدنی)، پشم، امپاتی، حمایت از فرزند، ... نمیدونم این فرضیه ی اولیه را جایی دیدم یا پدید آمد. احتمالا سالها پیش هم در این مورد نوشته باشم. اما این ایده ی که در مورد دو نیروی متضاد (که یکیشان نورونهای آینه ای است)، هوشمندانه است. البته ضربه ی شهابسنگ بزرگ چنان قوی بوده که موجودات زیادی منقرض شده اند. اما این قضیه رقابت با پیتانداران هم مهم بوده. و شاید بعد از صرف خالی کردن صحنه تنسط دایناسورها نبوده.

پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۴۰۰

نصف شدن بین چرخ دنده بین دو قدرت

تحلیل ماجرای تنش اوکراین را میشه ساده تر کرد. سرنوشت اوکراین است که بین دو چرخ دنده ی قدرت نظامی اصلی گیر کرده (و تقسیم میشه، یا محل تنش میشه)، از طرفی میخواد به ناتو بپیونده که کل سیستم عریض و طویلش بر ضد روسیه چیده شده، و طبیعیه که روسیه هم منتظر نمیمونه که ناتو بیاد جلوتر. چون جایی که بین دو قدرت نظامی بزرگ (و رقیب) است، دو تکه میشه (مثل کره شمالی و جنوبی)، یا لااقل محل تنش بسیار میشه. این سرنوشت، ربطی به چیزهای دیگه (ایدئولوژی، وضعیت حقوق بشر، وضعیت اقتصادی، دموکراسی، غیره) نداره، اون دو قدرت اصلی، هر ایدئولوژی دیگری میداشتند همین اتفاق می افتاد. فعلا که تعداد بمب اتمی امریکا و روسیه بیشتر از بقیه است. و موقعیتیه که در طی کل قرن ۲۰ شکل گرفته، و فعلا کاریش نمیشه کرد. این تنش ها هرچه در دنیا کمتر باشند بهتره. لااقل محدود به همون اوکراین و کره و چند جای دیگه باشه. اینجا تنها زبان قدرت است، اونهم نظامی.

یکشنبه، اسفند ۰۱، ۱۴۰۰

باز هم تبعات خلا سیستم افیشنت justiciary e

وقتی مرجع قضایی نباشه که هر کیس ی رو بررسی کنه، و اتهام ها در یک دادگاه ییطرف بررسی شوند، مردم راسا ً به تهمت رو می اورند و فضای افکار عمومی را جایکزین دادگاه میکنند. و اون اتهام بیاد افذراد میماند و نه حکم نهایی. بنابراین یک ریشه ی این حرکت ها به نبودن یک سیستم قضایی افیشنت و کارا بر میگرده. (کارا، قوی، مستقل، مستقل از قدرت(مثلا شاه)، و مستقل از مذهب). این معضل را لااقل از زمان ساسانیان داشته ایم (روحانیان در صدر سازمانهای قضایی بودند ) و هرگز حل نشده. و پروژه ی ایجادش در زمان رضا شاه، (نیمه کاره) متوقف شد. (که قبل از او شروع شده بود). سیستم دادگستری به مثابه یک قوه ی مستقل ولی مقتدر، از ارکان تمدن و civilization است، و بدون اون، تمدن، ناقص است. برای همین نوعی حالت «آتش به اختیار» رواج پیدا کرده. و همچنین بجای علالت قضایی، مظلومیت هریدار دارد. صحنه ی عمومی به بازار مظلوم نمایی تبدیل شده. در بعضی موارد کار میکند اما در موارد دیگری مخرب است. کلا مطاع اصلی یا بهتره بگیم واحد پول این بازار، مظلومیت است. هر کسی بتواند بهتر مظلومیت ظاهری (perceived) خود را نشان بدهد خریدار دارد. بعضی مواقع این به نتیجه میرسد و درست کار میکند است و بعضی مواقع نه. و معمولا هر حالتی پیچیدگی هایی دارد که تپسط افکار عمومی نمیتواند دیده و بررسی شوند. (ظرفیت آن هم کم است برای کیس های ریاد در سطح جامعه). کلا اجتناب از مراجعه به مراجع فضایی و نوعی قبح براش ایجاد شده. جرا که دوام این بازار ِ «مظلومیت»، مطاعش مظلومیت ریزالو نشده است. یک آفت دیکری که در این بازار رشد میکند (علاوه بر بعضا ً تهمت های بررسی نشده و بی اساس)، جبران بیش از حد است. که منجر به escalation خشونت و اگرشن میشود. (در کلابهاوس هم کفته بودن: اگرشن اصولا خاصت escalation و بالاگرفتن دارد). خلاصه در اثر «خلا قضایی» و خلا قوه دادگستری، عکس العمل هایی مثل کینه و انتقام بیشتر رواج میگیرند. به جنگ های قومی و قبیله ای هم مربوط است. و اصولا نیود قوه قضاییه ی افیشنت، منجر به رگرس کردن جامعه به حالت قبیله ای میشود، در برایر تمدن مدنی. پ.ن. شاید، از تبعاتش، انقلاب های پی در پی است بدون اینکه به نتیجه ای ختم شوند. و حتی شاید یکی از ریشه های «کوتاه مدت بودن» جامعه (به معنای هما کاتوزیان) هم باشد.

سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۴۰۰

شیم-گیلت (۲)

کامنت: یک نظریه هست که فرهنگ ها رو به دو نوع shame culture و ‌guilt culture تقسیم میکنه. اون طیفی که قتل مونا را انجام داده اند فرهنگسون از نوع shame است. در یک کشور، طیفی از هردو وجود دارد. و در امریکا هم این فرهنگ shame زیاد است (احتمالا در ایالت های جنوبی). متاسفانه این تفکیک حتی قابل ترجمه به فارسی هم نیست. چون صحبت از دو اموشن shame و guilt، در فارسی رایج امروزی، به دلیل فرسوده-دستمالی-هرز شدن این کلمات (در حال حاضر) عملا ممکن نیست.

دوشنبه، بهمن ۲۵، ۱۴۰۰

بازی ای با جمع امتیاز منفی: جنگ

negative-sum game جنگ برای بیرون کشیدن و مصرف ارزش افزوده ی تدریجا ایجاد شده در طی دوران صلح است، و مصرف سرمایه اجتماعی ای است که در طی سالهای صلح در جامعه تدریجا جمع میشه. خرج میشه برای اونی که بتونه جنگ رو در راستای منافعش هدایت و sail کنه. چون همیشه ، متاسفانه جنگ دیگری خواهد بود. و انباشت value در جامعه مثل خارن، پر و خالی (دسارژ) پیدا میکنه. جنگ مثل دشارژ کردن این مخازن است، و طبقه ثروتمندان و قدرتمندتن بعد از جنگ را تعیین میکند. مثل موقعیت امریکا بعد از جنگ جهانی دوم، که سرمایه های انسانی و منابع مالی اروپا را به آمریکا پمپ کرد. خصوصا در صنایع نظامی. یک حابجایی ثروت انجام میشود: از طرف برنده، خرمن منابع و ارزش افزوده ی جمع شده را (سهم دیگران را) درو و (غنایم را) غارت میکند. چه اون منابع در کشور خودشون باشه (با سیاست های ریاضتی) و چه در جای دیگر (عملا غارت و غنیمت گرفتن، مثل دوران باستان). در شرایط جنگ، افکار عمومی براحتی قبول میکند که مورد غارت قرار بکیرد، و حس پاسخگویی را کنار میگذارد. در حقیقت به گروگان گرفتن حس عدالت خواهی است: هم با مهار و سرکوب اعتراضات به بهانه ی جنگ، و هم با کانالیزه کردن اگرشن به سمت یک «دشمن» که سالها طول کشیده تا ایجاد شود. در حقیقت زدن جیب مردم است که با منیپولیشن ذهنشون، داوطلبانه این کار را انجام می‌دهند. به تعبیر من، جنگ به اصلاح یک «business model» است (در زبان استارتاپی جدید). یعنی طرح ایجاد درآمد. جنگ به مثابه اعتیاد: برنده ی جنگ (به دلیل ریوارد زیاد ناکهانی)، معتاد به جنگ می‌شود. اعتیادی که از جنس قمار است (که رسما از نظر مغزی یک نوع اعتیاد است). متاستفنه این تجارت، هزینه ی جانی هم دارد (و همیشه گودکان و غیر نظامیان هم هستند). بشر با آگاهی و انباشت و رفلکشن بر تجربه ی جنگ میتونه این راه مخرب رو محدود و مسدود کنه. بطور طبیعی کم کم گرایش به جنگ کم کیشود، اگر تبادل آزاد اطلاعات و گفتگو باشد. اما صنایعی که مدل بیزنسیشون بر جنگ بنا شده، مانع این آگاهی میشوند، و جامعه را پر از آگاهی های کاذبی میکنند که اون رو به سمت دو قطبی شدن، یا دشمن تراشی (مترسک سازی) سوق میدهند: مثلا حزب مقابل شریر است، یا فلان کشور دسمن شماست. که بتونه با این روحیات patriotic ، به جیبشان (جیب ملت خودش) دستبرد بزند. در نهایت، حتی در صورت پیروزی، جنگ افروزها یا اونهایی که اون اقتصادهایی که در کنر جنگ شکل میگیرد را بهتر navigate و sail کردند، ، بیشتر منتفع میشود: بیشتر از ملت خودشون. البته تکه ای از اون را هم به ملت خودشون میدهند، که در نهایت ممکن است از مجموع هزینه ای که داده اند بیشتر از نفع مالیشان هم باشد. (و البته ضرر واقعی و هزینه را دیگران : دسمن شکست خورده، میپردازد). اما این بازی ای با جمع صفر (zero-sum-game) هم نیست. بلکه با جمع مطلقا منفی است. جنگ: بازی ی جمع-منفی: Negative-sum-game ولی به شدت سود آور برای پیروز ها و اونهایی که لوژستیک آن‌را اجرا میکنند. تنها راهش، آگاه شدن همه ی مردم (خصوصا طبقات پایین که پر جمعیت هم هستند) به همین پروسه و سازوکار است. آگاه شدن به این فریب، و کنترل اوضاع با مهمیز زدن به اموشن اگرشن در مردم (که در اصل کاراییش برای برقرار کردن fairness است).

پنجشنبه، بهمن ۲۱، ۱۴۰۰

مدار بقا در سیمبیوتیک، فروش کالای کلمه و خرید قدرت

کلماتی مثل غیرت براشون اونقدر مهمه چون بقاشون بصورت قلاب به کلمه های اینطوری بند است. (کلماتی مثل غیرت، غیبت، ناموس، .. ). کلماتی هستند که به زحمت در طی قرن ها، معانی مختلفی (خوب و بد ) را به هم گره زده اند و بر هم سوار کرده اند و درهم میفروشند (حق نداریم سوا کنیم). در بک بسته بندی و با همون ابهام و چند وجهی بودن خاصی، که براشون فانکشن مربوطه را فراهم می آورد. کلمه ها، کالای اونها هستند، و باهاشون قدرت میخرند. برای همین، به هر قیمتی، حتی به قیمت ریزش محبوبیت (در طیف هایی)، از اون کلمات دفاع می‌کنند. پس کارشون منطقیه (از دید منطق خودشون، و برای منفعت خودشون،. اونطوری که استراتژی و مشروعیت خودشون را بنا کرده اند). بسته (bundle) ی کالایی که سربسته (درهم) به فروش میرسد. و باهاش قدرت میخرند. با اون، دوخته شده اند در جامعه و سیستم زبانی ای که بستر تمدن است. کالایی است که باهاش به بازار آمده اند. ابهام و چند وجهی بودنش طوری تنظیم شده که عملا برای اونها فانکشنی را فراهم می آورد: پزیشن ، قدرت، دوخته شدن، قلاب: مدار بقا. فانکشنش برای اونها قدرت است. محتوای این بسته، سوا کردنی نیست. بحث سر فروش است. معامله. فریب.

سه‌شنبه، بهمن ۱۹، ۱۴۰۰

الوکیت کردن متناسب انرژی اموشن به مسایل: مصرف، مصادره و اختصاص

در مورد این واقعه (قتل) اخیر، جامعه به درستی حساسیت به خرج داده، اما معمولا بحث به سمت های دیگر پراکنده میشود. در حالیکه انرژی این بحث، باید به سمت راه حل هایی برای هان مساله متمرکز شود. این را همیشه میگویم که انرژی حاصل از یک فاجعه باید برای راه حل برای اون، و متناسب باهاش، بکار بره، و برای اهداف دیگر مصرف و گروگان گیری نشه. تناسبی باید باشه بین میزان اضطرار، و انرژی ای که برای اون الوکیت میشه. الوکیشنی باید باشه که مپینگی بوجود بیاد: ممکنه مقدار ریسورس محاسباتی ای که براش سرف میشه دقیقا متناسب نباشه. اما یک بودجه بندی ای باید باشه که رعایت بشه. بودجه ها نباید از هم بدزدند. دست درازی، هایجک، مصادره. پرامیس بودجه: خطوطی که جدا میمانند. چیزی که بهش پرامیس اختصاص داده شد و الوکیت شد، بعدا نباید کم بشه (اما در تورم ها چی؟). شبیه صندوق بازنشستگی است. از سوی دیگر شبیه دارایی است. و مسوولیت. گفتمان ها و ترفندشان برای استفاده از یک موج، برای آپدیت پرسیود اکسپکتد یوتیلیتی. فرصت های اینطوری مثل یک ریسورس هستند. و وقتی پیش می آیند، عده ای درصصد هستند که اون را مصرف» و اکسپلویت (بهره برداری) کنند، برای مطالبات و مسایل دیگری که برای خودشان مهم است (و معمولا اولویت هایش بر اسا نفع و اپلپیت های آنهاست). اگر در این بزنگاه این کار (گفتگو تا راه حل، و مطالبه تا تغییر) انجام نشه، باید منتظر فرصت بعدی باشیم، یعنی قتل های بیشتر دیگر از این نوع. در حاشیه: نفع یک نفر نفع همه هست. اما تنها مساله، اپلدیت ها هستند: که وقتی کانفلیکت بین دو نفع پیش میاد، کدام انتخاب میشود. تا اونجایی که نفع، در کانفلیکت با نفع دیکری نیست، مساله ای نیست. اما بعد از اون کانفلیکت، مساله آغاز میشه. و ریسورس هم تعریف میشه. و سیستم (کل) نیاز به تصمیم داره. از دید ایجنت ها، این به صورت یک رقابت پرسیو-محلی میشود. تغییر: در قوانین: کالبد. کلمات کلیدی: یوتیلیتی، نفع، پنجره ی فرصت به موابه ریسورس، رقابت، آدام اممیت، عصبانیت، ، مریت بقا برای اموشن ها، پراسسینگ دیستریبیوتد و دیسنترالایزد، حل مساله ی رانده شونده با اموشن ها، سیگنال ارور و انرژی ارور، احساسات و اموشن های جمعی، رفلکسیویتی، فلاکس، مصرف کردن از سیستم (بجای تولید یا پراسس، بودجه، جدا کردن و جدا ماندن: پرامیس بودجه. مسوولیت، رسیدگی.

یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۴۰۰

بحران از نوع قضایی

کلا بحران مملکت ما در درجه اول، از نوع بحران قضایی است. دهه هاست که اینطور است. اما در طی زمان، نمودهای مختلف و متنوع دارد. اینزاره در معنای مطلقش مد نظر نیست، و در یک تقریب اول مورد نظر است.

سه‌شنبه، بهمن ۱۲، ۱۴۰۰

B for Savior

در اثر تبلیغات برای عوام، اینطور القا شده که میلیاردر ها نقش نجات بخش (مسیح messiah و savior) پیدا کرده اند - در سطح ناخودآگاه. این باعث شده، هرجی رنج بیشتر میکشند، ستایششون از میلیارد ها اتفاقا بیشتر میشه.


اتفاقا الون ماسک هم در همین راستا ، این نقش را فهمیده، و در این نقش بازی کردن یک مرحله جلو تر بازی میکنه.

در فیلم ها هم اینطور القا میشه.

نقش فیلانتروپیست بخاطر همین اینقدر جواب داده.


دقت کردم که ترامپ هم در بین ستایش کننده هاش اینطوری دیده میشه، و در اون جایگاه قرارش میدهند (بخاطر اینکه پولش کمی از یک میلیارد بیشتره و برچسب و نشان B را دارد).

دوشنبه، بهمن ۱۱، ۱۴۰۰

چند صدایی و چند ذهنی بودن یک اثر

 یک تفاوت و خاصیت خاص ترانه های بیتلز در چند صدایی بودن آن است. حتی وقتی یکی صدای یکی هست، چند دهنی بودن در شعر . فضایش فضای تنها نیست: جمع است. مخاطب تفاوت کیفیتی را حس میکند، به دلیل اینکه چیزی خلق شده که نمیتونسته در یک ذهن جا بگیرد.

“socially engaged mind”

یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۴۰۰

$100T ~ 50y

 It takes at least 100* Trillion Dollars spent in research to add 50 years to humans lifespan.  I doubt he ever can spend much more than $1B. Note that $5B is necessary to develop and design a single medicine.

Sometimes putting some form of number / quantification helps - or is necessary to make certain arguments. A simplistic number is better than naïvity of neglecting the number. Logic without numbers is sometimes absurd.

I tent to think increasing the rate of expenditure can speed up the process.

Only the governments can spend this much. Hoping a billionaires to be able accomplish this is naïve.

* 10-100 T, but more likely in order of 100T.

چهارشنبه، دی ۲۲، ۱۴۰۰

تاریخ(نگاری): تدوین ساختار علیت

 خواندن تاریخ و روایت تاریخ، انتساب علیت هستتند و آیدنتیفای کردن عوامل علیتی یک واقعه.

در حاشیه و زمینه ی این جمله ی اصلی:

شاید هر روایتی جدا سازی علیت ها را دارد. فاکتور ها

یک روش رودیمنتاری ی این قضیه،‌ انتساب خوب و بد به اون فاکتور ها است.

علیت و تفکر علیت، ششکافتن به معنای بافتنی که ساختار هلیتی را بر ملا میکند،‌پایه و هسته ی انواع مفختلفی از افکار مفید است، بیشتر اونهایی که کم داریمشان. حتی «قضاوت». (با تظلم هم ارتباطی دارد:‌پس مسوولیت).

و یکی از موانعش،‌ بهانه برای عدمblame است. در حالیکه بلیم نیست.

و علت ها با ایجنت ها اشتباه گرفته میشوند. در حالیکه کلی تر است.

در عین حال معنی ایجننت را میشودتعمیم داد که هر کاز ی را شامل شود. در حقیقت موجود ها و کاراکتر های GIL میشوند.

بحث اصلی در جمله ای اثلی،‌تاریخ بود و علیت بافی. (و نه فقط تاریخ و علیت و روابط علی)

مورخ. علت یاب(تریسر)، نظریه دهنده (هایپوتز به عنوان علت فاکتور شده:‌ و تست فاکتوریزیشن:‌بجای تست هایپوتز کامل).

فاکتورایزینگ. ind. واریاسیونال.

سه‌شنبه، آذر ۳۰، ۱۴۰۰

feeling, politics

در سیاست،‌ احساس* (feeling) معیار نیست.

اما وسیله است (به عنوان وسیله مورد استفاده قرار میگیرد)

پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۰

to Mathematics

 I finally converted to Mathematics. Recently, attending a conversation on Club House, I got converted to Mathematics. Before that, I was undecided between Physics & Mathematics as the choice of fundamental science to study from scratch.

It was an argument laid by Ali Shojaei-Fard regarding the level of Mathematics used by physicists. I have heard countless debates on this. But Ali's argument and contents were (scientific-)life-changing.

Mathematical Logic was not for me. But now I found out Maathatical logic leads to directions that are relevant to Physics and my way of Information Theory (in fact in GIL, L is for Logic, but in a different sense).

In my first practical move, I bought Functional Analysis: An Introduction to Metric Spaces, Hilbert Spaces, and Banach Algebras Book by Joseph Muscat.

چهارشنبه، آذر ۱۷، ۱۴۰۰

bricks of law

بجای اینکه بگوییم جهان از تعداد کمی قانون تشکلی شده باشد

بهتره بگییم که از اینستنس هایی آجر های مساوی زیادی تشکلی شده که از چند نوع محدود هستند. مثل آجر که انواع آجر بیشمار نداریم:‌ تعداد انواع آجر ها خیلی کمتر از تعداد آجر ها است.

instances of laws

laws


تکراری: باز هم اهمیت و بنیادین بودن قوه ی دادگستری در یک کشور

 دلیل انحطاط* در خیلی از دورانهایی تاریخی، فقدان یک قوه دادگستری بوده (منظور سیستمی است که با همه به یک گونه و عادلانه برخورد کند و فاسد نباشد). بقیه انواع فساد ها (اقتصادی و اخلاقی و غیره)، از پی فقدان یک سیستم قضایی منصف و مقتدر هستند. متاسفانه قرن هاست که چنین سیستمی نبوده یا دوام نداشته.

 (در پاسخ به https://www.facebook.com/mith.mitridat/posts/1863113607194280 )

* ما (ایران)

چند کلمه:

کلمه ی اخلاق: پس اخلاق چیست؟ بحث اخلاق را به اشتباه پیش میکشند. اخلاق یک چیز تخیلی و نحیف است. در زیر گنبد یک سیستم دادگستری است که اصلا اخلاق و تمدن میتواند وجود داشته باشد. وجود چنین سیستمی در کار، مهم تر از مفهوم اخلاق است.

کلمه ی عدالت: بجای عدالت باید گفت انصاف

عدالت ربطیی به مساوات ندارد و هرگز هم نداشته. از ابتدا (دوران افلاطون) کلمه‌اش just بوده

یعنی right و law همه شمول بودن: منظور سیستمی است که شامل همه باشد (حتی صاحب قدرت)، یعنی که بالاتر از قدرت باشد)

این کلمات بهتر و موثر تر از اخلاق هستند.

متاسفانه در بحث ها و نوشته ها این تاکید ها را نمیبینم. تفاوت در اولویت ها.  وایراد ایین است که الأهم فالأهم کردنمان درست نیست. دقیقا مشکل تئوریک وجود دارد.

دین پیشه ها در ادوار مختلف تاریخیی، در اولین فرصت از ابتدا اون محل استراتژیک (یعنی مصادر و مقام های قضایی) را گرفته اند. چگونه است که ایین اولویت این همه برای طیفی واضح و این همه مورد غفلت بقیه است؟


دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۴۰۰

ریاضی، دقت

 ریاضی:

نهایت دقت

نهایت صراحت و clarity و وضوح

دقت و وضوح بینهاست

ابسترکت و دقیق

برای ساختن است

مثل خطکش است. اینکه در علم استفاده میشه هم در مقام ابزار است.

عقلانیت، زبان: منطق،

منطق: کمیت.

چهارشنبه، تیر ۳۰، ۱۴۰۰

روزنه ی کوچک و کوتاه فرصت

... و حالا که این فرصت برای دیده شدن بوجود آمده، به بحث ها دیگری دارد پرداخته میشود. یعنی هنوز هم شنیده نمیشود. یعنی شنیده نشدن، اینبارا از سمت مردم. و نه فقط دولت. اینبار ظلم از سمت افکار عمومی است. و فقط بی توجهی دولت نیست.

 همه این مسایل وقتی باهم از یک سوراخ و روزنه ی کوچک فرصت بخواهند رد شوند (منظورم روزنه ی فرصت برای  پرداختن جمعی به مسایل است)... اتفاقات بدی می افتد (مثال دیگرش برکسیت است). و فرصت سو استفاده.

وقتی ۳-۴ مساله باهم از یک روزنه ی کوچک و کوتاه فرصت بخواهند رد شوند و پرداخته شوند، بی توجهی خواهدشد. (همون که بقیه بهش ظلم میگویند).

توجه بر،‌خصوصیا توجه جمعی عامه مردم، یک ریسورس محدود است. 

پنچره ای کوچک و کوتاه 

روزنه‌ی کوچک و کوتاه فرصت

کوچک و کوتاه = Spatio-Temporal

هر مساله باید در روزنه ی فرصت حل و فصل ی که به خودش اختصاص دارد باید حل و فصل شود.

اتنشن (attention) مثل کانالی است که ایجاد شده و افرادی که نیات خود را دارند از آن استفاده میکنندو و جا را برای این فرصت محدود، تنگ میکنند.


پرابلم سالوینگ، زمان و توجه میبرد. خصوصا توجه جمعی. راه حل ها و علت های مختلفی ممکن است. نگرانی من دزدیده شدن فرصت محدودی است که در ان فرصت ها و بزنگاه ها، برای بررسی ها و بحث های این چنین ایجاد شده.

(بحث من بیشتر در بعد رسانه است، پیش از رسیدن به ایین نتایج. درباره ی توجه و اعتنای مردم است. و سیاست گذاران.)

فقط فرصت توجه نیست که باز شده، بلکه یک فورس هم هست.  فشار. فرصت فشار و فورس هم هست. فورس زمان کوتاهی دارد. تسک پرابلم سالوینگ، یک تسک کوتاه است. انجام راه حل و اکشن هم تنک و کوتاه مدت است.

فرصت (بزنگاه)، توجه (اتنشن:‌منبع محدود است)، فشار، فورس (منبع محدود است)، رقابت، اکشن، تغییر (کار W=Fd)، کار (labour ممتد و  پروسه ای:‌ منبع محدودی جدا است).

در این پایپلاین، همه ی اینها فرصت های محخدودی هستند، و امکان هایجک هست. راه حل آن الوکیشن است و آگاهانه بودن این الوکیشن. (quantified isomorphism).

چهارشنبه، تیر ۱۶، ۱۴۰۰

دیالوگ ‏دیگری درباره ‏ی ‏واقعیت ‏و ‏hijacking ‏

در ادامه ی یک دیالوگ...
 «Radmehr Sh کشف و حقیقت در علم هم هستند. اوت عرفانی ها هستند که این کلمات رو به گروگان گرفته اند. یک نام مجازی جلوی مفاهیم میگذارند، و مفهیم پایه مثل reality و truth و science را تغییر میدهند.
علم مجازی و علم حقیقی. لاو مجازی و لاو حقیقی.  کلا جای حقیقت و مجاز را جابجا میکنند. و میگن اون چیزی که در تخیل و تئوریشون میگویند و ادعا دارند، واقعیت است، و واقعیت، مجازی است. و حقیقت و truth ، را انتهای مسیر مشخصی میدانند. و انمیزه های طبیعی انسان برای کشف و فهم را به سمت خود redicrect میکنند. اما به هر حال یک reality هست و وجود دارد که اساس علم (ساینس) ، روانکاوی، فلسفه و غیره است (واقع گرایی، عملگرایی، پراگماتیسم، ساینس و مهندسی و غیره بر اینها استوارند) .
کشف و شناخت و اکسپلوریشن و دیسکاوری و اپیستمولوژی و فهم، پرسپشن، غیره، واقعی هستند و غیر عرفانی هستند. در علوم طبیعی مثل فیزیک هم وجود دارند و بکار میروند.
اما اینجا شما هم دارید اونها را به کل انکار میکنید (به نوعی کمی شبیه کار کسانی که ازشون انتقاد دارید) . چونکه عرفان گرا ها اونها رو گروگان گرفته اند، حرف شما شبیه این است که گروگان گرفته شده ها را با گروگانگیر ها باهم بکشید.
 شهامت و جرات هم emotion هستند و واقعی هستند.

(فقط میماند ایرادتان به کلمه ی قلب. که ایراد درستی میتونه باشه. اون رو حالا میشه اغماض کرد و استعاری دونست، شهامت، و ترس و اینها، واقعی هستند).»

اصل دیالوگ:
1. م. ا: (متن در اینجا گذاشته خواهد شد) 

2. رادمهر:
 « قلب، کشف حقیقت؟ شهود! عرفان! تصوف! تحمیق مغز، عقل، تفکر!😊»

جمعه، تیر ۰۴، ۱۴۰۰

شرط ‏سلامت ‏متن ‏: ‏سایه ‏روشن


در پاسخ به متنی درباره هوش مصنوعی.

متن، یک طرفه دیده و فقط سیاه نمایی کرده. شما الان از کامپیوتر و اینترنت و اینها بهره میبرید. بدیهایی هم دارد. همین الان اگر بدیهای اینترنت و کامپیوتر ها را بنویسید، تصویر سیاهی میشود. اما باید مزاهای آن را هم دید. ژورنالیست ها و صاحبان رسانه، در همه جای دنیا، رسانه ها برای نون خودشون، ترس و وحشت به مردم میفروشند. و موجب موصع گیری مزدم به تکنولوژی میشوند. بعصی حتی این کار را در مورد علم هم میکنند. باید در دانشگاه به این افراد یاد بدهند که شرط انصاف استکه روی دیگر سکه را هم ببینند. اما گویا تخیل و خلاقیتشان فقط در جهت منفی جولان میدهد. شاید قبل از نوشتن گزارش و تحلیل، ادمها را باید ملزم کنند که فلوکتسینی، لیتیومی چیزی بخورند.

ژرنالیست، اذهان عمومی و گرایش و قضاوت های عمومی را شکل میده، و مسوول است. متاسفانه جاهایی که نشر میدهند، این مطالب را از ژرنالیست ها میطلبند چرا که فروششان بالا میبرد.  دلیل نمیشه که سهم رسانه ها برای صدیت مرد با علم و

از انتقاد من دلگیر نشوید. این انتقاد من برای این گدیده در سطح گسترده است. و اگر یک مورد بود مستله نداشت. همه جا در متون مختلف و کلابهاوس، مسابقه ی ایجاد وحشت هست. و نتیجه‌اش مشتری بیشتر و مخاطبان ببشتر. و این سیکل فیدبک مثبت ایجاد کرده. اللن ایجا جا کمه که توصیح بدهم که علت اینکه  نتایج تداوم این رویکرد را ممفی میبینم چیه.  خودش یک دیستوپیا است.
ولی شرط سلامت ذهن و سلامت متن اینه که: ببینی روی دیگر هر سکه را هم گفته یا نه. اگر روشن را گفته، سایه را هم گفته؟ اگر سایه را گفته، پشتش را هم لااقل اندکی نشان داده یا نه.

شنبه، خرداد ۲۹، ۱۴۰۰

Attribution crisis

Causality Attribution problem (inability) is across the country.

Of self

Of which party

etc

جمعه، خرداد ۲۸، ۱۴۰۰

تعادل پویا



در پاسخ این پست از آقای آریا:  ساختار توزیع قدرت حاصل کشاکش نیروها است. یعنی مفهومActive equilibriumدر شیمی. که تا حدی به تعادل های نظریه بازی هم ربط دارد (که تعادل نش نوعی از آن است). ساختار توزیع قدرت دقیقا نتتیجه ی مشارکت و عدم مشارکت مردم است، و کمتر حاصلل این است که مردم چه کسی را انتخاب میکنند و حتی چه برنامه ای دارد. مساله این است که آیا مردم فشاری وارد میکنند که همه خواهی کنترل نشده ی قدرت مرکزی را در منگنه قرار بدهد یا نه. چون این تعادلل پوسا است نه ایستا، به مشارکت مردم بستگی دارد. اما با بستن انتخاببات و فرمالیته شدن کاملش (مثلا حذف جمهوری)،‌ آن فشار بالقوه (انرژی پتانسیل) هم جذف میشود و کلا مردم از بازی قدرت بیبرون انداخه تمیشون. و تعادل بعدی تعادلی ایستا خواهد بود.

 نام گذاری ان بر هسته سخت قدرت، در خودش نتتیجه گییری نهایی را پنهان دارد: یعنی از ابتدا بر اساس نامش فرض شده که قابلل تغییر نیست و بینهایت سخت است. (و در نتیجه، قادر متعال)،‌ پس طبق نام کذاری، کاری نمی‌شود کرد. اما آن یک هسته ی قدرت است و شاید بگیم هسته ی مرکزی تمامی خواه. در برابرشش،‌هسه ی دییگر قدرت، وتزیع شده (دیستریبیوتد در جمع مردم)‌ است. و تمامیت خواه هم نمیتواند باشد چون مردم طبیبعتا وظایفی را به دولت و حکومت می‌سپارند. بنابراین نام گذاری شما زاویه دارم.

پ.ن. به زبان هگلی (و کمی نادقیق) حرکت و فورس روح ذهنی را خود رای دادن در نظر میگیرم.

پنجشنبه، خرداد ۲۰، ۱۴۰۰

معادل سازی: خودسرایش

 معادل پیشنهادی:

autopoiesis خودسرایش

دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۴۰۰

باز ‏هم درباره ‏ی جنگ

در جنگ، امپاتی با هر طرف، اشتباه و غیر اخلاقی است.
نفس خشونت و جنگ است که بد است.
حق با هیچکدام از دو طرف نیست.

اگر حق را به یک طرف دادی در هر جنگی، هیزم به آتش ریخته ای.

نفس جنگ و خشونت، خود را 
بازتولید میکند.

اصل اون خشونت است که باید متوقف شود در هر دو طرف همزمان. نه کمک به یک طرف.


اختلاف ها و کینه ها و انتقام های گذشته، باید متوقف شوند. چون بنزینهستند بر روی آتش.

مزیت تکاملیشون هم این بوده که قبیله مقابل اکسترمینیت و نسل کشی شده و اکنون قبیله ی برنده ی با خوی قاتل بقا یافته.
پس خوی قتل در انسان هنیشه آماده است. با ماشه ی جنگ فعال میشود. این، گذشته ی تکاملی ما بوده. و متاسفانه چشم و گوشمان بهش بسته مانده. به اینکه انسانها در کنار هم، و در موقعیت جنگ، بشکه باروت هستند. و به زبان علم کنترل و سایبرنتیک و فیزیک، 
و vicious cycle بوجود می آید. بدون negative feedback.


خاصیت جنگ این است که موجب انباشت  نفرت (خاطره ی خشونت) میشود. اصلا کمترش نمیکند. جبران بی معناست (در ریاصی، مثل گروهی است که وارون ندارد. یا اعداذی که منفی ندارند) . و اون نفرت، مولد جنگ و خشونت بعدی خواهد بود. این یک خاصیت مکانیکی خشونت و نفرت است. سرمایه گزاری روی این، آسان است. و سخیف ترین و سهل الوصول ترین روش برای کسب قدرت، پول یا مشروعیت است.

راه جل؟ تنها راه حل های ممکن اونهایی هستند که  بین دو شخص، اسنفاده از یک مرجع سوم شود، که طرف هیچگدام نباشد، هدفش فقط توقف باشد (و نه تظلم، اقدام پیشگیرانه یا مشابه آن. اینها اشتباه هستند) . در جنگ هم دخالت نکند. اما این داوری و حکم و جزا، در بین کشورها، هنوز نمیدانم باید چگونه باشد. 
طبیعتا چیزی مانند سازمان ملل یا سازمان صلح جهانی. اما این راه حل عملا ناقص بوده. لااقل در فرم کنونی آن. چرا که جنگ ها همچنان رخ میدهند. 


اینها کامنتی بر این بودند. 

دوشنبه، خرداد ۱۰، ۱۴۰۰

دموکراسی ‏موجب ایجاد ‏بازی شطرنج ‏گونه

دموکراسی. 
جادوی دموکراسی است که یک چهره ی به این پلیدی را به ابزار مردم تبدیل میکند. دموکراسی، پادزهر قدرت تمامیت خواه است. افرادی که قصد سو استفاده داشته اند را هم مجبور میکند زیر بیرق ملت سینه بزنند و ناخواسته نوکر مردم شوند. چرا که این خاصیت جایگاه ریاست ج. است. چونکه مجبور است توسط مردم انتخاب شود. و چونکه دموکراسی یک مرجع قدرت دیگری هم بجز قدرت مونوپولی ی جلوی خودش بوجود میاره. اپوزیسیون، دموکراسی است. اپوزیسیون، خود نفس و ذات دموکراسی است. که داره واکنش میده. دلیل قدرتش هم صرف جمعیت مردم است. ا. وقتی زیر پایش خالی شده باشه، به مرجع قدرت دوم متوسل میشه. یعنی مردم. این، دلیلش، قدرت مردم است (که فقط توسط دموکراسی بالقوه - (و گاهی هم بالفعل) میشود) . و او برای اینها (ملت) خود شیرینی میکند. چون مرجع اولی ی قدرت از او رو برگردانده. چونکه بر حسب اتاق، به هر حال، مسیرش به این افتاد که از اول و از ابتدا، مجبور شد بر شانه ی مردم crowd surf کند. پس بیرون افتاد از قدرت اول. پس مجبور است به مردم پناه بیاورد. این، خاصیت شطرنج گونه ای است که دموکراسی بوجود می آورد بین خودش با نهاد جلویی اش که دنبال حاکمیت مونوپولی است.

جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۴۰۰

ml=data

Machine learning is nothing but Data* (xyz).

Quote: "Machine learning is capable of doing all sorts of things as long as you have the data to teach it how."

Since 2009, I went beyond that mindset. ML is the data itself. The choice of GPU or even the choice of model is almost insignificant.

ML is simply some form of a science of Data (I don't mean "Data Science" in the sense people use these days).

* More on that soon to be published (work in progress with seeds in 2006).

* xyz accumulation

دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۴۰۰

Meta: on meaning

In a sense, "meaning" is about death: something woth dying a little bit or killing a long ttle bit

(dying: killing self, and killing (others) are the same thing)

extra push

testosterone

willing to give up a bit of, going to about health, well being, hapiness, ...

can bw a bigger self
can be next generatiin (can produce Oed. cpx) 


What trascends your life. 


Eric: meaning is about struggle.

سه‌شنبه، فروردین ۳۱، ۱۴۰۰

crazy years

In 1990 at 14, I finished designing a computer using Z80 and static RAM, EPROM, crystal oscillator, 8 LED display, etc. It took me ages to design the PCB on paper. In our city (Esfahan) they couldn't build two-sided PCBs. I was told it is impossible to build this PCB, it costs too much, etc. So I did not actually test it (I was sad). At 11-12 I used to write simple algorithms before starting to use my first computer in 1988-1989, then plotting polar curves, simple games that used Sprites and accessed video RAM, etc. The biggest barrier was there were virtually no manual books, and no Internet available back then to find the addresses to PEEK and POKE on C128. I had to wait years until I get a better home computer advanced enough to run C compiler that could finally run C programs because C had "function" s and I didn't have to write GOSUB for subroutines. Day and night, when not programming, I was designing CPUs on paper and trying to find an architecture and instruction set that is so minimal that a kid like me can build the CPU at home with minimal cost and simple equipment (the outcome resembled RISC). Later I decided to use a ready-made CPU instead, a Z80, which I mentioned above.


دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۴۰۰

آیا وقت انتشار آن کار رسیده؟

نزدیک هستم به بسته شدن نهایی اش. هنوز یک تکه ی آخر مانده.

magnum opus

Socrates the debugger

 Socrates was the first debugger.

He used the same techniques in debugging. Instead of software code, he debugged software/info/concepts/beliefs/statements/thoughts.

It requires the same skill set: it takes time to develop this skill.

Philosophers refactor.

True Failure

The only true failure is death:

dying (or causing death).

(It is a/the hard failure.)

همه ی فلسفه ها ی اساسی، صحیح هستند

 درباره نظر کسی درمورد اشتباه در آمدن بیشتر حرفهای فلسفی و صحت علم

اتفاقا به نظر من حرف همه فیلسوفهای مهم و اساسی،  درست است. حتی با وجود تفاوت در نظرشون.

البته موارد اشتباهی هم هست اما کم  هستند.

اما بزرگتمایی که از اون اشتباهها میشه بیشتر از سهمشان است.


هنوز ارسطو حرفهایش و مفاهیمش برای ما مفید است و استفاده دارد.

هنوز روش سقراط را بکار میبریم، و راهنمای ما است و هر بال استفاده نمیکنیم، بدون آن در پرتگاه میفتیم.

دکارت خیلی چیزها کشف و اختراع کرد (مثلا سیستم مختصات که هندسه را متحول کرد، رشنالیتی، و خیلی چیزهای دیگر). و از اونها هر روز و هر ثانیه استفاده میکنیم. بله یکی دو اشتباه هم داشت (غده صنوبری). اتفاقا نوعا ارجاعش به اناتومی مغز، خیلی رویکرد درستی است.

بعضی نظرات دکارت حتی از شناخت فعلی ما هم جلوتر است و استفاده نشده در علم مدرن. مثلا نظریه رفلکس ها.


انباشت


در فلسفه بیشتر تجمع و انباشت فهم داریم. بجای رد شدن و جایکزین شدن.

اکر دستاوردهای فسفه های اساس را در نظر بکیریم، بخشهایی که رد و جایکزین میشوند کوچکتر از آن هستند که به نظر میرسد.


این یک نظر اوریجینال بنده است. رفرنسی ندارم و جای دیگر نمیخوانید. اینها را کسی نمیگوید ولی درست هستند. نظر من است و دیدگاه درست، این است.


این نگاه، بر خلاف درامایی است که پوپر نشان میدهد.

All philosophers were right

All philosophy has been, and “is” (now) correct


جمعه، فروردین ۲۰، ۱۴۰۰

Mathematics and rulers

Mathematics is like a ruler using which you make straight walls.

This describes the relationship between axoims and reality. Also a good metaphor regarding it precision. Also about engineering-iness and tool-ness (external-ness) of it.

It is precise in itself, but we need to use it with imperfect objects.

It is for extending the mind. Thinking outside the brain.

 It is nit intuitive: in extends and enhances your mind, it is beyond your natural senses, perception, counting, etc. It is about what the brain cannot do very well, it extends what brain can do imperfectly.

It is about doing, changing. It is for adapting the world and reality to it, rather than the other way.

I can count, but Maths is not intuitive for me? Mathematics is extending where the brain stops.

Historically mathematics was created by Babylonians to help them in their engineering. (Obviously it is a simplification).

It can be used to predict and theorize and simulate too. But that’s secondary to engineering.

This hasty note is just a hardening and congealing what I said vocally. 


شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۹

new bad

But also any bad, has been a good, when it was in proportion.

Not only a good can turn bad if out of proportion and Aristotelian proportion,

یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۹

Logic lacks quantification

A logical system without quantification (measures) is..., is...

shortsighted
distractable
machanical
gullible
(potentially) deceptive
psychopathic
abusable
blind
dry
wooden
myopic
ocd
limbic
autistic
lost in details
lacks big picture
non-holistic
too Mathematical-logic
non info-holder (missed some of the capture, some of the grip) (forgetful) (unjust)
a-rat-in-a-maze
unjust
... 

... 

In search of the right word.

PS:

Logician. Is something to be. 

Same for one which lacks:
Probability
Priority

PS:
Levels: (todo: write). 

Great refactorer

دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۹

the great debugger

the great debugger
(i am)

سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۹

تعریفی ‏برای واقعیت ‏

پرسیده شد:  «تعریف واقعیت چیست؟ هنوز تعریفی از واقعیت ندیده ام»

واقعیت را نمی‌شود  «تعریف» کرد. چون تعریف، در حوزه خیال است.

فقط می‌توان با آن روبرو شد، از آن اطلاعات کسب کرد، یا در آن اکشن انجام داد.
واقعیت را مثل جعبه سیاهی میبینم که ورودی و خروجی های محدود و مشخصی به آن داریم.
پس نمی‌توان تعریفش کرد، فقط می‌توان با آن interact کرد.

البته این صورت بندی از واقعیت، از خود بنده (سهیل) است و شاید جایی پیدا نکنید.
رودست این تعریف اگر ممکن باشد، خودم خواهم زد. 

دوشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۹

کار ما، فقط حدس و گمان است. ‏(سه ‏منزل) ‏

١. ایده آلیسم. 

 «نه، از آن حرفم مطمئن نیستم کار ما، فقط حدس و گمان است.» 

(هایپوتز دادن. و تست شدنش. نه پیش بینی. اون هم هست. ولی دانه ی آن گیاه، حدس و گمان، و رشدش، پیش بینی است. اون حدس و گمان، اصافه میشه از هیچ، گویی. اون حدس خودش اکسپرشن هم هست. اسکلت است که آنفولد می‌شود. محتوای مبادله شده است) 

این جمله ی طاهرا کوتاه و جالب، و ظاهرا (و واقعا) حکیمانه ای شد: کار ما، فقط حدس و گمان است.

چرا فقط؟ اولا مطمئن نمیتونی باشی. تا وقتی اعتراص (ارور) ندهد نمی‌توانی. (مگر چشمداشت به مثابه نیاز باشد. که وادارت می‌کند).

(بیخیال قطعیت بشو. و معیار قطعیت، انتساب و انتخاب خودته؟ تخمین خودت؟ ) 

اول حدس و گمان میزنی؟ یا در واکنش؟ یا در واکنش به ارور؟

خلاقیت هم هست. 
اما نگفتم ایده. 

کار ما شناخت است؟ دانش است؟ (knowledge is power). 
کار ما باور است؟ و یقین است!؟ (organised). 


٢.
امپیریسیزم انکتد:

کلا نه حرفف من بلکه هیچ حرفی قاطعیت نداره. تا در عمل انجام و دیده نشه.

دیدن نه. شنیدن نه. عمل. وقوع. 

٣. آپدیت:

فردا ممکنه بفهمم حرفم اشتباه باشه و حرفم رو اصلاح کنم، اگر چیز واقعی تری دیدم.

واقعی تر. نه حفکقیقت. نه صحت. نه truth. فقط یک درجه به واقعیت محاط، نزدیکتر. 

یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۹

حذف

از زمان گذشته، جنگ و بحث و clash (برخورد) بین بوده و ادامه دار که میان فلسفه و عرفان. پس در صحبت از جایگاه عرفان باید دید در برابر چی است. باید زمینه ی این جنگ را باید پشت این بحث ها دید.
(البته عرفان تعدیل کننده ی یک clash دیگر هم هست، که تعدیل کننده ی انواع اکسریمیسم است. اما آن در حیطه این بحث نیست).

بطور مشخص تر، دو مثال مد نظرم است. یکی اونی که میگه  «پای استدلالی ن چوبین بود».
و دیگری جریانی است که ازش امام محمد غزالی بیرون اومد.
نتیجه ی هردوی اینها، حذف طرف دیگر بوده، خصوصا چونکه حکومت ها و سیاسیون معمولا طرف یک جبهه را می‌گرفته اند و به  «حذف گرایان» مجال جولان میداده اند در برابر طرف دیگر. 

ببخشید اگ %ر واضح نیست. در این استدلال از  «حذف گرایی» استفاده کردم که به نطر من یک مفهوم روشن کننده است، و برای توصیح پدیده های تاریخی-فرهنگی مفید خواهد بود.

بهتر است بجای استفاده از مفاهیمی مثل آزادی بیان و احترام به دیگران، و PC، و روایت پرسش ها بر اساس این مفاهیم و ترم ها، سوالات را بر اساس اصطلاحات جدیدی مطرح کرد از جمله  «حذف گرایی». (بع عنوان یک گرایش و رفتار). که در یک چارچوب نظری بزرگتر مطرح می‌شود (GIL).

اما هر حذفی هم بد نیست. حذف، پایه ی محاسبه آست... و دور کردن (برعکس اتصال) ، پایه تمدن است.
پس معکوس هر تقبیحی هم لازم است. اما در جای خود.
در داخل و بیرون دایره.
تمدن و وحش.
سیگنال و نویز. 
پریدیکشن و وریبیلیتی. 
اینفو و دیسترکشن.
نیرو و زور.

یکشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۹

freedom being about firing

Take 1:
freedom means freedom to fire. 
Take 2:
Freedome is about being able to fire. 
Take 3:
You are free as much you can fire. 
Take 4:
All Freedome is eventually freedom to fire someone, or anyone. (Not to be trapped in them).
Take 5:
One aspect of every freedomeis to kee having the Freedome to leave it and fire them.
No one has authority on you or owns you, you are in a contract with them, which you can resign/cancel any time.

You can fire the person in power, the company that hires you,..... 
Allof these people are your clients, or you are their client. 
You need to be able to switch. That's one reason money is useful. You can select another option instead and pay for that. Not obliged to choose something.
It's choice.
It is transferable and replaceable. 

Fire your boss: your boss. in fact you are the client and you can choose another server (another plumber) .
You are a boss and you can hire another client, and fire them.
The former is often considered as freedom. But the latter is the more interesting point here. 

Evolution and survival. This has to do with an abstraction about these. 

Take 6:
There are multiple types of fredom: takes, paradigms, etc. 

Take 7:
Who is the client? It only depends on the point of view and point of narration. A contract can be seen in both ways. 

It is their survival. 

Your choice of president cannot be changed too rapidly though. It is rate limited. 

This is in contrast with the view of cardinality of the set of degrees of freedom. But in fa t there is a mirror meta symmetry. Each view is asymmetric, but a mirror image also exists. 

Take 9:
Tjayshow history progresses. 

(In history, the meaning of x progresses). 
x = freedom. 
x = mode of persuasion.

Persuation moments:
* Force
* Bully
* Make that person self sabotage. Make them bully themselves. 
* Mislead or lead or influence (sophistis) 
* Persuage: logically, self-contradiction (Sxratic). 
* Persuade: talk-therapy.
* Debate
* Label, induce polarity, otherness: use the sense of enemy. (bipartite model of the world). 
* Sell the vision
* Make them do volunteer work (freely, not because of market /economy). 
* Make them work cheaply (K.) 
* Oensourve or wiki cobtrubution
* Collaboration or mind storming. 
* Contract. Various forms of contracts. (Nautical...). 
... 

* Lamguage
* Language charged with harsh lamguagw
* Language charged with various labels and symbolics
* Language and ethics (super ego) 
... 

etc.
More on this. 

دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۹

سیستم قضایی پایه تمدن است. اگر سیستم قضایی نداشته باشیم، ماقبل تمدن خواهیم بود. 

چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۹

Analysis as Comparison

 

Analysis is all about "Comparisons". 

(This is a free flowing note)

It is also about dissection. (or breaking into parts or constituents).

Buulding up an argument in which the output is by comparison (hence, output of a binary "decision" about something objective ) or a series of comparisons.
The result is binary, hence, "logic". 
Any "decision" is eventually a comparison. It is analysis when decision is part of a mental process (without acting), results in an intellectual predicate, that is descriptive. Doing analysis used the same faculties of decision making. But about past, not future (prediction) of outcomes. But it always involved counterfactual, so the outcome, as a mental product, implies some generative model that will produce decisions.

Decision about somebeing. Not a Decision to "do" something.

I am not trying to define analysis, but want to emphasise the essence of analysis is where it culminated to comparisons, implicit or explicit. 

A report of a mental process in which the main tools are:
* Comparison
* Cutting.

جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۹۹

رابطه ‏ی ‏ذهنیت ‏قربانی ‏و ‏سیستم ‏قضایی

علت ریشه ای خود مظلوم پنداری (به عنوان مکانیزم دفاعی و سازگاری)، نبودن سیستم قضایی مرجع است. افراد مجبور می‌شوند خودشان حقشان را بگیرند. و مکانیزم های غریزی مثل مظلومیت، انتقام، کینه (و انواع خشونت)،و غیره فعال می‌شود. این غرایز، اتفاقا لازمه ی بقا در جامعه ای هستند که در اون، بستر تمدن، یعنی یک سیستم قضایی مستقل و بالاتر از قدرت، غایب یا ناکارآمد است. سیستم قضایی ای که باید مامور برون‌سپاری خشونت و مرجع جایگزین غریزه های فوق الذکر باشد. مشروطه خواهان هم اشتباه شون این بود که کم کم خواسته ی اصلی یعنی عدالتخانه را فراموش کردند. و سرشان به خواسته دیگر یعنی مجلس گرم شد. در حالیکه مجلس، نسبت به عدالتخانه، فرع است.

جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۹۹

 All "data" is historical data. All data is about past. It is "life" that creates "present" for data. It is called "experience".

پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۹

ردیابی ‏جهت ‏سود، ‏و ‏امپیریسیزم ‏به ‏عنوان ‏دو ‏ابزار ‏در ‏خدمت ‏عقل

در پاسخ به Mehrdad Mehrdad که نوشته اند:

«اینقدر علوم انسانی و به ویژه تاریخ رو دستکاری کردن و میکنن، هربار یه فرضیه جدید ارایه میشه سریع به این فکر میکنم کدام گروهها از این فرضیه سود میبرن؟ اگه سودمندی به سمت اروپا و آمریکا باشه از اساس به اون فرضیه شک میکنم.» (پایان نقل قول)

جواب من:

میدونیم که عقل به تنهایی ممکنه اشتباه کنه.
و شما یک ابزار ی رو شناسایی کرده اید که همان ردیابی نفع باشه.
که ما رو متوجه کنه احتمالا نیروهای پنهانی که عقل ما رو داره میبره به سمت خودش.
اما ابزار دیکری هم هست که به کمک عقل میاد. و اون امپیریسیزم است، خصوصا گونه کاملتر شده ی آن که علم باشه.
البته کامل نیست و در حال پیش رفتن است.
اما نوعی ابجکتیویتی و دوز ی از رئالیزم اضافه میکنه.

نمیگم راهش به انحراف نمیره.

اما ابزار دومی است (در کنار ابزاری که گفتید) که بایاس های ما رو می‌تونه بر ما برملا کنه.

اما نیت یابی و تریسtrace کردن جهت سود، خودش ابزار اصلی استدلال نباید باشه.

بلکه ممکنه عقل رو راهنمایی که و ببدار کنه که بایاس های خودش رو اصلاح کنه.

در حالت کلی این هم امکان دارد که ممکن است چیزی به نفع کسی باشد اما در عین حال حقیقت باشد. البته هیچ گزاره ای حقیقت کامل نیست و این همیشه در مقایسه با گزاره های دیگر معنا دارد.
(این چارچوب را اگر لازم بود بیشتر شرح میدهم).

پس اینجا دو ابزار و شاقول برای عقل مطرح شد. ابزار های دیکری هم هستند که در کنار عقل بکار میروند و ما را اکاه میکنند به محل هایی از استدلال و توحیح که باید بیشتر احتیاط کنیم. اما روایت عقلانی و پروسه ی لستدلال، همچنان بدنه ی اصلی یک خط سیر /پروسه/بحث در عقلانیت را تشکیل میدهد. این هم به معنای اینست که منطق ، ماده اصلی فکر و خرد هم هست و هم نیست.

افراط در هریک از این ابزارها ما را به بیراهه میکشاند. افراط در ردیابی سود، فرد را به نظریه تپطئه و توهم توطئه میکشاند. حالب است که پایه های شیمیایی هستند که این را برجسته و غالب میکنند.
افراط در منطق خشک ریاضی، بحث دیگری هست که باز خواهد شد.
همه اینها ابزاری هستند که در کنار هم پیش نیروند، و فضای ابهام و ناداناسته ها را طی میکنند . پر میکنند، برمیگردند به خانه و دپباره صبح های زود راه می افتند به فوریجینگ.

فاکتور ‏مجهول ‏در ‏انقلاب ‏هموساپینس: اغوای ‏جنگ ‏(فرارسیدن ترمیناتورها)


 چه فاکتور مجهول و مرموزی در هموساپینس ها ایجاد شده که باعث تمایز اونها شده و موجب نابودی نئاندرتالها شده است؟ به این سوال علاقه داریم چون هر جوابی با آن، می‌تواند در مورد ماهیت انسان به ما اطلاعاتی بدهد.

فرضیات مختلفی وجود دارد:
یک دستهه فرضیات مبتنیی بر قابلیت‌های شناختی و خردمند بودن، و سایر مزایا است. این «قابلیت» های جدید فقط شناختی نبوده. و توانایی کار گروهی، توانایی مبادله و ساخت ابزار، یادگیری جمعی، و غیره، (و حتی بهبود سیستم ایمنی و قلبی عروقی) بوده. هراری این دسته را روایت میکند.
اما همه ی اینها یک نکته و قابلیت جدید هموساپینس ها را نادیده میگیرند.

در خبری جدید آمده که (با بیانی ساده سازی شده،) جنگ میان  هموساپینس ها با نئاندرتال‌ها «صد هزار سال» طول کشیده. یعنی احتمالا بخشی از این تکامل مرموز فرصت داشته که در طی مدت این صد هزار سال تدریجا تکمیل شود: یعنی در شرایط جنگی!
شرایط جنگی دائمی و بی انتهای که مدتهای مدیدی شرایط طبعی اکولوژیک تکاملی بوده. این شرایط در طی آخرین (جدید ترین) مرحله ی تکامل ماها واقع شده است. صد هزار سال در مقیاس تکاملی میتواند قابل توجه باشد، چرا که قدمت نوع هموساپیینس انسان هم معمولا صد هزار سال تخمین زده میشود. پس نتیجه میگیریم که:

آن فاکتور ناشناخته، در فشار تکاملی ٍ «شرایط جنگ» پدید آمده.

قابلیت مورد نظر میتواند قابلیتی مفید در جنگ، و یا حتی قابلیتی جنگی باشد. و یا روحیه ایی حنگ خوییانه، که در هموساپینس‌ها بیتشر از نئاندرتال‌ها بوده یا بروز کرده. نوعی علاقه به خشونت گروهی، که به موثرتر بودن و هماهنگ عمل کردن در مبادرت در کشتار بصورت دسته جمعی (و احتمالا  نسل کشی ) برمیگردد. این میتواند فرضه های مختلفی را برانگییزد. احتمال دارد ان فاکتور، حتی حالت ماموریت و تقدسی باشه که افراد در جنگ حس می کنند. خلاصه با کمی اغراق، نوعی گرایش به مشارکت در جنگ طلبی و کشتار. نوعی گرایش mob و herd . ببینید انسانها چقدر اسان گرایش به شرکت در جنگ و بسیج شدن در جنگ های بزرگ دارند.

این گرایش، غریزی است که در مواقع خاصی،‌حتی در خردورز ترین افراد فعال می‌شود: نمونه اش را  (در جریان جنگ قره‌باغ) در افرادی در فیسبوک می‌بینم که از هر نظر در بالاترین سطح اینتلکچوال و توانایی شناختی هستند. اما با جندبدن آن رگ، «اغوا» میشوند با نفس جنگ (به عناوین مختلف).

اغواشدنی شوم، اغوا شدن با جنگ و کشتار، (با بهانه ها و توجیه ها و حس های سابجکتیو مختلف: روایت های مختلف).  بارها در تاریخ مخرب بودن آن ثابت شده. پس این خوی مرگ دسته جمعی از کدام مزیت تکاملی می‌آید؟ با این خبر، شاید تنها مزیت تکاملی اش، در آن زمان بوده برای چیرگی بر نئاندرتالها.

یعنی مزییت تکاملی هموساپینس، شایید فقط یک انقلاب شناختی (کاگنیتییو) نبوده، بلکه عنصری از «سبعیت» در قابلیت های جدید این گونه ی جدید، میتوانسته کلیدی باشد - اما چون بر خلاف انقلاب شناختی، افتخار آمیز نیست،‌ طبیعی بود اگر مورد تاکید و علاقه مفسران نمی‌بود.

دلایل دیگری هم برای شک بر برتری شناختی انسان وجود دارد: اندازه مغز نئاندرتالها از مغز انسان اتفاقا بزرگتر بوده - هرچند این اثبات نیست،‌ چراکه ساده بینی خواهد بود اگر اندازه مغز را در رابطه ای خطی با توانایی شناختی (به مثابه یک متغیر یک بعدی) در نظر بگیریم. اما امکان اینکه نئاندرتالها هوشی برابر و حتی برتر از انسانها داشته باشاند،‌ دیگر برایمان چندان عجیب نخواهد بود.

مخالف نیستم با اینکه جنبه هایی جدید از عقلی اجتماعی در انسانها پدید آمده. اما جنبه ی سبعیت را باید جدی تر گرفت.

صفت شوم برای این اغواپذیری جنگ را از آن جهت بکاربردم چرا که امکان در مقیاس (اسکِیل) بالا کشتن موثر یک گونه یا نژاد دیگر بطور سیستماتیک و در سطح گونه، تسهیل کرده.

یک اشتباه هراری هم همین است که شکوه «خردمند» بودنی را نشان میدهد که سبعیتی سیستماتیک در پشت آن پنهان شده و بهش آگاه نیست. من با  و موزی خردمندی موافقم. اما باید دانست که نوعی ناخالصی و ممزی بودن در ما هست که در ستینگ و چیینش خاصی فعال میشود: ستینگ اینکه وقتی با یک گروه بسیار بزرگ  باهم جمع می‌شویم تا با گروه بسیار بزرگ دیگری بجنگیم (خصوصا اگر تهییج هایی خاصی هم چاشنی آن باشد). در این حالت،‌با روشن شدن آن مدار پنهان، از هموساپیینس به برده ی جنگ (و سگ جنگ بقول شکسپیر) تبدیل می‌شویم، قبل از آنکه هر چیز دیگری (خردمند، غیرتی، مدافع، پیشرفت جو، ...) باشیم.

 دنبال صفتی برای آن عنصر اضافه شده در طی ۱۰۰ هزار سال اخیر بودم:
«نابودگر»: ترمیناتور ی که تازه از راه رسیده، ما هستیم. من و تو. تا این را در خود نبینیم، آگاهی ما از خودمان ناقص است. نظریات فیلیپ زیمباردو در همین رابطه و رلستا است.

بعد از آشنایی با کارهای فیلیپ زیمباردو، همیشه به خشونت بشر مشکوک بودم و اینکه تا چه حد در سطج عوام و خواص تئوریزه نشده باقی مانده (طبق معمول از نظر فروید پنهان نمانده،‌با ایده‌ی اسپييل‌راين). خشونت انسانها و جنگ را در تکاملشان محوری می‌دیدم. اما نکته‌ای که سروش آریا نوشت کمک کرد آخری وابستگی و تعلق به ایده ی سنتی بر محوریت عقل و برتری عقلی هموساپینس رو از بین ببرم (یعنی این قطعه آخر پازل تکامل بشر را بی نیاز از یک رشد کاگنیتیو میدانم - دیگر برتری شناختی اصلا یک شرط لازم نیست). البته منکر امکان برتری هایی نیستم، و اگر برتری شناختی و اجتماعی نشان داداه شود این حرف و فرضیه ای این نوشته رد نمی‌شود.
پس ابطال پذیری این فرضیه کجاست؟ اگر نقش خشونت رد شود است که این نظر رد میشود. یعنی جنبه ی ابطال پذیری این نظر از این بابت است که: اگر اثبات شود که نئاندرتالها در خشونت سازمانده به اندازه انسانهای ساپینس قوی بوده اند، و همینقدر هوش از سرشان می‌پراند و رگ جنگشان بجوش می‌آید در شرایط جنگی، این حرف را پس خواهم‌گرفت.
(در مورد جنگ، مخالف مساله ی دفاع نیستم اما آن خود بحث دیگری را باز میکند که خارج از حوزه بحث این مطلب است).
منظور انگیزه کشتن یا قتی یا خشونت و سبعیت نیست. منظور نوعی خاصی است که در مقیاس بالا کارایی و فانکشن آن معلوم میشود. و نه مثلا خوی درنده ی گربه سانان گوشت خوار، که به اندازه ی نیاز خود شکار می‌کنند. بشر تکامل یافته تا نه با اندازه ی نیاز خود، بلکه به اندازه ی لازم برای تمام کردن طرف(گونه) مقابل (اکسترمینیشن) فعال شود (شرط کافی). حالا که نئاندرتال (و گونه های همونوئید دیگر) نیستند، اما آن خوی جنگ خویی و رگ اغوا با جنگ در ما همچنان وجود دارد. و به محض ایینکه به حال خود رها شود، میتواند به نابودی خویش مشغول شود.
پس در همه ی ابراز احساساتی که در مورد جنگ ها داریم (خصوصا آنها که در یک طرفش رگ و ریشه ی داریم)، آگاه باشیم که چه رگ مخوفی دارد حرف میزند از نهاد ما و ریسمانهای عقل و عمل ما را می‌جنباند. 

(البته این در جایی گفته نشده و دارم پیشنهاد می‌دهم.)

سهیل سیادت نژاد

چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۹

The vestigial no-deletion law

Consider evolution in a simple optimisation paradigm, in the sense that it tries to almost locally optimise on each soecies; while adhering to a constraint:

It seems evolution doesn't like to delete its DNA ideas (achievements), i.e. organs, mechanisms, strategies and techniques, etc. It tried to adapt and repurpose* them, and if not useful, shrinks them as vestigial organs.

But it doesn't delete them. (except for big rare breaking points such as the Eukaryot revolution). This seems to be a rule of the game that evolution has decided on it long ago. Pretty much like a universal law.

Like the unidirectionality (which is also elaborated by Nicolic). I am not sure if this law is recognised by others. So, here I write it. Another great example is the brain (will elaborate on this later.

Sohail Siadatnejad
(to be published soon)

سه‌شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۹

باز هم بحث جنگ

در مورد نقل اخبار یک حمله در جنگ ارمنستان-آذربایجان، توسط کسی که محل حمله شده را منسوب به اجدادش می‌دانست. متاسفانه این رویکرد موجب طرفداری از یک سمت می‌شود. پیشنهاد میکنم یک تست DNA برای تبار بدهید. خواهید دید که قطعا از طرف ارمنی هم ژن دارید. البته اهمیتی ندارد. نتیجه این تست هر چه باششد شگفت خواهد بود. این تست نشون میده که ما مخلوط تر از اینها هستیم. هر جنگی باعث این ها می‌شود. تقصیر یک طرف نیست. این اختلافها هم هرگز جواب ندارند. تقصیر خود جنگ است. با خود جنگ (و عوامل افروزنده آن) بایید جنگید نه با طرفداری از یک طرف. طرف یکسمت را گرفتن. دو فامیل نزدیک باهم دعوا میکنند. باید یک لحظه دست بردارند ببینند دشمن واقعی مشترک اونها کیست (و چه کسانی هستند). این جزو خاصیت حنگ است که دوربین را هر جا ببری مبینی کشته است . افرادی دارند می‌میرند. و بیشتر دشمن میشوی با طرف مقابل. هر بمب و موشکلی که از هر دو طرف میاد بذر کینه ای چند نسلی را میکارد و کیینه ها ی موجود را ضخیم تر میکند. In war whichever side may call itself victor. There are no winners. But all are losers. (Neville Chamberlain : 1869-1940) در ادامه: (یادداشت دوم) ( در اینجا از مطلب اصلی دور می‌شوم) با این نگاه و این تفاسیر، افراد، عروسک خیمه ب بازی در ارباب جنگ میوشند. اگر طرفدار یک طلرف هستید، باشید اما اذعان کنید که بخاطر خودتان است و نه بر حق بودن یک طرف:‌یعنی بر حق بودن حنگ. باور به برحق بودن یک طرف و لزوم شکست دیگری، همان طرفداری و دامن زدن به جنگ است. تنها نتیجه خوب برای یک جنگی که شده، تنها پیروزی ممکن: توقف جنگ در هان لحظه است. اما احساسات (خشم) بر عقل چیره می‌شود. و انسانها عملا با عمل طرفداری از یکم سمت، خواهان جنگ می‌شود. خواهان جنگ اگر همه جنگ را نخواهند، جنگ تمام میشود. اگر همه جنگ را نخواهند متوقف میشود؟ ایراد اینست که وقتی جنگی در گرفته، به هر حال دفاع لازم است. چون همیشه یک طرف اندکی حنگ را میخواهد، یا لااقل دنبال کمی محکم تر زدن است در تلافی. دفاع لازم است. اما دفاع به حنگ تبدیل میشود. چرا که یک تعادل ناپاییدار است. پس جیزی بیشتر از خواهان حنگ نبودن توسط همه لازم است. یادداشت سوم: ... هم با اون تجهیزاتش از این حمله ها به غیر نظامیها خیلی زیاد دارد. این نتیجه و خاصیت جنگ است. هر جنگی باشد با هر انگیزه ای، انسانها را وحششیانه میکشد. همشیه انگیزه اش پیدا می‌شود. معمولا کشور های دیگری هم ههستند که دامن میزنند (و من حدس میزنم باید دید اسلحه ها از کجا می آیند). در جنگ هر دو طرف مقصرند. و همیشه دلایلی تاریخی در هر دو طرف هست. اصلا در همه جا هست (جاهایی که مشغول جنگ نیستند). توجیه برای جنگ نباید باشد چه از سمت ارمنی ها و چه اون طرف.

دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۹

حوضچه کوچک دنج

(یادداشتی خصوصی برای خود) این وبلاگ «جای» آرامی است که اکسپرشن محتوای فکر به آنجا سرازیر میشود. چند تا از این «جای» ها وجود دارد. جای آرامی که بر خلاف فیسبوک زیر هزار چشم ِ خیره نیست. «محل»ی است که فکر(های) با ته مایه غم می توانند به آرامی خودش را دور از گروه و جمعی دیگر که آن بیرون حضور دارند (کار،‌غیره)، جاری کند تا جای بگیرد و در آن نشست کند. حضور نگاهی نا موجود، در اینجا هست (وجود دارد). حوزه ی اجتماعی (گفتگوی در جمع: کار، میهمانی، غیره) هم یکی از این حوزه ها است. اما گاهی مطالبی هست که جمع یا گوشه ای خصوصی تراز آن می‌طلبد. حوزه (حوض: در حقیقت حوضه! مثل حوضه‌ی آبریز رودخانه) های متعددی هست. و اکنون این حوض/«حوضه»/حوضچه برای من کار می‌کند. عمل (اقدام) قبل از مفهوم شروع میشود، کار خودش را می‌کند پیش از اینکه من بفهمم. .ناخوداگاه->اقدام (و بخش هایی پنهان متصل به آن)->در بیرون جمع شدن->مفهوم مهم نیست اگر اینها به درد کسی نمیخورد. برای من سودمند است. عواقب (متعاقبات) آن را باید نظم دهم تا مفید واقع شود. ذهن، دائم در صدد برون سپاری است و در این مورد بالاخره نوشتار موعود را خواهم داشت. این، اکسپورت (صادرات؟) ذهن است. برای جیزهایی که توان حمل و نگه داری آنها را (در خود) ندارد: وقتی که در حالت (state) تنهایی باشد. در این حالت در دست دادن فردی به این اهمیت در زندگی، دوباره به وبلاگ پناه می آوردم. هرچند پناه‌آوردن کلمه‌ی مناسبی نیست. بهتره بگم متصل می‌شوم. این پست یک محتوا، ایده، دانش، اندیشه نیست: بلکه یکی عمل است. هارد دیسک را بعد از مدتها وصل کرده‌ام که syncشود. شاید هم معبد ی است که حکم مدیتیشن دارد. اما برای فردی که مایل نیست اموشن خود را در حوزه عمومی کوچه بازار رها کند موقتا محل خوبی است. جای. محل. حوزه. حوضه. گوشه. معبد. حوضچه کوچک. دنج.

performer / builder

On speaking versus writing (and coding). (in the / by the conscious realm: ) I am not a performer. I am a builder. performing: vocal. performing art skill. STM. online/causal processing. building: developing, LTM. written. code. craft skill. offline/batch processing.

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۹۹

کد اجرایی بودن DNA

دی ان آ DNA دارای توان پردازشی است. درست مثل کد نرم‌افزار است که در یک سخت افزار (سلول) اجرا می‌شود. اتفاقا این الهام بخش پیشرفت هایی از علوم کامپیوتر بوده. بله DNA رو میشه مثل کد متن برنامه اسمبلی در نظر گرفت. البته پیچیده تر از اسمبلی است چون RNA کد خودش را حین اجرا عوض میکند (ییشتر ریکانفیگوربل لاجیک است). یادم نیست در ابتدا چه کسی این دیدگاه رو گفته. اما این ایده کمابیش از ابتدای کشف DNA بوده. اما فرم کامل و دقیق این ادعا رو باید بیشتر جستجو کنم. اینجا توضیحات بیشتری پیدا کردم: https://mindmatters.ai/2018/10/a-computer-programmer-looks-at-dna/ این ایده اساسی ای است که ایده ی پایه و الهام بخش چند فیلد است: Genetic Programming (John Holland) DNA Computing (Adleman) در پاسخ به یک انتقاد: چرا میگید کد کامپیوتر توان پردازشی داره ولی کد DAN توان پردازشی نداره؟ کد برنامه در حافظه کامپیوتر هم پسیو است. تا وقتی در یک سخت افزار قرار بگیرد. در مورد ثابت بودن و نبودن: من هم گفتم کدش تغییر میکنه. ... کد dna تغییر نمیکنه مگر در اثر جهش. احتمالش کم است. ناچیز نیست. اما کم است. و بین دو نسل است. نکته ی DNA دوامش است. تقریبا همه سلولها کپی یکی هستند. (در حالت عادی....) مقدار زیادی مکانیزم های تصحیح خطا وجود دارد که DNA تغییر نکند. بعضی پترن های DNA از میلیاردها سال پیش بدون تغییر مانده اند. حتی بین نسل ها. ... میتونه عملکرد کد code رو داره. در اصطلاح، code به معنای برنامه ای است که اجرا میشود. طبق دیدگاه فون نویمان کد (برنامه احرا شونده) تفاوت ماهوی با دیتا (داده) ندارد. برنامه های کامپیوتری هم به صورت دیتا ذخیره میشوند. برای همین نام code به آنها داده اند. در حقیقت یعنی دیتا data هستند. چیزی که اونها (کد به مثابه دیتای فعال )رو از سایر دیتا ها (دیتای پسیو و منفعل) جدا میکنه اینه که توسط سخت‌افزار مناسب اجرا و نفسیر شوند. دیتا و داده تغییر میکند. حتی در کامپیوتر هم تغییر میکند (مثلا با اشعه کیهانی یا امسید شدن هارد دیسک). نام پدیده اش bitrot است. اما اون تغییر ها رو به حساب نمی آوریم. گاهی وفت ها میبینید فایلهای تصثیری هراب شده اند بخاطر پدیده های مشابه است. تفاوت ماهوی ندارند. در این حالت ها فایل رو دور یمریزیم یا برنامه را دوباره نصب میکنیم یا سی دی را دور میریزیم. این همان تصحیح خطا است. طبیعت (بیولوژی) هم‌مکانیزم های بسیار فراوان و متنوعی برای حفظ و تصحیح خطاها دارد. .... پرسش: منظور از کد بودنِ DNA اینه که سلول کدهای DNA رو می‌خونه تا بدونه که کی و چه جوری باید تکثیر بشه یا چه واکنشی به محیط اطرافش و اطلاعات دریافتیش بده؟ پاسخ: بله درسته. تا حدی مثل «کد اجرایی» در کامپیوتر است. البته سبکش با instruction ها ی cpu خیلی فرق داره. بخش های آنالوگ، فضایی، و نویزی و پر خطا دارد. اما مکانیزم هایی از اینترکشن سمبلیک بین بخشهای مختلف با state های مختلف است که بر یکدیگر اثر و اینترکشن از راه نسبتا دور دارند (که مانند پوینتر است) . مثلا یک ژن اکسپرس میشود و حاصلش که یک پروتئین است، اکسپرشن ژنی دیگر که دورتر از آن است را کم یا زیاد میکند: رگولیت میکند. اینها عملیات پایه ای تشکیل میدهن که اگر به یک برنامه نویس با تخیل بالا بدهید میتونه مسایلی که ماشین تورینگ حرکت میکنه رو باهاش حل کنه. عملگرهای پایه بین موجودات مختلف تا حد ربادی یکسان است (اصول یکسانی دارد که در ابتدای تکامل به این صورت در آمده اند). اما ارایش و نحوه ی اینترکشن آنها بین موجودات مختلف فرق دارد. پیچیدگی های زیادی دارد و احتمالا همه ی موارد پیچیدگی اش کشف نشده. در حال حاظر نمیتوان از یک DNA داده شده رفتار آن را بطو کامل پیش بینی کرد. (چون لازمه اش پیش بینی شکل پروتئین ها، شکل تا خوردن و خم شدن خود DNA، و اینکه از کجا خم میشود و کجایش به کجایش نزدیک میشود، و پیش بینی محل بسته شدن و باب شدن از هیستون ها و موارد بسیار دیگر است.). اما در درونش کاری شبیه کنترل و پردازش سیگنالها هم انجام میدهد و قابلیت عمل و عکس العمل برنامه ریزی شده (programmed) دارد (در کنار تولید پروتئین ها). تکه های برنامه تقریبا ژن ها هستند (شبیه ساب روتین ها) که باهم اینترکشن دارند. امکانات پایه (پس از ابسترکشن: عملکر های پایه) برای پترن مچینگ های دقیق وجود دارد (مثل پرولوگ و فانکشال ها). یکی از کنش های اصلی (خروجی عملیات مختلف) gene expression است. کنترل روی آن را رگولیشن میگویند. تکه ای از مکانیزمی که عمل معکوس اکسپرش را انجام میدهد repressor نام دارد. هر مجموعه ژن هایی که اکسپرس میشوند یک promoter دارند (که یاداور head در زبان LISP) است. عملگر های زیادی وجود دارد که کار not را انجام میدهند. و حاصل میتواند دوباره not می شود. شبکه ی اینترکشن احزا اگر ببینیم (با کمی ابسترکشن) مدارهایی تشکیل میدهند که پیجیدگ compositionality به دلخپاه بزرگ را دارند. این مدارها تا حدی شبیه مدار های منطقی هستند. اطلاعاتی که در این مدارهای ابسترکت حرکت میکنند از جنس پروتئین و mRNA و DNA و مولکولهای دیگر هستند. عمل های متنوع پردازش رشته انجام میشود. مچ کردن رشته ها، کپی شدن، بریدن و وصل کردن رشته ها (قیچی کردن)، که تپان ترکیبیاتی بالایی به آن میدهد. رشته پترن یک بعدی است. اما گاهی ارایش فضایی دو بعدی (نحوه خم شدن و پیچیدن) و یا ارایش فضایی پروتئینها مهم میشود. از پیچیدگی هایش، شکل فضایی پیجیده شدن یا باز شدن رشته DNA مهم است. که در کامپیوتر استفاده نمی‌شود. اما طراحی حاصل از ترکیب بدون محدودیت اجزا و شبکه ی اینترکشن که به دلخواه بتواند پیجیده شود، میتپاند تقریبا هر عملیات محاسباتی که یک کامپیوتر میتواند را انجام دهد. یعنی فراتر از finite state machine است. و شرایط لازم برای قدرت محاسباتی Turing machine را دارد. ممکن است تمایز کد و دیتا مانند کامپیوتر نباشد و این دو مفهوم در امیخته تر باشند. اما دلیلش این است که کامپیوتری دقیقا از نوع «کامپیوتر فون نویمانی» نیست (این عبارت دارد میگوید که کامپیوتر های غیر فون نویمانی هم کامپیوتر محسوب میشوند). کلا هر آنچه (هر قابلیتی که) یک کامپیوتر دارد را: «یک مجموعه ژنومی که داخل سیتوپلاسم قرار گرفته باشد» هم دارد. هرچند پیاده سازی آن متفاوت باشند. و این بر اساس برنامه ریزی ای است که قابل تغییر است و در رشته طولانی ای از دیتا انجام میشود، که به صورت «کد اجرایی» اجرا میشوند. این قابلیت برنامه ریزی میدهد. کافی است محتوای ان رشته ی بزرگ توسط یک طراح و برنامه نویس (پروسه تکامل/فرگشت یا حتی انسان در آینده) تغییر کند تا عملیت بدلخواه پیچیده ی مورد نظر توسط آن ماشین DNAای اجرا شود. @sohale

چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۹

تبدیل سمبل به قدرت، با مهارت در بازی قدرت

(این لزوما نکته مهم و جدیدی نیست اما متوجه التفات کم به این امکان از چیزها، فرضیه، روایت از امور شدم) نقش ایران این شده: x احتیاج به یک نفر (کشور) برای blame دارد. لازم دارند یک کشوری باشه که تبدیلش کنند به دشمن مشترک. تا بقیه کشور ها و مردم خودشونو متحد کنند. برای متحد کردن احتیاج به یک دشمن مشترک دارید. یک مترسک که همه را ازش بترسانتد که هم اسلحه بفروشند. و هم بقیه رو متحد کنند و غیره. برای همین نمیخواهند نابود کنند چون این رول و نقش نمادین (سمبلیک) رو لازم دارند به کسی (کشوری) بدهند. برای بسیج افکار عمومی. برای نظم دادن به امور به نفع خودشان. و لازم است که نابود نکنند و دائما باشه، چون وجود چنین دشمن نمادین رو لازم دارند تا اوضاع تحت کنترل خودشون باشه. منابع در درجه دوم اهمیت هستند. از منبع میگذرند، برای منفعت و بسیج/اتحاد گسترده تر به نفع خود. کلا ابزار هستیم (هر کسی که بازی game را بلد نباشد، ابزاری در دست اونهایی است که بازی را بلدند و ماهرند. بازی قدرت). سمبل و مترسک برای تنظیم صف ارایی نیرو ها برای تشکیل مدار قدرت یک مکانیزم موثر است. سمبل (ظاهرا خنثی ی نشانه ها) به قدرت تبدیل میشود. در یک بازی شطرنج، چینش (ارایش و پیکربندی عی رم) مهره ها، سمبل/نماد ، تداعی. دلالت. سیگنیفاید کردن. اینها کافی است تا نیروهایی که موجودند را جهت دهد. نیروهایی که به دلیل سابقه تاریخی وجود دارند و با تجربیات تاریخی ساخته شده اند. در پروسه های لرنینگ ساختاری کند.

دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۹

no-qc

هنوز حس میکنم محاسبات کوانتمی کار نخواهد کرد(پیش بینی ای ۱۶ ساله از ۲۰۰۳-۲۰۰۴). )از دید یک کریتیک بیرونی انتاگونیستی فرضی ساخته-ذهن ی) خیلی حرف واپس گرایانه و لج بازانه‌ای به نظر میرد، حالا که این همه پیشرفت های تکنولوژیک در موردش انجام شده، شرکت های بررگ در آن سرمایه گزاری کرده اند، و در شرکتهای بانکی هم سعی میکنند که کارمندان خود را در مورد عپاقب شوکی که پیش بینی میشود محافظت کندد. اما هنوز جواب استدلال منطقی ام را نبافته ام. (هرچند گاهی نقطه ی شروع بحث یا استدلال یا شهود، طوری است که جوابی برعکس جواب درست میدهد). پس بخاطر حفظ پرچم این قضیه هم شده، این هایپوتز و فرضیه را زنده اعلام میکنم، که کامپیوترهای کوانتمی کار نخواهند کرد. (در مقیاس بالای مورد انتظار)* استدلالم که بر گات فیلینگ و شهود ی بنا شده، بر decohrrence بنا شده است. و اینکه scale-up نخپاهد شد. البته نتتیج تئوریک error checking را نمیدانم که چقدر میتپانند کحافظت کنند. اما دلیل پایه ای تر، اینست که رندمنس و سوپرپزیشن را بیشتر کانترفکچوال میبینم. (و‌ثر مشاهده را تحریف). این هم ممکن است اشتباه باسد و نشان دهنده ی نوعی (بقول کپنهاگی ها) دگماتیسم باشد که شبیهش را اینشتین هم قائل بود. در کل کامپوزیشنالیتی و مهم تر از اون، پارالل کاری اسکیلاپ نمیشود. میبینم که افراد دیکری هم هستند که در آن شک میکنند، ولی به دلایل دیگر. علت اینکه محاسبات کوانتمی را ادامه ندادم، سوای این که رشته ام را انتخاب کرده بودم (نوروساینس)، یک حس شهودی بود مبنی بر اینکه کار نمیکند: آگاه بودم که ممکن است نظرم اشتباه باشد و بسیاری نتیج ریاضی و فیزیک خلاف اینتویشن قبلی آدم واقع میشوند (و ارزش آنها هم در همین است). ولی دیدم که در دراز مدت دلم همراه نخواهد بود. اینها با وجود این است که در قدیمتر (۲۰۰۵) در تپسژه مقاله ای مشارکت داشتم. که قضیه را بعد دراماتیک میدهد. البته این فالاسی هم هست: بخشی از من میگوید نمیشود و بخشی دیگه میگوید میسود. و هرکدام منتقد بیرونی به آن یکی هستند. و از دید منتقد (سوم) بیرونی کسی هستم که میخواهد هرینه ندهد و جا بگذارد که همچنان بتپاند بگوید دیدی راست میگفتم؟ من هم میکفتم. (این یادداشت برای ثبت برای آینده است و در راستای ژویسانس با چنین ادعایی). اما در هین حال هقیده دارم که حساب افراد از عقاید (و ایده ها و فرضیاتی) که در گلخانه درونشان مراتبت میکنند جداست. و لزومی ندارد تصمیمم را بگیرم. مگر اینکه بخواهم شرط بندی کنم (یعنی در حالت باخت مجبور باشم هزینه بدهم. مالی و آبرویی؟ البته ابرو و اعتبار با اینها تعیین نمیشود. فقط اعتبار پیشگو بودن زیر سوال میرود. که سعی میکنم جنین ادعایی نکنم. هرچند لایه ناخپداگاه چنین اعلان ی و چنین سیر زندگی باور و محافظت آن در درون خود، این است). اینکه باید هویت خود را به یک فرضیه گره زد و با آن بیرون پرید، فایده اش را مطمئن نیستم. شاید برای گسترش یک ایده و شهرت آن، لازمست که یک انسان به دمب آن بسته شود. تا نام فردی را یدک بکشد. شهرت فرد، خرج شهرت ایده شود (نوعی سکریفایس کمرنگ. که البته به دادن جان (که برهی و بسیاری انجان داده اند) نمیرسد. اما عنصری از آن را دارد (هرچند خودخواهی کمرنگ اما بیمزه ای است چنین مقایسه ای.). خلاصه توجیه کردم (و توجیه معمولا فرضیه ای است که اوبات نشده)، که تین احتمال را قائل شوم که کوانتم کامپوتینگ اگر کار کرد و گسترش یافت، زیاد احمق جلوه نکنم. اما اگر کار نکرد، در آنجا بایستم و بگم که من گفته بودم. اما چه فایده اگر در بیتر فکر کامیونیتی آن را نکاشته باشم؟). این اما فایده ای ندارد مگر اگاه کردن مردم. اما اگاه کنی که از تلاش دست بردارند؟ بهتر است که جلو بروند چون مزیت های زیادی هست. اما شاید هم توجیح کننده ی سویچ های مکرر باشد با انگیزه ای دیگر. قطعا تحقیق بر محاسبات کوانتمی فایده های دیگری خواهد داشت. (بیشتر در ریورسیبل کامپیوتینگ، بزرگتر از وعده اپلیه خواهد شد از لحاظ اقتصادی. و احتمالا و قطعا یافته های دیگر. مثل شهود زیبای نوکلونینگ و نودیلیشن). تصویر تعمیم ان ترسناک است: (با اون فرض) اینکه گمانی نیمه اشتباه (اشتباه نه. ولی نسدنی در انتهای راه) مزیت هایی بوجود اورده، اشتباهس ترسناک نیست (چرا که موجب فایده شده)، بلکه این ترسناک است که چه گمانهایی که اون‌توجیه بیرنی و اقتصادی اولیه (حرف فاینمن در مورد استفاده از خود طبیعت برای محاسبه ولی با تویست کردنش در معنای کریپتوگرافی و مهندسی) اگر نباشد، که در خیلی اوقات نیست، چه development هایی نشده باقی میکاند. سدها محقق QC و تعداد زیلدی شرکت و غیره. و تاریخچه ای چهل ساله. * مگر اینکه روی تعدد فوتونها سرمایه گذاری کنی (که البته امید بدی نیست).

پنجشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۹

ماهیت پایستاری انرژی، و آسیاب بادی

(سوال: دانشمندان چطوری به این نتیجه رسیدند که انرژی نه بوجود میاد نه از بین میره یعنی چطوری دریافتند که انرژی‌ پایسته است؟) انرژی یک مفهوم ریاضی است که ثابت موندنش نتیجه ی ریاضی قوانین نیوتن است. افراد مختلفی، در قدم های متعدد تاریخی، در بوجوداومدن مفهوم امروزی انرژی مشارکت داشته اند بطوری که کشفش و فرمولبندیش رو نمیشه به یک فرد (و یک آزمایش) نسبت داد. در حقیقت بیشتر پیشرفت های فیزیک در طی زمان رو میشه ترجمه کرد به روایت پیش رفتن مفهوم انرژی و مفهومهای وابسته بهش (مثلا ترمودینامیک، همیلتونی، e=mc2، ...). بنابر این انرژی (و پایستاری اش) مفهومی دایما در حال متکامل شدن بوده. ثابت موندن انرژی رو نمیشه در کل ازمایش کرد. فقط در یک کانتکست و حوزه مشخص (شیمی، ترمودینامیک پیستون، ...) میشه تستش کرد. اما قانون بقای انرژی رو بطور کلی با یک آزمایش یا تعدادی ازمایش نمیشه آزمود. هیچ جا یک تک ازمایش وجود نداره که اثباتش کنه. بلکه همنوطور که گفتند ( M M J) هزاران ازمایش هست که تستش میکنند: که اگر پایسناری انرژی برقرار نباشه اونها fail میشن و همه جا اعلام میشه. اما با این حال پایستاری انرژی طبق معیار کارل پوپر، همچنان ابطال پذیر است: تاکنون رد نشده. البته در برهه های زمانی، نسخه قدیمی اش رد شده و مفهوم انرژی جدید جایگزین شدن. مثلا E=mc2 و تبدیل جرم و انرژی، نشون دادندکه انرژی به معنای قبلی اش ثابت نیست و ممکن است بوجود بیاد و از بین برود ولی وقتی تبدیل به (از) ماده شود. پس انرژی به معنی قبلی اش باطل شده و مفهوم انرژی تدریجا اپدیت شده. انرژی، یک فرمولبندی ریاضی است که نتیجه ی ریاضی از قوانین بسیار متعدد فیزیک است، و چون اون قوانین متعدد رو نمیشه با یک ازمایش تست کرد، پایستاری (ثابت ماندن) انرژی را هم نمیشه با یک ازمایش تست کرد. اما از سویی، تمام ازمایشهای فیزیک و تمام اختراعات مهندسی مکانیک، تک تک در حال تست اون قانون هستند. از دیدگاه فرمولبندی، ماهیتش از نوع ریاضی است. که بر پایه قوانین کمی دیگه (فرمول بندی نیوتون، یا همیلتون، لاگرانژی، غیره) ساخته شده. از ازمایش مستقیما نتیجه نمیشود بلکه از فرمولهای دیگه نتیجه میشود. فرمول بندی دقیق ریاضیش توسط خانم امی نوتر (ریاضیدان) داده شده. یک ابسترکشن ریاضی است که از دل تعداد زیادی قوانین بیرون آمده. اینکه ایا یک ماهیت فیزیکی مستقلی وجود دارد که مسوول پایستاری انرژی باشد و ماهیت اون رو از ریاضی، فیزیکی کند؟ (مثلا یک ذره ی بنیادین یا میدان)، را نمیدانم. چنین موجودیت ماهیتا فیزیکی ای ممکن وجود داشته باشد یا نداشته باشد. این سوال جالبی است اما مجزا از این بحث است: میتواند باشد یا نباشد. اما در این بحث ما میشود ماهیت انرژی و ماهیت پایستاری آن را از جنس ریاضی در نظر گرفت. افرادی که (مثل دون کیشوت) به دنبال رد پایستاری انرژی هستند مثلا از طریق ماشینهای perpetual، ممکن است متوجه نباشند که با موجودی ریاضی سروکار دارند و با معادلات انتگرالی سروکار دارند. و با حمله به آسیاب های بادی نمیتپانند شکستش دهند.

دوشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۹

آیا (فلان دانشمند که) متوهم و تخیلی بود را میتوان دانشمند خواند؟

در جواب سوالی این مطلب را نوشتم (متن سوال در زیر ببینید).

چون افراد اهمیت ندارند.


این سیستم است که علمی است ، نه افراد.

این فضایل فردی نیست که یک سیستم را علمی میکند (هر چند آن هم تا حد خوبی لازم است).


اون نشانه ها یی که‌کفتید برای OCD هستند که با تخیل و توهم متفاوت است.


در ضمن کلمه ی تخیل و توهم را اشتباه بکار میبرید. لطفا اصلاح کنید.

تخیل رو تعریف کنید.


تخیل یا ایمجینیشن بخش لازم برای یک ذهن سالم است. روش علمی، همچنین نوعی غربالگری است برای جدا کردن مطالب علمی از سایر تخیل ها.


(بخشی از تخیل و ایمجینیشن ، بازیگوشی ذهنی است)
.

پدیده هایی مثل سینستزیا synesthesia در افراد خلاق شایعتر است (مثلا دیدن رنگ برای اعداد).

تخیل و توهم فرق دارد.


علم و سیستم علمی و روش علمی بر پایه ی افرادی واقع شده که ممکن است جنبه های غیر علمی در فکرشان داشته باشند. 

نه تنها سیستم علمی بر پایه ای غیرعلمی است، بلکه حتی عقل و ذهن انسان (رشنالیتی) برپایه ی پایه هایی هست که عقلانی نیستند (ایرشنالیتی).

بحث هایز هست که ذهن و عقل و کاگنیشن انسان بر پایه و بستری غیر عقلانی سوار است. این جزو طبیعت انسان است که در پس هر چیز عقلانی، چیزهای غیر عقلانی قرار دارند. از جمله اینکه وقتی به عمق انگیزه ها وارد بشید هیچوقت در هیچ کس عقلانی نیستند. اگر مایل بودید مطالبی در این مورد وجود دارد.


«کوبیدن» افراد از رفتارهای زشتی است که وارد فرهنگ علمی ما شده. و سد راه نقد درست شده است. بخاطر فرهنگ «کتک زدن» و خشونت است که ریشه هایش را در رشته های مختلف با پارادایم های مختلف و در «سطح های توضیحی مختلف» میشود بررسی کرد.


فضایل ایجاد شده توسط علم وابسته مطلق به «فضایل فردی» افراد درگیر در سیستمش نیست. یعنی بستگی حیاتی به آنها ندارد. چونکه دارای سیستم تصحیح خطا است. (آزمایش های علمی، ابطال پذیری و غیره).


اگر وارد زندگی دانشمندان بزرگ شوید خیلی هاشان‌ در جاهایی فکر های  غیر علمی و حتی گاهی خرافات داشته اند:

بوهر نعل اسب به در خانه اش آویزان میکرده. حتی ماکس پلانک هم اظهار نظرهایی داشته که از نظر علمی سوال برانگیز است. نیوتون مفصلا در مورد کیمیاگری نوشته.  حتی کپلر برای مرکز قرار دادن خورشید در ابتدا انگیزه های دینی داشته (یا لااقل در بحث هایش بکار میبرده).

اتفاقا پیدا کردن مثالی که غیر از این باشد چندان ساده نیست. مثل همه ی انسانها که وجه های غیر رشنال دارند. همونطور کگفتن این جزو طبیعت انسان است. باید این را متواضعانه پذیرفت.


در ایران هم هرچند فضایل فردی اصلاح شوند، سیستمی بین افراد شکل گرفته که با این رفتارهای غیر سازنده و بعضا اگرسیو از قبیل «کوبیدن»، جا برای سیستم نقد سازنده و رو به پیشرفت را می گیرد.

این کفتمان سرکوب، مثل بیماری ای است که گفتمان بین افراد علمی و نیز اینتلکچوال را فرا گرفته است. نباید اون رو صحیح و معیار گرفت. اگر اون رو معیار قرار بدهید، بر اون صحه گذاشته اید و به اصطلاح ری-اینفورسش کرده اید. بجایش نوعی تواضع لازم است.


بخشی از روش علمی سیستم جمعی آن است و نحوه ی کار (تبادلات و مکاتبات و نوشته های چه اصلی و چه حاشیه ای) افراد باهم 


یک نکته ی روش علمی خود-اصلاحی سیستم جمعی ی آن است: اینه که اگر یکی از اعضای منفردش که به علم میپردازه دچار تخیل و خرافات باشه، باز ساختار علمی و روش علمی طوری است که اون حرفها ی اضافی پالایش میشوند. نوعی غربالگری است.


یعنی فضایل علم تنها وابسته مطلق به فضایل فردی ی افرادش نیست، بلکه منشا مقدار زیادی از فضایل حاصل، نتیجه ای سازمانی (انتقادی و خود تصحیح گر) است که بین افراد شکل میگیرد. 


در مورد ایران: برعکس است: ممکن است افراد فضایلی داشته باشند. اما این سیستم بین فردی است که معیوب است.


یکی از عیوب «سیستمیک» بین افراد، عمل «کوبیدن» است بخاطر رفتار فردیشون. که آفت است و جای «نقد» را میکیرد.


باید نظریه و ادعای علمی اون فرد مورد نقد قرار بگیرد. خصوصیات و اخلاقیات و باورهای شخصی افراد نباید موضوع اصلی باشد. آنها حاشیه هستند. دخالت در عقاید است. بجایش نوعی تواضع لازم است (در اندازه و صحت ازمایی خپد اغراق نکرد) و اینکه خود را مصون از خطا ندانست. در این صورت طبیعتا دیگری را نخواهد کوبید.



مثال دیگرش «جان نش» (فیلم ذهن زیبا) است که واقعا فردی متوهم (بع نای پزشکی) بود به معنای واقعی کلمه.

اما نه به معنای بد.

بیماری اسکیزوفرنی و پارانویا داشت.

کشفیات زیادی در ریاضیات کرد که فقط  کوچکترین و ساده ترینش بود که موجب جایزه نوبلش شد.

در فیلم «ذهن زیبا» در مورد کارهای اصلی اش که مهم تر از آن (اکولیبریوم نش) هستند چیزی نمیگه.

اخیرا کشف های بسار بزرگتری کرده بود. جان نش همیشه ادعا میکرد که مساله بزرگتری در ریاضیات را بزودی حل میکند.

چون اسکیزوفرنی داشت، طبیعتا این حرفهاش رو نادیده میگرفتند.


اما اخیرا واقعا تونست کارهای بسیار بررگتری کند! و خیلی وعده هایش را عملی کرد. (متاسفانه بعد از تولد مجددش و موفقیت های حیرت اوری جدیدی که قبلی ها را تحت شعاع قرار میداد، اخیرا هنگام سفر برای دریافت جایزه ی آبل، که بررگتر از جایزه ی فیلد (معادل نوبل در ریاضیات) است، در اثر تصادف در تاکسی کشته شد)..



موخره

درسته.


اگر کسی تخیلاتش رو سعی کرد منتشر کنه،

اکر بی پایه باشد، طبیعتا تپسط سیستم peer reviewing بهش برگردونده میشه تا کاملش کنه و علمیش کنه.


اگر تخیلاتی علمی باشند، دیگه تخیل نیستند. مثلا نظریه نسبیت خاص اینشتین در ابتدا میشه تخیل محسوبش کرد (اتفاقا تخیل های این چنینی رسمیت دارند و معروفند به thought experiment). ولی ریاضیات داشت و دلیل رشنال قانع کننده داشت که تخیل محض نیست و ممکن است واقعی باشد. پس منتشر شد. اما در پایان تا با ازمایش های علمی (مثل کسوف) تایید نشد، از تخیل به فکت علمی ارتقا نیافت.

تا قبل از تجربه، تئوری ها تخیل هستند.


اگر بگویند «صرفا تخیل»، آن وقت در بعضی کانتکست ها، یعنی تخیل بی اساسی که به عنوان علم ارائه میشود. در اینصورت یا ناقص است، با اشتباه است یا فریب است.

برای ساده در کفتار شفاهی ممکن است ب  حسب کانتکست بحث، کسی بگوید تخیل.




اما در نوشتار نباید تخیل را صفتی منفی دانست. و باید نوشتار را دقیق کرد که این اشتباه ایجاد نشود. این اصطلاحی اشتباه بر انگیز است. و از جمله مواردی است که کلمات اشتباه و نادقیق، موجب اشتباه و گمراهی میشوند.


* سوالی که این پست در جوابش داده شده:
«دوستان کسی در رابطه با نیکولا تسلا اطلاعاتی داره؟
یک آدم تخیلی که برای ورود به آزمایشگاه یا اتاق خوابش، 3 یا 6 دور دور خودش میچرخیده، چون معتقد بوده جهان از 3 و 6 و 9 تشکیل شده، چطور دانشمندی با این سطح از به اصطلاح تخیلات و توهمات، قابل اعتماد و اعتبار علمی هم بوده و در جامعه ی ما این نوع فکرش تقدیر هم میشه؟
اما میبینیم که مثلا یک دانشمند ایرانی اگر قرار باشه تخیلاتش در این سطح باشه و وجه علمی خودش رو هم حفظ کنه، در جامعه ی ما همه جوره کوبیده میشه و انواع انگ ها بر اون وارد میشه. و حتی شاید اعدامش هم کنند.
آیا همچین نظری به اعداد و تخیلاتی که آقای تسلا داشته از نظر علمی صحتی دارند؟
اگر ندارند چرا باید همچین شخصی رو اصلا دانشمند بنامیم وقتی دچار خرافات و تخیلاته!؟»

شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۹

ماکسیم کانت، فقط ماکسیم را تعریف میکند.

(متاسفانه جزییات اصلی فرم اصلی این نکته فراموش شده. تا حدی که حافظه یاری میکند مینویسم. بعدا آپدیت میشود. راضی ام از اینکه فراموشی واقعیتی است که در نوشته ی منطقی باید رد پایش باشد. اگر پنهانش کنی، صادق و منطقی و واقعگرا نیستی. هر چند زیبایی و زرق و برق آن کمتر باشد.)

ابزاری را تعریف میکند برای قانون گذاری. متا-قانون است. خودش در حالت کلی اش نمیتواند قانون باشد.

نوعی قانون را ترسیم میکند که باید گلوبال باشد. بدون هیچ مرز ی. این  گونه قانون ها به تناقضاتی مثل پارادوکس راسل منجر میشود. (یا پارادوکس های دیگر که در مورد گزاره هایی که با «هر» شروع میشوند  پیش می آید).

نمونه ی دیگر که فرمی متفاوت دارند:
* محدود کردن دامنه
* فقط آن فردی لیاقت احترام از بیرون است که خودش برای دیگران (بیرون از خودش)  احترام (رفتاری) قائل است. نظیر با نظیر.

یاداور حرف اسپینوزا است که فقط چیزی که شبیه چیز اصلی است و در بیرونش است میتواند آن را محدود کند.
و س میگوید هر چیز (واقعی) محدود است.

مرتبط:
قوانین محدود کننده و نفی کننده باید بیشتر جدی گرفته شوند. مثال: ...

تعریف ها باید زنجیره ای تر باشند.

قانونی مثل گزاره پست قبلی (فقط ... ). هارنسینگ.

مثالهایی از قوانین منفی:
* بیترات
* چیز نامحدود وجود ندارد

نام کلی (بجای ماکسیم) :
ایده آل گرایی متواضعانه؟ ایده آل از این بابت که امید واهی دارد که به واقعیت وقادار باشد و واقعگرایانه حرف بزند. تلاش بیشتر کند. ایده آل در امید و hope ش، ولی نه در گزاره ی واقعی و (به درستی) شکسته ای که میتواند بگوید.

شاید دنیا شکسته تر از آن است که ریاضیات را خانه ی خودت حس کنی. ریاضیات یک ایلوژن زیبا است برای حس التیام و پناه بردن. ترسیم و رندرینگ فولادی که در واقعیت از پیکسل تشکیل شده، از جابجایی چند الکترون در یک نیمه هادی. دنیا شکسته تر از آن است که خود را فریب دهیم که اینطور نیست. این نا امیدی و بدبینی نیست. تواضع است و بیداری ای اطمینان بخش. به شرط اینکه ایده آل «گرا» یی باشد: یعنی تلاش برای رسیدن به بهتر: و بهتر یعنی واقعی تر. و دقیق تر. دقیق تر به معنای انطباق بیشتر با واقعیت. واقعیتی که شکسته است. شکسته بودنش با قانون اکسیوماتیک کانتستراکتیو مثل اکسیوم های اقلیدس بدست نمی آید. بلکه با قواعد منفی فوق الذکر پدید می آید. برای یادآوری به ذهن فراموشکار ما است. فراموش میکند که فراموشکار است. بجای فراموشی ، اشتباه، شکسته بودن، محدودیت، متخیل، غیره بگذارید. آیا این دیکانستراکشنیزم ی زیباتر از آنکه کعروفتر است نیست؟

قوانین: منفی، سازنده و اکسیوماتیک، مرز گذارنده در حوزه تعریف، ...
ایده آل ساز (ماکسیم)، ...


تلاش برای به یاد آوردن: (آپدیت خواهد شد)

...
The only people who don’r deserve respect are those who don’t think everyone deserves respect.

جمعه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۹


بیشتر این چیزها ی جغرافیایی، هویتی، و ژنتیک تهش رو که میری میبینی پودر و دیکانستراکت‌ و دیسمنتل میشود. بیشتر سمبلیک، قراردادی و انتخابی است. قراردادی بودن به این معنا که چیزهایی انتخاب کرده ای که مسوولیت حفظشون رو بر عهده بگیری.

سه‌شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۹

Humans with their (hi)story, are lost in their history.

بجای «هدف، وسیله را توجیه نمیکند»، باید گفت:

از هر وسیله برای هدفش استفاده کرده. بدون فکر مجدد و کریتیکال و رفلکتیو درباره میزان اولویت هدفش.


دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۸

کامنتی نوشتم که جا دارد به عنوان مطلب جداگانه ثبت شود: انسان برای تشخیص درست از غلط، یا معیار صحت گزاره ها از منابع مختلفی استفاده میکند، چون کار سختی است و گاهی صحت گزاره ها نامعلوم است. در کل برای راستی آزمایی در نهایت میتپانیم در نهایت تخمین برنیم. چون راستی آزمایی و حقیقت یک گزاره بسیار سخت است و یا با دانش کنونی ممکن نیست و یا به دلایل دیگر. یکی از منابع صحت-سنجی این است که چشم را بر شناخت و اگاهی ببندی و به هویت فرد گوینده ی اون فرد اقتدا کنی. و اعتبار و اعتمادت نسبت به آن فرد را معیار حقیقت سنجی در موردی بگیری. گاهی مواقع انسان ناکزیر میشود در نبود سایر منابع اطلاعات و صحت سنجی، به این منبع اقتدا کند. این کار باید با احتیاط باشد و نیازمند اعتماد به کارها و گفته های قبلی آن فرد است. تخمینی از میزان تخصص اون فرد هم لازمست. بررسی این قضایا گاهی سخت تر از بررسی حقیقت خود آن گزاره است. این منبع درستی-آزمایی، یکی از منابع تخمین حقیقت و صحت گزاره است. اما بعضی افراد افراط میکنند و فقط از اعتبار افراد استفاده میکنند. و بعضی شیفته ی فرد و شخصیتها میشوند و همه چیز را بقول کعروف «دربست» قبول میکنند. یکی از فالاسی ها، افتدا به اتوریته ی گوینده ی فرد است. مثلا چون فلان فرد گفته حتما درست است (گاهی برعکسش هم هست: چون فلان فرد گفته، و چون اون فرد پلید است، حتما همیشه حرفش فریبست و اشتباهست و معکوس حرفش درست است). گاهی این در شخصیت فرد نهادینه میشود: بعضی افزاد اقتدار گرا هستند، به این معنا که شیفته ی فیگور دارای استاتوس بالاتر هستند. در حدی که خودشان از خودشان جرات فکر و رای و قضاوت ندارند. چنین افرادی راحت تر به کیش شخصیت، فاشیسم، اسنابیسم، حمایت از توتالیتاریسم و استبداد میپردازند. مخصوصا سابریتی ها و هر کسی که عامه به او گرایش پیدا کنند، برایش بت میشود. اقتدا میکنند به آلفا (مثل میمون آلقا). و دنبتل کاریزما هستند تا توانایی اداره یا تصمیم درست. با به عبارت دیگر follower است. معیار حقیقت را بعضی اجماع میدانند (که اشتباه است) ، ولی این افراد بدتر از اون، معیار حقیقت و درستی گزاره یا تصمیم را «فرد» دارای اقتدار و مقام (استاتوس) برتر میداند: یعنی اشخاص و اعتبار آنهاست که موجب تعیین صحت مطالب یا حقایق است.

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۸

«دیدی؟ باز هم. راه حل این هم با نور بود». فکر کنم زرتشت بود که از آن دور (به دوری هزاره های قبل) گفت.

شنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۷

مفاهیم آشنا از خلال زبانی آشنا. و زبانی اشنا که بیگانه حرف میزند.


از خلال زبانی نا آشنا، مفاهیمی آشنا و روشن می‌آید.
از لاباای زبانی آشنا، ففط مفاهیمی کهنه و بیگانه می و از اعصار آید، روایت مداوم از باستان.

از اعماق می آید هر جمله ای به زبانهای باستانی ما.

در خلال زبانی نا آشنا، مفاهیمی بس آشنا و جدید می آید. مفاهیمش اشنا اند. روشن هستند. و سفید. آنها را میخواهم. مرا از باستانی بودن خود می‌رهد. تازه می‌دمد. با زبانی باستانی. و مواج.
غیر آشنا. اما در خلال ان مفاهیمی اشنا میبینم.

در زبانی آشنا، مفاهیمی کهنه و نا آشنا و غیر خودی می آید.
مفاهیمی بیگانه. از نوع فراموشی. ساکت تا کنون خود را کشانده. مثل زن کولی بالای جویبار با لهجه ای که حرفش قابل فهم نیست.
با زبانی آشنا،
مفاهیمی بیگانه و بوی باستان و اهرام مصر میدهد.

شاید هیچگاه دنیا جای آشنا یی نخواهد بود.